تلخ‌ترین لحظاتِ زندگی‌ام در ایران رقم خورد

روایت‌های عصر ظلمت شماره (۷۵)

مراد ما از استعاره‌ی عصر ظلمت، اشاره‌یی به مصیبت‌های سیاسی، فاجعه‌های اخلاقی و گسترش خیره‌کننده‌ی خشونت، ستم، آشوب و قتل‌عام‌هایی است که در قلمرو فضای حاکم در افغانستان صورت می‌گیرد. «روایت‌های عصر ظلمت»، کنش‌گری‌های زنان را نسبت به فضای حاکم نشان می‌دهد. اما آن‌چه در این سلسله‌روایت‌ها می‌آید، صدای بی‌صدایان این عصرند: زنان مهاجر افغانستانی؛ زنانی که در حاشیه‌ی تاریخ معاصر ایستاده‌اند، بی‌آنکه تریبونی داشته باشند یا روایت‌شان شنیده شوند. در این روایت‌ها، از رنج‌های آوارگی‌ و از تأثیر مصیبت‌های سیاسی بر زندگی زنان پرسیده می‌شود.

در این شماره‌ی «روایت‌های عصر ظلمت» با خانم سکینه رحیمی گفت‌وگو شده است:

گفت‌وگو کننده: عارف قربانی

خانم رحیمی، تشکر که وقت گذاشتید تا با ما از زندگی و خاطرات‌تان بگویید. از این‌جا شروع کنیم که در کجا به دنیا آمده‌اید و چقدر تحصیلات دارید؟

من در قریه‌ی اُشتو ولسوالی میرامورِ ولایت دایکندی به دنیا آمدم. از کودکی درس‌خواندن را خوش داشتم. در آن زمان اندکی درس دینی خواندم؛ اما پدرم مرا از درس کشید. آن زمان عرفِ حاکم طوری بود که زنان نباید درس بخوانند؛ چون با درس خواندن، نوشتن یاد می‌گیرند و ممکن به کسی نامه بنویسند و باعث آبرو بردگی خانواده‌ی‌شان شوند. به هر حال، شوق و علاقه‌ی درس‌خواندن، همواره در وجودم زنده بود و حالا در ۵۴ سالگی، تازه درس‌های لیسانسم را تمام کرده‌ام. به دلیل اینکه به سیاست علاقه‌مندم و در افغانستان که بودم، نیز کارهای سیاسی و اداری می‌کردم، این‌جا رشته‌ی مدیریتِ دولتی خواندم.

در چند سالگی ازدواج کردید؟

در پانزده‌سالگی ازدواج کردم. در آن وقت چیزی زیادی از ازدواج نمی‌فهمیدم. پدرم مرا از درس کشید و به یکی از اقوامش به شوهر داد. البته اکنون که به این ازدواج فکر می‌کنم، خوشحالم و خدا را شکر می‌کنم که پنج اولاد سالم و صحتمند دارم.

چه زمان مهاجر شدید؟

۲۸ سال پیش به پاکستان مهاجر شدیم. دو سال در آن‌جا ماندیم. در پاکستان روزگار بدی را سپری کردیم. شوهرم در معدن ذغال سنگِ «کانِ کوله» کار می‌کرد. بعد از مدتی تبِ ملاریا و زردی گرفت. چند روزی در شفاخانه ماند و بیکار شد. بچه‌هایم کوچک بودند، خودم نمی‌توانستم کار کنم. روزگار بسیار سخت می‌گذشت تا اینکه برادرانم که در ایران بودند و به من گفتند: «در پاکستان چه دیده‌یی؟ چرا ایران نمی‌آیی؟» همین شد که تصمیم گرفتیم به ایران برویم؛ از راه قاچاق به ایران رفتیم.

در ایران چگونه خانه گرفتید؟ چگونه کار یافتید؟ و در کل، با چه چالش‌ها و دشواری‌ها روبه‌رو بودید؟

ما به دلیجان ایران رفتیم. عمه‌ام آن‌جا بود و مقداری با ما همکاری کرد. به زودی شوهرم، کار در کارخانه‌ی شِلنگ در مبارک‌آبادِ قم پیدا کرد و ما از دلیجان به قم رفتیم. شوهرم در کارخانه کار می‌کرد و من با دو تا از فرزندانم به پنبه‌چینی می‌رفتیم. هنوز دو سال نشده بود که یکی از فامیل‌ها، در خُمَینِ اراک، در یک مرغ‌داری کار پیدا کرد و به آن‌جا رفتیم. در آن زمان من چهار فرزند داشتم که بزرگ‌ترینش هشت سال داشت. بعد از گذشت یک سال، یکی از فامیل‌ها، همکاری کرد و ما یک خانه در نیم‌وَر (نیم‌آورد) دلیجان رهن کردیم و به دلیجان برگشتیم. یکی از فرزندانم نیز همان‌جا به دنیا آمد. مدتی که در آن‌جا بودم، کورس‌های سوادآموزی بود و چون درس را بسیار خوش داشتم در آن کورس‌ها شرکت می‌کردم. در همان زمان بود که شوهرم در اراک چاه‌کنی می‌رفت. گاهی نفقه‌ی روزگار را درمی‌آورد و گاهی هم نمی‌توانست. حدود یک سال همراه ایرانی‌ها کار کرده بود که سرانجام ایرانی‌ها پول کارگری‌اش را ندادند. خلاصه، چرخ روزگار می‌چرخید، اما بسیار سخت و دشوار.

بعد از دو سالی که در دلیجان بودیم، این‌بار در شمس‌آباد قم در یک گاوداری آمدیم. بعد از چهار سالی که در گاوداری گذراندیم به ویریجِ قم در یک مرغ‌داری رفتیم. در ویریج بود که دخترانم را از مکتب کشیدند و نگذاشتند درس بخوانند. سه دخترم درس می‌خواندند؛ صنف چهارم، سوم و دوم بودند. وقتی آن‌ها را از مکتب کشیدند، ما هم تصمیم گرفتیم از ایران برویم؛ چون هرقدر کار می‌کردیم و سختی می‌کشیدیم برای بچه‌ها بودند. وقتی بچه‌ها نمی‌توانستند درس بخوانند کار و زحمت ما و ماندن ما بی‌فایده بود.

بعد از آن به کجا رفتید؟

ما به هرات رفتیم. حدود ۹ سال در هرات بودیم. آن‌جا کشور خودم بود و از اندک سوادی که داشتم استفاده کرده و کار کردم. حدود سه سال به حیث مدیر یا حسابدار یک کلینیک بودم. سه سال در یک مؤسسه‌ی فرهنگی آموزشی مدیر بودم که برای مردم حرفه‌ آموزش می‌دادیم. حدود یک سال در کابل بانک کار کردم و حدود دو سال به حیث رئیس حزب ملت افغانستان در حوزه‌ی هرات بودم. خلاصه، کارهای سیاسی و حزبی می‌کردم. در کل از سال ۲۰۰۷ تا سال ۲۰۱۶ در هرات بودیم.

چه زمان و به چه دلیل به ترکیه مهاجرت کردید؟

فعالیت‌های سیاسی و سخنرانی‌هایم، در دور دوم ریاست جمهودی حامد کرزی زیاد شده بود. از طرف بادغیس مورد تهدید قرار گرفتم. هرچه باشد، ترس و هراسی در دلم پدید آمد. از سویی، برادرم (ظاهر اطهری) نیز تشویق و همکاری کرد. سرانجام از کشور خارج شدیم و به ترکیه آمدیم. تقریباً ۱۰ سال می‌شود که در ترکیه هستیم. خدا را شکر، در این‌جا زندگی خوبی داریم. پسر بزرگم یک شرکت ساخت‌وساز دارد و خودم مشاور املاک هستم و در رابطه با خرید و فروش با شرکت پسرم همکاری می‌کنم. برعلاوه‌ی دیگر مصرفیت‌های زندگی، درس هم می‌خوانم.

شما در ترکیه چه نوع مدارک اقامتی دارید؟

ما به‌عنوان سرمایه‌گذار در این‌جا زندگی می‌کنیم. در این‌جا خانه خریدیم و شرکت راه‌اندازی کردیم. اکنون در یک شهر توریستی ترکیه (آلانیای آنتالیا) زندگی می‌کنیم. خانواده‌ی پسر کلانم دارای پاسپورت‌اند و ما اقامت‌های بلند مدت داریم. شاید دو سال بعد ما هم پاسپورت بگیریم.

یک مهاجر در ترکیه در چه شغل‌هایی می‌تواند وارد بازار کار شود؟

با مدارکی که در ترکیه می‌گیریم می‌توانیم در هر شغلی کار کنیم. این‌جا می‌توانیم ماشین، خانه یا دکان داشته باشیم. هر چیزی را می‌توانیم به‌نام خودمان داشته باشیم. بستگی به توان خودمان دارد که چه می‌توانیم داشته باشیم و انجام دهیم. در هر شغلی که بخواهیم می‌توانیم وارد بازار کار شویم؛ حتا در شغل‌های دولتی.

شما هم در پاکستان و هم در ایران زندگی کردید، نوع برخورد مردم این کشورها با مهاجرین چگونه‌اند؟

پاکستان را نباید با ایران قیاس کرد. مردم ایران اصلاً برخورد درستی با مهاجران ندارند. در مدتی که من در ایران بودم، حتا یک خاطره‌ی خوش از آن‌جا ندارم؛ برعکس، تلخ‌ترین خاطرات و سخت‌ترین زندگی را در آن‌جا داشتم. در پاکستان فقر و بیکاری زیاد است و مهاجران زیادی هم زندگی می‌کنند؛ اما برخورد مردم با مهاجران خوب است. برخورد نامناسب و غیر انسانی ندارند. در ایران این گونه نیست. مهاجران را تحقیر می‌کنند، تهدید می‌کنند و برخورد بسیار غیر انسانی با آن‌ها دارند.

شما در ایران دقیقاً مورد چه نوع تحقیرهایی قرار گرفتید؟

تحقیر در صف نانوایی بود. تحقیر در بیمارستان‌ها بود؛ تحقیر در همه جا بود. روزی در یکی از بیمارستان‌ها در صف داکتر دندان بودم، وقتی نوبتم رسید، یک ایرانی آمد و نوبتم را گرفت و گفت: «آن‌جا دور برو ایستاد شو!» گفتم: «نوبت من است.» با لحن تندی گفت: «چیزی را که من می‌گم گوش بده، این‌جا مملکت من است نه تو! » بعد از اندکی جروبحث سر انجام مجبور شدم که بروم آخر صف بیاستم. خاطره‌ی تلخ از این بدتر نمی‌شود که فرزندانم را از مکتب کشیدند.

یک روز در خانه نشسته بودم که دخترانم با اشک و ناله از مکتب آمدند. گفتم چه شده؟ گفتند: «ما را از مدرسه کشیدند و گفتند دیگر حق ندارید به مدرسه بیایید.» در آن زمان سه دخترم درس می‌خواندند و پسرانم همراه شوهرم در مرغ‌داری کار می‌کردند. ما در ویریجِ قم بودیم.

همین تحقیرها و روزگار بد باعث شد که چهار سال مریضی بکشم؛ دچار افسردگی شدیدی شدم و تمام داکتران قم و تهران را رفتم. مریضی‌ام را کسی تشخیص داده نمی‌توانست. آخر هشت شبانه‌روز در شفاخانه بستری شدم. تمام بدنم می‌سوخت. خواب نداشتم. اشتها نداشتم. در آخر یک داکتر آمد و تشخیص داد که افسردگی است. در ایران زیاد دق آورده بودم؛ چون مردم ایران بسیار حسادت دارند و خیلی نژادپرست‌اند. به افغانستانی‌ها مدام نیش و کنایه می‌زنند.

نوع برخورد پولیس یا مأموران ایرانی با شما چگونه بودند؟

از پاکستان که آمدیم در راه مأموران ایرانی ما را گرفتند و بعد از مدتی آزاد کردند. برخورد بسیار بد و خشن داشتند. ما پاسپورت شماره‌ی ۲ پاکستان را داشتیم. وضعیت راه خراب بود. تا به مقصد رسیدیم بسیار سخت گذشت؛ اتفاقا در همان زمان مریض هم شدیم.

در همان سال برادرم وفات کرد. ما در قم بودیم و او در اراک، در یک کارخانه کار می‌کرد که زیر دستگاه شده، در لحظه جان داده بود. ما از قم می‌رفتیم به اراک و پس به قم می‌آمدیم.

تقریباً یک هفته جنازه را به ما ندادند. با ما بسیار برخورد خشونت‌آمیز داشتند. از آن زمان خیلی یادم نمانده و دیگر با مأموران برخورد نداشتم.

برادرتان چند ساله بود؟ آیا ازدواج کرده بود؟

برادرم ۳۵ ساله بود. دو زن داشت و چهار فرزند. متأسفانه در ایران کسی از اقارب نزدیک ما نبود. من به حیث خواهرش بسیار تلاش کردم که دیه‌اش را برای فرزندانش بگیرم. بعد از کلی دادگاه و پاسگاه صاحب کار باید دیه‌اش را می‌داد؛ اما یک وکالت خط از طرف فرزندانش نیاز بود که برادر بزرگم بعد از چهار سال برایم نفرستاد و دیه‌ی برادرم هم ماند.

برای یک مهاجر افغانستانی ایران چطور کشور است؟

من چندین کشور را گشتم؛ عراق، پاکستان، ایران و ترکیه؛ اما بدتر از مردم ایران ندیدم. تلخ‌ترین لحظات زندگی‌ام در ایران رقم خورد و بدترین برخوردها و توهین‌ها را در ایران دیدم. ایران جهنم مهاجرین است. به نظرم در دنیا، هیچ قومی یا مردمی به خودپسندی یا نژادپرستی ایرانی‌ها یافت نمی‌شوند.

از کودکی چه آرزو داشتید و حال، در آستانه‌ی ۵۴ سالگی، چه آروز دارید؟

در نوجوانی آرزوهای زیاد داشتم. یکی از آرزوهایم درس‌خواندن بود که در ۵۴ سالگی به این آرزویم دست یافته‌ام و از این بابت خوشحالم. دیگر اینکه مادری پنج فرزند هستم. خوشحالم که فرزندانِ سالم و تندرست دارم و خدا را از این بابت شکرگزارم و اکنون یگانه آرزویم خوشبختی آن‌هاست. دیگر آرزویم این است که بتوانم به مردم و وطن خود خدمت کنم.

دوست دارید به وطن برگردید؟

خیلی زیاد؛ اما با این شرایط و وضعیت کنونی نمی‌توانم برگردم. من پانزده‌سال در هرات بودم. برای حقوق اطفال و زنان بسیار کار کردم. حالا هدفم، اول خوشبختی فرزندانم است و دوم اینکه یک روزی بتوانم به کشورم برگردم و برای مردمم خدمت کنم.

به‌عنوان واپسین سوال، در مورد وضعیت افغانستان چه می‌دانید؟ به‌عنوان کسی که کار سیاسی کرده و نگاه سیاسی دارید، چه عواملی باعث شده افغانستان به این روز بیافتد؟ راه‌ بیرون رفت از این ورطه‌ی تباهی چه خواهد بود؟

افغانستان به خاطر جنگ‌های طولانی مدت، دخالت کشورهای خارجی و نبود اتحاد داخلی به این حالت افتاد. قوم‌گرایی و نژادپرستی باعث شده است که ما نتوانیم خود را نجات دهیم.

نظام افغانستان از بنیاد ویران است. در طول تاریخ، زنان که نصفی از پیکر جامعه‌اند، نادیده گرفته شدند. هیچ کشوری بدون حضور زن در عرصه‌ی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و… آباد نخواهد شد؛ چون زن یک مادر است، زمانی که یک مادر، با سواد و با دانش باشد، فرزندان دانشور تحویل جامعه می‌دهد. زن ستون خانواده است، وقتی که ستون خانواده ضعیف باشد، یک خانواده اولاد درست تربیت نمی‌تواند؛ پس آن‌جاست که جامعه از پایه در تزلزل است و درست‌شدنی نیست.

اما به نظرم، راه نجات افغانستان در وحدت و همدیگرپذیری مردم، حکومت عادل و آموزش نسل جوان است.

به اشتراک بگذارید: