روایتهای عصر ظلمت (۹۳)
نویسنده: ممتاز حسینی
«خاطره» در منطقهی دورافتادهای در ولسوالی میرامور از توابع ولایت دایکندی، در یک خانوادهی زراعتپیشه به دنیا آمد. زندگی او با بقیهی دختران فرق میکرد. چهل روز از تولد خاطره گذشته بود که ناگهان بیماریای عاید حال پدرش شد. محمد ۲۳ ساله بود. بیماریاش بیش از دو-سه روز دوام نکرد، اما جانش را گرفت. مرگ او برای تمام اقوامشان، بهویژه همسرش، بسیار سنگین بود.
پس از مرگ محمد، تنها سرپرست خاطره مادرش شد. او هزاران رنج و مشکل را به جان خرید و از خاطره حمایت کرد. تلاش میکرد که دخترش نبود پدر را احساس نکند.
ریحانه، مادر خاطره، میگوید:
«من زندگی خودم را فدای دخترم خاطره کردم؛ چرا که خودم از سواد خواندن و نوشتن محروم بودم، آرزو داشتم دخترم را از لحاظ علم و دانش به بالاترین سطح برسانم.»
متأسفانه خاطره نتوانست بیش از صنف ششم به تحصیل ادامه دهد. امروز سرنوشت دختران افغانستان به دست گروهی افتاده است که نه قانونی را میپذیرند تا بر اساس آن شکایت شود، نه قابل تحملاند و نه صدای زنان را میشنوند.
ریحانه با چشمانی پر از اشک و دلی پر از درد و رنج، از آیندهی نامعلوم دخترش ابراز نگرانی میکند و میگوید:
«من به جز خاطره کسی را ندارم. جوانی خودم را فدای سرنوشت دخترم کردم. خاطره را با هزاران امید و آرزو در ششسالگی شامل مکتب کردم تا روزی به ثمر برسد و بتواند مرا از مشکلات نجات بدهد.»
او در ادامه دربارهی آرزوهایش میافزاید که خاطره در آغاز، از دوری و سختی راه مکتب رنج میبرد؛ زیرا مسیر مکتب دو تپهی بزرگ در میان داشت. اما حمایت و تشویق من همیشه همراهش بود. کمکم با مشکلات راه و درس کنار آمد. شاگردی منظم شد و تکالیف خانگیاش را بیش از آنچه استاد رؤیا تعیین میکرد انجام میداد. روی درسهایش بیش از توانش تلاش میکرد و شاگرد اول صنف بود.
آخرین روز مکتب خاطره مصادف بود با امتحان ریاضی؛ اما حسابوکتاب زندگیاش پس از آن روز دیگر به دست خودش نبود. ریاضی، هندسه و حساب، امید خود را گم کردند.
خانم رؤیا، استاد ریاضی خاطره، میگوید:
«آن روز خاطره چشمان سیاه و درشتش را به تکههای فرش دوخته بود. بغض صدایش را فرو خورد و گفت: “استاد رؤیا! میدانی، قلب من هم مثل این تکهی فرش تکهتکه است” بعد بغضش ترکید و گفت: “من خیلی خرد بودم که پدرم را از دست دادم. مهر پدری را ندیدم، اما مادرم هیچوقت نگذاشت نبود پدر را احساس کنم. حالا هم فقط مادرم را دارم. او نانآور خانه است و مشکلات زیادی را تحمل کرده. بعد از مرگ پدرم، خشونتهای مادربزرگم چند برابر شد، اما مادرم فقط به خاطر من ماند. مرا با هزار امید شامل مکتب کرد تا روزی او را از مشکلات نجات بدهم. حالا با این همه ناامیدی، من چطور زندگی کنم و چطور به مادرم کمک کنم؟”
من پاسخی نداشتم؛ سکوت کردم و گریستم.»
در همین هنگام، استاد شریف سروش، مدیر مکتب، وارد صنف شد. او مثل روزهای دیگر پرانرژی و خوشحال نبود؛ رنگ صورتش پریده بود. برای تمام همصنفیهای خاطره یک کتابچه هدیه داد. لحظهای سکوت برقرار شد. صنف در خاموشی مطلق فرو رفت. سپس با صدایی گرفته گفت:
«دخترها، ناامید نباشید. به زودی درهای مکاتب دوباره به رویتان باز میشود. شما یک روز همین مکتب کاهگلیِ سرد و ساکت را دوباره پر از هیجان میکنید. امید داشته باشید.»
اشک از چشمانش سرازیر شد و افزود: «اگر حرف بیربطی زدهام، حقتان را حلال کنید.» و گریان از صنف بیرون رفت.
مهتاب، همصنفی خاطره، گفت:
«استاد، امسال همیشه خسته و غمگین بودیم. اگر با هم دعوا هم میکردیم، زود آشتی میشدیم، چون میگفتیم اگر مکتب باز نشود، شاید سال آینده همدیگر را نبینیم.»
خاطره قلم سرخش را به مهتاب داد و گفت:
«این خط قرمز است؛ هیچوقت مرا فراموش نکن.»
سپس با دلی افسرده از صنف بیرون شد. پیشِ دروازهی مکتب کاهگلی ایستاد، دور آن چرخید و خیره شد. نیمی از مکتب با چوپ پوشیده بود و نیمی دیگر برهنه مانده بود. به مهتاب گفت:
«چه خاطرات خوبی در این مکتب داشتیم. ای کاش دوباره میآمدیم و خاطرات تازه میساختیم.»
استاد رؤیا میگوید:
«هر بار آخرین صحنهی شاگردانم در ذهنم زنده میشود، انگار بخشی از مغزم لگدمال میشود. آن روز مکتب مثل قبرستان سرد و ساکت بود. صدای خندههای دختران خاموش شده بود. همه بغض داشتند. قرار بود برنامهی خداحافظی برگزار شود، اما بهخاطر خستگی و دلگرفتگی شاگردان، مدیریت مکتب آن را لغو کرد.»
ریحانه، مادر خاطره، میگوید:
«من نگران دخترم هستم. از پانزدهم قوس به بعد، بعد از امتحان، لب به غذا نمیزند. همیشه افسرده و مضطرب است و شبها خواب به چشمش نمیآید. در سرزمینی به نام افغانستان، نهتنها خاطره، بلکه هزاران دختر دیگر نیز به خاطر آیندهی نامعلومشان دچار اضطراباند. من به حیث یک مادر، خواستار باز شدن مکاتب برای دختران افغانستان هستم. هیچ حکومتی نباید مانع تحصیل، رشد و تحقق آرزوهای دختران شود.»
پینوشت: عکس از انترنت









