نویسنده: فرزانه پناهی
سخنان اخیر ترامپ دربارهی بازپسگیری پایگاه هوایی بگرام، بحران تازهای را در معادلات سیاسی افغانستان ایجاد کرده است. این مسأله پرسشی عمیق در باب مشروعیت طالبان، منطق جهاد بیستسالهی آنان، روابط پنهان میان طالبان و آمریکا و موقعیت مردم در داخل افغانستان مطرح میکند.
اگر آغاز را قرارداد قطر در ۲۰۲۱ بگیریم، جریانی رقم خورد که اکثریت مردم افغانستان از محتوای آن بیخبر ماندند. آنچه هویدا بود، این بود که آمریکا با خروج نظامی در عمل قدرت را به طالبان واگذار کرد. از آن روز تا امروز، نشانههایی کاملاً مشهود از پشتیبانی مالی و اقتصادی ایالات متحدهی آمریکا از این گروه دیده میشود؛ حمایتی که احتما دارد در متن همان توافقنامه تعریف شده باشد؛ حتی اگر به صورت غیررسمی و غیرعلنی ادامه یافته باشد؛ بر پایهی گزارشها، دولت آمریکا پس از روی کار آمدن طالبان، هفتهوار میان ۴۰ تا ۶۰ میلیون دالر پول نقد را مستقیماً به کابل فرستاده است. هرچند مقامهای کاخ سفید این روند را کمک بشردوستانه عنوان میکند، واقعیت این است که انتقال بستههای نقدی به بانک مرکزی تحت کنترل طالبان، عملاً منابع مالی و حیاتی این گروه را تأمین میکند. برای جامعهی افغانستان، این همان معنای معامله و پشتوانهی خارجی برای دوام نظام طالبان است. این واقعیت، ذهنیت مردم را در این جهت تقویت کرده که حاکمیت فعلی طالبان محصول یک معامله بین ایالات متحدهی آمریکا و طالبان بوده است. از همینجا تناقض بزرگ سربرمیآورد: گروهی که دو دهه با شعار جهاد علیه اشغالگری جنگیدند و هزاران تن از مردم افغانستان را قربانی این مبارزه و جهاد کردند، اکنون در صورت تعامل دوباره با آمریکا بر سر بگرام چه توجیهی برای گذشتهی خود خواهند داشت!
حملهی دوباره و تمامعیارِ نظامیِ آمریکا به افغانستان بعید به نظر میرسد؛ اما اگر طالبان نتوانند اعتماد و حمایت واشنگتن را، بدون حضور نظامی در بگرام جلب کنند، سناریوی جایگزین میتواند کاهش یا قطع کمکهای مالی و امتیازاتی باشد که آمریکا در اختیارشان گذاشته است. در چنین وضعی، احتمال دارد جناحِ تعاملمحور طالبان در برابر امتیازهای سیاسی و مالیِ منصفانه، بگرام را به شکلی محدود و حسابشده به آمریکا واگذار کند. این احتمال وقتی جدیتر میشود که بیندیشیم ایالات متحده ابزارهای دیگر فشار نیز در دست دارد. چنانکه اخیراً نمایندگان کنگرهی آمریکا با تعدیلات قانون بودجهی دفاع ملی ۲۰۲۶، اختیار پنتاگون برای همکاری اطلاعاتی باواحدهای پیشین ارتش و پولیس افغانستان و نیز گروههای موسوم به «مقاومت» علیه طالبان را تصویب کردند. این اقدام به طالبان هشدار میدهد که رد خواستهی آمریکا تنها به معنای قطع کمکهای مالی نیست، بلکه راه را برای تقویت جبهههای رقیب و مخالف در افغانستان نیز باز میکند.
حال اگر طالبان راه تعامل را پیش بگیرند و زمینهی حضور آمریکاییها را در بگرام فراهم کند، منطق جهاد، شهادتطلبی و مبارزه و مقاومت در برابر کفار، که هویت ایدئولوژیک آنان را ساخته بود، فرو خواهد ریخت. این فروپاشی نه فقط در عرصهی تبلیغاتی، بلکه در بطن صفوف داخلی طالبان نیز بحران مشروعیت خواهد آفرید. طیف سنتی و دینی طالبان، بهویژه جبههی هبتالله، چنین مصالحهای را خیانت به خون کشتههایشان خواهد دانست و احتمال شکاف ایدئولوژیک میان جریان عملگرا و جریان شریعتمحور شدت خواهد گرفت. در این صورت، طالبان ممکن است با انشعاب و شکاف داخلی روبهرو شوند.
اما اگر طالبان این خواسته را رد کنند و هیچ توافقی بر سر بگرام شکل نگیرد، آنوقت سیمای دیگر ماجرا احتمال از دستدادن جریانهای مالی و پشتوانهی پولی آمریکا است. دولتی که از سوی جامعهی جهانی به رسمیت شناخته نشده و از سوی مردم هم فاقد مشروعیت سیاسی است، در غیاب منابع مالی خارجی به سرعت فرسوده خواهد شد. فرسایش اقتصادی میتواند مقاومت اجتماعی را تشدید کند، بهویژه در شرایطی که مردم افغانستان هماکنون نیز در زیر حاکمیت سختگیرانه و غیرانسانی طالبان زجر میکشند. رد کردن آمریکا، ظاهر جهادگرایانهی طالبان را حفظ میکند، اما نظامشان را در بحران فرو میبرد.
به احتمال زیاد، جریان عملگرا و موافقان تعامل با آمریکا دست بالا خواهد داشت؛ چرا که بدون تأمین نیازهای اقتصادی، حتی مخالفان جهادگرا نیز توان دوام بلندمدت نخواهند داشت.
و اینجا دوباره به مسألهی مواجههی آنان با مردم افغانستان برمیگردیم، که اگر جریان تعاملمحور موفق شود دوباره پای حضور نظامی آمریکا را در بگرام باز کند، به سادگی نمیتواند این تغییر مسیر را در برابر جامعه توجیه کند؛ بهویژه که شهروندان پیشاپیش نسبت به ماهیت معاملهای بودن قدرتگیری طالبان آگاهاند. پاسخ محتمل آنان بهرهگیری از روایتهای جدید دینی برای حضور موجه آمریکا خواهد بود؛ و احتمال دوم نیز استفادهی شدیدتر از ابزارهای سرکوب، سانسور و تهدید برای خاموشکردن صدای اعتراض مردم است.
به همین ترتیب، جناح تعاملگرا، اگرچه در ظاهر قدرت بقا پیدا میکند، اما با تناقضی بسیار جدی وارد قضاوت تاریخی میشود؛ چگونه میتوان هم جهاد بیستساله علیه حضور کفار را جشن گرفت و هم زیر چتر آمریکا به حیات سیاسی ادامه داد؟ با اینهمه جامعهی افغانستان این روزها هم از پشت پردهی معاملهی آمریکا میداند و هم چهرهی واقعی طالبان برایشان آشکار شده است. اینجاست که شکاف غیرقابل ترمیم بین طالبان معاملهگر با جامعهای که زندگی زیر پرچم امارت را ذلتبار میبینند، ایجاد خواهد شد؛ بحرانی که فراتر از مسألهی بگرام، کل مشروعیت طالبان را زیر پرسش میبرد.
اما اگر طالبان آمریکا را نپذیرند، مردم بازهم میان فقر، محرومیت و استبداد سرگردان میمانند؛ زیرا ضعف طالبان بهخودیِ خود به معنای رویش گزینهای کارآمد و انسانی نیست، مگر آنکه همین شکاف درونی زمینهساز پیدایش جنبشهای تازه شود.
به این ترتیب، بازگشت احتمالی آمریکا به بگرام، برای طالبان آزمونی بزرگ میان وفاداری به ایدئولوژی جهادی و حفظ بقای نظام حکومتی است. در هر دو حالت، رنج مردم افغانستان پابرجا میماند؛ مگر آنکه بحران داخلی طالبان به فرصتی برای بازپسگیری حقوق مردم بدل شود. پرسش اساسی اما این است که نیروهای جامعهی افغانستان تا چه اندازه توان بهرهگیری از این شکاف و تناقض را دارند، یا بار دیگر قربانی بازیهای قدرت میان واشنگتن و ناسیونالیستهای قومی خواهند شد.









