نویسنده:حسنرضا خاوری
بخش دوم
۲.2ـ ساختار فرهنگی تباهی زنان
۲.۲.1ـ شریعت تبعیض و خشونت علیه زنان
چه زیبا است و چه دردناک، آنگاه که زن باشی! (غاده السمان)
جامعهی افغانی در آغاز نه بر پایهی قراردادهای مدنی و مفاهیم عدالت و برابری، بلکه بر بنیاد نظمهای قبیلهای و اقتدارهای کهن سامان یافته است؛ نظمی که زنان را از عرصهی عمومی طرد کرده و در محدودههایی محصور ساخته است که «حریم» نام گرفتهاند، اما در حقیقت، همان «زندان»های نرمیاند که سیم خاردارشان نه از آهن، بلکه از عرف، ترس، شرم و سنت ساخته شده است. حریم، مرزهای تحریم و دیوارهای زندان خانگی زنان است.
حریم و حصارسازیها گرچه در آغاز و بهویژه در میان قبایل غارتگر، کارکردهای نمادین و حفاظتی داشت، اما با گذر زمان، به سازوکارهای سختگیرانهی اجتماعی و سیاسی بدل شد؛ سازوکارهایی که زنان را به «ناپدیدسازی» و «سکوت تاریخی» محکوم کرده، و صدا و سیمای آنان را از مدار زبان و حضور در مدینهی قدرت حذف نمودهاند. در این ساختارها، زن «عورت» تعریف شده، چنانکه طالبان رسماً کل بدن زن و حتی صدای زن را نیز «عورت» خواندهاند. «عورتپنداری زن» دو پیامد بزرگ داشته است: بیچهره کردن و بیصدا کردن، که به ناپدیدسازی و سکوت تاریخی زنان انجامیده یا آن را تشدید کرده است. زن حق ندارد که حضور و چهرهی خود را نشان بدهد. همچنین، زن نه تنها از گفتن، بلکه از «گفتهشدن» نیز بازمانده است؛ یعنی نه صدا دارد و نه مخاطب. حرام بودن صدای زن (بهعنوان نامحرم)، کارکردی دوجانبه دارد: هم حق سخن گفتن را از زن سلب میکند و هم مخاطب داشتن را ممنوع میکند. حذف مطلق زنان از عرصهی زبان، به معنای حذف کلی آنان از جهان است؛ چرا که زبان نه فقط ابزار بیان، بلکه نقشهی حضور انسان در جهان است. پس، جهانی که زنان در آن بیصدا و بیچهره باشند، جهانی است ناقص، معیوب و سرشار از تبعیضِ نادیده و ناگفته. این وحشتناکترین نوع آپارتاید جنسیتی است که طالبان با امیرالمؤمنین پنهان خود در افغانستان ایجاد کردهاند.
در این چارچوب، خشونت علیه زنان نه یک حادثه، بلکه بخشی از ساختار است؛ ساختاری که بیصدا عمل میکند، و نهادینه شده است؛ و در مقاطعی از تاریخ، خود را با چهرههای زیبا و فرهنگی نیز میپوشاند. خشونت هنگامی که بیصدا باشد، ماندگارتر و بیرحمتر است. چون دیده نمیشود، لذا به پرسش هم گرفته نمیشود. و چون به پرسش گرفته نمیشود، پس، بازتولید میگردد و پایدار میماند. در چنین جهانی، زن نه تنها قربانی خشونت است، بلکه قربانی ندانستهگی و نپرسیدهگی دربارهی خشونت نیز هست. این ندانستن و نپرسیدن به ساختارهای مردسالارانه برمیگردد که حمایت دینی هم دارد. از این منظر، مسأله برای زنان نه فتوحات و غصب سرزمینی، بلکه فتوحات و غصب زبان است. زبان از زنان سلب و غصب شده است. زنان با بیزبان شدن، از آگاهی و لذا از مبارزه برای تغییر ریشهای وضعیت محروم و ممنوع ماندهاند.
برخلاف آنچه که اغلب در عرصهی عمل روی میدهد، خشونت را نمیتوان با خشونت پاسخ داد. مقابله به مثل، تنها چرخهی خشونت را تکرار میکند. بدیلِ خشونت نه انتقام، بلکه عدالت است؛ و عدالت بدون دانایی محقق نمیشود. اجرای عدالت به دانایی نیاز دارد، تا اول عدالت به درستی درک شود و سپس به اجرا درآید. زیرا بعضاً ظلم هم عدالت خوانده میشود. حاکمان افغانستان جنایتهای خود را نه ظلم، بلکه عدالت خواندهاند! به همین خاطر، تشخیص عدالت و تمایز آن از ظلم در لباس عدالت به دانایی و آگاهی انتقادی نیاز دارد. البته دانایی آنگونه که برخی سنتهای عارفانه یا عرفهای خانگی تلقی میکنند، در کنج انزوا و خلوتِ خانه حاصل نمیشود. دانایی نیازمند حضور در عرصهی عمومی است؛ حضور در جایی که صداها به رسمیت شناخته میشوند، جهان ساخته میشود و معنا شکل میگیرد.
ممنوعسازی زنان از حضور اجتماعی و مدنی، یعنی محرومسازی آنان از دانایی و کاردانی و دادخواهی. سکوت زنان، تقدیر الاهی یا امر طبیعی نیست، بلکه نتیجهی تاریخی نظامهایی است که نمیخواستند زن «بداند»؛ و اگر دانست، زن نباید «بپرسد»؛ و اگر پرسید، نباید نظم مردسالاری را «بشکند». این سکوت سیاه، امروز در شکلگیری نظم طالبانی به اوج خود رسیده است؛ طالبانی که نمایندهی صورتبندی کنونیِ استبداد هزارساله دینی است؛ استبدادی که اکنون نه در کاخهای شاهانه، بلکه در مدرسههای تعطیلشده، در یونیفورم خاص، در تفنگ و بشکه زرد، در تهدید بیرویه، در فتواها و فرمانهای سکوت و حجاب و عورتپنداری زن، تجسد یافته است.
ممنوعیت تحصیل دختران و کار زنان، نه فقط یک تصمیم سیاسی یا دینی، بلکه یک بیانیهی تمدنی است: بیانیهای در ستایش سکوت، بیزبانی و ناتوانی زن، و عملاً در ستایش امحای زن همچون امحای حشرات. فاجعه در این نیست که این ممنوعیتها صورت گرفته، بلکه فاجعه در آن است که مخالفت با آن نه از درون دین بلکه فقط از بیرون برمیخیزد. کدامین فقیه، این سیاست را «خلاف شرع» دانسته؟ کدام متکلم، آن را «بدعت» شمرده؟ این سکوتِ دینی، خود بخشی از همان تاریخ سکوت است که همدستی عاملین را نشان میدهد.
پس، پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این سکوت را شکست؟ چگونه میتوان زنجیرهای تاریخی سکوت را گسست و جهان را دوباره به گفتن واداشت؟ پاسخ، در بازگشتِ زنان به زبان است؛ زبانی که نجات میدهد، نه زبانی که حذف میکند؛ به زبانی که نه ابزار تملک مردانه، بلکه عرصهی کنش زنانه است. این زبان، باید از دل حاشیهها برخیزد، از میان زنان خاموش، از دل روایتهای حذفشده، از نجوای مادران، از شعرهای عاشقانهی دختران، از دفترهای سوختهی دختران محصل در مکتبها و کورسها. این جهان کور و کر، تنها آنگاه متوقف خواهد شد که زنان خاموش و بیسروصدا نمانند.
۲.۲.2ـ استتیک تبعیض و خشونت: بازخوانی جدال عقل و عشق
در متن گستردهی تمدن فارسی، «عقل و عشق» دو الگوی رقیب برای تفکر، معنا، و ساماندهی جهان انسانی بوده است. هر یک از این دو، سازوکارهای خاص خود را برای دریافت هستی، تنظیم رابطهی من با دیگری، و بازنمایی زن و مرد در ساختار زبان و قدرت دارند. آنچه در نگاه نخست، صرفاً تفاوت سلیقهای یا زیباییشناسانه مینماید، در تأمل ژرفتر، به دو هستیشناسی متقابل و دو سیاست نمادین بدل میشود:
الگوی عقل، که از سدههای دوم و سوم هجری قمری، با الهام از سنت یونانی و با ترجمهی آثار ارسطو و افلاطون به جهان اسلامی راه یافت، مبتنی بر مفاهیم نظم، علیت، ماهیت، تمایز و… است. عقل در این سنت، ابزار ساماندهی کثرتها، تشخیص حدود و هویتها، و تمایز میان عاقل و معقول است. ابنسینا، فارابی و دیگر فیلسوفان این مسیر، کوشیدند به مدد استدلال و برهان، جهان را تبیین کنند؛ انسان را بشناسند؛ و دین را در چارچوب عقل به خوانش بگیرند؛ و ضوابط عقلانی برای انضباط دینی ارایه کنند.
اما این راه، به دلایل معرفتی، سیاسی و الهیاتی، به حاشیه رانده شد. از یکسو، مخالفت متکلمان و فقیهان با فلسفه، آن را به مرز ارتداد و سرکوب خونین کشاند؛ و از سوی دیگر، پیچیدگی زبان فلسفی و فقدان بنیان اجتماعی، عقل را در میان نخبگان محصور و منحصر کرد. این ناکامی، راه را برای برآمدن پارادایم دوم گشود: پارادایم عشق.
الگوی عشق، بیش از همه در عرفان و با زبان شعر رشد کرد؛ اما بعد بهویژه در قالب غزل، به الگوی غالب زیست و تفکر در جهان فارسی تبدیل شد. در این الگو، مفاهیم روشنگر عقل برجسته نیست، بلکه زبان استعاره، شور، شهود، و بیمرز برجسته است. عشق در اینجا، بر فروپاشی تمایزها، بر فنا در دیگری، بر انحلال خود در امر مطلق تأکید دارد. غزل فارسی، که کانون تجلی این زبان عشق است، صرفاً یک فرم ادبی نیست؛ بلکه نحوهای از هستیشناسی است.
پیوند عشق و زبان در «غزل» به اوج رسیده است. غزل صرفاً یک صورت از شعر نیست، بلکه صورتِ اصلیِ آگاهی جهان فارسی را نمایندگی و بازنمایی میکند. البته این صورت از آگاهی بر اساس یک الگوی متافیزیکی تکوین یافته است که طبقِ آن انسان در «دیگری بزرگ» (خدا، حاکم، مرد، پدر، شوهر، و…) محو و خاموش میگردد. در تناظر با این مدل متافیزیکی، یک الگوی فرهنگی از مناسبات انسانی نیز شکل گرفته و رواج یافته است: الگوی رابطهی عاشقانه، که درواقع نه خلق رابطه بلکه قطع رابطه است؛ چون تفاوت را از بین میبرد و «دو»یی نمیگذارد که بتوان از رابطه بین آن دو سخن گفت.
به بیان دیگر، «عشق» که در ظاهر انسانیتر، شاعرانهتر و مردمیتر مینماید، در ژرفساخت خود حامل منطق حذف است. برخلاف تصور رایج، عشق در جهان فارسی، بهویژه در غزل، نه صورت متعالی از رابطهی میان دو سوژهی برابر، بلکه نمایشنامهای دربارهی رابطهی سلطه و فناء است. این رابطه از بنیاد نامتقارن است. تفاوت و تکثر آنها رسمیت ندارد. ناتوانتر در تواناتر محو و فانی میشود.
اما مسأله از این هم فراتر میرود. در کانون این الگو، زنی ایستاده که نه سخن میگوید، نه میشنود، نه انتخاب میکند. زن، در ساختار تغزل فارسی، همواره در موقعیت معشوقهای خاموش است؛ و این معشوقه، نه چونان انسان مختار، بلکه چونان نماد زیبایی، لطافت، بیمهری و فاصله بازنمایی میشود.
زبان تغزلی فارسی، زن را از ساحت سوژگی (آگاهی نقاد و ارادهی مستقل) بیرون میگذارد و او را به «ابژهی عشق» تقلیل میدهد. زن در غزل هرگز نمینویسد؛ بلکه همیشه نوشته میشود. او در شعر میدرخشد، اما نه چونان گوینده و تعیینکننده، بلکه چونان چیزی که دربارهاش گفته میشود.
در چنین ساختاری، زن نه سوژهی رابطه، بلکه میدان فرافکنی امیال مردانه است. نامش گرفته نمیشود؛ صدایش خاموش است؛ ارادهاش غایب و اختیارش مسلوب است. این، همان خشونت نمادینی است که از طریق زیبایی اِعمال میشود: خشونت از مسیر بلاغت و زیباسازی. تأمل در این باره، پیوند پنهانی میان زبان و قدرت را آشکار میسازد. همان زبانی که با واژگان شیرین عشق، فرهنگ را میسازد، همزمان میتواند هستی را از دهان زنان برباید. این خشونت نمادین بیآنکه فریاد بزند، بیآنکه خون بریزد، هویتها را خاموش میکند، حافظهها را میزداید، و انسانها را از درون تهی میسازد.
در ژرفساخت این مدل، نوعی منطق متافیزیکی ریشه دارد که وحدت را بر کثرت، سکوت را بر صدا، و فنا را بر بقا ترجیح میدهد. به بیان دیگر، زبان فارسی تغزلی، عشق را بهمثابه «یگانگی از راه حذفِ دوگانگی» میفهمد؛ جایی که یکی باید از میان برخیزد تا دیگری جاودانه شود. این درهمشکستن تمایز، نه در خدمت همزیستی تفاوتها، بلکه در خدمت استیلای یکی بر دیگری و حذف دیگری است.
بدین ترتیب، عشق تغزلی فارسی بین زنان و آگورای مدینه پیوند برقرار نکرده، و آنها را به صحنهی گفتار سیاسی راه نداده، بلکه آنان را در مغاک خاموشی رانده است. به همین خاطر، عشق تغزلی نمیتواند رهآموزِ سیاست مردمی و مددگارِ دموکراسی و حکومت مبتنی بر کثرت و برابری بشری شود.
نتیجهی این جابهجایی الگوها، ظهور زبانی است که در عین عاشقانه بودن و حضور لطیف زن، اما از زن و مصایب جدی او تهی است. زبانی پدید آمده که زن را با لطافت حذف میکند؛ با تغزل سلطه میورزد؛ و با عشق، بیصدایی میآفریند.
این حذف در سطح زبان، نماد حذف در ساحت تاریخ و جامعه است. زنانی که در شعر فارسی، غایب، بینام و منفعلاند، همان زنانیاند که در تاریخ، قانون، دانشگاه و سیاست حذف شدهاند. رابطهی زبان و قدرت نه رابطهی تزئینی، بلکه رابطهی ساختاری است. زبان، حافظهی سلطه را بازتولید میکند.
آیا میتوان در جهان فارسی، مدلی دیگر از عشق آفرید که مبتنی بر برابری انسانی، گفتوگوی دایمی، و سوژگی دوگانه باشد؟ آیا میتوان از دل زبان تغزلی، امکانی برای بازیابی صدای حذفشدهی زن فراهم آورد؟ پاسخ بماند برای مجال دیگر. فعلاً باید پرسید: آیا زمان آن نرسیده است که پارادایم تغزلی عشق، با نقدی بنیادین بر ساختار حذفگرایانهاش، به بازاندیشی گرفته شود؟
شعر فارسی با همهی درخشش و زیبایی و گیراییاش، اما بر گور زنانی سروده شده که حضورشان در زبان، حضور بینام، بیصدا و بیحق است. و این، رنجی است که هیچ معشوقی سزاوار آن نیست. تا زمانی که این زبان، خود را در آینهی نقد بازنگری نکند و بر ساختارهای حذفی خود تیر و تبر نزند، حتی غزل عاشقانه گواهی بر تاریخ سکوت و حذف زنان است. این حذف نه از سر غفلت، بلکه برآمده از الگویی عمیقاً نهادینهشده از هستیشناسی تغزلی است که فردیت، تفاوت، کثرت و برابری را خطرناک میداند، اما وحدت، سکوت، فنا و بهویژه نامرئیسازی زن را فضیلت میپندارد.
۳) جستوجوی امکان رهایی
۳.1ـ سازههای مقاومت در برابر خشونت: دانایی، دادگری و کاردانی
در پرتو آنچه تا کنون گفته شد، میتوان چنین دریافت که حذف زنان از عرصهی عمومی، تنها یک رویداد سیاسی یا تصمیم مدیریتی یا عارضه اتفاقی نبوده است، بلکه در ساختار تاریخیِ ادراک، زبان، و زیباییشناسی ما ریشه دارد. جامعهی ما نه تنها مشارکت زنان را در میدانهای اجتماع برنتافته، بلکه این حذف را با تغزل، لطافت، و حُسن و محسنات زبانی آذین و آیین بسته و آن را بهعنوان امرِ معروف و نیکو به فرهنگ بدل کرده است.
در چنین وضعیتی، زن از همان آغاز نه چون یک «شهروند»، بلکه همچون یک «تصویر» پذیرفته شده است؛ تصویری زیبا اما بیصدا، دلربا اما بیحق، پررنگ اما بیریشه. از همینرو، حتی عشق ـبلندترین بانگ تمنا در فرهنگ فارسیـ نتوانسته است که زن را از مرزهای خاموشی عبور و از زندان سرکوب نجات دهد. زن در عاشقانهترین لحظات نیز همچنان پشت دیوارهای بلاغتِ حذف باقی مانده است؛ جایی که شور هست، اما شعور نیست؛ تصویر هست، اما تفسیر نیست؛ رنج هست، اما روایت نیست؛ دقیقاً مانند پناهجویی که بیپناه در پشت مرزها مانده است. با اینکه تصویر غرقشده او روی میز حقوق بشر هست و رنج مرگباری را متحمل میشود، اما آغوشی برای پذیرش حضور او و عزمی برای رسمیت او نیست.
زنان بهسان بندماندگان در گمرک هستی، هرگز اجازهی ورود به «شهر زبان» را نیافتهاند. مجوز ورود به سپهرِ مشارکت و تصمیمسازی سیاسی به ایشان داده نشده است. پاسپورت سوژگیشان در مرز سنتهای پوسیده مصادره شده؛ و همچون پناهجویی آواره و بیمدرک از دیار حقوق بنیادین رانده شده است.
در دو دههی اخیر، آنگاه که حضور جامعهی جهانی در افغانستان تحولی کوتاهمدت و پرآشوب را رقم زد، نقشها، حقها و هویتهای تازهای برای زنان نوشته شد. اما این نوع «نوشتار ایلجاری» و «نوشتار دونری»، نه برگرفته از درونمایهی فرهنگی ما، بلکه ترجمانی از آرشیو سیاستهای بینالمللی بود. زنان ناگهان در کلماتِ اسناد رسمی پدیدار شدند، بیآنکه در تخیل اجتماعی ما ریشه دوانده باشند.
این «ظهور بیزمینه» گرچه امید آفرید، اما در نخستین توفان به سادگی از پا درآمد. حقوق زنان چونان جوانان گریزان و آویزان به پای طیارههای تخلیه یکباره به زمین سقوط کردند و پاره پاره در خاک سرد فراموشی خفتند. عرفِ تاریخی و قدرتِ عریانِ سنت با نخستین غیبت ناظر جهانی خیز برداشت و دوباره صحنه را تصرف کرد.
اینک، خشونت علیه زنان نه تنها بازگشته، بلکه تشدید شده است. و این خشونت همیشه با فریاد نمیآید؛ گاه در نگاه، در طنز، در طرد، در حذف، در قانون، و در سکوت جا خوش میکند. بخش بزرگی از آن نادیدنی است. صرفنظر از این نامرئیت، آن بخشی که دیده میشود، فهمیده نمیشود. و آنچه فهمیده میشود، بیدرنگ فراموش میگردد. و این درونمایهی سنّت آبایی و رسوم اجدادی است.
در چنین شرایطی، پایاندادن به خشونت صرفاً با تغییر رژیم طالبان و صدور قوانین تازه ممکن نیست؛ زیرا میان وضع قانون و تحقق آن همواره شکاف ساختاری وجود دارد. این شکاف همان جایی است که هیولای خشونت در آن لانه میگزیند و از جوهرهی سنتهای تبعیض علیه زنان تغذیه میکند.
پس، راه رهایی تنها از مسیر قانونگذاری نمیگذرد، بلکه از تغییر افق فهم، از دگرگونی در آگاهی محلی، و از پالایش در دستگاه ادراک اجتماعی میگذرد. عدالت زمانی میتواند دست زنان را بگیرد، که خودآگاهانه و خودجوش به حرکت درآمده باشد؛ و این حرکت با دانایی انتقادی و کاردانی پویا ممکن است، نه با اعتقادات تقلیدی و ناکارآمدی نهادهای عاریتی که به وضعیت بیشتر گند میزند، تا اینکه اصلاح کند.
آگاهی زادگاهِ عدالت است. عدالت دری گشوده رو به همزیستیِ تفاوتها است، برخلاف ظلم که دری باز به ظلمتِ حذف است. البته منظور از آگاهی نه صرفاً دانش خنثای مکاتب دولتی، بلکه آگاهی انتقادی است؛ آن آگاهیای که عادت و عرف محلی را زیر پرسش میبرد؛ رسوم آبایی را میشکافد؛ تاریخ ملی را میکاود؛ زیباییشناسی سلطه را برملا میکند و فرهنگ سرکوب را به نقد میگیرد.
تغییر زمانی ممکن میشود که جامعه بتواند دست از ستایش حذف بشوید، و به جای تحریم صدای زنان و تحسینِ سکوت آنان، اما به صدایشان گوش بسپارد. آری، آموزش و پرورش در خدمت آزادی و برابری باشد، نه اینکه فقط در معناشناسی سر صنف و لقلقهی زبان برای دریافت کمک مالی باشد، بلکه باید در راستای بازآفرینی ذهن و عادت و زبان مردم و برای جلب قلوب آنان باشد، نه برای جلب قلبک و اخذ لایک در فضای مجازی. این نوع آگاهی همگانی ابزار واقعیِ توانمندسازی زنان است.
بیراه نیست که امروز، همان آموزش، همان آگاهی، همان دانایی که باید مقدمهی آزادی و برابری باشد، خود موضوع سانسور، سرکوب، تغییر و بازنویسی بر اساس «ارزشهای طالبانی» قرار گرفته است. دانایی، در بسیاری از مناطق نه تنها حمایت نمیشود، بلکه در صف دشمنی با آن نشستهاند. تا این دیوار ستبر فرهنگی و سنگ خارای درونی فرونریزد، نه عدالت، نه آزادی، و نه رهایی، هیچ یک هرگز مجال تنفس و بالگشایی نخواهند یافت.
ادامه دارد …
پینوشت: عکس از انترنت









