گزارشگر: محیا امید
در پی تشدید روند اخراج مهاجران افغانستانی از ایران، هزاران زن و مرد بدون هیچ آمادگی قبلی به افغانستان بازگردانده شدهاند. این بازگشت اجباری، برای بسیاری از آنها آغاز دورهای تازه از فقر، ترس و بلاتکلیفی بوده است.
سحر، ۲۳ ساله، یکی از این مهاجران بازگشتی است. او با مادر و دو برادر معلولش در منطقه جبرئیل ولایت هرات زندگی میکند.
سحر میگوید در چهاردهسالگی با خانوادهاش به ایران رفته بود و تقریباً تمام نوجوانی و سالهای جوانیاش را آنجا سپری کرد؛ اما حدود ده ماه پیش، با خانوادهاش به افغانستان بازگردانده شد.
او از روز بازگشت چنین روایت میکند: «وقتی رسیدم حس عجیبی داشتم؛ شوکه، ناراحت و غمگین بودم. اصلاً آمادگی برگشتن را نداشتم. فکر نمیکردم روزی برسد که خودم برگردم میان مردمی که همیشه میگفتم این زنان و مردان چطور میتوانند زیر سلطهی این گروه زندگی کنند.»
او میگوید از زمان بازگشت، ترس از طالبان بخشی از زندگی روزمرهاش شده و کار و آزادیاش را محدود کرده است.
سحر میافزاید: «پدرم را هفت سال پیش از دست دادیم، دو برادرم معلولند و توانایی کار کردن ندارند. خرج خانه به دوش من است. در ایران همیشه کار میکردم، خیاطی، آرایشگری، فروشندگی. درآمد نسبتاً خوبی داشتم؛ اما اینجا همه چیز محدود است.»
حدود هفت ماه است که هر روز از ساعت هشت صبح تا شش عصر در یک کافه کار میکند. علاوه بر گارسونی، مسئولیت پاککاری نیز بر عهدهی اوست. با این حال، درآمدش بسیار ناچیز است.
سحر میگوید: «ماهانه فقط سه هزار افغانی معاش میگیرم. با همین پول باید کرایهی خانه، مصرف خانه، دوا و نیازهای برادرانم را سر هم کنم.»
به گفتهی او، مادرش نیز برای کمک به مخارج خانواده، به خانههای مردم برای پاککاری میرود و در ازای هر روز کار، حدود دوصد افغانی دریافت میکند.
سحر میگوید: «هر دوی ما کار میکنیم، ولی باز هم کفاف زندگی را نمیدهد. کار مادرم ثابت نیست و درآمد من هم خیلی کم است. در یک خانه با یک اتاق و دهلیز زندگی میکنیم و ماه یک هزار افغانی کرایه میدهیم.»
او میافزاید با وجود سختی کار و معاش اندک، مجبور است همین شغل را ادامه دهد، زیرا گزینهی دیگری پیش رویش ندارد: «اصلاً کاری برای زنان پیدا نمیشود. چند جایی هم که بود میگفتند بدون محرم نمیشود. من محرمی ندارم. مجبورم همینجا کار کنم، حتی اگر معاشش کم باشد.»
کافهای که در آن کار میکند بخش زنانه و مردانهی جداگانه دارد و او در بخش زنانه مشغول خدمترسانی است. با این حال، ترس از طالبان حتی در محل کار نیز همراهش است.
سحر میگوید: «یک روز سه طالب برای نظارت به کافه آمدند. من تا آن روز هیچ وقت با طالبان صحبت نکرده بودم. از ما درباره محیط و رفتوآمد کافه پرسیدند. حالا میترسم که کافه را تعطیل کنند.»
او توضیح میدهد که از کودکی تا امروز بیشتر وقتش صرف کار شده و هیچگاه فرصت تحصیل نداشته است: «از همان طفولیت تا الآن همیشه مصروف کار بودهام. در ایران به خاطر افغانستانی بودم درس خوانده نتوانستم و اینجا هم که امکانی برای تحصیل نیست.»
او میافزاید نبود آموزش امروز بیش از هر زمان دیگری خود را نشان میدهد: «حالا میبینم خیلی چیزها را از دست دادهام.»
سحر نمیداند این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت، اما میگوید هنوز امید دارد روزی بتواند کار بهتری پیدا کند و درآمد بیشتری داشته باشد. روایت او تنها یکی از هزاران داستان زنانی است که پس از بازگشت اجباری، سعی دارند زندگیشان را در سایه فقر و محدودیت پیش ببرند.
پینوشت: عکس از انترنت









