نویسنده: سائمه سلطانی
عتیقه زنی است که از ازدواجش چهار ماه میگذرد، اما در این چهار ماه بدترین روزهای زندگیاش را تجربه کرده است. او میگوید پیش از ازدواج، خانوادهی شوهرش وعده داده بودند که بعد از ازدواج، او و شوهرش را از خانواده جدا کرده و زندگی مستقلی به آنها خواهند داد؛ وعدهای که پس از ازدواج برای عتیقه به آرمانی دستنیافتنی بدل شد.
عتیقه وقتی میبیند دو ماه از ازدواجشان میگذرد و هیچ خبری از جداسازی او و شوهرش از بقیهی خانواده نیست، صبرش لبریز میشود و نخست این موضوع را با شوهرش در میان میگذارد. شوهرش میگوید کمی صبر کند؛ آنها بالاخره جدا خواهند شد. عتیقه حرف شوهرش را میشنود و مدتی خاموش میماند، اما فشار کار خانگی و جمعکردن یک خانوادهی ۱۰ نفره، کمر این نوعروس را میشکند و روزمرگیهایش میان آشپزخانه، تمیزکاری دستشوییها و اتاقها خلاصه میشود.
در ماه سوم، عتیقه دیگر تنها جسم خودش را حمل نمیکند؛ بدنش حامل یک جنین هم است. کار خانه، ماندن طولانیمدت در آشپزخانه و حساسیتهای بارداری نسبت به بوی برخی غذاها، او را در وضعیت دشواری قرار میدهد تا اینکه بالاخره مجبور به اعتراض میشود و نزد مادرشوهر و پدرشوهرش شکایت میکند که چرا آنچه پیش از ازدواج گفته بودند، عملی نشده است. آنها با لحنی سرزنشگرانه به عتیقه میگویند:
«بیشرم و دختر ناسیال، چطو دلت میایه که ما دو آدم پیر همراه طفلای قد و نیمقد یله کنی و بری زندگی مستقل بر خود جور کنی؟ تو بری، ما دوتا پیر ره کی جمع کنه؟ او اشتوکا که چیزی د سرشان نمیخوره.»
عتیقه از آن روز به بعد مدام از سوی خانوادهی شوهرش مورد آزار و اذیت قرار میگیرد و شوهرش نیز پیوسته او را به مدارا دعوت میکند. او اکنون میگوید که روزبهروز تکلیف بارداریاش افزایش مییابد و دیگر نمیتواند بیش از این به یک خانواده رسیدگی کند. عتیقه سرانجام مجبور به برگزاری جرگهی خانوادگی میشود، اما در آنجا ریشسفیدان نیز او را به سازش و احترام به پدرشوهر و خشویش توصیه میکنند و میگویند که باید بماند و «پس و پیری» آنها را جمع کند.
مراقبت از سالمندان و مجبورکردن عروس خانواده به ماندن در جمع خانوادهی گسترده، از جمله ستمهایی است که میلیونها زن در افغانستان به آن محکوماند. این رسم که تحت عنوان سنت پسندیده، وظیفهی اخلاقی یا «دختر سیال» یاد میشود، نوعی زنانهسازی مراقبت است. در ساختار نهاد خانوادهی سنتی در نظام مردسالار، که معمولاً متکی بر خانوادهی گسترده است، مراقبت از سالمندان و دیگر اعضای خانواده، مسئولیت و وظیفهای طبیعی، تغییرناپذیر، ازلی و ابدی برای زنان، بهویژه عروس خانواده، پنداشته میشود؛ نه کاری مشترک و اجتماعی که نیازمند تقسیم عادلانه باشد. در این تقسیم کار جنسیتی، انرژی جسمی و روانی زنان بدون وقفه و بدون دستمزد فرسوده و به شدت استثمار میشود.
از سوی دیگر، بدن، روان و زمان عروس در خانوادهی گسترده مصادره میشود و او فرصتی، هرچند کوتاه، برای مراقبت از خود، آموزش، تحصیل و کار دستمزدی بیرونی نمییابد. در ازدواج سنتی، زن همزمان با ازدواج بهعنوان نیروی کار مراقبتی رایگان و دائمی برای نهاد خانوادهی گسترده استخدام میشود و هرگونه امتناع او از این کار، با سرزنشهای خانوادگی، اجتماعی و گاه دولتی همراه است.
با اینهمه، این جبر هرگز بهعنوان ستم جنسیتی علیه زنان به رسمیت شناخته نشده و کاملاً نامرئی مانده است. در واقع، این ستم پیامدهای عمیق روانی، جسمی و سیاسی دارد: بدن زنان زیر فشار مداوم دچار آسیبهای جبرانناپذیری چون دیسک کمر و رماتیسم میشود. زنان چنان تحت فشار روانی قرار میگیرند که ممکن است تا پایان عمر نیز نتوانند از دام این خشونتها رهایی یابند. همچنین، در سطح سیاسی و اجتماعی، از تحصیل و کار محروم میشوند؛ در حالیکه کار و فعالیت دستمزدی میتواند نوعی بیمهی مالی برای آینده و دوران سالمندی زنان باشد.
نظم خانوادهی پدرـمردسالار سنتی، این خشونت علیه زن را به مثابهی فداکاری، صبوری، اجر اخروی و از ویژگیهای «زن خوب» دستهبندی میکند. در این ساختار قدرت، جبر با ابزارهای اخلاقی چون احترام، صبوری و فداکاری توجیه و تمجید میشود تا کارکرد اصلی این اجبار نامرئی و پنهان بماند.
از زاویهی تقسیم کار جنسیتی زن و شوهری نیز میتوان این وضعیت را بررسی کرد. زن هنگام ازدواج نه در نقش برابر و بهعنوان همسر، بلکه در نقش خدمهای خریداریشده و دائمی برای شوهر و خانوادهی او قرار میگیرد و به اطاعت از تمامی اموری که برایش تعیین میشود، محکوم است.
پینوشت: عکس از انترنت









