روایت سقوط (گفت‌وگو با خانم منیره یوسف‌زاده، معاون وزارت دفاع جمهوریت)

روایت‌های عصر ظلمت (۷۹)

گفت‌وگوکننده: صدای زنان افغانستان

اشاره
سقوط نظام جمهوری در آگست ۲۰۲۱، بخشی از تاریخ خیانت و ناکامی اداره و سیاست در افغانستان است. این رویداد، تنها یک رویداد نظامی و سیاسی در تاریخ معاصر افغانستان نیست؛ بلکه نماد و نمود فروریزی تمامی امیدهایی است که در دو دهه با خون، رنج و سرمایه‌ی مردم افغانستان ساخته شده بود. این سقوط از نظر بسیاری از ناظران، بی‌کفایتی رهبری سیاسی، خیانت، فساد ساختارمند، شکست استراتژی‌های امنیتی و معاملات پشت پرده‌ی قدرت‌های جهانی بود.

اما در میان روایت‌های رسمی و غیررسمی از آن روزهای تاریک، که خیلی هم زیاد نیست، صدای زنانی که در سیاست و اداره و امنیت کشور سهیم بوده‌اند، شنیدنی است؛ زنانی که تنها تماشاگر اوضاع نبودند، بلکه خود بخشی از تصمیم‌گیری و در میدان عمل بوده‌اند. برای شنیدن چنین صدایی، در چهارمین سالگرد سقوط جمهوریت، به سراغ خانم منیره یوسف‌زاده رفتیم تا روایت آن روزها را از زبان او بشنویم؛ کسی که در سمت معاون وزارت دفاع در امور تعلیمات و پرسونل کار کرده است. منیره یوسف‌زاده پست‌های کلیدی متعددی را تجربه کرده، اما مهم‌تر از همه این است که او نخستین زنی بود که در سطح رهبری وزارت دفاع ملی افغانستان حضور یافت.

روایت زنان، صدای مردم در حاشیه‌مانده‌ی افغانستان است؛ صدایی که یا اصلاً شنیده نمی‌شود یا پس زده و نادیده گرفته می‌شود. در میان هیاهوی سقوط و مهاجرت، ما به سراغ خانم یوسف‌زاده، معاون وزارت دفاع جمهوریت، رفتیم تا تجربه‌ی او را از نگاه زنان را در ساختار دفاعی پیش از سقوط جمهوریت بشنویم. این روایت، نه فقط بیان یک مقام زن در دستگاه نظام سیاسی است؛ بلکه پژواکی است از صدای زنان افغانستان. روایت و صدایی که بیش از آنکه صرف خاطره‌‌ی شخصی باشد، آیینه‌ای از درون ساختار فروپاشیده‌ی جمهوریت است.

سقوط حکومت‌ها همواره شباهت‌های بسیاری دارد. سقوط جمهوریت در افغانستان نیز همانندهایی در دیگر کشورها داشته است؛ کشورهایی که در روایت‌های پساسقوط، صدای زنان اغلب در پس‌زمینه مانده است.

نمونه‌ها کم نیستند: کتاب «زنان ما در میدان» روایت‌هایی از زنان عرب در جنگ‌های الجزایر، لبنان، سوریه و لیبی را بازتاب می‌دهد؛ تجربه‌هایی که به چالش‌های خاص زنان پرداخته‌اند. در شیلی، زنان پس از سقوط دیکتاتوری پینوشه بر مشارکت فعال زنان در سیاست و جامعه تأکید داشتند، اما به زودی دوباره به حاشیه رانده شدند. در اروپای شرقی پس از کمونیسم نیز، مستند «شش روز: سه فعال، سه جنگ، یک رؤیا» زندگی سه زن فعال در عراق، گرجستان و لیبریا را روایت می‌کند. هم‌چنین زنانی از رومانی، لهستان و جمهوری چک در گزارشی از سوی ویلسون سنتر گفته‌اند: «صدای ما فقط در حاشیه شنیده می‌شود.» روایت زنان کرد عراقی پس از سقوط صدام نیز گواهی دیگر است؛ زنانی که از تجربه‌ی سرکوب و تلاش برای حقوق برابر سخن گفته‌اند.

اکنون، چهار سال پس از سقوط جمهوریت، ما بیش از هر زمان به روایت زنانی نیاز داریم که در ساختار سیاسی صاحب صدا بودند، اما امروز گلوی‌شان بریده شده است. در این سلسله‌روایت‌ها، به سراغ منیره یوسف‌زاده رفته‌ایم تا روایت او را از درون دستگاه دفاعی پیش از سقوط و سیر شکست جمهوریت بشنویم.

سوال: خانم یوسف‌زاده، از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشته‌اید، سپاسگزاریم. اگرچه شما چهره‌ی شناخته‌شده هستید، خوشحال می‌شویم کمی از خود بگویید و برای خوانندگان معرفی کنید.

جواب: تشکر می‌کنم از شما! راستش در این روزهای پراندیشه و پر چالش مهاجرت، بارها از خودم پرسیده‌ام که «من کیستم؟» آیا منیره‌ای هستم که امروز می‌بینید یا همان منیره‌ای که دیروز بودم؟ شاید برای همین بهترین راه معرفی من این باشد که کمی از دیروز و امروز و حتی فردایم بگویم.

من منیره یوسف‌زاده هستم؛ اما این فقط یک نام و یک تخلص است که از زمان تولد با من همراه بوده است. هویت واقعی من در تجربه‌ها و مسیر زندگی‌ام شکل گرفته است. کودکی‌ام با مهاجرت آغاز شد؛ زمانی که همراه خانواده به ایران رفتم و از همان سال‌های نخست، یاد گرفتم که باید برای داشتن یک زندگی بهتر، هم درس بخوانم و هم کار کنم. در هفت‌سالگی دستانم، در حالی ‌که قلم را می‌گرفتند، شانه‌ی قالین‌بافی را هم لمس می‌کردند. چشمانم هم‌زمان که خطوط کتاب را دنبال می‌کردند، نقشه‌های قالی را هم می‌شمردند؛ می‌بافتم تا بخوانم و می‌خواندم تا بتوانم کمی آسوده‌تر زندگی کنم.

در پانزده‌سالگی در اتاق کوچک خانه‌‌ی‌مان، به دختران مهاجری که به دلیل شرایط، از مکتب بازمانده بودند، درس می‌دادم. این مسیر آموزشی تا سال‌های دانشگاه و حتی زمانی که دخترم کوچک بود، همراهم بود. بعد از ختم دانشگاه به افغانستان بازگشتم و ورق تازه‌ای از زندگی‌ام ورق خورد. با حمایت یکی از دوستان و بزرگان انجمن دُرّ دری وارد کار در دولت شدم. نخست در دو نهاد بین‌المللی و در همکاری با ارگان‌های محلی فعالیت داشتم. سپس وارد مسیر اداری شدم که سرنوشت مرا ساخت:
از مدیریت اجراییه آغاز کردم. سپس به‌عنوان کارشناس جامعه‌ی مدنی در اداره‌ی مستقل ارگان‌های محلی منصوب شدم. بعدتر سخنگوی و رئیس مطبوعات این اداره شدم. پس از آن معاون والی کابل بودم. در ادامه، رئیس برنامه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ریاست‌جمهوری شدم، و نهایتاً در پست معاون وزیر دفاع در امور تعلیمات و پرسونل به کار پرداختم.

چیزی که در این مسیر برایم مایه‌ی افتخار است این که در جامعه‌ی مردسالار افغانستان، هیچ‌گاه برای شکست‌دادن هیچ زنی رقابت نکردم. پست‌هایی را که به دست آوردم، یا حاصل دادخواهی خودم برای ایجادشان بودند یا جایگزین مردانی شدم که پیش از من آن سمت‌ها را داشتند؛ یعنی همیشه اولین زنی بودم که این پست‌ها را علی‌رغم چالش‌های فراوان پیش می‌برد. به هیچ حزب و جناحی وابسته نبوده‌ام و همواره با تمام توان، حامی نظام جمهوری اسلامی افغانستان بودم.

البته هویت من تنها به مسئولیت‌های دولتی محدود نمی‌شود. سال‌ها در زمینه‌ی دادخواهی برای زنان، کودکان و اقلیت‌ها فعال بوده‌ام. مقالات متعددی در رسانه‌های داخلی منتشر کرده‌ام. مصاحبه‌های زیادی با رسانه‌های داخلی و بین‌المللی داشته‌ام.

یکی از مهم‌ترین بخش‌های این مسیر، دادخواهی برای قربانیان خشونت علیه زنان بوده است؛ از جمله ماجرای تلخ و تکان‌دهنده‌ی فرخنده و ده‌ها زن دیگری که قربانی خشونت شدند. هم‌چنین مؤسس نخستین گالری هنرهای مدرن افغانستان با نام «شمامه» هستم؛ جایی که بستری برای حمایت از زنان هنرمند فراهم کردیم و ده‌ها نمایشگاه با استقبال گسترده‌ی مردم و رسانه‌ها برگزار شد.

امروز، منیره‌ی مهاجر، یک مادر است؛ یک محصل و یک زن سخت‌کوش که تلاش می‌کند تا آینده‌ای متفاوت و روشن‌تر برای خودش، دخترش و دختران دیگر بسازد. در این مسیر، یاد گرفته‌ام آرام‌تر و بی‌صدا‌تر حرکت کنم؛ کمتر در رسانه‌ها ظاهر شوم و انرژی‌ام را برای بازگشتی پرثمرتر و پربارتر در آینده صرف کنم.

سوال: شما در روزها و هفته‌های آخر جمهوریت چه مسئولیتی داشتید و اوضاع وزارت دفاع چگونه بود؟

جواب: اگر براساس تقویم بگویم، حدود چهار ماه پیش از سقوط جمهوریت، به دلایل شخصی از سِمت معاونت وزارت دفاع استعفا داده و خارج از کشور بودم؛ اما واقعیت این است که نگاه من به فروپاشی نظام، فراتر از آن چند ماه آخر است؛ زیرا همان‌طور که نظام جمهوری اسلامی افغانستان بعد از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر پایه‌گذاری شد، از همان ابتدا بذرهای بازگشت طالبان نیز در لایه‌های پنهان کاشته شده بود.

این موضوعی است که بعدها می‌توانم بیشتر درباره‌اش صحبت کنم، اما امروز می‌دانم که بخشی از سرنوشتم در همان روزها رقم خورده بود. در آن سال‌ها، من هم مثل بسیاری از جوانان خوش‌بین افغانستان، سرمست و مغرور از داشتن وطنی بودم که در آن می‌توانستم آزادانه نفس بکشم، کار کنم، رأی بدهم، به کافه‌ها و رستوران‌ها بروم و بدون ترس و تحقیر زندگی کنم. آن روزها، برای من و نسل من، دموکراسی جوان افغانستان شبیه رؤیایی بود که بالاخره تحقق یافته بود: آزادی بیان، حقوق زنان، برابری جنسیتی، حقوق بشر و فعالیت‌های مدنی و… همه‌چیز نو بود و پر از امید. من صادقانه و عاشقانه در این مسیر تلاش می‌کردم؛ اما بعدها فهمیدم که زیر این خاکستر، آتشی نهفته است. با آغاز بحث‌های صلح با طالبان، کم‌کم این آتش سر برآورد. در آن سال‌های پایانی، من احساس می‌کردم که این فقط شعله‌های پنهان نیست؛ این یک گردباد بود که به سمت ما می‌آمد. بارها در شبکه‌های اجتماعی‌ام مصرع مشهور حافظ شیرازی را با افزودن حرف «ن» می‌نوشتم: «بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنوم.» می‌دانستم مسیر نادرست است و بازنده‌ی اصلی این بازی مردم افغانستان خواهند بود.

سوال: نخستین نشانه‌هایی که برای شما خبر از فروپاشی قریب‌الوقوع نظام سیاسی و امنیتی می‌داد، چه بود؟

جواب: ضرب‌المثل مشهوری هست که می‌گوید: «هرچه بگندد، نمکش می‌زنند؛ وای به روزی که بگندد نمک!» من نخستین نشانه‌های فروپاشی نظام را زمانی دیدم که نمک این نظام، که رئیس‌جمهور بود، فاسد شده بود؛ وقتی که طالبان به برادران رئیس‌جمهور تبدیل شدند و دستگاه قضایی دیگر اراده‌ای برای اجرای عدالت نداشت. ارگان‌های امنیتی چنان در فساد غوطه‌ور شده بودند که نمی‌خواستند قاتلان و ویرانگران وطن را دستگیر کنند، و گاهی رسانه‌ها و حتی بخشی از جامعه‌ی مدنی، به جای دفاع از مردم، تبدیل به تریبون طالبان شده بودند.

این واقعیت از چشم جامعه‌ی جهانی پنهان نمانده بود. آن‌ها به خوبی می‌دانستند که رهبران قومی و سیاسی افغانستان، هم‌زمان، هم بر نعل می‌کوبند و هم بر میخ؛ برای گرفتن پول و منابع، از هر مرزی گذشته بودند. جهان میلیاردها دلار به افغانستان سرازیر می‌کرد تا با تروریسم بجنگد، اما در عمل این پول‌ها در میان مفسدان داخلی تقسیم می‌شد؛ مفسدانی که در نسل جوان و قدیم به یک اندازه حضور داشتند و فساد را بر اساس قوم، زبان و مذهب توجیه می‌کردند: «مفسد خودی» را خوب می‌دانستند و می‌پوشاندند، و «مفسد غیرخودی» را افشا و تخریب می‌کردند.

از سال ۲۰۱۴ به بعد، اراده‌ی جهانی در قبال افغانستان به تدریج سست و سست‌تر شد؛ به‌ویژه وقتی نظریه‌پردازان جهان اول به این باور رسیدند که «دموکراسی برای افغانستان زود بود».

حضورم در وزارت دفاع باعث شد بهتر ببینم که جنگ واقعی همیشه در میدان نبرد با طالبان نبود؛ بلکه درون ساختمان وزارت دفاع جریان داشت. جنگی میان دو قدرت رقیب: شورای امنیت و سکتور امنیتی، برای کسب نفوذ و آماده‌سازی زمینه‌ی انتخابات بعدی؛ جنگی برای اینکه چه کسی رئیس‌جمهور شود، چه کسی قراردادهای پول‌ساز را بگیرد و چه کسی سهم بیشتری از کیک قدرت و ثروت داشته باشد.

در این میان، سرباز قربانی فراموش‌شده بود. به‌عنوان نمونه، یک سال تمام، شفاخانه‌ی نظامی سردار داوود خان حتی دارو برای سربازان زخمی نداشت؛ اما در همان زمان، نمایندگان پارلمان و برخی نظامیان بلندرتبه در وزارت دفاع و شورای امنیت برای به‌دست‌آوردن قرارداد تأمین دارو با هم می‌جنگیدند. آن‌قدر این رقابت‌ها قدرت گرفته بود که حتی رئیس‌جمهور غنی نیز تحت تأثیر مستقیم دفتر شورای امنیت در این مناقشه‌ها درگیر شده بود.

این یک فاجعه‌ی واقعی بود؛ جایی که دشمن اصلی همیشه طالبان نبود، بلکه رقبای اقتصادی، مافیاهای قدرت و فساد داخلی بودند. در این میان، مردم و سربازان قربانیان خاموش این بازی شدند.

سوال: روحیه‌ی افسران و سربازان نیروهای دفاعی در آن روزها چگونه بود؟ اگر نقل‌قول‌ها یا مستنداتی در این باره هست شریک بسازید.

باید از روحیه و شجاعت اکثریت سربازان واقعی افغانستان قدردانی کرد؛ نظامیانی از هر قوم و زبانی که واقعاً به شعار «خدا، وطن، وظیفه» ایمان داشتند و با تمام وجود به سوگندی که یاد کرده بودند وفادار ماندند. این‌ها کسانی بودند که جانانه برای وطن جنگیدند، اما در چشمان بسیاری از آن‌ها نشانه‌های ناامیدی را می‌دیدم.

بارها پیش می‌آمد که سربازان به من زنگ می‌زدند یا پیام می‌فرستادند و از نبود تجهیزات، مهمات و حمایت، و هم‌چنان فسادی که حتی از خوراک و پوشاک‌شان دزدی می‌شد، گلایه می‌کردند و درخواست کمک داشتند. گاهی می‌گفتند برای دسترسی به قوماندانان مسئول در ساعات غیراداری مشکل دارند، و از سر ناچاری به دفتر من یا سایر مسئولان درجه‌دوم و سوم تماس می‌گرفتند. حتی پیش می‌آمد که به دفترم می‌آمدند یا در شبکه‌های اجتماعی برایم پیام می‌دادند و می‌پرسیدند: «ما برای چه می‌جنگیم و کشته می‌شویم؛ وقتی همه می‌خواهند با طالبان صلح کنند؟» «جای ما در این صلح کجاست؟»

من همیشه تلاش می‌کردم به آن‌ها دلگرمی بدهم؛ اما در درونم می‌دانستم حق با آن‌هاست. با این‌حال به آن‌ها می‌گفتم: «ما برای صلح، ارزش‌های انسانی و حقوق بشر می‌جنگیم، نه برای کشتن و نابودکردن. پایان هر جنگی صلح است، و همین یعنی پیروزی ما.»

اما واقعیت این بود که شرایط هر روز سخت‌تر می‌شد. کاهش حملات هوایی در ماه‌های پایانی و هم‌چنین همراهی بخشی از مردم در روستاها با طالبان، چه از روی ترس و چه به دلیل همسویی‌های فکری یا قومی، کار را برای قطعات نظامی ما بسیار دشوار کرده بود.

از طرف دیگر، کاهش منابع مالی جامعه‌ی جهانی نیز فشار سنگینی ایجاد کرده بود. رئیس‌جمهور غنی در تلاش بود که منابع مالی داخلی پیدا کند تا وزارت دفاع و به طور کلی سکتور امنیتی حداقل پنجاه درصد خودکفا شوند؛ اما در یک جامعه‌ی فقیر و غرق در فساد، این مأموریت تقریباً غیرممکن بود.

در نهایت، تنها حمله‌ی مؤثر علیه طالبان، حملات هوایی بود، اما این گران‌ترین شکل جنگ محسوب می‌شد و در ماه‌های پایانی، استفاده از آن به حداقل رسیده بود. همین باعث شد سربازان در خط مقدم، خود را هر روز تنها و بی‌پشتیبان‌تر احساس کنند.

سوال: آیا فرماندهی واحد و انسجام ارگانیک در وزارت دفاع ملی وجود داشت یا پراکندگی و بی‌اعتمادی باعث شد که نظام سیاسی از هم بپاشد؟

جواب: در وزارت دفاع ملی افغانستان عملاً دو قدرت موازی وجود داشت؛ ساختاری که در ظاهر، از کشورهای جهان اول رونوشت شده بود، اما در عمل در افغانستان نتیجه‌ای ویرانگر داشت. در آن کشورها، قانون و اصول حرفه‌ای بر همه‌چیز مقدم بود، اما افغانستان در گردباد قومیت، زبان و مذهب گرفتار بود، و سیاسیون از این شکاف‌ها برای حفظ قدرت نامشروع خود سوءاستفاده می‌کردند.

قدرتِ نخست در وزارت دفاع، وزیر دفاع بود؛ مقامی سیاسی که با انتخاب رئیس‌جمهور و رأی پارلمان منصوب می‌شد. قدرت دوم، لوی‌درستیز بود که یک مقام کاملاً نظامی محسوب می‌شد و با پیشنهاد وزیر دفاع و منظوری رئیس‌جمهور تعیین می‌گردید.

تا این‌جا روی کاغذ همه‌چیز درست به نظر می‌رسید؛ اما تقسیم قومی این مناصب میان پشتون‌ها و تاجیک‌ها و وابستگی بسیاری از آن‌ها به احزاب و جریان‌های جهادی، باعث شد این ساختار از درون متلاشی شود. هر دو طرف، معاونان، دفاتر و ساختار مشابهی داشتند؛ اما عملاً هر کدام برای خود وزارتخانه‌ای جداگانه بودند.

براساس تعهدات افغانستان به جامعه‌ی جهانی، قرار بود غیرنظامیان در کنار نظامیان در سطوح رهبری حضور داشته باشند و امور مالی و اداری را مدیریت کنند تا نظامیان بتوانند تنها بر جنگیدن تمرکز کنند؛ اما مقاومت در برابر اصلاحات به قدری شدید بود که هر تغییر کوچک به معنای حذف یک قوم، زبان یا حزب تعبیر می‌شد. رسانه‌ها و مردم، بی‌اطلاع از تعهدات پشت پرده، درگیر این غوغا می‌شدند و در نهایت اصلاحات فلج شد.

این دو قدرت موازی اغلب یکدیگر را نادیده می‌گرفتند و بی‌اعتنایی به اوامر طرف مقابل به سطوح میانی و پایینی وزارت دفاع نیز کشیده می‌شد. حمایت‌های قومی و سیاسی هم به این شکاف دامن می‌زد. در نتیجه، گاهی یک سرباز ده سال در خط مقدم می‌جنگید و با همان یک درجه‌ی نظامی می‌ماند و کشته می‌شد؛ اما پسران جنرال‌ها و جهادی‌ها، بدون حضور در میدان جنگ، تنها با پوشیدن لباس نظامی و بازی در نقش یک افسر، عنوان‌های بلندی مثل ارکان حرب را یدک می‌کشیدند.

این نگاه قومی و سیاسی به سکتور امنیتی، موانع بزرگی در برابر سیستم‌سازی، مبارزه با فساد و اجرای اصلاحات ایجاد کرده بود؛ موانعی که حتی جامعه‌ی جهانی را خسته و دلسرد کرده بود. از سوی دیگر، بی‌اعتمادی رهبران سیاسی به یکدیگر و سهم‌خواهی‌های شخصی، روند تشویق نظامیان لایق، ترفیع شایسته‌ها و مجازات خائنان را با بن‌بست کامل مواجه ساخته بود.

در چنین شرایطی، فرماندهی واحد وجود نداشت؛ وزارت دفاع عملاً به دو اردوگاه متخاصم در یک ساختمان تبدیل شده بود و این یکی از عوامل اصلی سقوط ساختار امنیتی و فروپاشی جمهوریت بود.

سوال: فشارها و تماس‌های سیاسی، چه از داخل حکومت و چه از بیرون کشور، چگونه بر تصمیم‌های نظامی اثر می‌گذاشت؟

جواب: اگر منظور از فشارهای بیرونی، کشورهای همسایه و منطقه است، باید بگویم که این مسأله برای همه آشکار بود: دموکراسی نوپای افغانستان، حضور زنان و جوانان در قدرت و حمایت گسترده‌ی جامعه‌ی جهانی، طبیعی بود که دشمنان قدرتمندی داشته باشد و ترس‌هایی جدی را در منطقه ایجاد کند. رئیس‌جمهور غنی تلاش می‌کرد این فشارها را مدیریت کند، اما واقعیت این است که وزارت دفاع در این زمینه خط و مرز روشنی داشت؛ ما متعهد به همکاری شفاف با جامعه‌ی جهانی بودیم و بسیاری از تصمیمات نظامی بر اساس تعهدات بین‌المللی شکل می‌گرفت.

به‌عنوان مثال، هیچ بورسیه‌ی نظامی را نمی‌توانستیم از هیچ کشوری بپذیریم، مگر اینکه ناتو آن را تأیید می‌کرد. هم‌چنین تعهد داده بودیم که از خاک افغانستان به هیچ کشوری حمله نخواهد شد و منافع کشورهای دیگر به خطر نخواهد افتاد. با این وجود، بسیاری از کشورهای همسایه روابط آشکار و پنهان با دشمنان دموکراسی در افغانستان داشتند؛ روابطی که امروز به وضوح دیده می‌شود و تجربه نشان داده است که حتی رژیم طالبان هم به وعده‌هایش به آن‌ها وفادار نمانده است و امروز آن‌ها در جدال با طالبان هستند.

اما فشارهای حکومتی هم کم نبود. تعدادی وکلای پارلمان و چهره‌های سیاسی جهادی بارها تلاش کردند در تصمیم‌گیری‌های نظامی اعمال نفوذ کنند. در آغاز، حرف‌های‌شان تا حدی خریدار داشت، اما به مرور زمان روشن شد که بسیاری از این وکلا و سیاسیون جهادی عملاً بلندگوی کشورهای همسایه و استخبارات منطقه بودند؛ کشورها و نهادهایی که مخالف حضور ناتو و اساساً مخالف دموکراسی در افغانستان بودند.

به همین دلیل، در سال‌های پایانی، وزارت دفاع ناچار شد بسیاری از این عناصر وابسته را در سطوح مختلف وزارت دفاع کم‌کم حذف کند که حتی امروز پرونده‌های فساد مالی، اخلاقی و وطن‌فروشی‌شان روی دست است و به‌عنوان عاملین سقوط شناخته شده‌اند.

سوال: در روزهای پایانی، برخورد متحدان بین‌المللی (ناتو، امریکا) را چگونه تجربه کردید؟ همکاری داشتند یا بی‌تفاوت بودند؟

جواب: واقعیت این است که جهان نیامده بود که بماند. از همان آغاز روشن بود که ده‌ها کشور، با هدف جلوگیری از گسترش تروریسم، وارد افغانستان شدند؛ چرا که افغانستانِ زیر سلطه‌ی طالبان به پناهگاه امن تروریستان جهانی تبدیل شده بود. در حقیقت، نجات افغانستان از تاریکی طالبان، و جهل و ترور به معنای نجات جهان و حفاظت از امنیت خودشان بود. این حمایت یک خط شروع داشت و یک خط پایان؛ اما متأسفانه بسیاری از سیاستمداران ما، که سال‌ها دامن یکی از استخبارات منطقه را گرفته بودند و جنگ‌سالارانی که به مافیای اقتصادی تبدیل شده بودند، نمی‌خواستند این واقعیت را بپذیرند.

جلسات متعددی با آنان برگزار شد و صریحاً به آن‌ها گفته شد که جامعه‌ی جهانی نمی‌ماند و باید برای آینده‌ی کشور خودشان تصمیم بگیرند؛ اما بسیاری از آن‌ها ساده‌لوحانه به فساد و دو‌رویی سیاسی ادامه دادند. جهان اما، به روشنی پیام خود را داد: کاهش بودجه‌ی سالانه، کاهش حملات هوایی، کاهش حضور نیروهای بین‌المللی، افشای چهره‌های مفسد و آغاز گفت‌وگوهای صلح دوحه. همه‌ی این‌ها یک پیام واحد داشت: «ما می‌رویم؛ به فکر وطن‌تان باشید.»

من از جامعه‌ی جهانی صادقانه سپاسگزارم که سال‌ها دست مردم افغانستان را گرفت و ما را برای مدتی از تاریکی طالبان نجات داد. اما هم‌زمان می‌دانستم که این بیست سال حمایت، در عین حال مفسدان را فربه‌تر و بی‌رحم‌تر کرد؛ چرا که «جهاد» بسیاری از آنان نه برای وطن، که فقط برای منافع شخصی‌شان بود. برای بسیاری از سیاستمداران قومی افغانستان، وطن هیچ‌گاه اولویت نداشت؛ آن‌ها نه به دموکراسی باور داشتند و نه به مردم. کافی است رژیم طالبان به آن‌ها چراغ سبز نشان دهد؛ همان‌هایی که امروز دم از وطن می‌زنند، فردا برای منافع شخصی‌شان پشت مردم را خالی می‌کنند. روزی یکی از جنرالان سه‌ستاره‌ی نظامی بریتانیایی در جلسه‌ای درباره‌ی خودکفایی اردوی افغانستان به من گفت: «بیست سال زمان کمی نیست. هر انسانی تا هجده‌سالگی به حمایت نیاز دارد، اما بعد از آن باید روی پای خودش بایستد. حالا وقت آن رسیده که اردوی افغانستان در زمینه‌های تعلیم و تربیه و جنگ به خودکفایی برسد. ما به حمایت‌های محدود مالی خود ادامه می‌دهیم، اما به شرطی که تعهد و تلاش برای خودکفایی را ببینیم… متأسفانه، آنچه بیشتر می‌بینیم، فساد است.»

این حرف برای من یک واقعیت تلخ را آشکار کرد: جهان آماده‌ی رفتن بود، اما ما هنوز درگیر فساد، وابستگی و جنگ قدرت‌های داخلی بودیم.

سوال: آیا پیشاپیش به وزارت دفاع، علایم و اشاره‌ای واضح داده شده بود که حمایت بین‌المللی از سر بخش دفاعی و امنیتی برداشته شده است؟

جواب: حمایت‌های جامعه‌ی جهانی از نهادهای امنیتی افغانستان به هیچ‌وجه به طور کامل قطع نشده بود و هیچ‌گاه هم صحبت از برداشتن صددرصدی این حمایت‌ها مطرح نشد. حتی امروز هم اگر کمک‌ها و حمایت‌های آشکار و پنهان جامعه‌ی جهانی نبود، مردم افغانستان به‌سوی یک فاجعه‌ی انسانی و مرگ جمعی سوق داده می‌شد.

البته این کمک‌ها همواره با مشکلاتی چون فساد همراه بود، اما شرایط در دوره‌ی جمهوری به هیچ‌وجه قابل مقایسه با وضعیت فاجعه‌بار کنونی نیست.

در آن زمان، روند حمایت‌های بین‌المللی به صورت مرحله‌وار طراحی شده بود؛ هدف این بود که افغانستان تا سال ۲۰۳۵ به خودکفایی کامل در زمینه‌های مالی، لجستیکی، آموزشی، عملیاتی و حتی تصمیم‌گیری‌های امنیتی برسد.

این موضوع به صورت رسمی و شفاف در کنفرانس موسوم به آینده که با حضور قوماندانان ناتو، فرماندهان اردو، پلیس و امنیت ملی افغانستان، رئیس‌جمهور، وزرای سکتور امنیتی و قوماندان ناتو برای سه روز برگزار شد، اعلام گردید. مطابق برنامه‌ی از پیش تعیین‌شده، هیچ‌گاه قرار نبود حمایت‌های جهانی به صفر برسد؛ بلکه مسیر تدریجی استقلال و توانمندسازی سکتور امنیتی افغانستان در دستور کار بود.

سوال: از تصمیمات رهبری سیاسی در ساعات آخر سقوط بگویید. تصمیمات در آن ساعات چگونه گرفته شد؟ فرار یا مقاومت؟

جواب: صادقانه بگویم، در روزهای پایانی سقوط، شکاف عمیقی میان شعارها و واقعیت‌ها وجود داشت. بسیاری از رهبران نهادهای امنیتی در سطح عالی در رسانه‌ها، سخنرانی‌ها و شبکه‌های اجتماعی از مقاومت، مبارزه با فساد، تعهد و وطن‌دوستی سخن می‌گفتند و حتی برای انتشار این پیام‌ها هزینه‌های هنگفتی پرداخت می‌کردند. آن‌ها تعدادی از قلم‌به‌دستان و رسانه‌های وابسته را اجیر کرده بودند تا این تصویر قهرمانانه را تقویت کنند؛ در حالی که در جلسات غیررسمی بیشتر بحث‌ها بر سر انتقال خانواده‌ها به خارج از کشور و یافتن منابع درآمد شخصی متمرکز بود.

با نزدیک‌شدن ساعات پایانی، ترس و اضطراب در رهبری نهادهای امنیتی آشکارتر شد و عملاً دو جریان شکل گرفت: گروه نخست کسانی بودند که هم‌چنان شعار مقاومت تا پای جان سر می‌دادند؛ اما گروه دوم به دنبال تأمین ارتباطات پنهانی با طالبان، جمع‌آوری آخرین منابع مالی و آماده‌سازی مسیر فرار بودند. این تضاد و ناهماهنگی در تصمیم‌گیری، یکی از عوامل مهمی بود که سقوط را تسریع کرد.

سوال: در وزارت دفاع چه طرحی برای جلوگیری از سقوط کابل وجود داشت؟ اگر وجود داشت، چرا عملی نشد؟

جواب: در وزارت دفاع، پلان‌های دفاعی همیشه روی کاغذ بود؛ اما واقعیت این است که جنگ در میان مسائل حاشیه‌ای و رقابت‌های سیاسی کمرنگ شده بود. ما استراتژی جنگی منسجمی نداشتیم و نهادهای استخباراتی‌مان نیز به اندازه‌ی کافی با افراد نخبه و متعهد تقویت نشده بودند. در چنین شرایطی، ایستادن در برابر یک دشمن واحد و مشترک عملاً دشوار بود.

مشکل اساسی این بود که ما بیشتر حالت عکس‌العملی داشتیم؛ یعنی استراتژی ما را حملات دشمن تعیین می‌کرد، نه برنامه‌های از پیش‌تعیین‌شده‌ی خودمان. از سوی دیگر، چنددستگی‌های سیاسی و اختلافات قومی و زبانی بر تصمیمات دفاعی تأثیر مستقیم می‌گذاشت. متأسفانه بسیاری از رهبران سیاسی و فرماندهان نظامی به جای نگاه ملی، با عینک قوم و زبان به مسائل می‌نگریستند و همین باعث می‌شد تعریف واحدی از دشمن وجود نداشته باشد.

این شرایط عملاً طالبان را قوی‌تر می‌کرد؛ به‌ویژه که نگاه افراطی این گروه ریشه‌هایی عمیق در فرهنگ و باورهای دینی بخشی از جامعه داشت.

از سوی دیگر، قدرت‌نمایی رهبران نظامی و رقابت‌های درون‌سازمانی نیز مانع ایجاد هماهنگی در سطح رهبری می‌شد. در نتیجه، برای پیش‌برد اهداف ضد طالب، هماهنگی لازم وجود نداشت و همین ضعف ساختاری باعث شد طرح‌های دفاعی روی کاغذ بمانند و به اجرا درنیایند.

سوال: از چشم‌دیدها، تجربیات و مشاهدات خود بگویید؛ وقتی کابل سقوط کرد، شما کجا بودید و چه دیدید؟

جواب: چند ماه پیش از سقوط کابل، به دلایل شخصی از سمت خود استعفا داده بودم و در آن زمان خانواده‌ام هنوز در کابل بودند. اما سقوط را نه فقط با چشم، که با قلب و جانم دیدم؛ آنچه اتفاق افتاد، فروپاشی یک رؤیا بود.

من شاهد فروپاشی شخصیت‌های پوشالی سیاسی بودم؛ کسانی که سال‌ها شعار می‌دادند؛ اما در لحظه‌ی حقیقت، ناتوان از عمل بودند. من دیدم که چگونه مردمی که حتی در میان سفره‌ی میلیارد دلاری جمهوری هم‌چنان فقیر مانده بودند، باز هم با امید رأی دادند و سرانجام، رؤیاهای‌شان در برابر چشمان‌شان شکست.

من بازگشت دوباره‌ی جاهلان دیروز را دیدم؛ همان‌هایی که روزی ما را ملحد می‌نامیدند. من مرگ دوباره‌ی دموکراسی و سقوط اعتبار نهادهای بین‌المللی حقوق بشر را برای چندمین‌بار در افغانستان تجربه کردم.

من در خیابان‌ها، مقاومت شجاعانه‌ی زنان افغانستانی را دیدم و در کنار آن، سکوت سنگین بسیاری از مردان جامعه را، و بار دیگر، در همان روزها، شعارهای توخالی رهبران به اصطلاح مردمی و سیاسی را مرور کردم؛ شعارهایی که هیچ‌گاه رنگ عمل به خود نگرفتند.

سوال: چه تصویری از روز سقوط کابل در ذهن‌تان حک شده است؛ چیزی که هرگز فراموش نخواهید کرد؟

جواب: تنها تصویری که آن روز مرا به هق‌هق بلند رساند و هنوز هم با یادآوری‌اش تمام بدنم می‌لرزد، صحنه‌ی بود که مردی در ازدحام میدان هوایی کابل، دختر کوچکش را روی دست گرفته بود؛ دختری که از شدت گرما، بی‌آبی و کمبود اکسیژن بی‌جان شده بود و پدرش او را بالا گرفته بود، با التماس و درماندگی، تا شاید کسی نجاتش دهد و اجازه دهد به داخل میدان هوایی راه یابد.

آن دختر برای من نماد افغانستان بود؛ نماد کابلی که نیمه‌جان، برای زنده ماندن و نفس‌کشیدن در میان گروهی از جاهلان تقلا می‌زد، اما سویی، گویی خودش نمی‌خواست زنده بماند؛ چون می‌دانست زندگی، همان‌جا تمام شده است.

و آن مرد، برایم نماد مردم افغانستان بود؛ مردمی که در اوج ناامیدی و استیصال، دست‌های‌شان را به سوی جهان دراز کرده بودند و با تمام وجود فریاد می‌زدند: ما را تنها نگذارید.

سوال: زنان در ارتش و وزارت دفاع در آن لحظات چه وضعیتی داشتند؟ و بعد از سقوط چه سرنوشتی پیدا کردند؟

جواب: زنان نظامی افغانستان، شجاع‌ترین زنان این سرزمین بودند و هستند. در روزهای آخر، در میان ناامیدی و اندک روزنه‌های امید، بسیاری از آن‌ها می‌خواستند در کنار مردان نظامی و فرماندهان مدعی مقاومت بایستند و مبارزه کنند.

اما حقیقت تلخ این بود که هیچ‌کدام از رهبران و فرماندهان بلندپایه به ظرفیت و نیروی عظیم این زنان باور نداشتند. آن‌ها تنها ماندند؛ صدای‌شان شنیده نشد و جایگاه‌شان نادیده گرفته شد. با کنار گذاشته‌شدن از میدان مقاومت نظامی، مسیر تازه‌ای را آغاز کردند: به جای تفنگ، مقاومت مدنی را برگزیدند؛ و بسیاری‌شان هنوز هم با وجود خطرات، در خفا یا آشکارا فعالیت می‌کنند. اما سرنوشت زنان در ارتش، هم‌چون سرنوشت تمام زنان افغانستان، پراکنده و تلخ است:
گروهی توانستند خود را به کشورهای اروپایی و آمریکا برسانند؛
عده‌ای در کشورهای همسایه، در شرایطی سخت و اسف‌بار زندگی می‌کنند؛
و بسیاری دیگر زیر چتر سنگین طالبان، در ترس و پنهان‌کاری روزگار می‌گذرانند.

این زنان، با وجود همه‌ی زخم‌ها، هنوز نماد شجاعت و ایستادگی در تاریخ افغانستان مانده‌اند.

سوال: به‌عنوان زنی که درمقام بلندی خدمت کرده‌اید، چه پیام ویژه‌ای، با استفاده از تجربه‌ی سقوط، برای زنان افغانستان دارید؟

جواب: سقوط کابل برای من، بیش از هر چیز، فروپاشی یک رؤیا و آغاز آزمونی سخت برای زنان افغانستان بود؛ اما در میان این تاریکی، هنوز چراغ امید در دست زنان روشن است. پیام من به زنان افغانستان این است: ما ممکن است قدرت سیاسی و آزادی‌های اجتماعی‌مان را موقتاً از دست داده باشیم، اما اراده و صدای‌مان را هرگز نباید از دست بدهیم. تاریخ نشان داده است که هیچ قدرتی ابدی نیست، و هیچ ظلمی پایدار نخواهد ماند.

زنان افغانستان باید بدانند که مقاومت، فقط در میدان جنگ نیست؛ گاهی مقاومت یعنی حفظ هویت، دانایی و رؤیاهاست؛ حتی هنگامی که همه‌چیز در اطراف‌تان فرو می‌پاشد.

به نسل جوان دختران می‌گویم: یاد بگیرید، بنویسید، بخوانید و روایت کنید؛ روایت ما، سلاح ماست. ما نمی‌توانیم بگذاریم دیگران سرنوشت‌مان را تعریف کنند. آینده‌ی افغانستان، اگر قرار است ساخته شود، بدون حضور زنان ساخته نخواهد شد. ما زنده‌ایم، و همین که هنوز ایستاده‌ایم، خود شکلی از مقاومت است.

سوال: شما و خانواده‌‌ی‌تان چگونه از آن وضعیت عبور کردید؟

جواب: راستش را بخواهید، هیچ‌کس از آن روز سیاه عبور نکرده است. ما فقط آن‌قدر در غم‌ها و روزگار پرآشوب‌مان غرق شده‌ایم که گاهی تصور می‌کنیم عبور کرده‌ایم؛ اما واقعیت این است که هنوز در همان روزها گیر کرده‌ایم.

ما هر روز با زخم سقوط زندگی می‌کنیم. رؤیاهای‌مان فرو ریخته، اما هنوز به امید فروپاشی دوباره‌ی طالبان و رهایی افغانستان نفس می‌کشیم؛ امیدی که تنها ریسمان ما برای چنگ‌زدن به زندگی است. به قول فروغ فرخزاد: «نگاه کن، تو پیش نرفته‌ای… تو فرو رفته‌ای»؛ این جمله دقیقاً توصیف حال ماست؛ ما از آن روز عبور نکرده‌ایم، فقط در اعماقش فرو رفته‌ایم.

سوال: چه فکر می‌کنید، آیا جمهوریت می‌توانست با تصمیم‌های متفاوت دوام بیاورد یا سقوط حتمی بود؟

جواب: جمهوریت می‌توانست دوام بیاورد، اگر به جای تقسیم قدرت بر اساس قوم و زبان، بر ملت‌سازی و همبستگی ملی تمرکز می‌کردیم.

ما فقط به خاطر طالبان شکست نخوردیم؛ ما شکست خوردیم چون در درون خودمان فرو ریختیم. وقتی رهبران سیاسی به جای کشور، به قدرت شخصی و منافع قومی می‌اندیشیدند و وقتی نهادهای امنیتی تعریف واحدی از دشمن نداشتند، سقوط اجتناب‌ناپذیر شد.

اما سقوط حتمی نبود. اگر رهبری واحد، استراتژی منسجم و اعتماد به مردم وجود می‌داشت، ما هنوز می‌توانستیم روی پای خودمان بایستیم.

سوال: اگر تاریخ تکرار شود، چه توصیه‌ای برای رهبران، اردو یا دستگاه دفاعی و مردم دارید؟

جواب: اگر روزی تاریخ دوباره فرصتِ بازگشت به ما بدهد، پیام من روشن است: به ملت‌سازی فکر کنید، نه به قوم‌سازی. ارتش ملی باید بر اساس تعهد و شایستگی ساخته شود، نه وابستگی‌های سیاسی و زبانی. رهبران باید یاد بگیرند که قدرت امانت است، نه میراث خانوادگی، و مردم باید آگاه باشند که آینده را با رأی خود می‌سازند؛ خاموشی، همیشه آغاز فروپاشی است. هیچ دشمن خارجی نمی‌تواند ملتی را که در درون متحد است، شکست دهد.

سوال: چه چیزی باید در حافظه‌ی جمعی افغانستانی‌ها از روایت سقوط باقی بماند؟

جواب: روایت سقوط فقط قصه‌ی یک شکست سیاسی یا نظامی نیست؛ این آیینه‌ای است از زخم‌های ما. در حافظه‌ی جمعی ما باید بماند که ما نه به خاطر قدرت طالبان، بلکه به خاطر ضعف درونی خود فرو ریختیم؛ ضعف در اعتماد به یکدیگر، در ملت بودن، در پذیرش تنوع، و در ساختن ساختارهای سالم و شفاف. این روایت باید به نسل‌های بعدی بگوید که افغانستان را نه فقط در مرزها، که در دل‌ها باید ساخت. اگر این زخم را نبینیم و از آن نیاموزیم، سقوطی دیگر همیشه در کمین ماست.

سوال: بسیاری‌ها باور دارند که سه مثلث شوم در سقوط نقش داشت؛ در این باره می‌توانید توضیح بدهید؟

جواب: بله، در سقوط جمهوریت سه مثلث شوم نقش اساسی داشتند. نخست مثلث داخلی: سیاستمدارانی که به جای ملت به قوم، زبان و منافع شخصی می‌اندیشیدند. آنان جمهوریت را در بازی قدرت خود گروگان گرفته بودند. دوم، مثلث منطقه‌ای: کشورهایی که سال‌ها با پول، سلاح و ایدئولوژی طالبان را تغذیه کردند و به افغانستان به چشم یک میدان رقابت استراتژیک نگاه کردند. سوم، مثلث جهانی: جامعه‌ی جهانی هرچند میلیاردها دلار هزینه کرد، اما هیچ‌گاه درک عمیقی از واقعیت افغانستان نداشت. آن‌ها به جای انسان‌ها، ساختارها را تقویت کردند. وقتی راهبردشان تغییر کرد، افغانستان را به حال خود رها کردند. این سه مثلث، هم‌چون سه تیغه‌ی یک قیچی، ریسمان جمهوریت را بریدند.

سوال: با توجه به حضور شما در مرکز دفاعی کشور، دلیل اصلی سقوط جمهوریت را در چه می‌دانید؟ نقطه‌ی پرگار سقوط کجا بود؟

جواب: سقوط کابل نتیجه‌ی خیانت واحد نبود؛ پیامد زنجیره‌ای از خیانت‌ها بود. اما اگر بخواهم به نقطه‌ی پرگار سقوط اشاره کنم، به نظرم در دو جا بود: یکی در اراده‌ی سیاسی که سال‌هاست اسیر منافع شخصی و قومی بود و هرگز به ملت‌سازی نیندیشید، و دیگر در فرماندهی امنیتی که بدون استراتژی واحد، با چندصدایی و رقابت‌های درونی اداره می‌شد. وقتی رهبری کشور اعتماد مردم و ارتش را از دست داد، سقوط فقط یک مسأله‌ی زمانی بود. ما از درون شکسته بودیم و طالبان فقط ضربه‌ی نهایی را زدند.

سوال: یک روایت هست که قرار بوده طالبان از دروازه‌های کابل پیشتر نیایند. چه شد که وضعیت به گونه‌ای دیگر رقم خورد؟ آیا این روایت درست است؟

جواب: ممکن است چنین توافق نانوشته وجود داشته باشد برای رسیدن به صلح و ادغام طالبان در نظام جمهوری؛ و ای کاش جامعه زیر سایه‌ی طالبان سقوط نمی‌کرد. اما واقعیت این بود که هیچ اراده‌ای برای دفاع از کابل نمانده بود؛ ارتش از هم پاشیده بود و رهبری سیاسی در شوک و سردرگمی به سر می‌برد.

وقتی مراکز فرماندهی فرو ریخت و هیچ نیرویی برای کنترل اوضاع وجود نداشت، طالبان بی‌هیچ مقاومتی وارد کابل شدند. در حقیقت، سقوط کابل نه در میدان جنگ، که بر سر میزهای سیاست و تصمیم‌گیری رقم خورد.

سوال: چهار سال از سقوط جمهوریت می‌گذرد. ارتباطات میان نیروهای دفاعی و امنیتی دوره‌ی جمهوریت کاملاً قطع نشده است، اما چرا دیگر آن اعتماد، انسجام و روحیه‌ی جمعی گذشته وجود ندارد؟

جواب: امروز بخشی از این نیروها در آمریکا و اروپا پراکنده‌ شده‌اند؛ بعضی در کشورهای همسایه در شرایطی سخت و ناپایدار زندگی می‌کنند، و بسیاری دیگر هنوز در افغانستانِ زیر سایه‌ی طالبان مانده‌اند. فاصله‌های جغرافیایی، اختلاف دیدگاه‌ها و زخم عمیق سقوط، مثل دیوارهای بلندی میان‌شان کشیده شده است.

البته هنوز حلقه‌های کوچکی وجود دارند؛ کسانی که از راه‌های شخصی و پنهانی با یکدیگر در تماس‌اند؛ برای تبادل افکار، مشورت یا حتی حفظ شعله‌ای از امید. اما حقیقت این است که آن روح جمعی که زمانی در جلسات، عملیات‌ها و تصمیمات مشترک نفس می‌کشید، دیگر وجود ندارد.

سقوط، فقط کابل را فرو نریخت؛ رشته‌های اعتماد و همبستگی میان بسیاری از این نیروها را هم پاره کرد. ما امروز شبیه تکه‌های پراکنده‌ی یک آیینه‌ایم؛ هر کدام بخشی از خاطرات مقاومت را در دل داریم، اما بازسازی دوباره‌ی آن اعتماد و همدلی، مسیری طولانی و پرچالش است.

امروز، نخستین درخواست بسیاری از نیروهایی که در افغانستان یا کشورهای همسایه گیر کرده‌اند، حمایت مالی و امکان انتقال است؛ اما جهان نه به انتقال می‌اندیشد و نه به براندازی طالبان. این واقعیت، فاصله‌ها را عمیق‌تر و زخم‌ها را تازه‌تر کرده است.

سوال: بیایید دامنه‌ی بحث را کمی گسترده‌تر کنیم و درباره‌ی حضور زنان در ساختار قدرت و نظام سیاسی جمهوریت صحبت کنیم.

آیا می‌توان گفت جمهوریت نقطه‌ای درخشان در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان از نظر نقش زنان در حاکمیت و سرنوشت سیاسی‌شان بوده است؟ و دیگر اینکه اگر بخواهیم جمهوریت را با دولت دموکراتیک خلق مقایسه کنیم، این حضور و نقش زنان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

جواب: اگر بخواهم صادقانه بگویم، دوران جمهوریت را می‌توان در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان نقطه‌ای درخشان اما ناتمام برای حضور زنان در ساختار قدرت دانست. برای نخستین‌بار پس از دهه‌ها، زنان در رده‌های بالای حکومت، در وزارت‌خانه‌ها، معاونت‌ها، پارلمان، نهادهای امنیتی و حتی در نیروهای دفاعی کشور حضور یافتند. این حضور نه فقط نمادین، که در بسیاری از عرصه‌ها اثرگذار بود؛ زنانی که تصمیم گرفتند، فرمان صادر کردند و روایت تازه‌ای از قدرت و شجاعت آفریدند.

نمونه‌ای از این شکستن تابوها، تجربه‌ی شخصی من است. من اولین زنی بودم که در تاریخ افغانستان به‌عنوان معاون وزارت دفاع منصوب شدم؛ مقامی که بیست سال پیش هیچ‌کس حتی تصورش را نمی‌کرد. بله، چالش‌های فراوانی وجود داشت، مقاومت‌هایی آشکار و پنهان بود؛ اما این اتفاق دروازه‌ای را گشود که پیشتر هرگز به روی زنان باز نشده بود.

من مطمئنم روزی خواهد رسید که در افغانستان یک زن به مقام لوی‌درستیز خواهد رسید؛ چون این تابو یک بار شکسته و راه باز شده است. اگر جمهوریت را با دولت دموکراتیک خلق مقایسه کنیم، تفاوت‌ها روشن است:
در دوران دولت دموکراتیک خلق، حضور زنان بیشتر محصول یک ایدئولوژی تحمیلی بود؛ سیاستی از بالا به پایین که تلاش داشت جامعه را مهندسی کند، بی‌آنکه به ظرفیت‌ها و باورهای واقعی زنان تکیه داشته باشد. هرچند آن دوران فرصت‌هایی محدود برای آموزش و اشتغال زنان ایجاد کرد، چون ریشه در بطن جامعه نداشت، با تغییر نظام فرو ریخت.

با این حال، نمی‌توان نقش زنانی مانند داکتر اناهیتا راتب‌زاد را در آن دوران نادیده گرفت؛ زنانی که در سخت‌ترین سال‌ها، تابوها را شکستند و برای حضور زنان در قدرت جنگیدند. شاید آن زمان حضورشان با تهمت و افترا استقبال شد، اما امروز، عده‌ی زیادی از جمله من، او را قهرمان می‌دانیم؛ چون راهی را باز کرد که بعدها زنانی مانند من بتوانند قدم‌های بعدی را بردارند.

در جمهوریت، هرچند ضعف‌ها و تناقض‌های جدی وجود داشت، اما بخشی از حضور زنان واقعی‌تر و ماندگارتر بود. ما تجربه کردیم، جنگیدیم، شکست خوردیم، اما راهی را باز کردیم که دیگر نمی‌تواند پاک شود.

جمهوریت آغاز یک رؤیا بود که کامل نشد؛ اما تجربه‌ی حضور زنان در آن دوران، سرمایه‌ای است که هیچ قدرتی، حتی طالبان، نمی‌تواند آن را از حافظه‌ی جمعی افغانستان پاک کند.

سوال: به بحث روایت سقوط برگردیم. در لحظه‌ی فرار غنی کجا بودید؟ چشم‌دیدهای شما چیست؟

جواب: در لحظه‌ای که غنی فرار کرد، من دیگر در وزارت دفاع نبودم؛ چند ماه قبل به دلایل شخصی استعفا داده بودم. اما خانواده‌ام در کابل بودند و من مثل میلیون‌ها افغان دیگر، با نفس حبس‌شده و دلی پر از اضطراب، خبرها را دنبال می‌کردم.

آن روز، از صبح کابل بوی فروپاشی می‌داد؛ تماس‌های پی‌درپی از دوستان و همکاران می‌رسید، صدای بالگردها از بام‌ها می‌گذشت، و شایعات مثل شعله‌ای در میان مردم می‌دوید. هیچ‌کس نمی‌دانست چه خبر است، اما ترس در چشم همه پیدا بود.

وقتی خبر فرار رئیس‌جمهور برایم رسید، انگار که نه فقط یک نظام که اعتماد یک ملت فرو ریخت. من به چشم خود دیدم که چگونه رهبران امنیتی و سیاسی که سال‌ها شعار مقاومت می‌دادند، یک‌شبه ناپدید شدند؛ مردمی را که در خیابان‌ها سرگردان بودند، بی‌پناه، بی‌پاسخ و بی‌رهبر گذاشتند. آن روز را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ صدای گریه و فریاد در شهر پیچیده بود. دروازه‌های وزارت‌خانه‌ها یکی‌یکی بسته می‌شد، و کابل، شهری که سال‌ها در دلش امید بود، یک‌باره بی‌صدا فرو ریخت. فرار غنی برای من فقط ترک یک مقام نبود؛ ترک یک ملت بود. از همان لحظه، نه فقط سقوط کابل که سقوط روح جمعی ما آغاز شد.

سوال: غنی گفته بود که اگر کشور را ترک نمی‌کردم، افغانستان به حمام خون تبدیل می‌شد. این ادعا چقدر درست است؟ یا فرار او برنامه‌ای از پیش تعیین‌شده بود و خیانتی بود به ملت، حکومت، خون‌های ریخته‌شده و یاران نیروهای دفاعی و امنیتی؟

جواب: غنی بعدها گفت که اگر کشور را ترک نمی‌کرد، افغانستان تبدیل به حمام خون می‌شد. اما صادقانه بگویم، این روایت برای بسیاری از ما باورپذیر نیست؛ زیرا واقعیت سقوط کابل نشان داد که هیچ اراده‌ای برای دفاع از شهر وجود نداشت. طالبان بدون جنگ، بدون مقاومت جدی و حتی بدون شلیک یک گلوله در قلب کابل وارد شدند.

اگر غنی واقعاً نگران حمام خون بود، می‌توانست بماند، رهبری بحران را به دست بگیرد و حتی اگر تصمیم به ترک قدرت داشت، آن را در یک انتقال مدیریت‌شده انجام دهد؛ نه اینکه پنهانی و ناگهانی کشور را ترک کند و ملتی را در شوک و بی‌پناهی رها کند.

غنی یک آدم معمولی و بی‌پشتوانه نبود که از ترس جانش فرار کرده باشد. او انسانی تحصیل‌کرده، استاد دانشگاه‌های معتبر و به جزئی‌نگری و کنترل دقیق امور مشهور بود. من فکر نمی‌کنم غنی تصور می‌کرد این رفتن، همیشگی باشد. گاهی حتی به این فکر می‌کنم که او می‌خواست بحران عمیق‌تر شود؛ خلا فرماندهی ایجاد کند و کشور را در آستانه‌ی فروپاشی کامل قرار دهد تا جهان و مردم دوباره ناچار شوند به او رجوع کنند.

اما مسئولیت سقوط فقط بر دوش غنی نیست. همه‌ی رهبران سیاسی آن دوره مقصر بودند؛ همان‌هایی که سال‌ها قدرت را میان خود تقسیم کردند، به جای ملت‌سازی به قوم‌سازی پرداختند و در مهم‌ترین لحظه‌ی تاریخ، مردم را تنها گذاشتند.

و نباید فراموش کنیم که برای تصمیم‌گیری در بحران نباید فال‌بینی کرد؛ واقعیت را باید دید، نه توهم را، و امروز، واقعیت این است که افغانستان چیزی کمتر از حمام خون نیست؛ تنها تفاوت اینجاست که این بار صدای گلوله شنیده نمی‌شود، اما مردم یک‌جا گروگان گرفته شده‌اند، زنان در سکوت به بند کشیده شده‌اند و یک ملت در خفگی نفس می‌کشد.

فرار غنی فقط یک گریز شخصی نبود؛ این ترک یک ملت بود. از همان لحظه، نه فقط کابل که اعتماد ملی هم فرو ریخت. مردم احساس کردند که رهبران‌شان آن‌ها را در تاریک‌ترین لحظه‌ی تاریخ تنها گذاشتند؛ زخمی که هنوز در روان جمعی افغانستان باز است.

سؤال: این گفته که «غنی و کرزی، سر و ته یک کرباس‌اند» مطرح شده است؛ یکی گروه طالبان را «برادران ناراضی» خواند و دیگری رسماً حکومت را تحویل داد. نظر شما در این باره چیست؟

جواب: این حرف که غنی و کرزی سر و ته یک کرباس‌اند، برای خیلی‌ها بی‌راه نیست. یکی، طالبان را برادران ناراضی خواند و دیگری، در نهایت، حکومت را با خودخواهی به آن‌ها تحویل داد. شاید روش و زبان‌شان متفاوت بود، اما در عمل، هر دو در مسیری حرکت کردند که افغانستان را به سقوط جمهوریت انجامید.

واقعیت این است که سیاست در افغانستان به یک تجارت کثیف تبدیل شده بود؛ در چنین فضایی، هیچ سیاستمداری نمی‌تواند ادعا کند که دست‌هایش آلوده نیست. در سال‌های جمهوریت، اغلب رهبران، پیش از هر چیز، به بقای قدرت خود می‌اندیشیدند؛ نه به ملت افغانستان، نه به آینده کشور.

اما این هم حقیقت دارد که هیچ‌کدام‌شان تصور نمی‌کردند سقوط تا این حد فراگیر و سریع باشد؛ کرزی باور داشت که اگر طالبان را «برادران ناراضی» بخواند و با نرمش سیاسی به آن‌ها نزدیک شود، می‌تواند تعادل قدرت را حفظ کند و در عین حال حمایت جهان را داشته باشد، اما غنی تصور می‌کرد که جهان به افغانستان بدهکار است. او باور داشت که به خاطر مبارزه با تروریسم، جامعه‌ی جهانی ناگزیر است پول، حمایت و منابع بی‌پایان در اختیار کابل بگذارد. هر دو، اشتباه محاسباتی عمیقی داشتند: کرزی خطر طالبان را دست‌کم گرفت و غنی به حمایت جامعه‌ی جهانی بیش از حد تکیه کرد.

نتیجه‌ی این دو نگاه، یک سقوط مشترک بود؛ سقوطی که نه در میدان جنگ، بلکه در میزهای سیاست و معامله‌گری رقم خورد؛ اما اشتباه بزرگ‌تر این بود که هیچ‌کدام از این دو نفر، و هیچ رهبر دیگری در آن دوره، به ساختن یک ملت فکر نکردند.

قدرت را به جای ملت‌سازی، به قوم‌سازی بخشیدند؛ افغانستان را به میدان رقابت‌های قومی، زبانی و ایدئولوژیک تبدیل کردند. در نتیجه، در روز سقوط، هیچ تعریف واحدی از دشمن وجود نداشت و هیچ صدای واحدی برای دفاع از کشور شنیده نشد.

به همین دلیل است که می‌گویم این سقوط، فقط سقوط یک نظام سیاسی نبود؛ سقوط اعتماد بود، سقوط رهبری بود، و در نهایت، سقوط امید یک ملت.

سوال: چه پیامی دارید برای کسانی که به خاطر رقابت‌های سیاسی، زنان صاحب قدرت را با تهمت و افترا زخمی کردند و در شبکه‌های اجتماعی دست به ترور شخصیت زدند؟

جواب: به کسانی که در سال‌های جمهوریت، برای رقابت‌های سیاسی، زنان صاحب قدرت را با تهمت و افترا زخمی کردند و در شبکه‌های اجتماعی به ترور شخصیت پرداختند، می‌گویم: شما شاید توانستید آبروی فردی ما را نشانه بگیرید، اما هرگز نتوانستید راهی را که باز کرده بودیم ببندید. هر دروغی که ساختید، هر حمله‌ای که کردید، شاید برای مدتی صدای‌مان را آرام‌تر کرد، اما جایگاه ما را در تاریخ محو نکرد.

شما فکر می‌کردید که تنها با ما می‌جنگیدید، اما حقیقت این است که با همان نگاه زن‌ستیزانه‌ی طالبان هم‌گام شدید؛ چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. وقتی مشروعیت حضور زنان را هدف گرفتید و تلاش کردید ما را نامشروع جلوه دهید، در واقع مشروعیت طالبان را تقویت کردید؛ همان کسانی که امروز زنان را از قدرت، آموزش، کار و زندگی عمومی حذف کرده‌اند.

مخاطب من مردم عادی نیستند؛ آن زن یا مردی که در دل فقر و ناچاری زندگی می‌کرد و شاید گاهی به ما ناسزا می‌گفت. مخاطب من رهبران جهادی‌اند؛ همان‌هایی که پشت نام‌های مستعار پنهان شدند تا نظام جمهوریت را بکوبند و حضور زنان در قدرت را زیر سوال ببرند و صدای‌شان را خاموش کنند.

به شما می‌گویم: شما علیه ما جنگیدید، اما ما برای همه جنگیدیم؛ حتی برای شما. ما جنگیدیم تا روزی در افغانستان، زن بودن جرم نباشد. ما جنگیدیم تا حضور زنان در قدرت امر طبیعی و بدیهی باشد، نه یک استثنا. امروز من نه از زخم‌هایم خجالت می‌کشم و نه از اتهام‌هایی که به من بستید می‌ترسم؛ این زخم‌ها نشان افتخار من‌اند، چون ثابت می‌کنند که من در مسیری بودم که ارزش جنگیدن داشت. اما شما امروز باید از خودتان خجالت بکشید؛ وقتی به دختران افغانستان نگاه می‌کنید که از درس، کار و حقوق انسانی‌شان محروم‌اند. یادتان باشد که شما هم بخشی از تصمیم طالبان بودید؛ بخشی از همان ساختاری که امروز زنان و آینده‌ی افغانستان را به تاریکی سپرده است.

به اشتراک بگذارید: