در محاصره‌ی دیوارها: صدای زنی که تسلیم نشد

روایت‌های عصر ظلمت (۸۶)
نویسنده‌: ملیحه افضلی

فریده محب از ولسوالی بره‌کی‌برک ولایت لوگر هستم. دو خواهر و دو برادر دارم. پدرم فوت کرده و مادرم معلم است. خودم فعال حقوق زن و حقوق‌ بشر هستم. لیسانس اقتصاد دارم و قبل از سقوط افغانستان به دست طالبان، در یک شرکت خصوصی کار می‌کردم. هم‌چنان عضو شورای اجتماعی جوانان نیرومند ولایت کابل بودم و پس از آن، مدت سه سال عضو برجسته‌ی تیم اتحاد و همبستگی افغانستان بودم.

من با شوهر و پسر خردسالم زندگی می‌کنم. روزی که طالبان آمدند و محدودیت‌هایی علیه زنان وضع کردند، به‌ طور سیستماتیک و مستمر، زنان و دختران افغانستان را از حقوق بنیادین انسانی‌شان محروم ساختند: حق آموزش، حق کار، آزادی حرکت و حتی حق داشتن اوقات فراغت و زندگی اجتماعی. این محدودیت‌ها نه‌تنها کرامت فردی ما را نقض می‌کند، بلکه آینده‌ی جامعه و نسل‌های بعدی را نیز به خطر انداخته است.

این وضعیت باعث شد که شخصاً، با وجود تمام خطرات، به خیابان‌های کابل بروم و در برابر تفنگ و تهدید بایستم تا اعتراض خود را نسبت به این بی‌عدالتی اعلام کنم. به تاریخ سه سپتامبر، از پیشِ فواره‌ی آب شهر کابل، اعتراض ما آغاز شد. شعار ما در روز اعتراض «کار، تحصیل، آزادی» بود. در آن روزها که طالبان به تدریج حقوق زنان و دختران افغانستان را از ما می‌گرفتند، من و همراهانم تصمیم گرفتیم سکوت نکنیم و دست به اعتراض بزنیم.

تعداد ما نزدیک به ۶۰ تن می‌رسید و در میان‌مان دختران جوان زیادی حضور داشتند. هرکدام از ما با درد و امیدی مشترک، در پی مطالبه‌ی حقوق اولیه‌ی انسانی‌مان بودیم: حق تحصیل، حق کار، حق سفر و حق داشتن آزادی‌های فردی.

اکثر زنان مانند من، بدون اطلاع خانواده‌های‌شان در اعتراضات اشتراک داشتند. در آن زمان، شمار اندکی از خانواده‌ها از حضور دختران‌شان آگاه بودند؛ چون تقریباً هیچ خانواده‌ای در افغانستان حاضر نبود اجازه دهد دخترش در خیابان و در برابر تهدیدهای مسلحانه و خطرات جانی بایستد. خانواده‌های ما سنتی‌اند و دغدغه‌ی اصلی‌شان حفظ جان و شرافت اعضای خانواده است.

در آن زمان، من هنوز مجرد بودم و خانواده‌ام از تصمیمم برای پیوستن به اعتراضات بی‌خبر بودند. ترس و وحشتی که از ایستادن پیشِ میل تفنگ طالبان داشتم، بسیار عمیق بود؛ ترس از شلیک، ترس از دست دادن جان، و ترس از عواقب اجتماعی و خانوادگی این عمل جسورانه؛ اما در آن لحظه، تمام این ترس‌ها در برابر حقی که از ما سلب می‌شد، کم‌رنگ شدند.

با هر قدمی که به خیابان می‌گذاشتم، احساس می‌کردم نه‌تنها خودم، بلکه صدای تمام زنان و دختران افغانستان را بر دوش می‌کشم. نمی‌توانستم در برابر ظلم و نابرابری سکوت کنم، حتی اگر به قیمت جانم تمام می‌شد. ایستادن در برابر تفنگ‌های طالبان، یعنی ایستادن در برابر ترس و دفاع از حقوق زنان کشورم.

این حرکت کوچک و جسورانه‌ی ما شاید نتوانست تغییری فوری ایجاد کند، اما باور دارم هر قدمی که برداشتیم، همان‌طور که در تاریخ ثبت خواهد شد، قدرتی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. ما خواهان تغییر، زندگی با کرامت و آزادی هستیم و هیچ تهدیدی نمی‌تواند این اراده را متزلزل کند.

در تاریخ ۲۰ آگست ۲۰۲۳، برنامه‌ی دادخواهی، مدنی و آزادی‌خواهی خود را در مکانی بسته، در خانه‌ی یکی از همکارانم در منطقه‌ی خیرخانه، واقع در ناحیه‌ی یازدهم کابل، برگزار کردیم. ساعت شش عصر بود. پس از پایان برنامه، می‌خواستیم محل را ترک کنیم و به خانه برویم که ناگهان متوجه حضور تعداد زیادی از افراد مسلح طالبان شدیم.

خانه را محاصره کردند و بالاخره مرا همراه با شش تن از همکارانم بازداشت و زندانی کردند. در ابتدا، زمانی که ما را دستگیر کردند، طالبان یک پلاستیک سیاه بر سرم انداختند و به مکانی نامعلوم بردند. در آنجا در سلول‌های انفرادی حبس شدم و در طول این مدت، صدای ترسناک شکنجه‌ها و آزارهای مختلف به گوشم می‌رسید.
آنها بارها مرا شکنجه کردند و با توهین‌ها و تحقیرهای بی‌رحمانه‌ای مانند «شما با امریکا همکاری می‌کنید، شما کافر هستید و اخلاق ندارید» مورد آزار قرار دادند. این شکنجه‌ها و ضربات جسمی باعث شد تا وضعیت روانی من نیز به شدت آسیب ببیند.

در مسیر راه، مورد دشنام و توهین زیاد قرار گرفتیم. من بارها از آنان عذر خواستم و گفتم: «ما را رها کنید، دیگر فعالیت نمی‌کنیم، توبه کردیم.» در پاسخ، یکی از آنان با مشت محکم به پشتم زد و تهدید کرد: «سکوت کن، صدایت را نکش، یک مرمی می‌زنم‌ات.»
در دل خود می‌گفتم: «حالا مرا می‌زند و می‌میرم.» از ترس و وحشت زیاد، چند دقیقه خاموش ماندم.

خانواده‌ام که خبر بازداشتم را از طریق همکارانم دریافت کرده بودند، بلافاصله خود را به حوزه‌های امنیتی و اطلاعاتی طالبان معرفی کردند. پس از یک شب، بر اساس ضمانت خانواده و تعهد خودم مبنی بر عدم ادامه‌ی فعالیت‌های اعتراضی، از زندان طالبان آزاد شدم.

طالبان به من هشدار دادند که نباید دیگر برنامه‌های اعتراضی علیه آن‌ها داشته باشم. پس از این حادثه‌ی بسیار تلخ و دلخراش، وضعیت روحی و جسمی‌ام به هیچ وجه خوب نبود. هر لحظه فکر می‌کردم طالبان ممکن است دوباره بیایند و مرا ببرند و شکنجه کنند. حالم خوب نبود؛ هر لحظه گریه می‌کردم و نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. با قرص خواب‌آور کمی می‌خوابیدم؛ وضعیت روحی‌ام هیچ خوب نبود.

در مسیر بازداشت و در داخل زندان، توسط طالبان به شدت مورد شکنجه‌ی جسمی و توهین و تحقیر قرار گرفتم، اما اذیت جنسی نشدیم. در طول مدت بازداشت، بارها و بارها مرا با مشت و لگد زدند. خشونت‌ها تا آنجا پیش رفت که اشیایی را از روی زمین برمی‌داشتند و به طور عمدی و بی‌رحمانه‌ای به دهانم می‌کردند؛ تجربه‌ای بسیار دردناک و تحقیرآمیز.

این رفتارهای غیرانسانی نه‌تنها اثرات جسمی، بلکه پیامدهای روانی شدیدی نیز برایم داشت. یکی از مشکلاتی که پس از آن شکنجه‌ها و ضربات واردشده به دهانم ایجاد شد، بیماری «اچ‌پایلوری معده» است که هنوز با آن دست و پنجه نرم می‌کنم.

آن‌قدر با مشت و لگد مرا زدند که نه‌تنها اثرات جسمی آن هنوز در بدنم باقی مانده، بلکه آلام روحی و روانی ناشی از این شکنجه‌ها هم‌چنان با من همراه است. اثرات این خشونت‌ها بر زندگی روزمره‌ام تأثیر مستقیم گذاشته و از نظر جسمی و روحی زندگی‌ام را به‌شدت متأثر کرده است.

یک شب در زندان بودم؛ آب بود، اما غذا نبود. در آن شب بی‌رحم، دیوارهای زندان گواه رنج و دشواری‌هایم بودند که هر لحظه بر دوشم سنگینی می‌کردند. دیوارهایی نه‌تنها سرد، بلکه در بعضی نقاط پوشیده از لکه‌های خون خشک‌شده بودند؛ لکه‌هایی که گویی حکایت از درد و رنج‌های بی‌پایانی داشتند که در آن مکان اتفاق افتاده بود.

دیوارها از رطوبت پوشیده بودند و بوی نم و کثیفی فضا را پر کرده بود. سلول به قدری وحشتناک بود که حتی نفس‌کشیدن در آن دشوار می‌شد. در آن شرایط سخت، زندگی به چیز کوچک و بی‌اهمیت تبدیل شده بود.

صدای قدم‌های نگهبانان که از کنار سلول عبور می‌کردند، گاهی به من امید می‌داد که هنوز در این دنیای بیرون چیزی می‌تواند وجود داشته باشد. اما دیوارهای خون‌آلود و نم‌دار یادآوری می‌کردند که اینجا هیچ‌چیز به سادگی تغییر نمی‌کند.

زمانی که آزاد شدم، فشار خانواده بر من بیشتر شد. آن‌ها مرا سرزنش کردند و گفتند که در برابر همسایگان و دیگران ما را شرمنده ساخته‌ام. حتی از من خواستند دیگر بیرون نروم و در هیچ فعالیت اجتماعی شرکت نکنم. این فشارهای روانی و اجتماعی چنان بود که در نهایت به پیشنهاد خانواده برای نامزدی و ازدواج با فردی که از سوی خانواده تعیین شده بود، موافقت کردم؛ تصمیمی که برای جلوگیری از مشارکت بیشترم در اعتراضات و پایان‌دادن به برنامه‌های اعتراضی‌ام اتخاذ شد.

توهین و تحقیر طالبان در زندان تأثیر عمیقی بر من گذاشت و در خانواده نیز کسی از من حمایت نکرد؛ همه مخالف فعالیت‌هایم بودند. زمانی که به خانه برگشتم، حالتی شدیداً شکنجه‌شده داشتم: بدنم از آثار ضربات و خون‌آلود بود و حتی توان حرکت چند قدم را نداشتم. آن‌قدر آسیب دیده بودم که نمی‌توانستم به مراقبت‌های پزشکی مناسب بروم؛ چرا که شرایط امنیتی اجازه‌ی چنین کاری را نمی‌داد. تنها توانستم پانسمان‌های ابتدایی در خانه انجام دهم تا کمی از دردهایم تسکین یابد.

اما آنچه از همه آزاردهنده‌تر بود، نحوه‌ی برخورد خانواده‌ام بود. به جای همدردی و درک، اعضای خانواده برخوردی توهین‌آمیز و تهدیدآمیز در پیش گرفتند. به من گفته شد حق خروج از خانه را ندارم و برای مدتی طولانی در خانه حبس شدم. حتی ارتباط تلفنی‌ام قطع شد. این برخوردها روحم را ناآرام می‌کرد و احساس می‌کردم نه تنها از نظر جسمی، بلکه از نظر عاطفی نیز در بند هستم. در حالی که به‌شدت نیازمند حمایت بودم، چیزی جز طرد و تهدید دریافت نکردم. مدتی در خانه محبوس بودم و هیچ نشانه‌ای از رحمت یا دلسوزی در رفتار خانواده‌ام ندیدم.

با این همه رنج‌ها، زخم‌ها و محدودیت‌ها، سرانجام دوباره به فعالیت‌هایم بازگشتم. با خود عهد بسته بودم که هرگز از مسیرم بازنگردم و تسلیم سختی‌ها نشوم. هرچند شکنجه و تهدید روح و جسمم را آزرده بود، اما ایمان و باورم به هدف مبارزاتم قوی‌تر از هر دردی بود. من معتقدم سکوت در برابر بی‌عدالتی خود نوعی تسلیم است؛ به همین دلیل تصمیم گرفتم بار دیگر برخیزم تا برای حق و آزادی زنان و دختران وطنم مبارزه کنم. این راه برای من تنها یک انتخاب نیست؛ بلکه رسالتی است که به آن ایمان دارم. هر زخم و هر خاطره‌ی دردناک، انگیزه‌ای شد تا بیشتر تلاش کنم و صدای زنان بی‌صدا را به گوش جهان برسانم. می‌دانم راه دشوار است، اما باور دارم که ایستادگی من و زنان شجاع این سرزمین روزی ثمر خواهد داد.

برچسب‌های زیادی به من می‌زدند، اما هیچ‌گاه اجازه ندادم این برچسب‌ها بر اراده‌ام تأثیر بگذارند. نه‌تنها این برچسب‌ها به من آسیب نزدند، بلکه انگیزه‌ام را برای ادامه‌ی مسیر تقویت کردند؛ زیرا می‌دانستم تغییر در جامعه همیشه با مقاومت‌هایی همراه است. کسانی که در برابر حقیقت و عدالت می‌ایستند، معمولاً در گام‌های اول با چنین اتهاماتِ نابجا روبه‌رو می‌شوند. اما من هیچ‌گاه از اصولم دست نکشیدم و هم‌چنان به مبارزه‌ام ادامه دادم.

به خاطر فعالیت‌های اعتراضی‌ام در برابر گروه طالبان بارها تهدید شدم. علی‌رغم تهدیدهای مداوم از سوی آنان و ممانعت‌های شدید خانواده‌ام، به کارم ادامه دادم. این موضوع باعث شد تهدیدها علیه من فزونی یابد و مجبور شدم به‌صورت مخفیانه در ولایات مختلف کشور پنهان شوم. هر هفته مکان زندگی‌ام را تغییر می‌دادم تا خود را از تهدیدات محافظت کنم.

اما با توجه به شدت گرفتن تهدیدات و برای حفظ جان و سلامت خود، در نهایت تصمیم گرفتم کشور را ترک کنم. در تاریخ ۲۴ اپریل ۲۰۲۴، به دلیل شرایط خطرناک، به اسلام‌آباد، پاکستان پناه بردم و از آن زمان تاکنون در اینجا به سر می‌برم. در پاکستان نیز با مشکلات فراوان و آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو هستم: استرس روزانه، دشواری‌های تمدید ویزا، بی‌ثباتی اقتصادی و فشارهای اجتماعی زندگی‌ام را بسیار سخت کرده‌اند.

دوباره در معرض خطر دائمی بازداشت و اخراج از پاکستان قرار دارم؛ وضعیتی که با توجه به تهدیدهایی که با آن مواجه‌ام، می‌تواند برایم فاجعه‌بار باشد. اگر به افغانستان بازگردانده شوم، طالبان مرا خواهند کشت. ناامنی، بی‌ثباتی و نبود هرگونه امید به آینده، مرا تا مرز فروپاشی جسمی و روحی رسانده است. گاهی آن‌قدر احساس خستگی و درماندگی می‌کنم که به نظرم می‌رسد هیچ راهی برایم باقی نمانده است.

اکنون من و خانواده‌ام در پاکستان در شرایط بسیار بحرانی به سر می‌بریم. در توییتر (اکس) یک‌بار پیام تهدیدآمیز از شخصی ناشناس دریافت کردم؛ چند روز بعد همان حساب توییترم هک شد. دوباره حساب ساختم و تاکنون آن اتفاق تکرار نشده است. زندگی‌ام در آن زمان بسیار دشوار بود؛ وضعیتِ روحی‌ام به‌شدت تحت فشار بود و افکارم مدام درگیر مسائل امنیتی و تهدیدهایی بود که هر لحظه در پی‌ام بودند.

این نگرانی‌ها به حدی بود که ذهنم آرام نداشت و مدام درگیر هراس و اضطراب بودم. فشارهای امنیتی و بی‌اعتمادی به آینده باعث شد ذهنم از مسیر اصلی منحرف شود و هیچ آرامشی در زندگی‌ام نیابم. افسردگی شدیدی مرا گرفت که همه جنبه‌های زندگی‌ام را تحت‌تأثیر قرار داد. شب‌ها حتی برای خوابیدن نیز دچار مشکل بودم؛ از قرص خواب استفاده می‌کردم و آرامش را برای مدت‌ها از دست دادم. هیچ روزی نبود که بدون نگرانی و اضطراب از خواب بیدار شوم.

با این حال، با تمام مشکلات روحی و ذهنی، به خودم وعده داده بودم که این شرایط نمی‌تواند مرا شکست دهد. با تمام سختی‌ها تصمیم گرفتم پیش بروم و هرگز تسلیم نشوم، زیرا می‌دانستم تنها با ایستادگی می‌توانم از این بحران‌ها عبور کنم. در پاکستان نیز به فعالیت‌های اعتراضی‌ام ادامه داده‌ام و با اراده‌ای قوی مصمم به پیگیری اهدافم هستم. این فعالیت‌ها نه‌تنها متوقف نشده‌اند، بلکه برنامه‌های اعتراضی جدیدی نیز در دست اجرا داریم. در آینده نیز به همین روند ادامه خواهم داد و برای رسیدن به اهدافم تلاش بیشتری خواهم کرد.

این مسیر برای من یک تعهد است و همواره بر این باورم که صدای اعتراض و خواسته‌های حق‌طلبانه مردم باید به گوش جهانیان برسد. پیام من به همه‌ی زنان و دختران افغانستان این است: هرگز امیدتان را از دست ندهید؛ بدانید که صدای‌تان شنیده می‌شود.

ما برای عدالت و آزادی به پا ایستاده‌ایم و این اعتراض‌ها و فریادها روزی به حقیقت خواهند پیوست.

به اشتراک بگذارید: