روایت «ستاره» از کار و تهی‌دستی

روایت‌های عصر ظلمت شماره (۷۶)

عصر ظلمت، روزگاری است که صداها خاموش شده‌اند و روایت‌ها فراموش. در این بخش از سلسله‌ی «روایت‌های عصر ظلمت»، سراغ زنان کارگرِ مهاجرِ افغانستانی رفته‌ایم. نه صرفاً به دلیل کار یا مهاجر بودن‌شان، بلکه این زنان، بی‌صداترین صداهای این عصر هستند؛ زنانی که نه تریبونی دارند، نه تصویری در رسانه‌ها و نه حتی نامی در خاطره‌‌ی جمعی‌ ما. در این سلسله‌روایت‌ها، صدای آنان را می‌شنویم، خاطره، سرگذشت و زندگی آنان را روایت‌ می‌کنیم؛ چرا که روایت راستین هر دوره را نه پیروزمندان، که فراموش‌شدگان می‌سازند.

گفت‌وگو کننده: عارف قربانی

بیست‌وپنج سال پیش، در دور اول حاکمیت طالبان، به ایران آمدیم. تیرماه سال بود؛ جوها و گندم‌ها درو شده و مردم زمین‌های‌شان را برای کشتِ سال بعد آماده می‌کردند. همان صبحی که از خانه‌‌ی‌مان در قریه‌ی ندکِ ولسوالی میرامورِ ولایت دایکندی بیرون شدیم، همسایه‌ی ما، روی زمینش اَمبَر (کود حیوانی) می‌کشید و در مسیر راه بسیاری دوستان و اقوام نزدیک‌مان روی زمین‌‌های‌شان کار می‌کردند.

ما در افغانستان همه چیز داشتیم: زمین، خانه و یک زندگی ساده و آرام؛ اما یک‌باره طالبان مثل ملخ سر رسیدند و همه چیز را خشکاندند. قحطی فراگیر شد. می‌گفتند: «هزارجات تحریم شده!» طالبان راه‌ها را بسته بودند و مواد غذایی را به آن‌جا راه نمی‌دادند. ما چهار سال ایستادگی کردیم؛ زمین‌ها را گندم، جو و جواری می‌کاشتیم. به تیر ماه نرسیده، آرد گندم ما تمام می‌شد. آرد ِجواری و جو گاهی به بهار می‌رساند و گاهی به نوروز نرسیده تمام می‌شد. از هر لحاظ، زندگی سخت شده بود و ما مجبور شدیم که از خانه، زمین و زندگی‌مان دل بکنیم و راه غربت را در پیش بگیریم.

در قریه، سرک و موتر نبود. ما یک شبانه‌روز پیاده آمدیم تا در قریه‌ی گُلَک رسیدیم و از آن‌جا با موتر باربری به سمت جاغوری رفتیم و سپس از آنجا به غزنی و نیمروز آمدیم. در نیمروز، شوهرم را قاچاق‌بر گروگان گرفت و من با چهار دختر و دو پسرم به سمت ایران رفتم. یک هفته در راه بودیم تا به قم رسیدیم. آن زمان در ایران، اقوام زیادی نداشتیم و تعدادی که بودند، پول نداشتند. من پنجاه روز، بالا و پایین گشتم و از هر آشنایی پول خواستم. کسی نمانده بود که اندک آشنایی داشته باشیم و من از او پول سراغ نگرفته باشم. در آخر، پولِ سرِ سود پیدا کردم و مبلغ ۷۰۰ هزار تومان به قاچاق‌بر را دادم تا شوهرم آزاد شد.

در پایینِ روستای لنگرود قم، جاده‌ی کاشان قرار دارد. آن‌سوی جاده، هیچ خانه‌ای نبود، همه زمین‌های کشاورزی بودند. ما به آن‌جا رفتیم و گل‌چینی می‌کردیم. دستمزد روزانه‌ی ما صد تک‌تومان بود. همه‌ی ما بیست روز کار کرده بودیم که فقط هزار تومان شده بود. بعد از مدتی، دامادم خانه‌‌ای دو طبقه‌ای گرفت. یک طبقه‌اش را ما گرفتیم و دوباره به کشاورزی مشغول شدیم. پس از شش ماه، چند خانواده از اقوامم از افغانستان آمدند و ما همراه آن‌ها به جاده‌ی کاشان رفتیم. چند اتاق برای کارگران بودند، یک‌شان را ما گرفتیم و همه‌ سر کار شدیم. در آن‌جا اقوام و آشناهای دور و نزدیک زیاد بودند که همراه ما کار می‌کردند. اندکی پسان‌تر خانواده‌ی مامایم نیز آمد. در آن‌جا کار کشاورزی بود و ما حدود چهار، پنج سال سخت کار کردیم تا اینکه دوباره به روستای لنگرود برگشتیم. در آنجا یک خانه رهن کردیم و باز هم به کار کشاورزی رفتیم. مدت کار روزانه، هشت ساعت بود و دستمزدها هر سال فرق می‌کرد. از صد تک‌تومان که روز اول سرکار شدیم تا حالا که ۴۵۰ هزار تومان شده است.

در اوایل، کار سخت بود و بسیاری از دوستان و اقوام زنان‌شان را نمی‌گذاشتند که کار کنند و به من هم مستقیم و غیرمستقیم می‌گفتند که کار نکنم. کار کردن زنان را عیب می‌دانستند و برای مردان خانواده ننگ بود که زنان‌شان کار کنند. من گوش به این حرف‌ها ندادم و کار کردم. زنان دیگر را هم تشویق کردم که کار کنند. کم‌کم زنان زیادی به کار روی آوردند و امروز کمتر خانواده‌‌ای یافت می‌شود که یک زن از آن خانواده کار نکند.

همین ‌حالا هم زنان زیادی با من تماس می‌گیرند و من آن‌ها را به کار کشاورزی می‌برم و صاحب‌کار حقوق آن‌ها به کارت من واریز می‌کند و من به آن‌ها می‌دهم. خلاصه، کار کردن عیب نیست و کار زن و مرد ندارد؛ اما زندگی در این‌جا طوری است که هرچه کار کنیم، حاصلی ندارد. من ۲۵ سال است که کار می‌کنم؛ اما هیچ پس‌اندازی ندارم. بسیاری از عموها و دایی‌ها از من ناراحت‌اند و می‌گویند: «هر وقت به خانه‌ات می‌آیم، تو سرکاری. چرا این‌قدر کار می‌کنی.» من می‌گویم کربلایی ناتوان است، اگر خودم کار نکنم، خرج‌مان را پوره نمی‌توانیم. همین حالا، در همین شرایط هم من سر کار می‌روم. دیروز پسر دایی‌ام زنگ زده بود و می‌گفت: «شنیده‌ام سر کار می‌روی!» گفتم نه، دیگر پیر شده‌ام، نمی‌توانم کار کنم. در حالی که سر کار بودم؛ چون مجبورم باید کار کنم. فرزندانم همه رفته‌اند. چهار دختر داشتم که به خانه‌ی بخت رفته و مصروف زندگی خودشان هستند. یک پسرم، چهار سال است که به آلمان رفته و تاهنوز بلاتکلیف است. پسر دیگرم دو بار ازدواج کرده، دوبار طلاق گرفته، معتاد شده، ترک کرده و حالا با من زندگی می‌کند و انتظار دارد که سومین‌بار هم برایش زن بگیرم. زن اولش، دل‌خواهش نبود، معتاد شد. زنش طلاق گرفت و از او یک پسر ماند. زن دومش بی‌زبان و دیوانه‌ برآمد. او را هم طلاق داد و حالا پیش ما زندگی می‌کند. تمام مشکلات این ۲۵ سال زندگی در یک سر و رنجی که از مشکلات زندگی پسرم بر من وارد آمد به هزار سر. از اینکه می‌دیدم پسرم در آن وضع نابسامان قرار دارد، بسیار رنج می‌بردم. این‌جا زندگ طوری است که وقتی دستت خالی بود، هرچه آدمِ خوبی باشی، در نظر مردم بد جلوه می‌کنی و هرچه آدم بدی باشی و پول داشته باشی، بسیار آدم خوبی به نظر می‌آیی و مورد احترام قرار می‌گیری. به خاطر همین چیزهاست که همیشه تلاش کردم دستم به جیب خودم باشد و زیاد نیازمند این و آن نباشم. البته زندگی در مُلک مردم، همواره سخت و شکننده است؛ گاهی کار نیست، گاهی حقوقت را به موقع نمی‌دهد و گاهی هم افغانستانی بودنت را به رخت می‌کشد و پست و حقیرت می‌شمارد.

در این‌جا مشکلات زیاد است؛ زندگی آسوده و آرام نداریم. مدارک‌مان پاسپورت خانوار است و تا حالا معتبر بوده، اما آینده معلوم نیست. شرایط زندگی خوب نیست و هر روز بدتر می‌شود. این روزها به فکر پسر برادرم هستم که شرایط زندگی‌اش بسیار وخیم است؛ هفت نفر عیال دارد، مدرک اقامتی سربرگه دارد و خروجی هم نگرفته است. پارسال ۲۵ میلیون در طرح صد میلیونی پرداخته بود، اما آن طرح شروع نشده و لغو شد. دولت نه پول‌شان را داده و نه مدارکی برای‌شان فراهم کرده است. چندی پیش صاحب‌خانه، او را جواب کرد و هرچه دنبال خانه‌ی کرایه‌ای گشت، پیدا نکرد. سه دختر مدرسه‌ای داشت که آن‌ها را هم از مدرسه کشیده‌اند. می‌گویند کسانی که مدارک سربرگه دارند، حق تحصیل ندارند و باید نامه‌ی خروجی بگیرند و از ایران خارج شوند. حالا پسر برادرم نه پول رفتن دارد و نه جای ماندن. چند روز پیش با زن و بچه‌هایش به ۲۵ کیلومتری قم رفت. آن‌جا زمین‌های کشاورزی است، با خانواده کار می‌کند و همان‌جا می‌ماند؛ چون هیچ جایی برای ماندن ندارد و معلوم نیست تا کی خواهد ماند.

وضعیت زندگی ما هم از این قرار است؛ سخت کار می‌کنیم و به سختی زندگی را می‌گذرانیم. چاره‌ای دیگری نیست. وضعیت افغانستان بدتر از این‌جاست. آن‌جا اگر آب و خاک و احترام هست اما کار نیست، و بدون کار و درآمد نمی‌توان زندگی کرد.

خیلی دلم می‌خواهد افغانستان می‌بودم. همیشه کوه، دشت و آب و خاک افغانستان را با خاطرات شیرین به یاد می‌آورم. حالا دقیق به یاد ندارم، اما یکی از بهترین لحظات زندگی‌ام زمانی بود که از برکر (قریه‌ی در ولسوالی میرامور) به سوی خانه (قریه‌ی ندک) می‌رفتم. آن زمان دختر جوانی بیست‌وپنج، بیست‌وشش ساله بودم و به دیدار پدر و مادر می‌رفتم. مسیر یک روز راه بود که پیاده رفتیم و من لحظه‌ای احساس خستگی نکردم.

خلاصه، تمام لحظات شاد زندگی‌ام در کودکی و نوجوانی در افغانستان رقم خورده است. شوق دیدن خانه و کاشانه و دیدار دوستان و اقوام همیشه در من است؛ اما افسوس که نمی‌توان به افغانستان رفت و آن‌جا زندگی کرد. من ۷۰ سال دارم و خیلی دلم می‌خواهد گورم در خاک وطنم و پیش پای مزار پدر و مادرم باشد و بیگانه دفن نشوم.
………………..
تمام داده‌های این روایت از طریق مصاحبه گردآوری شده است و مصاحبه‌شونده اجازه‌ی انتشار عکس خود را نداده است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: