نویسنده: شبنم سیمیا
حکومت دارودستهی طالبان وارد چهارمین سال خود شد. حکومتی که تاکنون نتوانسته تعریف مشخص از ساختار امارت اسلامی ارائه کند و نظام اداریاش همچنان ترکیبی ناقص و بدریخت از نظام اداری نظام جمهوری و سلایق اندیوالی طالبان (مژده، ۱۳۸۲، ص ۴۳–۴۴) است. این گریز از فرمالیتهی سیاسی که هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، آن را ویژگی نظامهای توتالیتر میخواند، پیرامون کیش شخصیت رهبر استوار است. داعیهی ایدیولوژیک این جنبش، توسل به اصل «کیش شخصیت» را تقریباً ناگزیر میکند. رهبر در این گروه از انظار عمومی پنهان است. زندگیاش مطلقاً اسرارآمیز و در تضاد با ارزشهای تبلیغاتی همهی دموکراسیهاست که زندگی رهبران (رؤسای جمهور، شاهان و وزرا و…) را در معرض دید همگان قرار میدهند تا نشان دهند رهبران از میان و شبیه خود آنها هستند (آرنت، ۱۳۶۶، ص ۱۵۳–۱۵۸).
پنهانسازی رهبر از چشم مردم و جهان بیرون را نمیتوان به دلایل امنیتی فروکاست؛ مادامی که ملا هبتالله بهعنوان رهبر، شخصیتی متعالی از مردم تجسم میشود و هر نوع آشکارگی، قدرت انسانی جلوهدادن این شخصیت قدیس و مصون از خطا را در قالب انسانی زمینی، با خطر مواجه میکند.
در واقع، نهتنها رهبر، که در مرکزیترین لایهی حکومت قرار دارد از انظار عمومی پنهان است، حتا اعضای رهبری شورای قندهار نیز بهعنوان درونیترین لایههای سازمان از انظار عمومی غایباند. این اعضا همان لایهی حایل میان رهبر و رئیسان دیگری هستند که در رأس امور گماشته شدهاند و هر نوع دسترسی مستقیم به رهبر را برای اعضای بلندپایهی خود این گروه نیز ناممکن میکنند.
با به قدرت رسیدن جنبشهای توتالیتر، ارادهی رهبر قانون است. اعتراضات و کنایههای رئیس و اعضای کابینه به منظور نشاندادن نارضایتی از سیاستهای افراطی ملا هبتالله و شورای رهبری قندهار، با فرار شیرمحمد عباس استانکزی، رئیس دفتر سیاسی طالبان در دوحه، و ترور خلیلالرحمان حقانی، کاکای سراجالدین حقانی، تصویر منش و ارادهی مطلقهی رهبر و نقش کانونی او را برای اعضای خودش هم متبارز میکند تا سودای هر سازش و اشتراک در تصمیمگیری را از سر بهدر کرده، مطیع رهبر باشند.
وحید مژده در کتاب پنج سال سلطهی طالبان یکی از ضعفهای دورهی اول حکومت طالبان را بیعت با رهبر، مشروط به رعایت اصول شرع از جانب وی، یعنی در حقیقت بدون هیچ قید و شرط الزامآوری، عنوان میکند. بیعتی که هر نوع مخالفت بعدی با رادیکالیسم افراطی شورای رهبری را با چالش عمده روبهرو میکند (مژده، ۱۳۸۲، ص ۵۰). از آنجا که این تجربهیی تازه نیست، حفظ این تمرکزگرایی استبدادی راهی است برای جلوگیری از فروپاشی و وحدت اعضا و هواداران آن.
اگر به یافتههای Vanda Felbab-Brown، پژوهشگر ارشد در مؤسسهی بروکینگز، در مقالهاش تحت عنوان «افغانستان در ۲۰۲۳: کشمکشهای داخلی قدرت در طالبان و تروریسم» تأمل کنیم که استدلال میکند: «هبتالله در سال ۲۰۱۶ توسط شورای طالبان به دلیل ضعف فرضی در تصمیمگیری و همچنین اعتبار دینی خود انتخاب شد، اما با مشت آهنین حکومت کرده است. بنابراین، اجرا یا لغو فرامین او نیز بخشی از رقابت داخلی بر سر قدرت است.» (Felbab-Brown, 2023)، به نظر میرسد طالبان در دور دوم تلاش کردهاند از قدرت مطلقهی رهبر بکاهند، اما عملاً در این امر توفیقی نیافتهاند. همانطور که در این مقاله هم اعتراف میشود، آمریکاییها و متحدان غربیشان با ترور ملا منصور، که متمایل به تعامل با جهان غرب بود، اشتباهی استراتژیک مرتکب شدند.
رهبر ایدیولوژیک طالبان که در هالهیی از توهم ارتباطش را با جهان بیرون قطع کرده، با توسل به ابزارهای سرکوبگرایانهاش که ایجاد رعب و وحشت مینماید، کشور را اداره میکند. هر نظام توتالیتر ابزارها و شیوههایی برای سرکوب دارد. ابزارهای هبتالله برای سرکوب، وزارت امر به معروف و نهی از منکر، وزارت داخله، ریاست استخبارات، دادگاههای علنی و صحرایی و والیان و فرماندهان محلی است. این ابزارها کارکردی دوگانه دارند: کارکردی تبلیغاتی و مرعوبکننده.
دو ابزاری که تکمیلکنندهی هم هستند: قطع دستوپا، سنگسار، کشتن، شکنجه و مجازاتهای بیرحمانه، موهن و خلاف کرامت انسانی به بهانهی جاری کردن شریعت، همچنان که خلق وحشت میکند، تبلیغی از چهرهی خشن اسلام طالبانی است. اسلامیکردن جرایم و مجازاتها، انتقاد را عملی جرمی، بیمحتوا و ضد اسلامی میکند، و بار مسئولیت خشونت و بیرحمی را از عاملین آن سلب و بر دوش ایدیولوژی میگذارد. اما این خشونت کارکرد ایدیولوژیک خود را وقتی پای فرماندهان یا اعضای آنان مانند عبدالغنی حقبین، سعید خوستی یا عبدالله حقانی، برادر عالمگل حقانی، و ضیاءالحق ضیاء کریمی، رئیس سابق طالبان در دانشگاه بلخ، به میان میآید، که مرتکب جرایم جنایی و اعمال خلاف شرع مانند تجاوز و زنا میشوند، با اینکه جرایم آنها جزو جرایم حدود هستند، از دست میدهد و به صورت جدی پیگیری نمیشود؛ چون آماج تبلیغات و ارعاب طالبان، تودهها هستند نه اعضای جنبش.
خلق وحشت مهمتر از توسل به وحشت است. این وحشت برای مطیع کردن تودهها و از بینبردن شخصیت حقیقی آنان است و باید به اندازهیی ملموس، قریبالوقوع و قابل دریافت باشد که توسط آنان درونی گردد. در افغانستان، این وحشت تا اندازهیی خواست مردم را نیز انعکاس میدهد؛ خواستی که از فقدان امنیت و هرجومرج چهار دههی گذشته سربرافراشته و جاذبهی خشونت و شر را میان تودهها افزایش داده است. آرنت برای توضیح چنین موضوعی از عبارت «جاذبهی شر برای ذهن اوباش» سخن میگوید؛ ذهنی که به دلایل سرخوردگی، ریاکاری و هرجومرج سیاسی نظامهای قبلی، از خشونت استقبال میکند. برای نسلهایی که تصوری از صلح، همزیستی مسالمتآمیز و امنیت ندارند، خشونت تنها ابزار به زانو درآوردن مجرمان و مخالفان است. طالبان تنها نیروی خشنیاند که بیاعتنا به موازین حقوق بشری از ظالمانهترین روشها برای مهار و مطیعکردن همه استفاده میکنند. زدودن امنیت روانی و فیزیکی تودهها برای نجات آنان از دست مجرمان و مخالفان، همانقدر متناقضنما است که پایین آوردن نرخ تورم و ثبات ارز با تزریق هفتگی میلیونها دلار پول از طرف دشمنان عقیدتی و فرضی.
در این میان، زنان با گره خوردن به مفاهیمی چون حقوق بشر و دموکراسی، که تلاش میشود در فرمی غیراسلامی نمایانده شود، فرض عقیدتی طالبان را غنا میبخشند؛ فرض نمادینی که حایل میان دارالاسلام و جهان بیرونی، یعنی جهان کفر، است. مسألهکردن حقوق زن، با برجسته کردن قدرت سرکوب و ارعاب، جنبهی تبلیغاتی این گروه را در سطح داخلی و بیرونی اثربخشتر میکند. به گفتهی آرنت، این فرض عقیدتی برای تداوم خطمشی جنبشهای توتالیتر لازم است. نظامهای تمامیتخواه مدام نیاز به یک دشمن فرضی دارند (آرنت، ۱۳۶۶، ص ۱۴۴–۱۵۳). این دشمن فرضی، اعضا را در حالتی آمادهباش و در خصومت با جهان بیرونی تقویت میکند. از طرفی نیز این رفتار، که برای جهان بیرون حیرتآور و واکنشبرانگیز است، اجازه نمیدهد حکومت این دارودسته عادی و به فراموشی سپرده شود.
با این وجود، زنان به نقطهی برخورد سیاستهای طالبانِ رادیکال و محافظهکار تبدیل شدهاند؛ نقطهی برخوردی که شکاف میان لایههای حکومتی را، بهرغم تلاش برای پنهانسازی، آشکار میکند. این برخورد میان سنت متحجر، که مبتنی بر روشی سختگیرانه و غیرعقلانی است و هر تعاملی با جهان بیرونی را ناجایز و خلاف شریعت میداند، در تقابل با سنت محافظهکارانه، واقعی و پراگماتیست رهبران جوانتر، که خواهان تعامل با جهان غرب و بقای بیشتر هستند، نهتنها ضعفهای جنبش را تقویت میکند، بلکه زنان را همچون مانعی در گفتمان بهرسمیتشناسی طالبان تثبیت میکند.
زنان در زمانهی حاضر، پیچیدگی استراتژیکی میان روابط شرق و غرب ایجاد کردهاند. نزدیک شدن روسیه، چین و ایران به طالبان، رقیبان آنها را نگران و سردرگم کرده است. جهان غرب تنها مقصر وضعیت کنونی نیست، بلکه مجبور است تا ظاهر حقوق بشری خود را حفظ کرده و از خط قرمزی که حقوق زنان است عبور نکند. روسیه و چین، که با دخالتهای آمریکا و غرب نزدیک به پنج دهه است نهتنها حوزهی نفوذ خود در افغانستان را از دست داده، بلکه از حضور رقبای خود در منطقه نیز هراسان بودهاند، سعی دارند با بهرهبرداری از این وضعیت، از سناریوهای مشابه در آینده جلوگیری کنند. چهرههای دیپلماتیکتر طالبان، که پیوندی قویتر و رئالیستیتر با جهان دارند، تمایل زیادی به استفاده از فرصتهای موجود دارند؛ فرصتهایی که همچنان حول مسألهی زنان از دست میرود. ملا عبدالغنی برادر، معاون اول نخستوزیر، سراجالدین حقانی، سرپرست وزارت داخله، و ملا یعقوب، پسر ملا عمر، سرپرست وزارت دفاع، از مهمترین مهرههای منتقد هبتالله هستند. با این وجود، هیچکدام از این چهرهها در مخالفت با ملا هبتالله متحدانی ثابتقدم نیستند و اعتمادی به هم ندارند.
ملا عبدالغنی برادر چهرهیی سیاسی است که ارتباط دیپلماتیک طالبان با جهان بیرونی را ممکن میکند، اما فاقد توان نظامی است. او که از چهرههای کلیدی شورای کویته بوده، به حلقهی طالبان قندهاری تعلق دارد، در حالی که سراجالدین حقانی از قبیلهی زدران و قوم غلزایی است و نمایندهی پشتونهای جنوب شرقی محسوب میشود و با وجود همکاریاش با تحریک طالبان پاکستانی، او هنوز مهرهیی مهم برای پاکستان و تهدیدی جدی برای طالبان قندهاری به شمار میرود.
ملا یعقوب از قبیلهی هوتک، شاخهیی از طایفهی غلزایی و اهل جنوب افغانستان است. او عضوی از حلقهی طالبان قندهاری محسوب میشود و توازن نظامی این گروه را در برابر حقانیها حفظ میکند. ویلیام دالریمپل، مورخ و تحلیلگر برجستهی بریتانیایی (RFE/RL, 2021)، میگوید کسانی که میخواهند دینامیکهای متغیر طالبان را درک کنند، باید ساختار قبیلهیی افغانستان و رقابتهای درونی آن را بشناسند. دُرانیها، که از نظر تاریخی مالکان زمین و اشراف بودهاند، قرنهاست با رقبای غلزایی خود، کارگران، عشایر روزمزد و افراد بیزمین، در رقابتاند؛ رقابتی که احتمال تجزیهی درونی طالبان را افزایش میدهد.
با این حال، حقانیها برای حفظ مشروعیت سیاسی، دینی و اتحاد نیروهای نظامی خود به ملا هبتالله، بهعنوان رهبر معنوییی که این مشروعیت را تأمین میکند، نیاز دارند. اقتدار سیاسی طالبان قندهاری نیز به شدت به قدرت نظامی حقانیها وابسته است. هر دو گروه به خوبی میدانند که پایگاه مردمی قابلتوجهی ندارند و هرگونه تجزیهی این جنبش میتواند به جنگهای داخلی بیحاصل کشیده شود که نهایتاً به سود مخالفان سیاسی تمام خواهد شد.
در چنین شرایطی، زنان، در کنار دیگر مشکلات داخلی، همچنان نقش اساسی در عمق بخشیدن به شکافهای درونگروهی میان طالبان ایفا میکنند؛ شکافی که ممکن است سرنوشت سیاسی آینده را به گونهیی دیگر رقم بزند.
منابع
۱. آرنت، هانا. (۱۳۶۶). خاستگاههای توتالیتاریسم، مترجم: حسن ثلاثی، چاپ دوم، تهران: سازمان انتشارات جاویدان.
۲. مژده، وحید. (۱۳۸۲). افغانستان و پنج سال سلطهی طالبان، تهران، نشر نی.
3 – Felbab-Brown, V. (2023, February 3). Afghanistan in 2023: Taliban internal power struggles and militancy. Brookings Institution. https://www.brookings.edu/articles/afghanistan-in-2023-taliban-internal-power-struggles-and-militancy/
4 – RFE/RL. (2021, August 25). Will the Taliban stay united to govern, or splinter into regional fiefdoms? Radio Free Europe/Radio Liberty. https://www.rferl.org/a/taliban-govern-regional-factions/31428069.html
پینوشت: عکس از انترنت









