نویسنده: سائمه سلطانی
اینترسکشنالیتی (Intersectionality) مفهومی است که در دههی ۱۹۸۰ توسط کیمبرلی کرنشاو، یک حقوقدان و نظریهپرداز فمینیست آفریقایی-آمریکایی، مطرح شد. این مفهوم به تداخل و تقاطع هویتهای اجتماعی مختلفی چون جنسیت، نژاد، طبقه، قومیت و دیگر عوامل اشاره دارد. به عبارتی، اینترسکشنالیتی نشان میدهد که ستم بر زنان صرفاً جنسیتی نیست، بلکه اشکال مختلف ستم طبقاتی، قومی، مذهبی، زبانی و نژادی همچنان منابع ستم بر زنان شمرده میشوند. این منابع مختلف ستم، در اکثر مواقع به طور همزمان و در تقاطعی با هم بر آنان اعمال میشوند، که تأثیرات مختلف و گاه پیچیدهیی بر تجارب تلخ زنان و گروههای تحت ستم از خود برجا میگذارند.
کیمبرلی کرنشاو میگوید اینترسکشنالیتی به این واقعیت اشاره دارد که زنان رنگینپوست برخلاف زنان سفید، نه تنها به دلیل جنسیت، بلکه به دلیل نژاد خود نیز تحت ستم هستند. کرنشاو این مفهوم را برای توضیح اینکه چگونه نژاد و جنسیت در ایجاد نابرابریها به طور همزمان و متقابل بر زنان رنگینپوست اثر میگذارند، به کار میبرد.
او این نظریه را بهعنوان یک چارچوب فکری معرفی میکند که به تحلیل ترکیبی از ساختارهای قدرت مانند نژاد، جنسیت، طبقه و قومیت میپردازد. تأکید میکند که این سیستمها نمیتوانند به صورت مستقل از یکدیگر بررسی شوند، زیرا در واقع، به صورت درهمتنیده عمل میکنند.
چرا اینترسکشنالیتی شکل گرفت؟
فمینیسم سفید، با آنکه خود سوژه و ابژهی ستم مردسالاری بود و از قبل مزهی تلخ ستم و نگاه از بالا به پایین مردسالاری را چشیده بود، با آنهم در برابر بیان وضعیت زنان سیاهپوست، خود زبان و رویکرد مردسالارانه داشت. ادامهی این وضعیت، زنان فعال سیاهپوست را واداشت تا در رابطه با این کنش، واکنشی نشان دهند و نگذارند روایات متفاوت ستم آنها تحت روایت ستم غالب زنان سفیدپوست نادیده گرفته شود.
بنابراین، با طرح نظریهی اینترسکشنالیتی از سوی کرنشاو، در برابر روایت غالب و مرکزی فمینیسم سفید، مقاومت مستحکمی شکل گرفت و راه را برای بیان ستمهای چندگانهی اقلیتها و گروههای ستمدیدهی حاشیهیی گشود.
فمینیسم سفید، با وجود اینکه خود در برابر ساختارهای مردسالارانه ایستاده و برای برابری جنسیتی مبارزه کرده، نتوانسته بهطور کامل و جامع تجربهها و روایتهای زنان رنگینپوست، بهویژه زنان سیاهپوست را درک کند و به آنها اعتبار ببخشد. این ناتوانی در پذیرش و نمایندگی کامل تجارب زنان غیرسفیدپوست، به نوعی بازتولید همان نگاهی است که فمینیسم سفید در مبارزات خود علیه آن جنگیده است: نگاهی از بالا به پایین و بدون توجه به تفاوتهای مهم در هویتهای اجتماعی.
اکنون میتوان گفت همین رویکرد انتقادی نسبت به فمینیسم سفید در حوزهی روایات ستم بر زنان در افغانستان نیز وجود دارد. از منظر فمینیسم سفید، روایات غالبی در خصوص ستمهای جنسیتی از زنان کشور مطرح میشوند که اغلب نمیتوانند به طور جامع و دقیق تمامی ابعاد پیچیدهی این ستمها را درک و منتقل کنند.
در افغانستان بهویژه، زنان از گروههای مذهبی و قومی فرودست اغلب احساس میکنند که تجارب ستم و مبارزاتشان در حاشیه قرار گرفته و به درستی در روایتهای کلیتر منعکس نشدهاند.
این دیدگاه انتقادی به فمینیسم سفید در زمینهی زنان افغانستان، فرصتی فراهم میکند تا صدای زنان اقلیتهای قومی و مذهبی به شکلی که شایسته است شنیده شود و درک بهتری از پیچیدگیها و تنوع تجربههای زنانه در ابعاد مختلف اجتماعات فرودست ایجاد گردد. این رویکرد میتواند به شکلگیری جنبشهای فمینیستی فراگیرتر و جامعتری منجر شود که تمامی صداها و تجارب را دربر بگیرد.
این فمینیسم که ریشه در مبارزات و مطالبات زنان سفیدِ طبقهی متوسط غرب دارد، در بررسی و توضیح وضعیت زنان در جوامع غیرغربی (مشخصاً افغانستان)، اغلب بهصورت یکسویه، از بالا به پایین و نهایتاً تقلیلگرایانه عمل میکند. طوری که در بررسی منابع ستم و بیعدالتی زنان این کشور، بدون درنظرگرفتن ابعاد تاریخی، امپریالیستی و طبقاتی، عموماً تأکید کلی بر اسلام میشود و نهایتاً ساختار ضدزن اسلام را در چارچوب «نسبیت فرهنگی» توجیهپذیر جلوه میدهد.
اینترسکشنالیتی چگونه میتواند رنج زنان هزاره را در افغانستان بیان کند؟
زمین ستم بر زنان افغانستان البته که جنسیت است، اما با تکیه بر این نظریه میتوان توضیح داد که در کنار جنسیت، طبقه، ملیت، مذهب، زبان، مهاجرت، فقر، جنگ، بحران اقلیمی، استعمار و بهویژه اسلام از مراجع بنیادی ستم بر زنان این کشور بهشمار میروند.
برای فهم عمیقتر از تقاطع ستمها، در این نوشته مشخصاً از زنان هزاره بحث میشود: زنان هزاره هنگام حاکمیت طالبان، در کنار بقیهی زنان افغانستان، یکی از ستونهای اصلی مقاومت زنانه علیه طالب و حامیانشان شناخته میشوند. زنان بقیهی اقوام عموماً به دلیل سرکشی و مقاومتشان مورد نفرین طالبان قرار میگیرند، اما زنان هزاره، در عین اینکه از سوی طالبان با بدبینی از نگاه مقاومت و مبارزهی جنسیتی مورد تعقیب و سرکوب قرار میگیرند، در کنار آن، قومیت، لهجه، تفاوت چهره و مذهب نیز نقشی اساسی در عمیقترشدن سرکوب آنان دارد.
هزارهها بنابر ساختار فاشیستی قدرتهای حاکم، عمدتاً از نقش سیاسی-نظامی و اقتصادی در کشور محروم بودهاند و اکثراً مشمول طبقات محروم جامعه شناخته میشوند. بنابراین، زنان هزاره، علاوه بر ستمهای جمعی و عمومی که بر همهی انسانهای افغانستانی تحمیل میشود، با ترور، زندان، شکنجه و تبعیض دولتی و غیردولتی با فشار کمرشکن طبقاتی نیز مواجهاند.
هنگامی که بگیر و ببند زنان به بهانهی عدم رعایت حجاب اجباری توسط طالبان آغاز گردید، عمدتاً زنان هزاره بیشترین کسانی بودند که در این بگیر و ببند به زندانهای طالبان افکنده شدند.
بعدها، مردان مجاهد قومی تاجیک که وابستگیهایی فکری-سیاسی و نظامی با جبههی مقاومت داشتند و برای جذب نیرو در این جبهه از هیچ تلاشی برای تحریک مردان هزاره دستبردار نبودند، مردان هزاره را با جملات و متنهای رکیک مردسالارانه و ناموسی چون: «بیغیرتها، ناموستان زیر لنگ طالب است، بیدار شوید»، تحت فشار قرار میدادند تا بیشتر در برابر طالب تحریک شوند و برای انتقام با این جبهه بپیوندند. این تکنیک تا جایی کار کرد و تعدادی از مردان ناسیونالیست هزاره طعمهی این دام شدند.
یکی از این مردان بهنام علی کریمی نوشت: «زنان هزاره در افغانستان به هیچ صورت نباید در تظاهرات شرکت کنند… طالبان زنان تظاهراتچی را فیالفور دستگیر میکنند و خدا میداند در زندان چه روزی بر سر آنها میآید. مدنیگگهای غربنشین هم نباید از اینها قهرمان بسازند و این زنان درمانده را شیرک شیرک کنند.»
او صریحاً از جایگاه پدرسالارانهی قومی به زنان هزاره حکم صادر میکند و مردان هزاره را در برابر زنان خانوادههایشان، با انگیزهی حفاظت از «ناموس»، تحریک میکند.
زنان هزاره، همزمان از سوی حکومت طالبی، مردان فاشیست بیرونقومی، موقعیت طبقاتی، فشار خانوادگی، زنبودن، هزارهبودن، معترضبودن و نیز از سوی پدر/مردسالاران درونقومی مورد ستم، تبعیض و فشار چندگانه قرار میگیرند.
همچنین، زنان هزارهی مهاجر در ایران و پاکستان، به دلیل مشخصهی ظاهریشان، بیشتر از بقیهی زنان مهاجر افغانستانی قابل شناساییاند و به شکل مضاعفی مورد تبعیض، تحقیر و سرکوب قرار میگیرند. این زنان مهاجر، حتّا در صورت بازگشت به افغانستان، از سوی مردم کشور خود به دلیل سبک لباس و لهجهی فارسیِ ایرانی، تحت عنوان «زوارک» مورد تحقیر و تبعیض قرار میگیرند.
بنابراین، تحقیر و بیعدالتی که دستهی مشخصی از زنان مهاجر هزاره در هر دو کشور تجربه مینمایند، عمیق، پیچیده، چندلایه و متفاوت از تجربهی بقیهی زنان کشور و حتّا زنان غیرمهاجر همقومشان میتواند باشد؛ تجربهیی که نه تنها از آدرس جنسیت، بلکه از آدرسهای مختلف مهاجرتی، طبقاتی، قومی، زبانی، پوششی و مذهبی نیز همراه میشود.
پینوشت: عکس از انترنت









