زن؛ جنسیت ممنوع در دنیای مردانه

نویسنده: فرزانه پناهی

تاریخ بشر سرشار از فصل‌های نانوشته و صداهای ناشنیده است؛ سرگذشت نیمی از انسان‌ها، زنان، که قرن‌ها در سایه‌ی تحقیر و محرومیت زیسته‌اند. دیوارهای بلند نظام مردسالار مانع آن شد که استعداد، بینش و خلاقیت زنانه بی‌پرده در فضای فرهنگ، دانش و اجتماع به بار بنشیند. در این ساختار، جنسیت به داغی بر پیشانی زن بدل شد؛ داغی که بر اندیشه‌اش مهر سکوت می‌زد، زبانش را می‌بست، قلمش را از اعتبار می‌انداخت و حضورش را ممنوع می‌کرد. چنین بود که برای راه یافتن به این جهان مردانه، بسیاری از زنان راهی جز پناه گرفتن پشت نقابی مردانه نیافتند؛ تلاشی تلخ برای آن‌که صدایی که قرار نبود شنیده شود، تأثیر بگذارد.

ویرجینیا وولف در فصل سوم «اتاقی از آنِ خود» می‌گوید نبوغ زنان در سایه‌ی نادیده‌انگاری محو شده است. او می‌نویسد آن نامِ بی‌نشانی که تاریخ پر از آثار اوست، غالباً زنی بوده است. این جمله‌ی تلخ، چکیده‌ی قرن‌ها حذف و فراموشی است؛ زنانی که می‌نوشتند، می‌کوشیدند و خلق می‌کردند، اما اجازه نداشتند دیده شوند، زیرا جامعه نبوغ را تنها در هیئت و جنسیت مردانه به رسمیت می‌شناخت.

خواهران برونته (شارلوت، امیلی و آن) از نخستین کسانی بودند که این دیوار را، هرچند با هویتی دروغین، ترک انداختند. آن‌ها با نام‌های مستعار کارر (شارلوت)، الیس (امیلی) و اکتون (آن) قلم زدند تا بتوانند درباره‌ی عشق، خشونت و واقعیت‌های تلخ جامعه‌ی خود بنویسند، بی‌آنکه «زن بودن‌شان» بهانه‌ای برای سانسور یا تحقیر شود. اگر آثارشان با نام واقعی منتشر می‌شد، شاید برای همیشه در گور پیش‌داوری‌ها مدفون می‌ماند. به این ترتیب، جهان ادبیات «جین ایر» و «بلندی‌های بادگیر» را نه از خواهران برونته، بلکه از «برادران بل» دریافت کرد؛ نامی جعلی که حقیقت عصیان زنانه در قبال زمانه را در خود پنهان داشت.

مری آن ایوانز، که تاریخ او را با نام مردانه‌ی جورج الیوت می‌شناسد، نمونه‌ی دیگری از این مقاومت و عصیانگری است. او در روزگاری که زنان را فاقد خرد ادبی می‌دانستند، رمان‌هایی نوشت که نویسندگان بزرگ را به تحسین واداشت. با افشای هویت او، جامعه‌ای شوکه شد که نمی‌توانست باور کند نویسنده‌ی یکی از برجسته‌ترین آثار ادبی انگلیسی، زنی باشد که عرف، اجباراً، مسکوت می‌خواست.

در فرانسه، آمانتین آرور لوسیل دوپن، با نام معروف جورج/رژر ساند، پا را از پنهان شدن فراتر گذاشت. او هویتی مردانه را از شور عصیان برگزید. برای او جورج ساند، بیانیه‌ای بود علیه سنتی که زن را در قامت معشوقه، مادر یا مخلوق محدود می‌کرد. او لباس مردانه پوشید، سیگار کشید، با چهره‌های بزرگ علمی و ادبی هم‌نشین شد و اعلام کرد که زن نیز می‌تواند آزاد، اندیشه‌ورز و خالق باشد. گرچه جهان مردانه از او ‌می‌ترسید، نتوانست نبوغش را انکار کند.

در قرن نوزدهم و بیستم نیز زنان در زنجیر جنسیت‌شان بسته و محدود بودند. آلیس بردلی شلدون با نام جیمز تیپتری جونیور وارد قلمرو مردانه‌ی داستان‌های علمی‌–‌تخیلی شد؛ ژانری که از نظر بسیاری «متعلق به مردان» بود. با این حال، با قلمِ زنی جان گرفت که ناچار بود وانمود کند مرد است تا حرف‌هایش درباره‌ی جنسیت، قدرت و انسان‌بودن جدی گرفته شود. او پس از مرگ با نام واقعی‌اش در تالار افتخارات جای گرفت، اما سال‌ها طول کشید تا حقیقت از پسِ نام مستعار بیرون آید.

همین الگو در عرصه‌ی ورزش نیز تکرار شد. رِنا کونُکوگی، جودوکار امریکایی، در سال ۱۹۵۹ برای شرکت در مسابقات ایالتی نیویورک مجبور شد موهایش را کوتاه کند و خود را به‌عنوان یک مرد جا بزند؛ زیرا زنان اجازه‌ی رقابت در سطح حرفه‌ای را نداشتند. او مدال طلا گرفت، اما پس از آشکار شدن جنسیت واقعی‌اش، عنوان قهرمانی از او سلب شد و مدالش را پس داد. کونوکوگی بعدها گفت که آن مدال، واقعی‌ترین و دردناک‌ترین تجربه‌ی زندگی‌اش بود؛ زیرا مدالی که در برابر تمام نظامی به دست آمده بود که زن را از ابتدا بازنده می‌دانست. او یکی از بی‌شمار زنانی است که نه به دلیل ناتوانی، بلکه صرفاً به دلیل زن بودن از میدان رقابت کنار گذاشته شدند.

امروز، در جوامع سنتی، حذف زن از مسیر رقابت، حتی پیش از آغاز مسابقه کلید می‌خورد. در خانواده‌های سنتی، دختران از همان ابتدا کنار گذاشته می‌شوند؛ از ادامه‌ی تحصیل بازمی‌مانند تا برادران‌شان پیش بروند، رویاهای‌شان در کنج ا‌ذهان بی‌زبان خاک می‌خورد، و هیچ‌کس نمی‌پرسد چه می‌خواهند یا چه می‌توانند. از آنان انتظار می‌رود «بی‌صدا» و «بی‌رویا» بزرگ شوند، که استعداد، خیال و خلاقیت‌شان در نطفه خاموش ‌می‌شود. این حذفِ ساختاری، ریشه‌ی همان بی‌عدالتی‌ای است که قرن‌ها پیش، خواهران برونته را پشت نام‌های مستعار پنهان کرد و رنا کونُکوگی را واداشت خود را مرد جا بزند. در جغرافیای ما، این تبعیض در لباس دین و شریعت حکم‌فرمایی می‌کند.

در جهان‌بینی طالبانی، زن موجودی ناقص است؛ «ناقصهالعقل و ناقصهالدین». بر اساس باورهای پوسیده‌ای که هیچ نسبتی با واقعیت امروز ندارند، زن تنها برای خدمت، تولید نسل و لذت جنسی آفریده شده است. در تاریخی که طالبان می‌شناسند، زن یا برده‌ای جنسی در حرمسراهاست، یا مادری مطیع که افتخارش زاییدن فرزندان بی‌شمار است. لذا در منطق آنان، زن حق اندیشیدن ندارد، زیرا از اساس عقلش را ناقص دانسته‌اند.

طالبان با پافشاری بر بازگرداندن جامعه به قرون بدویت اعراب، نه فقط زنان، که کل جامعه را از زیستن در زمانه‌ای خویش محروم می‌کنند. همین ارتجاع فکری، واقعیت‌هایی چون نوریه را می‌سازد؛ دختری که برای نان، بقا و کرامت انسانی‌اش، ناگزیر می‌شود جنسیتش را پنهان کند. نوریه سه سال تمام با ظاهر و نام مردانه، «نوراحمد»، کار کرد تا زنده بماند؛ اما در منطق طالب، کار او گناه است؛ عصیان در برابر شریعتی که زنان را از زیستن، از شهروندی، از انسانیت محروم کرده است.

سرنوشت نوریه‌ها در سایه‌ی چنین تفکری، تلخ و جان‌فرساست؛ شاید فردا به عقد پیرمردی چندزنه و پول‌دار درآیند که در ازای تن زن، برای مادر و خواهرش لقمه‌ای نان فراهم کند. در منطق شریعت طالبانی، این «قاعده‌ی طبیعی» جهان است؛ زیرا در ذهنِ نرسالاری چون هبت‌الله، جهان از مجرای آلت تناسلی عبور می‌کند و انسانیت در دستگاه باورهایش جایی ندارد.

بنیان‌گذارِ این سنت، پیامبری است که با نکاح هم‌زمان چندین زن، مدعی حمایت از بی‌سرپرستان بود؛ سنتی که انسانیت و فردیت زن را به نام «حمایت» می‌بلعد. بنابراین، اصول و شریعت طالبانی زن اندیشمند، انتخاب‌گر را به رسمیت نمی‌شناسد؛ زیرا زن صاحب صدا، ستون اقتدار کور مردانه را فرو می‌ریزد.

با این حال، زنان بی‌شماری در تاریخ، از نویسندگان تا ورزشکاران، از دانشمندان تا کارگران و جنگجویان گمنام، نشان داده‌اند که هیچ ممنوعیتی قادر به توقف نبوغ انسانی نیست. نوریه نیز با چهره‌ای پنهان از جامعه، محرومیت‌های تحمیل‌شده بر زندگی زنان را به چالش کشید.

تاریخ بارها اثبات کرده است که جنسیت، معیار ارزش انسانی نیست و هرگونه تفکیک جنسیتی، پروژه‌ای ناکام و زیان‌بار برای کل بشر است. جهانی که در آن زن حذف شود، ناقص است؛ شکم‌های گرسنه، شعرهای ناتمام، ادبیات نیمه‌جان و هنر بی‌ذوق، همه نتیجه‌ی جهان‌بینی‌ای است که زن را به سکوت وادارد؛ جهانی که محکوم به پوسیدن در تکرار جهل است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: