نویسنده: مستوره مبارز
من مریم (نام مستعار) هستم، یکی از دخترانی که علیه گروه زنستیز طالبان صدا بلند کرده و چهار سال است در پاکستان زندگی میکنم. ترس از زندان و سرکوب طالبان باعث شد زندگیام در افغانستان را رها کنم و فرار کنم. این چهار سال برایم پر از چالشهای بیشمار بود؛ از اخطارهای طالبان گرفته تا سختیهای مهاجرت و تهدید دیپورت توسط دولت پاکستان.
در ابتدا با اعضای خانوادهام در اسلامآباد زندگی میکردم و تلاش میکردم فعالیتهای مدنیام را ادامه دهم، اما زندگیام میان ترس و اجبار جریان داشت. تا اینکه دولت پاکستان محدودیتهایی برای مهاجران افغانستانی وضع کرد؛ در آگوست ۲۰۲۵ تمدید ویزهها متوقف شد و فعالیتهای آموزشی و تفریحی مانند کورسهای انگلیسی و کمپیوتر، و حتی رفتن به پارکها، برای ما غیرممکن شد. با وجود این، من با هزار ترس در برنامههای اعتراضی شرکت میکردم و علیه طالبان شعار میدادم.
با گذشت زمان، محدودیتها شدیدتر شد و تلاشی خانهبهخانهی پلیس آغاز شد. ما در «خیابان سر سید» زندگی میکردیم؛ جایی که مهاجران افغانستانی زیادی ساکن بودند و هر روز احتمال دستگیری ما بیشتر میشد. در دسامبر همان سال مجبور شدیم فرار کنیم و به پشاور برویم. مسیر پر از ایست بازرسی و خطر بود؛ وسایل کمی برداشتیم و سعی کردیم با چپن و ماسک سیاه خود را پنهان کنیم. ساعت ۹ شب به پشاور رسیدیم، اما زندگی جدید هم آسان نبود.
در پشاور مجبور شدیم شبیه مردم همانجا زندگی کنیم؛ مانند آنان لباس میپوشیم و تلاش میکنیم همانگونه رفتار کنیم تا جلب توجه نکنیم. در حویلیای که زندگی میکنیم با صدای بلند صحبت نمیکنیم و هیچگاه آهنگهای افغانستانی پخش نمیکنیم. حتی خندیدنِ بلند هم برایمان خطرناک به نظر میرسید. یاد گرفتهام حضورمان را کمرنگ کنیم؛ انگار باید نامرئی میبودیم تا زنده بمانیم.
آب اینجا ریگ دارد و اندکی شور است. بار نخست که نوشیدم، طعمش برایم بیگانه بود. اما حالا عادت کردهام آن را بجوشانم و بعد بنوشم؛ مثل بسیاری چیزهای دیگر که ناچار شدیم با آن کنار بیاییم.
مردم پشاور با اسلامآباد متفاوتاند و اکثراً به زبان پشتو صحبت میکنند؛ زبانی که من بلد نبودم و فقط اردو میدانستم. هر بار که به بازار میرفتم، از ریکشاوان تا دکاندار میپرسیدند: «ته له کوم ځایه یې؟» و من مجبور بودم با دانشی اندک از پشتو بگویم از «گلگت» یا «چترال» هستم تا سؤال دوم را نپرسند.
در اینجا میان مردم رسم است که برای همسایهی تازهوارد نان میبرند و خوشآمد میگویند. اما ما دروازه را باز نکردیم. از ترس شناسایی، خود را پنهان میکردیم. سرانجام یک روز، زنی آنقدر دروازه را زد که ناچار شدیم باز کنیم. برادرم که کمی پشتو بلد بود، رفت تا بگوید خانمها در خانه نیستند و با عذرخواهی پاسخ منفی بدهد. حتی مهربانی هم برای ما رنگ تهدید گرفته بود.
یک روز که با خواهرم به سوپرمارکت رفتیم و ناخواسته فارسی صحبت کردیم، همه نگاهها به سمت ما برگشت. همان لحظه متوجه شدیم مرد جوانی ما را تعقیب میکند. شاید میخواست خانهیمان را پیدا کند؛ چون دولت پاکستان برای شناسایی افغانستانیها «دههزار کلدار» جایزه تعیین کرده است. مسیر را تغییر دادیم و با عجله به یک رستوران رفتیم تا مطمئن شویم از تعقیب دست کشیده است. پس از آن، دو هفته از خانه بیرون نرفتیم و پدرم شبها نان خشک و سوپ برایمان میآورد.
اما سختترین لحظهها زمانی بود که حتی از رفتن به شفاخانه هم میترسیدیم. یک شب فشار مادرم به ۱۴۰ رسید و حالش خوب نبود، اما از ترس اینکه در شفاخانه شناسایی شویم و به پلیس گزارش داده شویم، او را نبردیم. با دواهایی که قبلاً داکتر تجویز کرده بود، شب را به سختی گذراندیم. شبی دیگر، خواهرم با تب و لرزه تا سحر سوخت، اما باز هم جرأت نکردیم بیرون برویم. فقط در تاریکی خانه نشستیم، دعا خواندیم و با ترس، صبحشدن را انتظار کشیدیم.
امروز زندگی برایم سخت و طاقتفرساست؛ دستگیریها در پاکستان شدت گرفته و طالبان همچنان تهدیدی برای بازگشت به افغانستان هستند. دارایی خانواده را فروختیم تا خرج زندگی کنیم، اما نه در پاکستان زندگی ممکن است و نه در افغانستان. هر روز ترس دیپورت و زندان، روح و ذهنم را میآزارد و نمیدانم سرنوشت من چه خواهد شد.
زندگیام از زمان بازگشت طالبان فروپاشید؛ اما با تمام این ترس و فشار، هنوز صدایم را بلند میکنم. چون سکوت، برای من، مرگ تدریجی است.
پینوشت: عکس از انترنت









