زندگی و مرگ غم‌انگیز رؤیا

روایت‌های عصر ظلمت (۸۲)
نویسنده: ممتاز حسینی

رؤیا در خانواده‌ای سنتی، در یکی از قریه‌های کوهستانی ولسوالی میرامور ولایت دایکندی به دنیا آمد. فامیلش جمعیت کمی داشت. پدرش، احمد، مردی قدکوتاه و چهارشانه بود، اما مادرش زینب، زن قدبلند با پوست گندمی و چشمان سیاه و گرد بود. خوی و اخلاق زینب بی‌مانند بود. او تا دو سالگی در کنار پدر و مادرش زندگی آرام و آسوده‌ای داشت، اما روزهای خوش زندگی‌اش خیلی زود تمام شد؛ مادرش ناگهانی دچار سکته‌ی مغزی شد و از دنیا رفت. زینب در نبود مادر، روزها و شب‌ها را با غم و اندوه می‌گذراند و به سختی مرگ مادر را تحمل می‌کرد.

پدرش نیز در آن زمان تنها به فکر سرنوشت خود بود؛ چون به غیر از زینب فرزند دیگری نداشت. از اینکه او زمین و جایداد زیاد داشت، قوم و قبیله‌اش گرد هم آمدند و گفتند: «تو زمین و ثروت خوبی داری، اما فرزند پسر نداری. باید زن دیگر بگیری تا صاحب فرزند شوی و ارث و میراثت بیگانه نشود.» آن‌ها گفتند: «درست است، دختر داری، اما کسی به دختر میراث نمی‌دهد.» ظاهر، پدر زینب، نیز همیشه نگران آینده و بی‌پسر بودنش بود. پس از اندیشه‌ی بسیار، تصمیم گرفت ازدواج کند. او تمام نزدیکان خود را به خانه‌اش دعوت کرد، ماجرای ازدواجش را با آن‌ها در میان گذاشت و در پایان، همه‌ی قوم و قبیله تصمیم او را تأیید کردند.

ظاهر دو تا از کاکاهایش را برای خواستگاریِ دختر هجده‌ساله‌ای که در قریه‌ای دورتر زندگی می‌کرد، روان کرد. زمانی که آن‌ها موضوع خواستگاری پروین برای ظاهر را مطرح کردند، غلام‌حسین، پدر پروین، وقتی نام ظاهر را شنید، بدون رضایت دخترش و بدون مشورت با خانواده، فوراً خواستگاری را پذیرفت و گفت: «دخترم پروین خوش‌بخت‌ترین دختر این منطقه است که با مردی زمین‌دار مثل ظاهر ازدواج می‌کند. این برای خانواده‌ام افتخار است.»

خانواده‌ی پروین خواستگاری را قبول کردند. ظاهر مصارف ازدواج را در کوتاه‌ترین زمان آماده کرد و سپس تاریخ عروسی را تعیین کردند. در روز عروسی، پروین برای نخستین‌بار ظاهر را دید و دریافت که او هم‌سن‌وسال پدرش، غلام‌حسین، است. آن لحظه سخت آشفته شد و هرچه تقلا کرد، فایده‌ای نداشت. پدرش تنها به پولی می‌اندیشید که از ظاهر گرفته بود، نه به سرنوشت دخترش.

پروین پس از ازدواج با ظاهر، دچار مشکلات روحی و روانی شد. بیشتر وقت‌ها خود را به زمین و دیوار می‌کوبید و از هوش می‌رفت. گاهی هم بر دختر ظاهر، زینب، حمله می‌کرد و او را لت‌وکوب می‌کرد. با وجود تمام این رنج‌ها، پروین پس از یک سال باردار شد. بارداری‌اش طبیعی پیش رفت و زایمانش نیز آسان بود. ظاهر از خوشحالیِ زیاد، نام پسرشان را «مصطفی» گذاشت.

زینب برادرش مصطفی را خیلی دوست داشت. در نبود مادر، از او مواظبت و مراقبت می‌کرد. ظاهر بعد از به دنیا آمدن پسرش مصطفی، به زندگی بیشتر دلگرم شد. بیماری روحی و روانی پروین هم پس از تولد پسرش کاهش یافت. آن‌ها چند سال کنار هم زندگی نسبتاً خوبی داشتند.

اما این خوشحالی سال‌های زیادی دوام نیاورد؛ مصطفی تازه به سن بلوغ رسید بود که پدرش، ظاهر، فوت کرد. زینب که در کودکی از مهر مادر محروم شده بود، از نعمت پدر هم محروم شد و تنها ماند. بعد از مرگ پدر، مصطفی با خواهرش رفتار درستی نداشت. با او مثل غریبه‌ها برخورد می‌کرد. زینب حتی بدون اجازه‌ی برادرش نمی‌توانست غذا بخورد. روز‌به‌روز گوشه‌گیر می‌شد.

یک سال پس از مرگ پدر، مصطفی بدون رضایت زینب، او را به مردی داد که چندین برابرش عمر داشت. زینب دختری بسیار زیبا و مؤدب بود. احمد، مردی کوتاه‌قد و چهارشانه بود. زینب به ازدواج با او مخالفت زیاد کرد، ولی چون پدر و مادر نداشت و تنها خاله‌اش پروین و برادرش مصطفی را داشت، کسی رضایت او را نپرسید.

زینب که از غصه دلش می‌ترکید، مدتی به خانه‌ی دوستش زهرا رفت و همه‌ی درد دلش را با او گفت: «برادرم من را بدون رضایتم به احمد می‌دهد.» زهرا واسطه شد و به مصطفی گفت: «زینب خواهر من است، زندگی‌اش را خراب نکن! چرا او را بدون رضایتش به مردی می‌دهی که هم‌سن پدرت است؟» زهرا با التماس حرف می‌زد، اما مصطفی گفت: «قول مردها یکی است. من بله را گفته‌ام.»

زهرا با چشمان پر از اشک نزد زینب برگشت و ماجرا را گفت. زینب ساکت شد، حرفی برای گفتن نداشت. چند روز بعد مصطفی دنبال زینب آمد و گفت: «عروسی‌ات نزدیک است.» زینب نمی‌خواست برود، دست زهرا را گرفته بود و گریه می‌کرد. فریاد می‌زد: «زهرا، دستم را بگیر!» اما مصطفی بی‌رحمانه دستش را از دست زهرا جدا کرد و او را کشان‌کشان به خانه برد. زینب را در خانه حبس کرد و چند روز بعد، عروسی‌اش را برگزار کردند.

زینب پس از ازدواج هم چندین بار از خانه‌ی احمد فرار کرد. او که از زندگی با احمد بیزار بود، هر بار پس از فرار به خانه‌ی زهرا پناه می‌آورد. اما مصطفی بعد از عروسی‌اش هم چندین‌بار او را لت‌وکوب کرده به خانه‌ی احمد برگرداند. مدتی این وضعیت ادامه یافت تا اینکه زینب کم‌کم به زندگی با احمد عادت کرد. چند سال بعد باردار شد، اما در دوران بارداری تغذیه‌ی درست نداشت و ضعیف و لاغر شده بود. زایمانش در زمستانی سرد انجام شد و دخترش، رؤیا، را با هزاران مشکل نزد یک دایه‌ی محلی به دنیا آورد.

بعد از تولد رؤیا، زینب روزبه‌روز به زندگی وابسته‌تر می‌شد، اما متأسفانه احمد، شوهرش، از دنیا رفت. پس از مرگ او، زینب و دخترش دیگر جایی در خانه‌ی شوهر نداشتند. رفتارهای گذشته‌ی زینب با احمد باعث شده بود خانواده‌ی احمد از او کینه به دل بگیرند. به همین خاطر، او و دخترش رؤیا را از خانه بیرون کردند.

بعد از مرگ احمد، زینب در هیچ جا، جایی نداشت؛ نه در خانه‌ی نزدیکان احمد و نه در خانه‌ی برادرش مصطفی. مدتی آواره و سرگردان ماند تا اینکه دوباره دوستش زهرا را پیدا کرد. زهرا دست زینب و دخترش را گرفت و به خانه‌ی خود برد. زینب چهار ماه در خانه‌ی زهرا ماند.

مصطفی از مرگ احمد باخبر شده بود، اما چون زینب از مادر دیگری بود، او را خواهر خود نمی‌دانست و از او متنفر بود. مردم دهکده هم پشت سر زینب حرف‌های زیادی می‌زدند. تا اینکه روزی چند تن از ریش‌سفیدان قریه نزد مصطفی رفتند و گفتند: «زینب فرزند پدرت است، خواهرت است؛ سبک و سنگینی کارهایش به تو برمی‌گردد. اجازه بده با دخترش رؤیا پیش خانواده‌ات زندگی کند.»

مصطفی سرانجام به حرف ریش‌سفیدان گوش داد و رفت زینب و رؤیا را به خانه آورد. از آن پس، زینب با دخترش در خانه‌ی برادرش زندگی می‌کرد. در آن زمان، مصطفی ازدواج کرده بود و دو فرزند داشت. خانه‌‌ی‌شان در قریه‌ی سردسیر قرار داشت که در زمستان، به‌ویژه هنگام برف‌باری، زندگی را سخت می‌کرد. اطراف خانه را تپه‌ها و کوه‌های بلند احاطه کرده بود و همین باعث می‌شد جمع‌آوری حاصلات برای خانواده دشوار باشد.

رؤیا هم در کارهای خانه کمک می‌کرد. از مرگ پدرش چهار سال گذشته بود که مادرش با رضایت خود با مرد دیگری ازدواج کرد. رؤیا دختری خوش‌اخلاق و مهربان بود. بعد از ازدواج مادرش دیگر با او زندگی نکرد. این ازدواج بر روحیه و رفتار رؤیا تأثیر زیادی گذاشت و او برای مدتی پریشان و غمگین بود. چون دختر هوشیار و فهیمی بود، در ذهنش هزاران فکر می‌چرخید. در آن زمان، او در خانه‌ی مصطفی، مامایش، زندگی می‌کرد.

مصطفی رؤیا را بسیار دوست داشت. هفته‌ای یک‌بار او را نزد مادرش می‌برد. رفتارش با زینب، خواهرش، نیز بهتر شده بود و دیگر مانند گذشته سرد برخورد نمی‌کرد. رؤیا در خانه‌ی مامایش آرامش داشت و خانواده‌ی مصطفی هم با خوی و اخلاق او خو گرفته بودند. اگر روزی در خانه نمی‌بود، مصطفی ناراحت می‌شد. از او مانند فرزندان خودش مراقبت می‌کرد.

رؤیا چهره‌ی سفید، چشمان سیاه بادامی و موی سیاه داشت. آن زمان در منطقه‌ی آن‌ها مکتب وجود نداشت. به همین دلیل سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما در کارهای دستی و صنعتی مهارت زیادی پیدا کرده بود. مصطفی همیشه او را به ادامه‌ی کارهای بافندگی تشویق می‌کرد. رفتار خوب مامایش باعث شد تا رؤیا در یک خانه‌ی گلی، دوکان صنایع دستی باز کند. درآمدش خوب بود و خودش تمام مصارف و نیازهایش را برآورده می‌کرد. حتی در خرج و خوراک خانواده سهم می‌گرفت.

روزی پسر جوانی به بهانه‌ی خرید دستمال گلدوزی وارد دوکانش شد. نگاهش رنگ خریدار نداشت؛ به چشمان رؤیا خیره شد. چند دستمال خرید و رفت. ذهن رؤیا فقط درگیر کار و فروش صنایع دستی‌اش بود، اما آن پسر که «قربان» نام داشت، اهل قریه‌ای دورتر بود و پیش از آن چند بار رؤیا را دیده و دیوانه‌وار عاشقش شده بود. او موضوع را با مصطفی در میان گذاشت. تنها رؤیا از همه‌چیز بی‌خبر بود.

روزی قربان خانواده‌اش را برای خواستگاری فرستاد. مصطفی از پیش در جریان بود و موضوع را با رؤیا در میان گذاشت. رؤیا که خوب و بد زندگی را از هم تشخیص می‌داد، گفت: «من این پسر را نمی‌شناسم، چطور قبول کنم؟»
مصطفی گفت: «من می‌شناسمش. چند بار تو را دیده و خودش هم با من صحبت کرده. فعلاً تو با او از نزدیک ملاقات کن؛ اگر نپسندیدی، خودم رد می‌کنم.»

رؤیا حرف مامایش را پذیرفت. قربان آمد و هر دو از نزدیک صحبت کردند. قربان چندین‌بار او را دیده بود، اما برای رؤیا این اولین دیدار بود. قربان، جوانی آرام، قدبلند و با چهره‌ی گندمی بود. وقتی رفت، مصطفی نظر رؤیا را پرسید. رؤیا بی‌درنگ گفت: «قربان پسر خوبی است، از نظر من عالی است؛ ولی نظر شما هم مهم است.»
مصطفی لبخند زد و گفت: «من قربان و خانواده‌اش را می‌شناسم، مردم شریف و نجیبی‌اند.»

بعد از مدتی، رؤیا به عقد قربان درآمد. یک سال نامزد بودند و سپس ازدواج کردند. زندگی‌شان ساده اما صمیمی بود. بیشتر کارهای خانه را با همکاری یک‌دیگر انجام می‌دادند. وقتی قربان در زمین کار می‌کرد، رؤیا خانه را جمع‌وجور می‌کرد، نان تنوری می‌پخت، غذا و چای آماده می‌کرد و همه را در اتاق می‌چید تا قربان بیاید. وقتی او برمی‌گشت، با شور و هیجان کنار هم می‌نشستند و نان می‌خوردند.

چهار سال از ازدواج‌شان گذشته بود که رؤیا باردار شد. اما دوران بارداری برایش دشوار بود؛ بیشتر اوقات بیمار می‌شد، اشتها نداشت و از سردرد و پندیدگی دست و پا رنج می‌برد. چون در منطقه‌‌ی‌شان خدمات صحی وجود نداشت، قربان با بی‌حوصلگی گیاهان محلی را به‌عنوان دوا روی دست و پای او می‌گذاشت، اما بی‌فایده بود.

در سه ماه آخر، رؤیا دچار دردهای شدید بطنی و خون‌ریزی‌های پی‌درپی شد. وقتی موعد زایمان رسید، دو هفته از زمان طبیعی گذشته بود. ناگهان دردش شدت گرفت، اما طفل بیرون نمی‌آمد. پنج شبانه‌روز تمام، در درد و بی‌تابی گذشت تا آنکه دیگر توان از بدنش رفت. مصطفی خبر شد و مادرش را آورد، اما او هم کاری از دستش ساخته نبود. فقط تکه‌ای را گرم می‌کرد و روی شکم رؤیا می‌گذاشت.

با گذشت زمان، دست و پای رؤیا بی‌حس شد. به‌دلیل نبود راه و وسایل، انتقالش به مرکز صحی ممکن نبود. قربان ناچار شد دایه‌ی محلی را خبر کند. رؤیا از شدت درد در عرق غرق بود و خون‌ریزی شدیدی داشت. دایه‌ی محلی، جنین را تکه‌تکه از رحم بیرون کشید. در همان لحظه، ناله‌ی رؤیا برای همیشه خاموش شد. هم او رفت، هم کودکش. پس از نه شبانه‌روز رنج و درد، رؤیا غریبانه چشم از جهان بست.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: