روایت زنی در خیابان‌های هرات؛ گدایی با دستان خالی و قلبی پر از درد

گزارشگر: محیا امید

صبح هنوز کامل روشن نشده است. موترها یکی‌یکی وارد چهارراه می‌شوند و صدای بوق‌ها در هوای سرد هرات می‌پیچد. زنی با چادر خاک‌گرفته، آهسته میان موترها راه می‌رود. دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید «کمک کنید به راه خدا».

راضیه‌ی ۵۸ ساله یک سال است که هر روز صبح تا شام در شهر می‌گردد و از مردم کمک طلب می‌کند. او می‌گوید: «از روی ناچاری دست به سوی مردم دراز می‌کنم. قبلاً صبح تا شب سر تنور می‌ایستادم و برای مردم نان می‌پختم. برای هر دو دانه نانی که می‌پختم، پنج افغانی به من می‌دادند.»

او حالا به دلیل کهولت سن توان نان‌پختن ندارد و مسئول مراقبت از شوهر بیمارش نیز هست.
راضیه می‌افزاید: «چهار سال را سر تنور و دم آتش تیر کردم. حالی دستانم قوت ندارند انگار فلج شده‌اند. نفسم هم تنگی می‌کند. شوهرم هم بدتر از من مریض و به جا افتاده است.»

اما آن‌چه زندگی‌اش را به این نقطه کشاند، فقط کهولت سن نبود. پسرش، ۲۵ ساله، برای کار به ایران رفته بود. هر ماه پول می‌فرستاد و نیازهای پدر و مادرش را تأمین می‌کرد؛ اما چهار سال پیش از ساختمانی سقوط کرد و جان باخت.

راضیه وقتی از او حرف می‌زند، صدایش پایین می‌آید: «پسرم نمی‌گذاشت محتاج کسی شویم. وقتی خبر مرگش را شنیدم، دنیا تیره و تار شد. نه جنازه‌اش را آورده توانستیم، نه آخرین‌بار روی بچه‌گکم را دیدم. جوان‌مرگ شد جوانم.»

او می‌گوید روزهای اول کمک طلب کردن از دیگران برایش دشوار بوده، اما به تدریج عادت کرده است.
«اوایل خیلی سخت بود. دل و سینه‌ام می‌سوخت و دستم بالا نمی‌رفت. روزها از سرک که تیر می‌شدم در دل می‌گفتم خدایا یک موتر مرا زیر بگیرد و خلاص شوم از این زندگی. گشنگی و بدبختی که فشار آورد کم‌کم دستم خودبه‌خود بالا رفت.»

راضیه می‌گوید مأموران طالبان در سطح شهر اغلب مانع کارش می‌شوند و «با بی‌احترامی» به او می‌گویند به خانه‌اش برود.

او می‌افزاید: «همین دیروز در چوک گل‌ها بین موترها می‌گشتم که یک طالب آمد و چادرم را کشید و گفت از این‌جا برو. گفتم کجا بروم؟ نان ما از همین راه پیدا می‌شود.»

به گفته‌ی او، بیشتر نوجوانان به خصوص دختران به او کمک می‌کنند؛ گاهی پول می‌دهند و گاهی برایش نان می‌خرند. در مقابل، برخی رهگذران حتی نگاهش هم نمی‌کنند.

راضیه در حالی که خاک چادرش را می‌تکاند می‌گوید: «عمر ما خلاص شد. هر صبح خدا را شکر می‌کنم که یک روز دیگر هم از عمرم تیر شد. زنده‌ماندن ذلت است. ننگ است. فقط به این خاطر تا حالی ننگ زنده بودن را با خود می‌کشم که آخرتم را هم از دست ندهم.»

در حالی که آفتاب بالا آمده است، راضیه سمت موترها حرکت می‌کند. لب‌هایش آرام تکان می‌خورد؛ برای هر کسی که چیزی در دستش می‌گذارد دعا می‌کند.

در سال‌های اخیر، گدایی در شهر هرات به گونه‌ای چشم‌گیر افزایش یافته است. حضور زنان، مردان و کودکان در چهارراه‌ها و بازارهای شهر، به نشانه‌ای آشکار از فشار فقر، بیکاری و بحران اقتصادی بدل شده است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: