برگه‌یی از خاطرات: ۴۴ سال قبل، همراه با کشور کمال در کنگره‌ی حزب سوسیالیست فرانسه

نویسنده: داکتر کریم پاکزاد

سال ۱۹۸۱ بود. سوسیالیست‌ها برای نخستین‌بار به قدرت می‌رسیدند. فرانسوا میتران به حیث رئیس‌جمهور انتخاب شد و در انتخابات پارلمانی، حزب سوسیالیست به‌تنهایی دو سوم کرسی‌های پارلمان را کسب کرد. حزب سوسیالیست پس از این پیروزی‌ها تصمیم گرفت که کنگره‌ی حزبی را در پایان همان سال برگزار کند؛ کنگره‌یی که ده‌ها رهبر سوسیالیست جهان، نخست‌وزیران و حتا پرنس سیهانوک، پادشاه کامبودیا، در آن اشتراک کرده بودند.

در روابط بین‌المللی حزب صحبت شد که خوب است یک نفر از جنبش مقاومت مردم افغانستان نیز دعوت شود. من در آن زمان، بدون آنکه عضو «سازمان رهایی» باشم، نظر به سابقه‌ی مبارزاتم در شعله‌ی جاوید و رفاقت با عده‌یی از رهبران این سازمان، به‌ویژه داکتر فیض، اطلاع داشتم که وی با خانمی به‌نام کشور کمال ازدواج کرده، و این خانم مبتکر بنیان‌گذاری «جمعیت انقلابی زنان افغانستان» است.

در آن لحظه به این فکر افتادم که در حالی‌که در اروپا اکثراً از احزاب جهادی، اسلام‌گرا و عقب‌گرا، به‌ویژه در مورد حقوق زنان، صحبت می‌شود و در این شرایط کمتر زمینه‌یی مساعد است که از نیروهای ملی و چپ گفته شود، کار خوبی خواهد بود که یک «زن انقلابی» ضد شوروی از افغانستان در این کنگره نمایندگی کند.

این ایده‌ی من با شوق و اشتیاق مورد قبول واقع شد. به پیشاور تماس گرفتم؛ آن‌ها هم خوشحال شدند و به این ترتیب حزب رسماً به رسانه‌ها اطلاع داد که نماینده‌ی جنبش مقاومت مردم افغانستان، یک زن مبارز به‌نام کشور کمال، در کنگره‌ی ولانس اشتراک خواهد کرد. او از داخل افغانستان راهی پاکستان شد تا از آن‌جا به مقصد پاریس پرواز کند. البته خروج کشور کمال از داخل افغانستان به منظور اشتراک در کنگره‌ی ولانس، یک اعلام تبلیغاتی بود تا شرکت او در کنگره اهمیت بیشتری بیابد.

داکتر کریم پاکزاد: خاطره‌یی از گذشته، عکسی منتشرنشده و تاریخی. ۴۳ سال پیش، در سال ۱۹۸۲، همراه با مینا (کشور کمال)، بنیان‌گذار «جمعیت انقلابی زنان افغانستان»، برای شرکت در کنفرانس‌هایی درباره‌ی جنبش مقاومت مردم افغانستان، به شهرهای مختلف ناروی سفر کردیم. زنی مقاوم و پُرشور، که عمیقاً از سرنوشت فلاکت‌بار زنان افغانستان اندوهگین بود. در راه مبارزه جان خود را فدا کرد. خاطره‌اش شاد و گرامی باد.
داکتر کریم پاکزاد: خاطره‌یی از گذشته، عکسی منتشرنشده و تاریخی. ۴۳ سال پیش، در سال ۱۹۸۲، همراه با مینا (کشور کمال)، بنیان‌گذار «جمعیت انقلابی زنان افغانستان»، برای شرکت در کنفرانس‌هایی درباره‌ی جنبش مقاومت مردم افغانستان، به شهرهای مختلف ناروی سفر کردیم. زنی مقاوم و پُرشور، که عمیقاً از سرنوشت فلاکت‌بار زنان افغانستان اندوهگین بود. در راه مبارزه جان خود را فدا کرد. خاطره‌اش شاد و گرامی باد.

روزی که فردای آن، کنگره به کار خود آغاز می‌کرد، کشور کمال (مینا) را در فرودگاه پاریس استقبال کردم و راننده و موتر لوکسی که یکی از وزارت‌خانه‌ها در اختیار ما گذاشته بود، به سوی شهر ولانس به راه افتاد. میان پاریس و ولانس ۴ ساعت راه است و با خود گفتم فرصت خوبی است که مینا را در جریان مسایل سیاسی فرانسه، کنگره‌ی ولانس و طرز برگزاری آن، و به‌ویژه آمادگی برای صحبت با رسانه‌ها قرار بدهم.

با خود می‌گفتم که یک زن افغانستانی که برای نخستین‌بار به اروپا سفر می‌کند و به زبان‌های زنده‌ی خارجی هم صحبت نمی‌کند، چنین سفری برایش آسان نخواهد بود. ولی با خوشحالی و با آغاز سخن، در حالی که موتر ما را به سوی کنگره می‌برد، پی بردم که با شخصیت متین، باوقار و آگاه به مسایل سیاسی طرف هستم. اعتراف کنم که از تشویش‌هایی که داشتم، رهایی یافتم.

در آغاز کنگره، زمانی که تریبون با معرفی شخصیت‌های خارجی همراه بود (هیأت حزب کمونیست شوروی به رسم اعتراض به حضور مینا، نماینده‌ی جنبش مقاومت مردم افغانستان، کنگره را موقتاً ترک کرده بود)، با معرفی مینا و اینکه او از داخل افغانستان آمده، اعضای کنگره، در حدود سه هزار نماینده‌ی شعبه‌های حزبی، برای مدت تقریباً ده دقیقه به پا ایستادند و کف زدند. این عکس از لحظه‌یی است که مینا نیز ایستاده و دست خود را به علامت پیروزی بالا برده است.

۴۴ سال قبل… مینا و شوهر و رفیقش داکتر فیض، سال‌هاست که در میان رفقای‌شان حضور ندارند و هر دو توسط نیروهای سیاه و ارتجاعی کشته شدند. من هم از آن موهای پرپشت سیاه، یک تاری در میان موهای سپید امروزی‌ام باقی نمانده است.

مینا مدتی در فرانسه ماند و با شخصیت‌های سیاسی، با دفتر ریاست‌جمهوری، رسانه‌ها و سازمان‌های مختلف دیدار کرد. او را در بلژیک و ناروی هم همراهی کردم. اختلافات سیاسی و ایدئولوژیکی که با او و با سازمان رهایی داشتم، مانع نمی‌شد که برای موفقیت سفرش در فرانسه و سپس در اروپا تلاش نکنم.

حدس می‌زنم که اگر این دو زنده می‌ماندند، سازمان رهایی می‌توانست از دگم‌هایی که به آن‌ها اعتقاد داشت، و محصول دوران شعله‌ی جاوید بود، رهایی یابد و به یک سازمان واقعاً دموکراتیک مبدل شود. بعد از کشته‌شدن مینا و داکتر فیض، ارتباط من هم به طور کامل با بقایای سازمان رهایی که بیش از پیش به‌عنوان یک سازمان استالینیستی عمل می‌کرد، قطع شد.

ولی یاد مینا و داکتر فیض برایم فراموش‌ناشدنی است.

به اشتراک بگذارید: