روایتهای عصر ظلمت (۹۸)
نویسنده: ممتاز حسینی
من خود شاهد زندگی جمیله با دو دخترش هستم. جمیله باشندهی منطقهای دورافتاده در ولسوالی میرامورِ ولایت دایکندی است. او در یک خانوادهی پرجمعیت قد کشید و بزرگ شد. پدرش مردی آرام و کمحرف بود. اما برعکس، مادرش پرحرفتر و در عین حال، زنی عاقل، دلسوز و مهربان بود؛ بهخصوص با فامیل شوهر و همسایههایشان رفتار بسیار نیک داشت.
جمیله مثل مادرش خوشقیافه بود؛ قدِ بلند، موی سیاه، بینی باریکِ کشیده و چشمان بادامی داشت. او در پانزدهسالگی رسیده بود که پای خواستگاران به خانهیشان باز شد. خواستگار زیاد هم داشت. از جمله فرهاد بچهی کاکایش هم عاشقش بود.
از آنجا که فاصلهی خانههایشان کم بود، رفتوآمد خیلی گرم داشتند. فرهاد بچهی هوشیار و عاقلی بود. احترام خاص به خانوادهی کاکایش، احمد، داشت؛ بهخصوص زن کاکایش را خیلی دوست داشت. مادر جمیله هم فرهاد را مانند فرزندان خود در نظر داشت. جمیله نیز از رفتار فرهاد خوشش میآمد؛ اما احساسی را که نسبت به فرهاد داشت، در دلش نگه میداشت.
از عشق پنهانی فرهاد و جمیله مدتها گذشت. کمکم سوز عشق جمیله در دل فرهاد شعله کشید و او تاب نیاورد؛ قضیه را با خانوادهاش در میان گذاشت. آنها هم وقتی دانستند که فرهاد دیوانهوار عاشق جمیله است، ممانعت نکردند.
عباس، پدر فرهاد، کسی را به خانهی احمد فرستاد تا در صورت موافقت، آنها به خواستگاری جمیله بروند. احمد هم فرهاد را دوست داشت. لذا بدون چونوچرا قبول کرد؛ ولی مادر جمیله، با هوش و ذکاوتی که داشت، قضیه را از زاویهی دیگر میدید. او میگفت: «من با اینکه فرهاد را مثل فرزند خودم دوست دارم، ولی با خویشاوندی بین فامیل موافق نیستم؛ چرا که برادری ما بهتر از خویشاوندی است. باز هم هر چه پدر جمیله بگوید من قبول دارم.» احمد گفت: «من جواب رد به برادرزادهی خود داده نمیتوانم. جمیله دختر من است، خودم تصمیم میگیرم.» سرانجام، خانوادهی فرهاد به خواستگاری آمدند.
فرهاد و جمیله پس از شش ماه نامزدی باهم ازدواج کردند. عشق فرهاد و جمیله همچنان پا برجا بود و آنها خیلی زوج صمیمی بودند. به همدیگر و به خانوادههای همدیگر احترام زیاد داشتند. فرهاد پدر و مادر جمیله را مثل والدین خودش میدانست. مادر جمیله هم فرهاد را همانند اولاد خودش دوست داشت.
جمیله بعد از یک سال ازدواج باردار شد. یگانه خوبی آن دوره این بود که کلینیک در منطقهیشان وجود داشت. راهشان هم تا کلینیک خیلی نزدیک بود. جمیله هر سه تریمستر را به ترتیب نزد قابله مراجعه میکرد. قابله هم بعد از معاینه، نظر به مشکلات وی برایش دوا میداد. او جریان بارداریش را پشت سر گذاشت و کمکم زمان زایمانش فرارسید.
وقتی درد زایمان شدید شد. فرهاد فوری دنبال مادر جمیله رفت. وقتی مادر او رسید، دید که جمیله بدنش پر از عرق شده و از شدت درد نفسش بند میآید. آنگاه مادرش و فرهاد، جمیله را به کلینیک رساندند. قابله فوری علایم حیاتی او را معاینه کرد. چون بدنش ضعیف بود، برایش سرم وصل کرد. سپس بطن مادر و ضربان قلب جنین را بررسی کرد. چون مشکلی نداشت، به فرهاد دلداری داد و گفت طفل بعد از نیمساعت به دنیا میآید. فرهاد هم از نگرانی یک جا تاب آورده نمیتوانست و دورتادور کلینیک قدم میزد.
سرم جمیله هم رو به تمامشدن بود که دردهای شدید زایمانش شروع شد. قابله وسایل لازم را آماده کرد. چند دقیقه گذشت. بازگل به دنیا آمد. چشمان فرهاد از خوشحالی برق میزد. جمیله هم که بار سنگین بطنش را بعد از نه ماه به زمین گذاشته بود، شادمان شد. فرهاد بابت زحمتها و رنجهایش از جمیله تشکر کرد. قابله بعد از زایمان هم علایم حیاتی جمیله را بررسی کرد. چون طفل و مادرش صحتمند بودند، آنها را از کلینیک رخصت کرد.
مادرش تا یک هفته پس از زایمان از جمیله مراقبت کرد. مادرشوهرش هم بود، اما او زیاد به فکر صحتمندی عروس و نوزادش نبود. مادر جمیله برایشان غذاهای خوشمزه میپخت، لباسهایشان را میشست و از طفل مراقبت میکرد. بعد از یک هفته دیگر جمیله میتوانست از طفلش مراقبت کند. مادرش هم دلنگران خانه خودش بود. فرهاد او را به خانهیشان رساند.
فرهاد بعد از رفتن مادرزنش، همراه جمیله بیشتر کارهای خانه را مشترک انجام میداد. از بازگل هم هر دو مشترکاً مراقبت میکردند. فرهاد بچهی غریبکار بود. همهی کارهای سخت و سنگین دهکده را انجام میداد؛ بهخصوص در فصل بهار که همیشه مشغول بود. از کشاورزی گرفته تا جمعآوری علف برای مواشی، همه به عهدهی او بود. سه برادر داشت؛ طاهر همراه زنش در کابل تحصیل میکرد؛ ظاهر در ایران مهاجر بود، و عبدالله در همان منطقه زندگی میکرد، اما خانهاش از فرهاد جدا بود. تنها کسی که با پدر و مادرش زندگی میکرد، خودِ فرهاد بود.
بازگل تازه هفتماهه شده بود که بدن جمیله هر روز ضعیفتر میشد و سرگیجه و دلبدی سراغش میآمد. به ناچار نزد قابله مراجعه کرد. قابله بعد از معاینه تشخیص داد که او چهارماهه باردار است. بارداری جدید برای جمیله خیلی دشوار بود؛ از یک طرف طفل شیرخوار و از طرف دیگر حملکردن بار سنگین بطنش، او را زیاد ضعیف و لاغر کرده بود. بعد از آن، فرهاد دو برابر در کارهای خانه با جمیله همکاری میکرد. جمیله با مشکلات زیاد نازگل را در کلینیک به دنیا آورد، در حالی که بازگل در گهواره بود. او برای رسیدگی خوبتر به خانهی پدرش آمده بود تا از یک طرف به کلینیک نزدیک باشد و از طرف دیگر مادرش بتواند از آنها خوبتر مراقبت کند.
فصل بهار بود و کار هم زیاد. فرهاد به خانهی خودش رفت. مدتی گذشت. جمیله خیلی دلتنگ فرهاد شده بود. روزها و شبها انتظارش را میکشید. روزی دم غروب آفتاب بود که فرهاد آمد؛ اما فرهاد سابق نبود. جسم و روحش خسته بود. هر دو دخترش را در بغل گرفت و نوازش کرد. با خنده به جمیله سلام داد؛ اما چهرهاش، از درد مرموزی حکایت میکرد. جمیله نگران شد و پرسید که تو را چه شده است؟ فرهاد گفت که گهگاهی نفسم بند میآید. جمیله بیشتر نگران شد و گفت هرچه عاجل نزد داکتر مراجعه کن.
فرهاد آن شب را در خانهی کاکایش، احمد، نزد جمیله و دخترهایش سپری کرد. وقتی صبح شد، به جمیله گفت: «میخواستم شما را به خانه برگردانم، ولی مادرم موافق بازگشت شما در این هفته نیست. خیلی دلم برای شماها تنگ میشود. بدون شما، انگار که هیچکس در خانه نیست. قول میدهم هفتهی بعد بیایم دنبالتان.»
آن هفته گذشت، اما وضعیت فرهاد وخیم شد و مشکلات تنفسیاش شدیدتر گشت. عبدالله، برادرش، دنبال موتر رفت. بعد از دو ساعت موتر آورد. میخواستند فرهاد را به مرکز صحی انتقال بدهند، اما بعد از طی کردن شش ساعت راه و نارسیده به مرکز صحی، فرهاد از دنیا رفت و جمیله را با دو دخترش تنها گذاشت. عبدالله با چهرهی گریان پیکر بیجان فرهاد را به دهکده آورد.
همه باخبر شده بودند، اما کسی جرأت نداشت که آن خبر را به جمیله بگوید. مادرش او را به بهانهی اینکه فرهاد حالش خراب است، به خانهیشان برد. وقتی به آنجا رسیدند، دیدند که تمام قوم و فامیل آنجا جمع شدهاند و صدای گریه بلند است. بهخصوص مادر فرهاد بیش از حد داد و فریاد میکرد و میگریست. آنجا بود که جمیله فهمید فرهاد دیگر زنده نیست. بدنش سست شد و آنقدر گریه کرد و به سر و صورتش کوبید که از هوش رفت. این در حالی بود که نازگل ۴۰روزه شده بود و بازگل هم تازه سینهخیز راه میرفت.
جمیله گاهی نازگل و گاهی بازگل را در بغل میگرفت و از هوش میرفت. زیاد خود را به در و دیوار میکوبید، تا اینکه همه به تنگ آمدند و مجبور شدند داکتر آوردند. جمیله وقتی به هوش آمد که فرهاد دفن شده بود و مردم هم رفته بودند؛ فقط مادرش با خانوادهی فرهاد بالای سرش بودند. جمیله، هربار به یاد فرهاد میافتاد، گریه میکرد. پس از آن، او همهروزه هر دو دخترش را در گهوارهها میخواباند. خودش در وسط آن دو مینشست و با چشمان اشکبار برایشان لالایی میخواند.
شش ماه از مرگ فرهاد گذشته بود که مادر فرهاد رفتارهای خشونتآمیزش را آغاز کرد. با جمیله جنگ و دعوا میکرد. روزی برایش گفت: «از بازگل و نازگل خودم مراقبت میکنم. دیگر لازم به بودن تو در این خانه نیست. نفر روان میکنم دنبال پدرت که بیاید تو را ببرد.» جمیله با شنیدن این حرف، از شدت شوک و ترس به لرزه افتاد و احساس کرد که بر تمام وجودش آبِ جوش ریخته است. با چشمان اشکآلود گفت: «بدنم را تکهتکه کنید، اما از دخترانم جدا نکنید. اینها هنوز خُرد و شیرخوار اند.»
خشونتهای مادر فرهاد ادامه داشت و چندین بار او را لتوکوب کرد و بدنش را پر از زخم ساخت. جمیله به خاطر دخترانش همهی سختیها را تحمل میکرد. روزهای خوش زندگی و جوانیاش به غمگینترین روزهای عمرش تبدیل شده بود و تنها اشکهایش همدم و سنگصبورش بودند. او میکوشید به خاطر دخترانش روزهای تلخ زندگی را پشت سر بگذارد، اما خشونت مادر فرهاد هر روز بیشتر میشد. چندینبار کسی را نزد پدر جمیله روان کرده و گفته بود: «بیایید دخترتان را ببرید، شوهرش فوت کرده و دیگر ماندنش در اینجا بیمعناست.»
مادر جمیله به احمد، شوهرش، گفت: «من از اول هم راضی به وصلت بین فامیل نبودم. خودت گفتی اگر دختر من است، به برادرزادهام میدهم. حالا هم خودت مشکل را حل کن. به کدام دل و روی جمیله را از دو طفلش جدا کنیم؟ او تکههای قلبش را رها نمیتواند.»
یک هفته گذشت و باز هم خانوادهی فرهاد نفر روان کردند. در آخر، پدر جمیله مجبور شد دنبال وی برود. وقتی دید که بازگل و نازگل هر دو در گهواره خواباند، ناخودآگاه اشک از چشمانش سرازیر شد. بعد به خودش جرأت داد و به جمیله گفت: «دخترم، بازگل و نازگل فرزندان مردم هستند. خانوادهی شوهرت هم از بودنت راضی نیستند. من آمدم دنبال تو، اما بدون دخترانت با من بیا.»
جمیله گریه میکرد و گهوارههای هر دو دخترش را محکم در بغل میگرفت. با این حال هم مادرشوهرش گهوارههای دختران کوچک را به اتاق دیگر برد و جمیله را به زور از خانه بیرون راند. چهار شبانهروز از جدایی جمیله و دخترانش گذشت. در این مدت، پیوسته گریه میکرد، شبها را با راهرفتن زیر اتاق صبح مینمود، لب به غذا نمیزد و مدام به دو طفلش فکر میکرد.
بعد از چهار روز، خبر مریضی بازگل و نازگل به جمیله رسید که گویا وضعیتشان خوب نیست. طاهر از مریضی دختران برادرش در کابل باخبر شد و خود را به خانهی پدرش در دهکده رساند. وقتی بازگل و نازگل را مریض دید، به مادرش گفت: «بازگل و نازگل به ارادهی خداوند از پدر یتیم شدهاند و نباید از مادر یتیم و جدا شوند. باید هر دو دختر را به مادرشان تسلیم دهیم؛ چون به غیر از مادرشان، هیچکس دیگر نمیتواند به شیوهی درست از آنها مراقبت کند.»
او با جمیله نیز صحبت کرد و گفت که هیچکس نمیتواند تو را از دخترانت جدا کند. اما احمد، پدر جمیله، گفت: «به یک شرط، جمیله میتواند دخترانش را پس بگیرد؛ اینکه شما و پدرتان از زبان خود سند بدهید که اگر خداینخواسته فردا دخترانش مریض شدند یا فوت کردند، دخترِ من مقصر نباشد.»
طاهر آدم باسواد و اهل درک بود. به پدرش گفت: «فرهاد پسر ندارد، ولی دو دختر دارد؛ پس آنها وارث پدرشان هستند. زمینی که حق فرهاد بود، به دخترانش بده.» اما پدر و مادر فرهاد با دو برادرش، ظاهر و عبدالله، حاضر به دادن زمین نشدند؛ و لذا حق بازگل و نازگل را ندادند.
خانوادهی فرهاد، به جز طاهر، با اصرار قوم و فامیل تنها به یک شرط حاضر شدند هر دو دختر را به مادرشان بسپارند: اینکه خرج و مصارف دختران را خودِ مادرشان تهیه کند؛ آنهم تا رسیدن به سن بلوغ. پس از آن نیز، مادرشان هیچ حقی بر گَله (طویانه) نداشته باشد و هرچه از نظر مصارف عروسی و طویانه در نظر گرفته میشود، از پدر فرهاد باشد.
جمیله که نمیتوانست از دخترانش جدا شود، قبول کرد. پدرش هم پیر و ناتوان بود و به سختی میتوانست خرج و مخارج خانوادهاش را برآورده کند و توان همکاری نداشت. جمیله نتوانست حق دخترانش را بگیرد. همهی راهها به رویش بسته بود و توان برآوردهکردن خرج و مخارج دو طفلش را هم نداشت. در آخر مجبور شد تمام جهیزیهی عروسیاش را بفروشد و برای دخترانش وسایل لازم را تهیه کند. او خودش را قربانی دو دخترش کرد. به سختی کار میکرد تا یک لقمه نان حلال فراهم آورد.
از درگذشت شوهر جمیله هشت سال میگذرد، اما جمیله سرنوشت خودش را فدای دو طفل بیسرپناهش کرد. هزاران مشکل را به جان خرید و بازگل و نازگل را شامل مکتب کرد. آنها با هم، همراز خوب، دوست صمیمی و همصنفیهای بسیار خوبی هستند. امسال بازگل اول نمرهی صنف اول و نازگل سوم نمرهی صنف شدند. وقتی نتایج اعلان شد، مادرشان بسیار خوشحال گردید و این برایش افتخار بود.
او برای تأمین خوراک و پوشاک و مصارف درسی دخترانش در سال آینده نگران است. با این حال، دلخوشیاش این است که میتواند مراقبت از آنان را ادامه دهد و راه دانش و زندگی بهتر را برایشان باز نگه دارد.
پینوشت: عکس از انترنت









