نویسنده: فرزانه پناهی
صبح روز پانزدهم آگست، هوا سنگین و بیروح بود. از همان لحظهیی که بیدار شدم، فضای شهر بوی نگرانی و فروپاشی میداد. شایعات سقوط ولایات و ولسوالیها یکی پس از دیگری در فضای مجازی میپیچید؛ هر خبرِ تازه، دایرهی محاصره را تنگتر نشان میداد. انگار نقشهی کشور پیش چشمانم ورق میخورد و هر لحظه بخشی دیگرِ آن، به رنگ سیاهِ سقوط درمیآمد.
ساعت هشت صبح، خود را به محل کار، در سلیمکاروان، رساندم. برخلاف روزهای دیگر، بیشتر همکاران نیامده بودند و آنانی هم که آمده بودند، ساکت و نگران پشت میزهای کاریشان نشسته بودند. همه به صفحهی تلفنهایشان خیره بودند. نگاهها پر از ترس و بیپناهی بود. هر دقیقه، سنگینتر از قبل میگذشت. بالاخره تصمیم گرفتم به خانه برگردم، تا شاید بودن پیش خانواده کمی از این اضطرابم کم کند.
حدود ساعت ده صبح از دفتر بیرون شدم. چهارراهیها از پلیسها خالی بودند و هیچ نظمی وجود نداشت. ترافیک قفل بود، موترها در میان ازدحام نفسگیر ایستاده بودند. مردم با شتاب و بیآنکه به اطراف خود نگاه کنند، میدویدند؛ چهرهها رنگ نداشت، نگاهها پر از وحشت بود.
موترهای نظامی بیسرنشین کنار جاده رها شده بودند. کمی جلوتر، سه سرباز اردوی ملی را دیدم که از شلوار و بوتهای نظامیشان شناخته میشدند، اما پیراهنها را درآورده بودند، شاید برای اینکه شناسایی نشوند. بیآنکه سر بلند کنند، با گامهای تند به سمت نامعلومی میرفتند.
برای پیدا کردن راه خلوتتر، پیاده به سمت کارتهی پروان رفتم، اما هرجا همان آشفتگی و بنبست بود. مسیرها بسته بود، موترها سرگردان و نگاهها پر از غم و اضطراب. نبودن محرم در چنین روزی، ترسم را بیشتر میکرد. تا کارتهی مأمورین یکنفسه دویدم. خوشبختانه سرک باز بود، اما موترها پُر از کنارم میگذشتند. پیادهروها پر از مردان شتابزده و خالی از زنان بود.
یک سراچه کنارم ایستاد و گفت در دالهاش جا هست. از کارتهی مأمورین تا کوتهی سنگی را در داله تنگ و نفسگیر همان سراچه رفتم. مسافران از سقوط کامل برچی میگفتند و این خبر قلبم را فشرد، چون خانهام همانجا بود.
در پل سوخته، صحنهیی که دیدم هنوز در ذهنم زنده است: موترهای برچی پر از جمعیت و مردمی که برای گرفتن یک چوکی، با هم رقابت میکردند. هرکه قویتر و سریعتر بود، موفق میشد سوار شود. گوشهیی، زنی جوان با پسر خردسالش که بیش از چهار یا پنج سال نداشت، ایستاده بود. موترها یکی پس از دیگری از کنار آنها بیاعتنا رد میشد. زن گریه میکرد و ترس در چهرهاش آشکار بود؛ ترسی که شبیه ترس من بود.
بعد از پانزده دقیقه دویدن، توانستم سوار یک مرسدس شوم. در طول مسیر، همهچیز بسته بود: فروشگاهها، دکانها، غرفهها و کراچیها. حتا دستفروشهای همیشهحاضر هم ناپدید شده بودند. شهر شبیه صحنهیی از قیامت شده بود؛ خاموش، خالی و بیروح.
وقتی در برچی رسیدم، ساعت حدود یکونیم بعدازظهر بود. طالبان هنوز دیده نمیشدند، اما حس سقوط همهجا بود. آن روز، هفتم محرم بود؛ روزی که هر سال در برچی با علمکَشی، برپایی سقاخانههای باشکوه و دستههای عزاداری آغاز میشد. اما اینبار نه از کاروان عزاداری خبری بود، نه از عَلَم و سقاخانه. سکوتی تلخ و سنگین جای همه را گرفته بود. گویی مردم در سوگ خود فرو رفته بودند؛ سوگی که از هر نوحهخوانییی بلندتر بود.
وسط خیابانِ خلوت ایستادم و اطرافم را نگاه کردم. حس میکردم فردایی وجود ندارد؛ این آخرین روزی است که در خیابان شهر ایستادهام. احساس کسی را داشتم که همهچیزش را از دست داده باشد؛ کسی که به او خیانت شده، و کسی که دیگر امیدی به فردا ندارد.
پینوشت: عکس از انترنت









