تحقیر، توهین و تهدید؛ روایتی از اخراج یک دختر دانشجوی افغانستانی از ایران

نویسنده: وزیر شارستانی

در جریان امتحانات پایان‌ترم بودم که جنگ شروع شد. سحرگاه بیست‌وسوم خرداد (جوزا)، با صدای هشدار اخبار از خواب پریدم. هم‌اتاقی‌ام گفت: «اسرائیل زده!» پرسیدم: «کجا را؟» گفت: «تهران را!» فوراً سراغ سایت‌ها و خبرگزاری‌ها رفتم. همه از حمله‌ی غافل‌گیرانه از سوی اسرائیل خبر می‌دادند؛ از کشته شدن چند فرمانده و دانشمند هسته‌یی می‌نوشتند. معلوم نبود دقیقاً کجا را زده‌ است و چه اندازه خسارت وارد کرده‌ است. جزئیات، پراکنده و مبهم بود.

دل‌نگران بودم؛ می‌ترسیدم جنگ گسترده‌تر شود. اندکی بعد، خبرگزاری‌های داخلی ایران از «وعده‌ی صادق سوم» نوشتند و دل‌نگرانی‌ام بیشتر شد. آتش جنگ زبانه می‌کشید و کسی نمی‌دانست چه زمانی خاموش خواهد شد.

امتحانات به تعویق افتاد و از طرف دانشگاه به ما توصیه شد که ایران را ترک کنیم. اتوبوسی برای‌مان تدارک دیدند که ما را تا مرز ببرد. البته در برابر دریافت مبلغ هنگفتی؛ گفتند وضعیت اضطراری است. دل‌نگرانی در جانم ریشه دوانده بود: از مرز چگونه خواهیم گذشت؟ در افغانستان چه خواهد شد؟

با همه‌ی این نگرانی‌ها، ما ۴۴ دانشجوی افغانستانی، که ۳۷ نفرمان دختر بودیم، شبانه به‌سوی مشهد به راه افتادیم. دور و بر دو بجه‌ی بامداد، حالم از زندگی بد شد. راننده با بی‌شرمی گفت: «یه مشت افغانی آشغال رو سوار کردم، دارم می‌برم گم شن…» شاید فکر می‌کرد ما خوابیم؛ شاید اصلاً فکر نمی‌کرد. اما آن کلمات، چون خنجر در جانم نشست. مگر افغانستانی بودن جرم است؟

سحرگاه در ترمینال مشهد رهای‌مان کرد. خودش رفت و دیگر بر نگشت. ما را نیمه‌راه، بی‌پاسخ و بی‌پناه رها کردند؛ ما، افغانستانی‌های «آشغال» را!

چاره‌یی نبود؛ باید سه‌چهار نفری موتر می‌گرفتیم تا ما را به مرز برساند. ما، چهار دختر افغانستانی، تنها، بی‌کس، چمدان‌ به دست، در جست‌وجوی موتر بودیم. هرکه می‌آمد، طعنه‌یی، فحشی، کنایه‌یی می‌زد و می‌رفت. کسی نبود بپرسد: دختر، چرا چشمانت پر اشک است؟ چرا دستانت از خستگی می‌لرزد؟ کرایه‌ها بالا بود و برای «اتباع» بالاتر. نه غذا بود، نه استراحت، نه امنیت. فقط تحقیر بود، تبعیض بود، درد بود.

در مسیر، هر موتری را که سوار شدیم، تا فهمید افغانستانی هستیم، کرایه را دو برابر کرد. با خود می‌اندیشیدم: انسانیت به کجا کوچ کرده؟ اخلاق و وجدان کجا شده‌اند؟

در ایستگاه هفده شهریور، بدترین صحنه رقم خورد. پلیس مرزی، بی‌هیچ دلیلی، پاسپورت‌های‌مان را گرفت. چمدان‌ها را با بی‌رحمی گشودند، وسایل‌مان را بر زمین ریختند و لگد زدند. یکی از سربازها گفت: «جمع کنید لوازم‌تون رو، کثافت‌ها!» یک ساعت، زیر آفتاب سوزان، بی‌گناه، نگه‌مان داشتند. وقتی دلیل را پرسیدیم، با فریادی تحقیرآمیز گفت: «من داداش شما نیستم، برام فرمانده بگید!» و ما، باز هم ساکت ماندیم. چه می‌توانستیم بگوییم به جناب فرمانده!

پس از گریه و التماس، پاسپورت‌ها را پس گرفتیم. همان سرباز، ماشین‌ها را تهدید می‌کرد که ما را سوار نکنند. بی‌هیچ گزینه‌یی، نیم ساعتِ مانده‌ی مسیر را پیاده رفتیم؛ چمدان به دست، اشک بر گونه، وحشت در دل.

وقتی پای‌مان به خاک وطن رسید، به جای آرامش، ترسی دیگر در دل‌مان نشست. حالا نوبت طالبان بود که بپرسند: «محرم‌تان کو؟ چرا شما دختران تنها سفر کردید؟» اگر بگویند این جرم است؟ اگر دوباره زندانی شویم؟ تحقیر شویم، تنها به خاطر زن بودن، به خاطر تحصیل، به خاطر تنها بودن؟

بلاخره از مرز گذشتیم. سفر به پایان رسید؛ اما این، فقط یک سفر نبود. تجربه‌یی بود از رنج یک ملتِ بی‌دولت. فرو رفتن در اعماق ظلم و تبعیض. نگاهی به درون تیره‌ی انسانی در جامعه‌ی ایرانی. شاید دیگر هرگز به آن خاک برنگردم. دیگر باور نخواهم کرد، کلماتی فریبنده‌ی چون «ایران بزرگ!» یا «مرز پرگهر!» را. اصلاً شک دارم ایران امروز نسبتی با فرهنگ گذشته‌ی ما داشته باشد. و اگر هم داشته، چیزی از آن به یاد ندارد. اگر چیزی داشت، این‌چنین تهی از معنویت نمی‌شد.

دوستم می‌گوید: «ما دختران افغانستان، بار رنج یک ملت را به دوش می‌کشیم. هرچند تحقیر و تهدید شویم، باید بایستیم. نه به خاطر آنکه قوی هستیم، بلکه چون چاره‌یی جز قوی بودن نداریم.» راست می‌گوید. اگر زمین‌مان بزند، باز هم برمی‌خیزیم. اگر زندگی به امید است، ما امیدواریم؛ و همین، برای ادامه‌دادن کافی است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: