نویسنده: وزیر شارستانی
میرویس در سال ۱۴۰۱ به ایران آمد. در خمینِ اراک در یک کارخانهی نمک مشغول به کار شد. هنوز دو ماه نگذشته بود که یک کار نگهبانی در نزدیکی همانجا پیدا کرد و تا یک ماه پیش مشغول نگهبانی بود. در گوشهیی، یک چهاردیواری آلونکمانند ساخته بودند که میرویس در آن میخوابید و به گلهیی از گوسفندان آب و علف میداد و مراقبشان بود. برایش یک تفنگ ساچمهای داده بودند که اگر دزدی آمد، بتواند بترساند.
اما یک ماه پیش، چهار نفر آمدند، بدون اینکه در بزنند یا اجازهی ورود بخواهند. میرویس میگوید:
«ساعت یکونیم شب بود. فکر کردم دزد است. بهمحض اینکه سروصدا کردم، فوراً از چهار طرف به سویم شلیک کردند. راسته که مرگ دست خداست. آن شب، چهار نفری تیر بارانم کردند. از آنهمه باران گلوله فقط یک تیر به دست چپم خورد و دستم شکست. واقعاً ترسیده بودم، دستپاچه شدم، نمیدانستم چه کار کنم. امید زنده ماندن نداشتم.»
میرویس به شمارهی صاحبکارش زنگ میزند، بدون آنکه بتواند حرفی بزند. صاحبکارش فوراً خودش را میرساند. آن زمان است که میفهمند اینها دزد نبودند، بلکه بسیجیهای سپاه بودند. صاحبکارش با مأموران درگیر میشود و میپرسد چرا مثل دزدها از دیوار بالا شدهاند و به چه حقی بدون مجوز آمده و شلیک کردهاند؟
مأموران، صاحبکار میرویس را دستبند میزنند و با ماشین تویوتایشان به بازداشتگاه میبرند. میرویس را هم مثل یک تکه آشغال در موتر میاندازند و در بیمارستان همان محل رهایش میکنند.
میرویس سه روز در بیمارستان میماند. کسی تحویلش نمیگیرد، کسی به او توجه نمیکند. فقط پرستاری میآید و دستش را پانسمان میکند. وقتی میپرسد که آیا تیر را از دستم خارج میکنید یا دردش را آرام میکنید، پرستار بیاعتنا جواب میدهد:
«داکتران نیستند؛ چون تاسوعا و عاشوراست، تا چند روز دیگر هم نمیآیند. ما کاری نمیتوانیم.»

سه روز بعد، داکتری جراح میآید. اما میرویس پول عمل را ندارد. با ماشین پلیس، او را به همان جایی که دستگیر شده بود، برمیگردانند. میرویس میگوید:
«بهخاطر اسلحهی نگهبانی خیلی آزارم دادند. اتهامهای الکی میزدند. میگفتند، تو جاسوس اسرائیلی هستی! باید جریمه شوی! چرا تفنگ داری؟»
بعد از چند ساعت اذیت و آزار، جریمه را صاحبکارش، که نمیدانست چه وقت آزاد شده، میپردازد و او را دوباره به بیمارستان میبرد. هزینهی عملش را هم پرداخت میکند، ولی در آخر همهی آن هزینهها را از حقوقش کم میکند. میرویس آن ماه ۱۷ روز کار کرده بود که میشد ده میلیون تومان.
داکتر، دست میرویس را عملیات میکند و تیر را بیرون میآورد. اما انگشتانش کار نمیکنند. دستش انگار از خودش نیست. داکتر میگوید:
«انگشتانت قطع میشود. دیگر حتا یک لیوان آب را هم نمیتوانی بگیری. باید هر چه زودتر به تهران بروی.»
وقتی میرویس به تهران میرود، هیچکس تحویلش نمیگیرد. به چند بیمارستان میرود اما کسی نمیپذیرد. در آخر مجبور میشود به اردوگاه گردنهی تنباکو برود و برای خروج از ایران ثبتنام کند. مبلغ سه میلیون تومان از او میگیرند.
میرویس میگوید در اردوگاه جای سوزن انداختن نبود. مأموران انتظامی انگار موظف شده بودند که افغانستانیها را با بدترین و تحقیرآمیزترین شکل ممکن دستگیر کنند. یکی را با لباس خواب آورده بودند، یکی را با لباس کار، یکی کفش نداشت، یکی پیراهن. یکی شوهرش جا مانده بود، یکی خانمش. چند دختربچه هم بودند که با لباس فرم مدرسه آورده بودند.
در اردوگاه، پسری را آورده بودند که مدرک قانونی داشت. پدرش آمده بود دنبالش. به مأموری که دم در بود گفت:
«پسرم مدارک قانونی دارد. مدارکش را آوردهام. آزادش کنید.»
سرباز نیشخندی زد و گفت:
«برو گمشو، وگرنه خودت را هم میفرستم!»
آن مرد رفت. چه کار میتوانست بکند؟

وضعیتی که در اردوگاهها جریان دارد دل هر کافری را به درد میآورد. مأموران ایرانی بدترین رفتارهایی را که در شأن هیچ انسانی نیست، بر ما روا میدارند. دهانشان را که باز میکنند، جز فحش و ناسزا چیزی بیرون نمیآید.
کسانی که داوطلبانه به اردوگاه میآیند، چهار–پنج میلیون پولشان را میگیرند و بعد از چند روز گرسنگی و تشنگی، رد مرزشان میکنند. اما آنهایی که مأموران دستگیر میکنند، اکثراً هیچ پولی ندارند. آنها را فقط لتوکوب میکنند و فحش میدهند. از آب و نان هم هیچ خبری نیست.
میرویس بعد از ۲۴ ساعت انتظار، نوبتش میرسد. او را مستقیم به مرز هرات میبرند. در آنجا شهرداری ایران یک میلیون تومان از او میگیرد.
میرویس به دفتر سازمان ملل میرود. آنجا به افراد مجرد یکهزار افغانی میدهند. میرویس میگوید:
«به من پول ندهید. دستم قطع میشود. یک کاری کنید که دستم قطع نشود.»
او را به داخل راهنمایی میکنند. در آنجا پانسمان دستش را عوض میکنند و به سالن ۲ میفرستند. میگوید:
«سالن ۲ بسیار شلوغ بود. هیچکسی برایم کاری نکرد.»
شب همانجا میماند. فردایش در مرز با انبوه جمعیت روبهرو میشود: کودکانی، زنانی و افرادی که به گفتهی او مدارک قانونی داشتند اما اخراج شده بودند.
میرویس میگوید:
«خوشبختانه موتر کابل زود گیر آمد و با کرایهی ۹۰۰ افغانی به سمت کابل راه افتادیم. اما وقتی رسیدیم، نفری ۱۶۰۰ افغانی از ما گرفتند.»
در کابل، فوراً به داکتر مراجعه میکند تا دستش قطع نشود. در آنجا، حاجی صاحب (باقی سمندر) و همکارانش با او نهایت همکاری و همدلی میکنند. در آخر هم کرایهی موترش را میدهند تا به خانه برسد.
میگوید:
«لحظاتی که این اندازه احساس همدلی و دلسوزی هموطنانم را دیدم، تمام رنجها و دردهای مهاجرت از جانم دور شد. در دلم گفتم، آدم اگر بمیرد، هم بهتر است در وطنش بمیرد.»
میرویس پارسال ماهانه ۱۵ میلیون حقوق داشت، و امسال ۲۰ میلیون تومان میگرفت. اما هیچ پساندازی ندارد. حقوقش را ماه به ماه برای زن و شش فرزندش در کشمِ بدخشان میفرستاد. بزرگترین فرزندش ۱۷ ساله و کوچکترینش سه ساله است.
حالا میرویس در کشم بدخشان، بیهیچ درآمدی در خانه بیکار مانده است. دست چپش کار نمیکند. انگشتانش کرختاند. داکتر در کابل گفته بود که دستش به مرور خوب میشود، اما زمانبر است؛ ممکن یک سال طول بکشد.
میرویس میپرسد:
«این یک سال را، بدون درآمد، چگونه سپری کنم؟ خرج خانوادهام را از کجا تهیه کنم؟ آسمان بلند است و زمین سخت. به جز دو اتاق گِلی و دو مرغ، دیگر هیچ چیزی ندارم. کار هم نیست، اگر هم باشد، با یک دست نمیتوانم کار کنم. ماندهام. نمیدانم چه کنم. فقط امیدم به خداست.»
میرویس برگهی سرشماری داشت. برای گرفتن همین برگه، چندین روز بیکار شده بود و بابتش پول داده بود. کارت کارگری هم داشت که هر سه ماه تمدید میکرد و هر بار تمدید، یکمیلیون و دویست هزار تومان هزینه داشت. اما در آخر، هیچکدام به دردش نخورد. حتا بیمارستانهای تهران هم، فقط به خاطر اینکه افغانستانی بود، او را نپذیرفتند.
با دست شکسته و قلب شکستهتر به خانه برگشت؛ میرویس فقط یک کارگر ساده بود، که برای کارگری و یک لقمه نان حلال به ایران رفته بود.









