روایتهای عصر ظلمت (۸۵)
نویسنده: هدیه احمدی
نامش صاحبه بود. شاگرد صنف پنجم. از منطقهی خاکشاهی ولسوالی شهرستان؛ یکی از قریهی دورافتادهی ولایت دایکندی. او در خانوادهای کوچک، دور از پدر، همراه پدرکلان، مادر، برادر و خواهر کوچکش زندگی میکرد. پدرکلانش مردی سالخورده و مهربان بود. مادرش زنی جوان، خوشچهره و اندکی تندخو، و خواهر و برادرش قد و نیمقد بودند.
پدرش محمدعلی، مردی فعال و مهربان بود که در نظام پیشین با یکی از مؤسسههای خارجی کار میکرد. با تغییر نظام مجبور به ترک وطن شد و به آسترالیا پناه برد. از آنجا زندگی خانواده را میچرخاند.
صاحبه در مکتب فاطمهالزهرا درس میخواند. او شاگرد لایق و هوشیار بود و همیشه برای درسهایش تلاش میکرد. در زمستانها به صورت پنهانی در کورس انگلیسی میرفت. صاحبه سال بعد صنف ششم میشد. وقتی شنید دختران از صنف ششم به بالا اجازهی مکتب رفتن ندارند، کمکم علاقهاش به درس از بین رفت. از یک سو رفتن پدرش او را ناامید ساخته بود و از سوی دیگر مادرش در خانه با او درست رفتار نمیکرد؛ البته رفتار مادرش به خاطر احتیاط بود و نمیخواست صاحبه زیاد از خانه برود.
صاحبه آرزو داشت درسهایش را تمام کند و در رشتهی زبان انگلیسی لیسانس بگیرد تا از آن طریق پیش پدرش برود.
تنها پدرکلانش او را به درس خواندن تشویق میکرد و برایش امید میداد.
اما با گذشت روزها، دیگر شاگرد لایقی نبود. به درسهایش اهمیت نمیداد. فقط برای حاضری و امتحان به مکتب میرفت. در خانه هم، در گوشهای تنها مینشست و به فکر فرو میرفت. نمیخواست با کسی حرف بزند؛ نه با پدرکلان و نه با پدرش که تماس میگرفت.
روزی خواست به خانهی یکی از همصنفانش برود، اما مادرش مخالفت کرد و نخواست دخترش تنها بیرون برود؛ چون شرایط خراب بود و خانهای که او میرفت، از سرک عمومی میگذشت؛ سرکی که طالبان رفتوآمد داشتند. میان آن دو حرفهای تند رد و بدل شد. صاحبه از رفتار مادر ناراحت شد و گریه کرد. وقتی به خانه برگشت، مادرش با او حرف نمیزد.
صاحبه که ناامید شده بود، با دلتنگی نان شب را آماده کرد. بعد از ادای نماز، برای مادر، خواهر و برادرش نان آورد. پدرکلانش در اتاق تنها نشسته بود؛ نان او را هم برد. وقتی پیش پدرکلان رسید، اشک در چشمانش حلقه زد و آنچه دلش را رنجانده بود برایش گفت.
پدرکلان که ناراحت شده بود، گفت: «دخترم، به پدرت زنگ بزن، با او قصه کنیم تا ببینیم کارهای درخواستیات به کجا رسیده.» صاحبه قبول نکرد و گفت: «نمیخواهم پدرم را ناراحت کنم. او دور از وطن و خانواده، در ملک بیگانه است.»
صاحبه آن شب نان نخورد. ظرفها را شست و به اتاق زیرخانه رفت. برق را روشن کرد. پدرکلان در اتاق روبهروی زیرخانه نشسته بود. دید چراغ آنجا روشن شده است. با خود گفت: «کی میتواند آنجا باشد؟ در این ناوقتی از شب؟»
چون در آن اتاق کسی نمینشست. با تعجب از جا برخاست و صدا زد: «صاحبه، دخترم! در زیرخانه کی است؟»
جوابی نشنید. صاحبه در زیرخانه بود. صدای پدرکلان را شنید، دروازه را بست و تصمیم سختی گرفت. او دیگر نمیخواست در این دنیای پر از درد بماند. گریه کرد و برای پدرش پیام خداحافظی نوشت:
«سلام پدر جانم،
امیدوارم از گزند روزگار در امان باشی. پدر، امشب برایت گفتنیهای بدی دارم. میدانم زیاد پشت دخترت دیق آوردی، مثل خودم که برایت دلتنگم.
پدرجانم، میدانی دخترت چه تصمیمی دارد؟ چرا از زندگی و روزگار خسته شده است؟ دخترت دیگر نمیخواهد به زندگی ادامه دهد، حتی برای چند لحظهی دیگر.
این شاید آخرین پیام از دخترت باشد، پیام خداحافظی.
پدرجانم، دخترت آرزوهایی داشت: میخواست درسهایش را تمام کند و در رشتهی زبان انگلیسی لیسانس بگیرد، میخواست روزی در آسترالیا پیش تو بیاید، زیاد دوست داشت روزی دستان پرمهر پدر نوازشش کند. دیدار تو برایم یک امید بود، چون خیلی دلتنگت بودم و زیاد دوستت دارم.
حالا که نتوانستم به آرزوهایم برسم، از راه دور دستانت را میبوسم. نبودنت قلبم را میسوزاند.
پدرجانم! من را ببخش. میدانم بعد از خواندن پیامم زیاد قهر میکنی و پشتم دیق میشوی، اما پدرجان! من نمیخواهم در این دنیا باشم.
در آخر، بعد از مرگم هیچکس را مقصر مرگم ندان، چون این تصمیم خودم بود.»
صاحبه پیامش را فرستاد، اما پیام خوانده نشد. چادرش را در سقف اتاق بست و نگاه مظلومانهای به آن انداخت. گریه کرد و گفت: «خدایا، میدانم کارم درست نیست. تو هم از این بندهات، که یک دختر است، خسته شدهای…»
صاحبه با چشمان پر از اشک با پدر و خانوادهاش خداحافظی کرد. پدرکلانش اتاقهای دیگر را پالید و او را نیافت. در آخر مجبور شد دروازهی زیرخانه را به زور باز کند.وقتی داخل شد، دید که صاحبه خود را حلقآویز کرده است.
پدرکلان با دیدن صاحبهی آویزان، در جا میخکوب شد. پیش چشمانش تاریک شد و زبانش بند آمد. وقتی نزدیک شد، دید رد اشک هنوز بر گونههای نواسهاش پیداست.
پدرکلان صدا زد: «دخترم، صاحبه! صاحبه! چه شده؟»
اما دیگر صدایی نبود. او دیگر درد دلش را به پدرکلان نمیگفت. لحظهای بعد، مادرش آمد و دید صاحبه بر زمین افتاده و حرکتی ندارد. چیغ بلندی کشید و گفت: «دخترم چه شده؟ صاحبه، بلند شو…»
پدرکلان با چشمان گریان چادر را از گردن صاحبه باز میکرد و در آن طرف مادر از هوش رفته بود. ساعتی بعد، وقتی مادر به هوش آمد، دید بدن صاحبه سرد شده است. فکر میکرد در خواب است. پهلویش نشست، هنوز باورش نمیشد که دیگر صاحبهای ندارد. گریهی غریبانهای سر داد و دستش را بر صورت سرد و کبود دخترش گذاشت و نوازش کرد.
پدرکلان در حالیکه تمام بدنش کرخت شده بود، گریه میکرد، دستان بیجان صاحبه را بر صورتش مالید و با خود زمزمه کرد: «دخترم، چرا پدرکلانت را تنها ماندی؟ خانه بدون تو تاریک است. من به پدرت چه بگویم…»
پینوشت: عکس از انترنت









