روایتهای عصر ظلمت (۹۲)
عصر ظلمت، روزگاری است که صداها خاموش و روایتها فراموش میشوند. در این بخش از سلسلهی «روایتهای عصر ظلمت»، سراغ زنان کارگرِ مهاجر افغانستانی رفتهایم؛ نه صرفاً به دلیل کار یا مهاجر بودنشان، بلکه چون این زنان، بیصداترین صداهای این عصرند: زنانی که نه تریبونی دارند، نه تصویری در رسانهها و نه حتی نامی در خاطرهی جمعی ما. در این روایتها، صدای آنان را میشنویم و خاطره، سرگذشت و زندگیشان را بازمیگوییم؛ چرا که روایت راستین هر دوره را نه پیروزمندان، که فراموششدگان میسازند.
نویسندهی روایت: عارف شادبیگ
۱
«در کارخانهی دمپایی، هر روز از هفت صبح تا هفت شب کار میکنم. کارفرما نیمساعت برای صبحانه وقت میدهد. یک ساعت برای ناهار. ناهار و صبحانه را هم باید خودمان ببریم. صاحبکار چیزی نمیدهد. حقوقها هم به صورت روزمزد است. هر روز یا ساعتی را که کار نکنیم، از حقوقمان کم میکند. روزانه حدود ۴۵۰ تا ۵۰۰ هزار تومان حقوق داریم. سرکارگر ما افغانستانی است و بقیهی کارگرها نیز اکثراً افغانستانیاند.»
این، بخشی از روایت آغهگل، زن کارگر مهاجر افغانستانی در ایران است؛ روایتی که نمونهای از روایتهای زنان کارگر مهاجر است. این روایت دو رویه دارد: یک رویهاش درخشان است و شنیدنی؛ یعنی روایت زنانی که سهمی و نقشی در اقتصاد خانواده دارند، رویهی دیگر این روایتها حامل پیام رویهی نقض حق کار زنان است.
روایت آغهگل، کارگر آواره، نماد روشن و آشکار زنانی است که از امتیازات حقوق کار محروماند. قانون کار ایران مقرر کرده است که همه زنان شاغل باید از حقوق برابر با مردان برخوردار باشند: امنیت شغلی داشته باشند، به این معنا که اخراج آنان تابع دلیل باشد، حق بیمه داشته باشند و از مرخصی دوران بارداری و شیردهی بهرهمند شوند. اما جایگاه آغهگل و آغهگلها در اسناد تقنینی کجاست؟ هیچجا!
زنان کارگر مهاجر افغانستانی نه دستمزد برابر با زنان ایرانی دارند و نه دستمزد برابر با مردان مهاجر. نه امنیت شغلی دارند، نه حق بیمه و نه مرخصی. این روایت زنانی است که نه حق شکایت دارند و نه جای دادرسی. دست از آسمان کنده و پا از زمیناند؛ زنانی که بامدادان از ترس پلیس به سر کار میروند و شب با دلهره بازمیگردند، نگران اینکه شاید شوهر و فرزندانشان توسط پلیس بازداشت شده، در اردوگاه نگهداری شوند یا از مرز بازگردانده شوند. چنین زندگی سراسر دلهره و ترس، تنها سهم زنان کارگر و آواره افغانستانی از قانون ایران است.
۲
با آغهگل قرار نشست داریم؛ زنی پرانرژی و از مردمان ولایت دایکندی، ولسوالی شهرستان. زنی که از هر انگشتش اراده، تدبیر، پشتکار و تلاش میبارد. قرار است برایم از زندگیاش بگوید. روایت آغهگل، روایت زنانی بیصدای کارخانهها، کارگاهها، کشتزارها و کورههای خشتپزی است؛ زنانی بدون ضمانتاجراهای حقوقی که حقوق کار آنها را تضمین کند. زنانی با اهداف و آرزوهای بسیار بلند، مانند اهداف و آرزوهای آغهگل، اما کاملاً محروم از حمایتهای قانونی.
روایت آغهگل تنها به نبود مکانیسمهای حقوق کار خلاصه نمیشود. او علاوه بر اینکه بدون پشتوانه حقوقی در کارخانهای در ایران کار میکند، یک زن آواره نیز هست. او تجربیات مکرر آوارگی از وطن را در زندگی خود دارد. زندگی او همانند کلافی سردرگم است؛ گذشتهاش، مانند هر زن آواره و کارگر افغانستانی، گره خورده است با پستهشکنی، پشمزنی، کار در کورههای خشتپزی، گوجهچینی یا کار در کارخانه دمپایی، بدون برخورداری از حق کار؛ شناور بین ترس از پلیس، از دست دادن کار و فقدان حداقل پشتوانههای حقوقی.
آغهگل نماینده زنان افغانستان است؛ کسی که حتی دقیقاً نمیداند در چه تاریخی به دنیا آمده است. وقتی از او میپرسم: «درباره زندگیتان برای ما بگویید»، کمی سکوت میکند؛ گویا سکوتش ژرفای زمانه را میکاود یا تلاش میکند تا خودش را از غبار زمانه پیدا کند و به این مکان بیاورد، جایی که نشسته تا روایت زندگی خودش را بگوید. پس از مکثی میگوید: «نام من آغهگل رضایی است. نمیدانم چند ساله هستم.»
آغهگل، مانند هر افغانستانی دیگر، از سنوسال دقیق خود چیزی نمیداند. در آبادی او کسی سال تولد فرزندان را ثبت نمیکند. زمانی که برای گرفتن تذکره تابعیت اقدام کرده، مأمور ثبت احوال نفوس بهطور حدسی نوشته است: «آغهگل یک سالۀ ۱۳۵۵». پدر و مادرش نیز دقیق نمیدانستند تاریخ تولد آغهگل کدام روز، ماه و سال است.
آغهگل پس از تأملی کوتاه میگوید: «فکر میکنم شاید ۵۰ سال داشته باشم. در آن زمان، هر کس تولد فرزندش را با یک حادثهی طبیعی یا رویدادی به یاد میآورد؛ مثلاً پدر و مادرم میگفت که تو زمانی به دنیا آمدی که سیل بسیار بزرگی آمده بود. حالا این سیل بسیار بزرگ در کدام سال رخ داده بوده، پدر و مادرم مانند هر پدر و مادر دیگر آبادی ما دقیق نمیدانست که همان سیل بزرگ چه تاریخی بوده است.»
آغهگل متعلق به مردمی است که از نظر زمانی متعلق به انسانهای آغاز تاریخ است. آنگونه که در دورهی باستان پیش از پیدایش تقویم، زمان را به «سال پادشاه» حساب میکردند؛ مثلاً «در سال سوم از پادشاهی فلان شاه» یا در تمدن سومر و بابل هر سال را بر اساس رویداد همان سال نامگذاری میکردهاند؛ مثلاً سال ساختن معبد، یا در یونان باستان میگفتند که «سال المپیک فلان» یا همان «عامالفیل» عربستان دورهی جاهلیت. آغهگل نیز تاریخ تولدش برابر است با رویداد سیل بزرگ.
آغهگل نمونهی پروفایل آوارگی مردم افغانستان است. از او میپرسم: «از تجربیات آوارگی و مهاجرت خود بگو؛ اینکه کی مهاجر شدی و چطور؟» او سر تکان میدهد، انگشتانش را به هم میفشارد؛ گویا چیزی در درونش میشکند. میگوید: «ما دو بار به ایران مهاجر شدهایم. بار اول را یادم نمیآید که کدام سال بود. همین قدر یادم است که وقتی به ایران رسیدیم، تازه برگههای سرشماری شروع شده بود.» باز هم مکث میکند. پیشانیاش را چین میاندازد؛ هر چین پیشانیاش انگار هزاران حکایت آوارگی را بازگو میکند.
سپس آه میکشد و ادامه میدهد: «ما قاچاقی آمده بودیم. کموبیش یادم است. ما پنج نفر بودیم. از شارستان که میآمدیم، چلهی تموز بود. هوا به شدت گرم بود. به پاکستان رفتیم. قاچاقبرها برای ما پاسپورتهای قلابی پاکستانی جور کردند. وقتی به ایران رسیدیم، بچههایم اکثراً کوچک بودند. در راه بسیار سختی کشیدیم. همهی مسیر را پیاده طی کردیم. در آن گرمای شدید، دختر هفت ماههام گرمازده شد…»
آغهگل سرش را خم کرد و چادرش را روی سر کشید. لرزش شانهها و سکوتش نشان میداد که گریه میکند. گریهای در سکوت؛ نمونهای از زنان بیشمار آوارهی افغانستانی، چه در مرزهای ایران و پاکستان و چه در اردوگاههای آوارگان سراسر دنیا.
اندوه او در فضا شناور بود. دیدم اشکهایش را با گوشهی چادر پاک میکند. در لابلای اندوه و افسوس، گفت: «در راه تلف شد. ما تازه از مرز عبور کرده بودیم که دخترم جان داد. هیچ چارهای نداشتیم؛ باید با درد خود میساختیم و به مسیر ادامه میدادیم…»
سکوت کرد. من نیز در سکوت غرق شدم. گفتم: «آمدید در ایران…»
او ادامه داد: «کلاً ما یک ماه در راه بودیم تا به دلیجان رسیدیم. چند شب در خانهی دهقانِ پدرم ماندیم. از دوستان و فامیل پول قرض کردیم و خانهای رهن کردیم. پول قاچاقیمان هم فامیلها داده بودند. یادم نمیآید چقدر شد. یک سال در نماور دلیجان ماندیم. بعد به لنگرود قم آمدیم و در کشاورزی مشغول به کار شدیم. سپس در شمسآباد قم در یک گاوداری کار کردیم. چهار سال آنجا ماندیم. بچههایم کمکم بزرگ شدند و کار کردند.»
دیگر ادامه نداد. گویا میخواست تمام لحظاتی که از زادگاهش کنده شده، راه قاچاقی را طی کرده و سالهایی که در جای جای ایران کار کرده است، مرور کند. گویا میخواست همهی این لحظات را در ذهن خود کدگذاری کند.
بدون اینکه چیزی بگویم، گفت: «ما برای این دست به مهاجرت زدیم تا فرزندان ما درس بخوانند. اما دستمزد شوهرم هزینههای تحصیل و مصارف خانه را نمیتوانست کفاف کند. روی این جهت، من و شوهرم نشستیم و برنامهریزی کردیم. قرار را بر این گذاشتیم که زن و شوهر تقسیم کار کنیم. بر اساس برنامهریزی، خرج خانه به عهدهی من شد. شهریه و هزینههای بچهها به عهدهی شوهرم افتاد.»
آغهگل، نفس راحتی کشید. گویا نفسی تازه کرده باشد. احساس کردم که گلویش باز شد. گفت: «وقتی کارگری را شروع کردم، بچهها را به مدرسه فرستادیم. یکی از دخترانم کلاس دوازده را تمام کرد، کانکور هم داد، ولی نتوانست دانشگاه بخواند. او حالا در کارخانهی دمپایی کار میکند. یک دخترم تا کلاس هفتم خواند. یک پسرم کلاس نهم را تمام کرد و دیگر ادامه نداد؛ هرچند به درس خواندنش بسیار علاقه داشتیم و معلمانش هم از او بسیار راضی بودند. خودش هم به درسها بسیار علاقه نشان میداد؛ اما رویدادی پیش آمد که وی نهتنها درس را رها کرد بلکه کلاً ایران را ترک کرد.»
در خلال صحبتهای وی با خودم میگفتم چه رویدادی مهمی بوده است که ادامه داد: «…تا زمانی که در یک مسابقهی فوتبال یک پیراهن برنده شده بود. ایرانیها خوشش نیامد. سرش ریختند و تا حد مرگ زدند. از آن به بعد، از درس و زندگی در ایران دلزده شد. رفت ترکیه و سپس اروپا.»
مهاجرت پسر آغهگل، داستان هزاران جوانی است که دل به هجرت بستهاند. سالیانی که مهاجران ما طعمهی کوسههای دریاها شدهاند. یادم آمد که گزارشی را خوانده بودم از قول سازمان بینالمللی آیاوام؛ گزارشی بسیار تکاندهنده از مرگ و میر ۱۱۸۱ مهاجر افغانستانی تنها در سال ۲۰۲۳. به آغهگل گفتم خوشحالم که پسرت به سلامتی رفته است به جایی که آنجا شکوفا خواهد شد. رشد خواهد کرد و زندگی انسانی خواهد داشت.
آغهگل با لبخند رضایتبخشی گفت: «وضعیت ما در کل، با سختی و سختجانی گره خورده است. اگر سختی نکشیم زندگی نمیتوانیم. باید کار کنیم. من دوازده سال است که کارگری میکنم. اوایل کشاورزی میرفتم. کار کشاورزی بسیار سخت است؛ از دست و پای میاندازد. پنج شش سالی کار کردم تا اینکه یکی از فامیلها، در کارخانهی دمپایی برایم کار پیدا کرد. از آن به بعد کارخانهی دمپایی میروم. البته همین کار هم آسان نیست و روز به روز سختتر میشود. شاید هم، من ناتوانتر میشوم. هر چه باشد کار کردن در سنوسال من سخت است.
آغهگل زن مدیر و مدبری است. وقتی که کارگری را شروع میکند، تصمیم آن بوده که یک قطعه زمین در غزنی یا یک شهر بزرگ افغانستان خریداری کند و سپس برود به شهر و دیارش تا «شهریار خودش» باشد. انچه که از لابهلای سخنانش برآمد، شرایط زندگی مهاجرت و نبود امکانات بیمهی درمانی و حمایتهای مالی زندگیشان بر مدار اهدافشان پیش نرفته است. بیماری فرزندان و نبود امکانات و هزینهی آزاد درمان و دیگر مسائل زندگی زن و شوهر باعث شده که نتوانند تا به اهداف و آرزوهایشان برسند.
از آغهگل، از شرایط سخت افغانیبگیر پرسیدم؛ اینکه تجربیات و خاطراتی اگر داشته باشد، شریک کند. آغهگل چهرهاش را درهم فشرد. گویا خاطرهی بسیار دردآوری به یادش آمده باشد، به چشمانم خیره شد و گفت: «چند ماه پیش، زمانی که سر کار میرفتم، در ایستگاه پلیس لنگرود، مرا گرفتند. پلیس همهی خانمها را جمع کردند؛ چه کسانی که کارت اقامتی داشتند، چه آنانی که نداشتند. اول موبایلهایشان را جمع کردند. ما را به اردوگاه بردند. آن روز دو مینیبوس مردها شده بود و دو مینیبوس ما زنان، دختران و بچهها. ما را به اردوگاه قم بردند. از دیدن آن صحنهها همیشه در رنج و عذاب هستم. یادم است که یکی را با لباس کار آورده بود، یکی را با لباس خواب. یکی کفش کشاورزی به پا داشت و دیگری بدون کفش بود. پیرمردی را که نزدیکم بود، بسیار لتوکوب کرده بودند. خیلی دلم برایش سوخت. اگر حتی مجرم هم میبود، حقش آن نبود.»
آغهگل ساکت شد و حتی نفس نکشید. گویا چیزی در گلویش گیر کرده باشد. سپس گفت: «من آن روز مدارک همراهم نبود. به شوهرم زنگ زدم؛ مدارکم را آورد و آزاد شدم. البته تقربیاً همه را آزاد کردند. شاید چند نفر که خیلی غریب و بیکس بودند، آزاد نشده باشند. من از دیدن رنج و عذاب آن روز ناراحت شدم. دلم از زندگی گرفت.»
آغهگل لب فروبست؛ اما داستان «هزار و یکشب» این زن آواری کارگر افغانستانی هنوز ادامه دارد. وقتی که از وی جدا شدم، داستان زندگیاش در ذهنم جاری ماند.










