ساره به دلیل ظلم شوهر معتادش خودکشی کرد

روایت‌های عصر ظلمت (۶۸)
نویسنده: ممتاز حسینی

ساره در یک صبح بارانی، در یکی از ولسوالی‌های دورافتاده‌ی ولایت دایکندی به دنیا آمد. خانواده‌ی ساره جمعیت کمی داشتند. پدرش مردی سختی‌کشیده و زحمت‌کش بود. از نظر علم و سواد خواندن و نوشتن را بلد بود. مادرش زنی مهربان و فداکار بود که دنیا را از دریچه‌ی قلب ساده‌اش می‌دید. سواد خواندن و نوشتن نداشت.

ساره دختر کوچک خانواده بود. تنها سه سال از عمرش گذشته بود که مادرش را، عزیزترین فرد زندگی‌اش را، از دست داد. از همان‌جا زندگی ساره رو به تاریکی رفت. او دیگر نتوانست دست نوازش مادرش را حس کند و صدای شیرینش را بشنود. کسی نبود که به صدای دل او گوش دهد. پس از مرگ مادر، پدرش زن دیگری گرفت و ساره در زیر دست زنی بزرگ شد که یک روز هم آب خوش از گلویش پایین نرفت.

در ۱۳ سالگی، ساره هیچ چیزی از زندگی مشترک نمی‌دانست، اما پدرش به دلیل قرض مردم، دخترش را قربانی کرد. او بدون رضایت ساره، او را به ازدواج مردی درآورد که به دلیل اعتیادش هیچ‌کس حاضر نبود به او دختر بدهد. خانواده‌ی داماد، در عوض، مصارف تویانه‌ی زیادی پرداخت کردند. پدر ساره هم برای پول، زندگی دخترش را فروخت. مادراندرش نیز که اصرار به ازدواج او داشت، پدرش را برای گرفتن گله و مصارف عروسی قانع کرد.

ساره را به ازدواج مردی ۲۵ ساله درآوردند؛ کسی که هم سنش زیاد بود و هم معتاد بود. ساره که نو عروس بود، بارها از خانه‌ی شوهرش فرار می‌کرد؛ ترس از زندگی مشترک داشت. کم‌کم با خانواده‌ی جدید آشنا شد، اما مشکلاتش روزبه‌روز بیشتر شد. شوهر و خانواده‌اش به دلیل خشونت‌های زیاد، ساره را از خانه‌‌ی‌شان بیرون کردند و او را به همراه شوهرش به کلبه‌‌یی خرابه فرستادند. وسایل اندکی برای زندگی داشتند. پس از یک سال، همه‌ی وسایل خانه خرج مواد مخدر شوهرش شد.

در حالی که ساره باردار بود، در خانه حتا یک لقمه نان پیدا نمی‌شد. شوهرش حتا لباس‌های ساره را برای خرید مواد می‌فروخت. وقتی مواد نداشت، دیوانه‌وار رفتار می‌کرد، فریاد می‌زد، و با چاقو ساره را تهدید به مرگ می‌کرد. مردم محل بارها جان ساره را نجات دادند. زنان و دختران محل از ترس او نمی‌توانستند رفت‌وآمد کنند. ساره که باردار بود، از گرسنگی و ترس، به چیزی جز اسکلت شبیه نبود.

زمان زایمان رسید، اما شوهرش در خانه نبود. زن همسایه دایه‌ی محلی را نزدش آورد. بعد از دو شبانه‌روز درد، ساره دختری به دنیا آورد. شوهرش پس از چند روز به خانه آمد و با بی‌تفاوتی تمام پرسید: «دختر است یا پسر؟ هرچی هست، ببر بفروشیم، پول بگیریم خرج مواد کنم.» ساره گریه کرد و گفت: «به خدا قسم، این طفل است، کاری با او نداشته باش. جان مرا بگیر، ولی او را نه.»

شوهرش چند سیلی محکم به صورت ساره زد و رفت دنبال کار همیشگی‌اش. مردم محل از دست او به تنگ آمده بودند. خانه‌های مردم را دزدی می‌کرد. بالاخره آن‌ها به دولت گزارش دادند. او را گرفتند و به زندان فرستادند. شش ماه بعد آزاد شد. برای مدتی رفتارش بهتر شد، اما دوباره به اعتیاد برگشت.

ساره از مردم کمک می‌گرفت. خودش گل می‌دوخت و برای دخترش لباس و غذا فراهم می‌کرد. اما زندگی برایش زهر شده بود. دخترش از سوءتغذیه بیمار شد. ساره پول درمان او را نداشت. پدرش هم هیچ مسئولیتی را نمی‌پذیرفت. دخترش در اثر بی‌توجهی مُرد و ساره تنها ماند.

ماه‌ها گذشت. ساره زندگی را به سختی می‌چرخاند، اما دیگر طاقت و توان نداشت. فکر دخترش، فکر رنج‌های خودش، زندگی‌یی که هیچ‌وقت رنگ خوشی ندید، همه روی دلش سنگینی می‌کرد. روزی، زیر بار تمام آن دردها، تصمیم گرفت به زندگی‌اش پایان دهد. سرانجام با غم‌انگیزی تمام، خودش را از زندگی پرخشونت، از شوهر معتاد، از گرسنگی، تحقیر و ظلم خلاص کرد.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: