زندگی‌ام را وقف مردم کردم؛ گفت‌وگو با خانم طاهره شمس، کنشگر چپ‌گرای افغانستانی

روایت‌های عصر ظلمت (۹۹)

شنیده‌اید که زندگی مبارزه است. زندگی بدون مبارزه، مرگ است. زندگی میدانی بی‌پایان برای پیکار است. شاید این سخنان در نگاه اول، شعارهایی دور از زندگی روزمره به نظر برسند، اما کسی هست که این شعار را نه بر زبان، که در خون و جان خود جاری ساخته است. تمام هستی او در یک واژه خلاصه می‌شود: مبارزه. مبارزه برای مردم، مبارزه علیه استبداد، مبارزه برای عدالت و زندگی آزاد از ستم.
این مبارز خانم شمس است؛ انسانی که هرگز در برابر ظلم سر فرود نیاورد و همواره به قدرت بیل و کلنگ و قیام مردم ایمان داشت. آن‌چه پیش‌رو دارید، تنها یک گفت‌وگوی معمولی نیست، شنیدن روایتِ زندگی از زبان یک مبارز زن افغانستانی است.

گفت‌وگو کننده: عارف شادبیگ

**خانم شمس، امیدوارم حال‌تان خوب باشد و سپاس‌ که لطف کردید و دعوت ما را برای این گفت‌وگو پذیرفتید. اگر مایل باشید کوتاه و گذرا از زندگی‌تان بگویید؛ اینکه در کجا به دنیا آمده‌اید و در چه زمینه‌ای تحصیل کرده‌اید و چه فعالیت‌های اجتماعی‌ای انجام داده‌اید؟

من در قسمت ‌بالای کوه ده‌افغانانِ کابل متولد شدم. مکتب را تا صنف ششم در لیسه‌ی ملالی خواندم. بعد از آن به خاطر زبان انگلیسی به لیسه‌ی زرغونه رفتم و تا صنف دوازدهم را در آن‌جا خواندم. در سال ۱۳۴۴ وارد رشته‌ی ادبیات انگلیسی دانشگاه کابل شدم و سال ۱۳۴۷ آن را به پایان رساندم. سپس مدتی در صحت عامه کار کردم و با مشکلاتی که پیش آمد، آن را رها کرده و در یک لیسه‌ی ابتدایی معلم شدم. بعد هم در لیسه‌ی عایشه‌ی درانی به حیث معلم کار کردم.

در زمان تحصیل، به جریان «شعله‌ی جاوید» علاقه پیدا کردم و هم‌گام با آن جریان، در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردم و صدای مردم را با جمعی از محصلین و دیگر کسانی که اشتراک داشتند، فریاد می‌زدم. این را وظیفه‌ی وجدانی خود می‌دانستم که از رنج و مشکلات مردم فقیر و بیچاره‌ای خود بگویم و در راه بهبود وضعیت زنان، که اکثریت‌شان زندگی عادی نداشتند، مبارزه کنم.

آن زمان، وقتی پا را از کابل فراتر می‌گذاشتم، زنان را در خانه‌های فقیرانه و گرفتار در زندگی بسیار ابتدایی می‌یافتم. گرچند زنان در آن شرایط آزاد بودند یعنی در شهر کابل مکاتب و دانشگاه‌ به روی دختران باز بود و در اطراف و شهرهای بزرگ مثل مزارشریف، هرات، قندهار، جلال آباد و… به طور عموم دختران به مکاتب، دارالمعلمین‌ها و بعضی مؤسسات تعلیمی، که تا صنف ۱۴ بود، می‌رفتند، فقر بیداد می‌کرد و درک و دریافت مردم در سطح پایینی قرار داشت و برای همین، زنان در اجتماع نقش کم‌رنگی داشتند. من در آن زمان، با‌ آنکه یک دختر نوجوان بودم، همیشه در تظاهرات‌ها اشتراک می‌کردم و در همان زمان با عین‌علی بنیاد، انجنیر عثمان، آقای مضطرب، که در دانشگاه استاد ما بودند و خانواده‌ی محمودی (هادی محمودی و رحیم محمودی) و دیگر رفقا، که متأسفانه اکثریت‌شان با جنایت خلق و پرچم کشته شدند، آشنا شدم.

آن زمان، افغانستان یک جامعه‌ای نیمه‌فئودالی و نیمه‌مستعمره بود و دوران تاریکی را پشت سر می‌گذاشت. کسانی که می‌گویند آن دوران بهترین دوران بود، درست نیست؛ اصلاً آن طوری نبود. جنایت، قتل، غارت و نابرابری بیداد می‌کرد و با آنانی که اعتراض می‌کردند، برخورد می‌شد و برای‌شان مشکل ایجاد می‌کردند.

اما با تمام دشواری‌هایی که وجود داشت راه مبارزه باز بود و جوانان و نیروهای انقلابی فریاد حق‌خواهی سر می‌دادند و برای زندگی عاری از ظلم و ستم مبارزه می‌کردند. در دهه‌های سی و چهل در زندان‌های افغانستان بیشترین افراد ملی و روشنفکرانی که به خاطر مبارزه علیه استبداد مطلقه‌ی شاهی و خاندان یحیی مبارزه می‌کردند در بند بودند؛ مانند عبدالرحمن محمودی، غبار، هاشم زمانی و صدها مبارز دیگر. هم‌چنان در دوران خلق و پرچم بسیاری از رفقای ما سر به نیست شدند. بیشتری از رفقا را بردند و هیچ وقت معلوم نشد که در کجا کشته شدند و در کجا دفن کردند. اکثریت جوانان شعله‌ی جاوید را ازبین بردند. زمانی که در سال ۲۰۱۲ به افغانستان رفته بودم، به پل‌چرخی رفتم. نزدیک پایگاه نظامی، یک منطقه‌ای را برای یادبود این رفقا ساخته‌‌اند. برای هر رفیق یک سنگی را گذاشته‌اند که نامش رویش نوشته است و دیگر هیچ. نه معلوم است در کجا کشته شده و نه می‌دانیم چقدر شکنجه شده، چه اندازه اذیت شده و طعمِ چه مشکلاتی را چشیده است. هیچ معلوم نیست و اطلاعی نداریم، اما همیشه به یادشان هستیم؛ زیرا رفقایی بودند که خواهان یک زندگی عاری از ظلم و ستم بودند و تمام آرمان و مبارزه‌ی‌شان برای ایجاد یک جامعه‌ی بهتر بود.

من تا زمانی‌که در کابل بودم تلاش می‌کردم در تظاهرات‌ها همیشه حضور داشته و صدای مردم باشم و در عین زمان، کتاب می‌خواندم و می‌نوشتم. در جنبش تبسم فعالانه سهم گرفتم و در جنبش فرخنده نیز حضور داشتم. زمانی که از افغانستان خارج شدم، نوشته‌ها و وسایلم در کابل ماند. در دوران مجاهدین، وقتی چندین‌بار خانه را تلاشی کردند، کتاب‌ها را بردند و تمام وسایل خانه‌ی ما هم به سرقت رفت.

**خانم شمس، شما چه زمان و به چه دلیلی از کشور خارج شدید؟

من در سال ۱۹۷۶ میلادی با عین‌علی بنیاد، شوهرم و یک دخترم، از کشور خارج شدم؛ زیرا آقای بنیاد یکی از رهبران شعله‌ی جاوید بود و مشکلات جدی برایش پیش آمده بود؛ طوری که هیچ راهی برای ماندن نمانده بود.

اما درباره‌ی چگونگی پدید آمدن این مشکلات، لازم است اندکی مفصل‌تر سخن بگویم: در سال ۱۳۴۷، در جریان یک تظاهرات بسیار بزرگ در سینمای پامیر، برخوردی رخ داد. پلیس به تظاهرکنندگان حمله کرد و از جمله سیزده نفر را که از رهبران شعله‌ی جاوید بودند، بازداشت و به زندان منتقل کرد (داکتر عین‌علی بنیاد، انجنیر عثمان، داکتر هادی محمودی، داکتر عبدالرحیم محمودی، عظیم محمودی، بشیر بهمن، عبدالله رستاخیز و …).
فردای آن روز، وقتی به دانشگاه رفتم، به من وظیفه داده شد که به زندان بروم و ببینم این افراد در کجا نگه‌داری می‌شوند.
به بسیار مشکلات تولی شش را پیدا کرده و داخل رفتم. در آن‌جا دیدم که عبدالله و سیف، پسران داکتر محمودی کوته‌قلفی هستند و فقط از پشت شیشه به اشاره گفتم که چیزی کار ندارید. آن‌ها هم به اشاره رساندند که چیزی لازم ندارند. آن‌سوتر، روی یک چارپایه آقای بنیاد دراز کشیده بود و برایم گفت، در تظاهرات با چوب به سرم زده و سرم شکسته است. الکل و پنبه نیاز دارم. این طرف حویلی را نگاه کردم، داکتر رحیم محمودی و عظیم محمودی را دیدم. وقتی جویای احوال‌شان شدم و به سمت بیرون می‌آمدم، آقای مضطرب سر خود را از کلکین بیرون کرد و گفت من سالم هستم. درباره‌ی انجنیر عثمان که پرسیدم گفتند، او کوته‌قلفی است و نمی‌گذارد کسی را ببیند. بعد از آن خانه آمدم و صبحش که دوباره رفتم، داکتر هادی و داکتر بنیاد را در انتفاعیه برده‌ بودند و نمی‌گذاشتند که دیده شوند. اما من بسیار پافشاری کردم که باید حتماً ببینم؛ چرا که سر داکتر زخمی بود و الکل و پنبه نیاز داشت. ولی راضی نمی‌شدند و نمی‌گذاشتند.‌ من تا ساعت نه شب همان‌جا ایستاد بودم تا اینکه بالاخره اجازه دادند و به انتفاعیه رفتم و پلیس نیز همراهم بود. وقتی آقای بنیاد را بیرون کردند، دیدم که دست‌وپایش زولانه و زنجیر است.

داکتر هادی را فقط از کلکین دیدم. الکل و پنبه را دادم و گفتم چرا زولانه و زنجیرتان کرده است. گفت، دیشب کلکین‌ها را شکستاندیم و با هادی بلند بلند شعار دادیم. برای همین، ما را زنجیر و زولانه کردند.

پس از مدتی، آن‌ها را از زندان ولایت به بندی‌خانه‌ی دهمزنگ منتقل کردند. داکتر برایم خط فرستاد و در آن نوشته بود: کوشش کن مرا ببینی؛ بعضی لوازم ضرورت است، اگر بتوانی برایم تهیه کن. هم‌چنان یاسین برادر خود را فرستاده بود. یاسین به من گفت در هر پانزده روز یک بار من می‌روم می‌بینم و یک بار شما بروید. من به خانه‌ای یکی از دوستانم می‌رفتم، چادری از آن‌جا می‌گرفتم و لوازم مورد نیاز را تهیه می‌کردم، بعد به زندان می‌بردم.

بعضی وقت‌ها که آن‌ها شعار می‌دادند و کلکین‌ها را می‌شکستاندند، برق را بالای‌شان قطع می‌کردند. یکی از مجازات‌ها قطع برق بود که در نتیجه نمی‌توانستند مطالعه کنند. یکی از کارهایی که این‌ها انجام می‌دادند، اعتصاب غذایی در زندان بود.

آقای بنیاد با یکی از عسکرهایی که سر بامش پهره می‌داد، رفیق شده‌ بود. او با لباس شخصی به خانه می‌آمد و داکتر در کاغذ می‌نوشت که چه کتاب‌هایی را لازم دارد. من آن‌ها را به عسکر می‌دادم و او شب زمانی پهره‌داری‌اش کتاب‌ها را به داکتر می‌رساند. البته بازرسی و تلاشی بسیار جدی بود، با آن‌هم کتاب‌ها را می‌رساند. متأسفانه در اواخر مشکلات بیشتر شد و کتاب‌ها هم به او نمی‌رسید.

برای داکتر عین‌علی بنیاد، در اول حکم ۲۵ سال زندان صادر کرده بودند که بعداً به ۱۵ سال کاهش یافت و با دفاعیه‌ی پُرشوری که از خود کرد، حکم زندانش به ۵ سال رسید. قید داکتر محمودی و انجنیر عثمان نیز پنج سال بود و برای داکتر هادی، آقای مضطرب، آقای بشیر بهمن، آقای رستاخیز و دیگر رفقا، قید کمتر در نظر گرفته شده بود. هر رفیق، مدت حبسش که تمام می‌شد، آزاد می‌شد و داکتر هم بعد از پنج سال بیرون آمد. من با داکتر بنیاد همکار بودم و بعد از یک سال‌واندی با هم ازدواج کردیم و از او یک دختر دارم که فعلا در خارج از کشور همراهم است.

زمانی که داکتر از زندان بیرون آمد، دوران داوودخان بود. فعالیت‌های سیاسی ما به قوت خود به پیش می‌رفت که ما را از کابل بیرون کردند. ما به تخار رفتیم. در آن‌جا هم مبارزه جریان داشت و از آن‌جا که آقای بنیاد یک سازمان‌دهنده‌ی جدی بود، جوانان و دانش‌آموزان صنف‌های دهم، یازدهم و دوازهم را سازمان‌دهی می‌کرد و به تمام مناطق تخار، کِشم، قندوز، بغلان و بسیار نقاط دیگر می‌رفت و فعالیت سیاسی ما در سطح بسیار وسیعی جریان داشت. در خانه‌ی ما نیز، شب و روز فعالیت‌های مدنی، آموزشی و فرهنگی جریان داشت و جوانان روشن و آنانی که مستعد مبارزه بودند، برای یاد گرفتن اقتصاد سیاسی می‌آمدند. هر شب در خانه‌ی ما، حداقل بیست نفر می‌آمدند که متأسفانه خبر این جنب‌وجوش و رفت‌وآمدها به بیرون درز کرد و به والی رسید. زمانی که ما را خواست، به داکتر گفت خانم شما در مکتب مشکلاتی ایجاد کرده است؛ چرا که من به شکل مخفی به دانش‌آموزان، به‌ویژه به دختران کتاب می‌دادم و صحبت‌هایم بیشتر جنبه‌ی سیاسی داشت. خصوصاً در روز معلم که صحبت کردم، به والی بسیار برخورده بود.

خلاصه، فعالیت‌های ما، که به شکل نسبتاً مخفی بود، به بیرون درز کرد و والی دستور داد که باید از تخار بیرون شوید. ما دوباره به کابل برگشتیم. به محض رسیدن، رفقای داکتر خبر دادند که باید هر چه زودتر افغانستان را ترک کنید، وگرنه دستگیر می‌شوید. در ضمن گفته بودند که از میدان هوایی نباید بروید؛ زیرا که از آن‌جا شناسایی می‌شوید. بالاخره ما پاسپورت گرفتیم و پاسپورت مرا سفارت ایران برنگرداند. من دوباره از طریق وزارت معارف، که در آن نهاد معلم بودم، تلاش کردم و پاسپورت را بدست آوردم. بسیار با عجله با یک سرویس مسافرتی به طرف قندهار حرکت کردیم. یک شب در قندهار ماندیم و فردایش به هرات رفتیم و در آن‌جا سه شب در خانه‌ی رستاخیز بودیم. بعد به سمت مرز ایران رفتیم و در آن زمان، ساواک بود و نوشته‌هایی هم پیش من بود که برای‌مان خطرناک بود. بدون گرفتاری از مرز گذشیم و چند روزی در ایران ماندیم. بعد از راه جلفا به ایروان رفتیم و از آن‌جا با قطار به مسکو آمدیم. چون داکتر سکته‌ی مغزی کرده بود و یک چشمش مشکل داشت، می‌خواست برای عملیات به مسکو برود. اما گفتند که باید از سفارت کاغذ بیاورید. وقتی به سفارت مراجعه کردیم، مکتوب ندادند و به ما گفتند از این‌جا برآیید؛ و ما ناچار به اروپا آمدیم. در دسامبر ۱۹۷۶ ما به شهر برلین آلمان رسیدیم. برای اینکه آقای بنیاد در همین شهر تحصیل کرده بود و دکترای خود را در همین‌جا گرفته بود و به زبان آلمانی مسلط بود، ما در همین شهر ماندگار شدیم. متأسفانه داکتر صاحب در چهارم آوریل ۱۹۹۴ به اثر سکته‌ی قلبی فوت کرد و رفت.

من فعلا با دخترم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کنم و از روزی که خودم را شناخته‌ام برای مردم و در راه مبارزه با ظلم و استبداد حرکت کرده‌ام و از هر لحاظ، چه نوشتاری و دیگر فعالیت‌های بیرونی و چه شرکت در جلسات و سیمینارها، حضور فعال داشتم.

**آبشخور بسیاری از حرکت‌های انقلابی به «سازمان جوانان مترقی افغانستان» بر می‌گردد. این سازمان چه زمان و توسط چه کسی تأسیس شد و چه اهدافی را دنبال می‌کرد؟

به نظرم در ۱۳ میزان سال ۱۳۴۴ این سازمان ایجاد شد. سازمان مترقی جوانان افغانستان یک سازمان مخفی بود که اکرم یاری رهبری‌اش را به عهده داشت و جوانان بسیاری در این سازمان اشتراک داشتند. تمام افراد این سازمان، به‌ویژه اکرم یاری در تظاهرات‌ها شرکت داشت؛ اما در همه‌ی تظاهرات‌ها صحبت نمی‌کرد و نوشته‌هایش نیز در شعله‌ی جاوید به نام‌های رفقایش که در شعله‌ بودند، نشر می‌شد. این سازمان از لحاظ تئوری با شعله‌ی جاوید موافق و هم‌نظر بود؛ اما به لحاظ عملی، سازمان مترقی زیاد علنی نبود و امورات را در خفا انجام می‌داد. من در این مورد زیاد معلومات هم ندارم؛ فقط می‌دانم که سازمان جوانان مترقی سه کنگره دایر کرد؛ کنگره‌ی مؤسس در ۱۳ میزان ۱۳۴۴، کنگره‌ی دوم در خزان ۱۳۴۷ و نشست سوم در خزان ۱۳۴۷. به این دلیل معلومات زیادی ندارم که کارها عملاً به صورت مخفی انجام می‌گرفت و تلاش می‌شد اطلاعات به بیرون درز نکند. با این حال، در خانه‌ی ما رفقا رفت‌وآمد داشتند و بحث و گفت‌وگو همواره جریان داشت.

اما اکثریت این رفقایی که در سازمان بودند، کشته شدند. این جنایت‌کاران مرتجع دولتی، اکرم یاری را نیز از میان بردند، صادق یاری را هم از ما گرفتند و بیشتر رفقای سازمان جوانان مترقی را به کام مرگ کشاندند.

صدها تن از اعضای جریان شعله‌ی جاوید را در پل‌چرخی زندانی کرده بودند؛ این‌ها به شدت شکنجه شدند و بسیاری‌شان از زنده بیرون نیامدند. با این همه، رفقای عزیز ما که در زندان بودند، همواره استوار و بیدار ماندند؛ به راهی که برگزیده بودند پای‌بند بودند. لحظه‌ای در مسیری که قدم گذاشته بودند تردید نکردند و از آرمان‌های‌شان دست نکشیدند. این یک افتخار است برای آن کسانی که کشته شدند و هم‌چنان افتخار است به آن رفقایی که زنده ماندند. این برای آن تک‌وتوک رفقای شعله‌ای که در اطراف و اکناف جهان، فعال هستند، یک افتخار بزرگ است.

**سازمان مترقی و جریان شعله‌ی جاوید برای چه ضرورتی تأسیس شده بود؟

خُب، یک تعدادی می‌گویند دوران شاه، یک دوره‌ی طلایی بود؛ اما ما و یک تعداد کسانی که با چشم باز می‌دیدیم و وضعیت را با پوست و گوشت خود احساس می‌کردیم، یک دوران بسیار عقب مانده بود. استبداد حاکمیت بیداد می‌کرد، فساد اداری و اخلاقی خاندان حاکم وصف‌ناپذیر بود و درآمدهای ملی غارت می‌شد؛ دوره‌‌ای بود که فقر و بیچارگی حد نداشت و حق و حقوق قشر پایین جامعه تلف می‌شد. کارگران مورد بهره‌کشی قرار می‌گرفتند و وضعیت دهقانان وخیم بود. آن‌ها بر روی زمین‌های فئودال‌ها با زحمت فراوان کار می‌کردند و در آخر سال یک مقدار گندم ناچیزی به آنان داده می‌شد که کفاف گذران زندگی‌شان را نمی‌کرد. وقتی تعدادی این زجر و ستم مردم فقیر و بیچاره را دیدند، خاموش ننشستند و برای دفاع از این مردم ستم‌دیده برخاستند و در قالب سازمان جوانان مترقی و شعله‌ی جاوید، دست به اعتراض و مبارزه با استبداد و امپریالیسم زدند.

ضرورت ایجاد چنین سازمان‌هایی، در دفاع از خلق ستم‌دیده بود تا صدای ستم‌دیدگان باشند و برای این زحمت‌کشان بی‌ادعا فداکاری کنند و حتی جان‌های‌شان را در خدمت خلق بدهند که دادند. برای مثال به یک نمونه‌ای استبداد آن زمان به نقل از خاطرات محمدهاشم زمانی، که در زندان دهمزگ بود اشاره می‌کنم. او می‌نویسد که در زمان صدارت محمد هاشم خان، اسعار به دست آمده از کارِ بندی‌ها از زندان‌های افغانستان که صنایع دستی بود به حساب خارج محمد هاشم خان که او را جلاد نیز می‌نامیدند ریخته می‌شد.

** ما همان قدر می‌دانیم که شعله‌ی جاوید یک ارگان نشراتی سازمان جوانان مترقی بود؛ ارگانی که مروج ادبیات انقلابی شد و خود سازمان را تحت شعاع خود قرار داد؛ اما گفته می‌شود که در «شعله» دو بخش وجود داشت: یک بخش علنی و یک بخش دیگر مخفی؛ بخشی که حتی از رهبران آن نیز اطلاعات روشنی در دست نیست. رهبران این دو بخش چه کسانی بودند؟ چرا یکی علنی و دیگری مخفی بود؟ و بخش مخفی چه کارهایی انجام می‌داد؟

آقای رفیق اکرم یاری، آقای خروش و رفقای دیگری که نام‌شان در خاطرم نیست؛ کسانی که چون مخفی بودند، با اسم‌های مستعار فعالیت می‌کردند. به گونه‌ای که کسی این‌ها را دقیق نمی‌شناخت و خبر نداشت چه کسی چه کار می‌کند و کجا هست. همه تقریباً مخفی بودند و کارهایی که آن‌ها انجام می‌دادند بر شعله‌ی جاوید بسیار تاثیرگذار هم بود؛ مثلاً اکرم یاری همیشه در داخل تظاهرات‌ها بود، اما هیچ وقت صحبت نمی‌کرد و فقط گوش می‌داد و در سازمان‌دهی و رهبری س.ج.م.ا با دیگر رفقا هم‌دست بود. از آنجا که من عضو سازمان جوانان مترقی نبودم و این سازمان هم مخفی بود، بنابراین معلومات زیادی در این مورد ندارم که شریک کنم.

** تظاهرات‌ها چگونه بود و آیا تمام اقشار جامعه شرکت داشتند؟

ما با رفقای دیگر که از دانشگاه برمی‌گشتیم، همراه دانش‌آموزان ابن‌سینا نیز بودیم. بعد، دانش‌آموزان دارالمعلمین به جمع ما می‌پیوستند و سپس شاگردان لیسه‌ی غازی هم همراه می‌شدند. وقتی به دهمزنگ می‌رسیدیم، شاگردان لیسه‌ی حبیبیه نیز به ما می‌پیوستند و همه با هم به سوی سینمای پامیر حرکت می‌کردیم.

سروپای دسته‌ی تظاهرات‌گران اصلاً معلوم نبود. گاهی تعدادشان از صد هزار نفر هم فکر می‌کنم بیشتر می‌شد. آن‌قدر خلق جمع می‌شدند و دانشگاه‌ها که اصلا خالی می‌شد. جمعیت بی‌اندازه بود. البته در این تظاهرات‌ها، مردم عامه هم شرکت فعال داشتند. مثلاً یک روز یک فردی از قوم هزاره‌ی ما، روی استیج بلند شد، ریسمان خود را دور می‌داد و از مشکلات محرومان سخن می‌گفت.

**جریان شعله‌ی جاوید، چه نوع جریانی بود؟

شعله‌ی جاوید یک جریان پیشرو بود. در خانه‌ها و میان خانواده‌ها بحثش مطرح بود. در‌ دانشگاه‌ و محافل اکادمیک نیز تأثیر درخوری داشت. در تظاهرات‌هایی که از طرف اتحادیه‌ی محصلین برای مسائل امور محصلین یا یادبود سوم عقرب و روز کارگر برگزار می‌شد، پیشتاز شعله‌ای‌ها و بعد خلق و پرچم بودند. در تظاهرات‌های عمومی محصلین، مساواتی‌ها و تعداد اندکی اخوانی‌ها هم سهم می‌گرفتند.

** آیا درست است که می‌گویند تعدادی از شعله‌ای‌ها به اندیشه‌ی مائو تسه‌تونگ باور داشتند و به انقلاب توده‌ها در تشکل‌های دهقانی و کارگری برای ایجاد جامعه‌ای سوسیالیستی اعتقاد داشتند، اما احزاب خلق و پرچم دنباله‌رو سیاست‌های اتحاد شوروی بودند و گاهی با دولت وقت همکاری یا علاقه‌مندی نشان می‌دادند؟

آری. از بحث‌هایی که داکتر بنیاد می‌کرد، شنیده بودم که طرفدار مائو بود و همیشه کتاب‌های مائو را می‌خواند. یکی از رفقای ما به اسم ارغوان این کتاب‌ها را تهیه می‌کرد. این کتاب‌ها توزیع می‌شد و هر کسی که علاقه داشت می‌توانست آن‌ها را بخواند. کسانی که در سطح رهبری بودند و آنانی که فعال بودند و آنانی که می‌خواستند و علاقه داشتند، باید این کتاب‌ها را مطالعه می‌کردند.

** خانم شمس، شما دقیقاً در شعله‌ی جاوید چه فعالیتی داشتید؟ چه کسانی را می‌دیدید؟ در کجا می‌دیدید و روابط نزدیک با کدام یکی از رهبران آن داشتید؟

من هم‌گام با جریان شعله‌ی جاوید حرکت می‌کردم. تظاهرات را صبح، که از دانشگاه شروع می‌کردیم، تقربیاً ساعت شش شام در پارک زرنگار یا یک جای دیگر ختم می‌کردیم. یعنی یک بخشی از فعالیت‌های من حضور فعال در تظاهرات‌ها بود. در عین زمان در صنف زبان فارسی با دو چینی یک‌جا بودم؛ صنفی که هفته‌ی یک بار برگزار می‌شد. با آن‌ها قبلاً در این مورد صحبت کرده بودم. صبح‌ها که می‌آمدم، در صنف می‌ماندم و آن‌ها کتاب‌ها را می‌آوردند و در بکسم می‌گذاشتند. من این کتاب‌ها را به داکتر بنیاد، که استاد فزیولوژی بود، می‌بردم تا نگاه کند و وقتی درس‌هایم تمام می‌شد، دوباره کتاب‌ها را می‌گرفتم و به خانه می‌بردم. تلاش می‌کردم که هرچه زودتر کتاب‌ها را بخوانم و چیزهایی یاد بگیرم. یک فعالیت دیگرم، خواندن بود و فعالیت سوم، انتقال، پخش و نشر کتاب بود. از خانه‌ی انجنیر عثمان و از بالای کوه یک بوجی را پر می‌کردم و آن‌ کتاب‌ها را آهسته آهسته به دختران مکتب و دخترانی که علاقه و توجه به این کتاب‌ها داشتند توزیع می‌کردم. البته همه‌اش مخفی بود؛ طوری که بسیار خطراتی وجود داشت و هرازگاهی تعقیب هم می‌شدم. ولی به هر صورت، نمی‌دانم که به چه شکل نجات پیدا کردم و تا امروز زنده هستم.

من روابط نزدیک با رهبران نداشتم. برادرم نیز در این حرکت‌ها اشتراک داشت و آدمی بسیار فعال بود. او تماس‌هایی با رفیق یاری داشت، اما خودم مستقیماً روابطی نداشتم. برای‌ اینکه بسیار بسیار تلاش می‌کرد تا همه چیز از لحاظ سازمانی باید مخفی باشد و مخفی‌کاری شدید بود. واقعیتش تلاش نکردم که در سازمان راه پیدا کنم. البته من به آن طرز تفکر عالی که دیگران رسیده بودند، نرسیده بودم و فقط یک دختر جوانی بودم که با عشق و علاقه از یک خانه‌ی فقیر بیرون آمده است. با آن رنج و مشکلاتی که در خانه دیده بودم، به سوی مسائل سیاسی کشیده شدم. تقریباً همه‌ی رهبران را می‌شناختم و بسیاری‌شان را دیده بودم؛ اما دیداری که بتوانیم در یک جلسه با رفقای سازمان داشته باشیم، نداشتم، چون من خود عضو سازمان نبودم.

خانه‌ی ما، چون داکتر یک آدم مبارز بود، محل آموزش، تجمع و رفت‌وآمد جوانان بود. داکتر بنیاد به جوانان اقتصاد سیاسی درس می‌داد و هفت، هشت گروه که هر گروه از هفت تا ده نفر عضو داشتند در روزهای مختلف هفته به خانه‌ی ما می‌آمدند. فقط آن‌ها را می‌شناختم و دیگر رفقایی که بعضی اوقات به خانه‌ی ما می‌آمدند، مانند آقای خروش، ارغوان، داکتر صابری و تعدادی دیگر از رفقا. همه‌ی رفقای عزیز خود را در زندان دیدم، هر پانزده روز یک‌بار که می‌رفتم.

** شعله، گروه‌های آموزشی داشت. در گروه‌های آموزشی چه درس داده می‌شد؟ یکی از کتاب‌هایی که درس داده می‌شد، «سرمایه»‌ی مارکس بود. دیگر چه کتاب‌هایی درس داده می‌شد؟ چه کسانی و به چه شکلی آموزش می‌دادند؟

هر کس به شکلی فعال بود. داکتر محمودی به یک شکل و انجنییر عثمان به شکل دیگر. من و داکتر بنیاد به شکلی دیگری فعال بودیم؛ مثلاً من جزوه‌ها را می‌نوشتم و گروه‌های مختلف، که می‌آمدند، همان دست‌نوشته‌هایم بین آن‌ها توزیع می‌شد و داکتر آن‌ها را توضیح و تبیین می‌کرد. درس‌ها بیشتر از کتاب‌های مارکس، لنین و مائو بود و عمدتاً اقتصاد سیاسی تدریس می‌شد. من آن زمان بی‌اندازه کار داشتم: معلم بودم، شب‌ها نوشته‌ها را آماده می‌کردم، کتاب‌ها را باید از کوه می‌آوردم و یک طفل هم داشتم. خلاصه، شب و روز خود را اصلا نمی‌فهمیدم. آن‌قدر علاقه داشتم به کار سیاسی و برای نجات مردم که خودم را وقف کردم. چون زندگی شخصی برایم اصلاً مهم نبود که فکر کنم. مثلاً خانه‌ام این‌گونه باشد، موتر داشته باشم، پول داشته باشم و لباس خوب داشته باشم و همه‌ی این‌ها را ترک کردم و درست هم‌چون یک سرباز به طور جدی وقتم را صرف مبارزه برای مردم کردم.

** در کل، روش مبارزه‌ی‌تان چگونه بود؟

کتاب خواندن و تظاهرات. جوانان که حتماً کتاب می‌خواندند. جلسات هم در جاهای مختلف برگزار بود؛ اما بیشتر مبارزه‌ی ما به تظاهرات محدود بود. آن‌هم این‌طور نبود که یک ساعت یا یک روز باشد؛ از هفت یا هشت صبح تا شش یا هفت شب طول می‌کشید. دیگر، نوشتن و پخش کردن بود. وقتی «شعله‌ی جاوید» می‌آمد، پخش کردنش هم یک عالم داستان و ماجرا داشت. تا می‌خواستیم پخش کنیم، می‌پریدند و می‌بردند. شعله‌ی جاوید هر شماره‌اش که می‌برآمد بسیار خواننده داشت. هر شماره‌، دو ساعت بعدش تمام می‌شد. بالاخره کوشش می‌کردند تیراژش را بیشتر کنند ولی امکانات هم نبود و بعد از دوازده شماره توقیف کردند و دیگر اجازه‌ی‌ نشر ندادند.

روش مبارزه بیشتر مسالمت‌آمیز بود. گه‌گاهی بزن‌بزن هم می‌شد؛ به‌ویژه روزی که رفقا را گرفتند برخورد زیاد بود، پلیس شدیدا حمله کرده بود و به هر صورت، ترس و لرز همیشه وجود داشت و مخفی کاری هم بود. در شعله‌ی جاوید هم جز کسانی که نام‌شان برملا شده بود، دیگران با نام مستعار می‌نوشتند.

**شعله‌ی جاوید بعدها به گروه‌های کوچک‌تر تجزیه شد. این گروه‌های کوچک را چه کسانی رهبری می‌کردند؟

سازمان رهایی را داکتر فیض رهبری می‌کرد، سازمان اخگر را داکتر رووف عاکف و رهبر ساما مجید کلکانی بود. هم‌چنان سازمان ساوو را هادی محمودی، رهبری سازمان راوا را مینا کشورکمال و داکتر فیض به عهده داشت که هر دو کشته شدند. بعد از آن رهبری‌اش را آقای میوند به دست گرفت. یکی از آن‌ها در کابل بود که مرا هم به مناسبت هشت مارس دعوت کرد، به نام آقای زمانی؛ که شاید نامش مستعار باشد. یعنی همین «همبستگی» بقایای همان راوا است.

**چه شد که شعله، این‌گونه به تجزیه و چندپارچگی رسید؟

یکی از دلایل، اختلافات درونی بود که از پس‌منظر برآمده بود. در داخل زندان نیز اختلافاتی به وجود آمد و وقتی بیرون آمدند، انشعاب صورت گرفت. در نهایت، شعله‌ی جاوید پس از مریضیِ زنده‌یاد اکرم یاری و با جدایی گروه انتقادیون که توسط داکتر فیض به راه افتاد، به سازمان‌های جداگانه تقسیم شد.

**ریشه‌ی این اختلاف درونی چه بود و دقیقاً سر چه اختلاف داشتند؟

اختلاف سر اساس‌نامه بود؛ اینکه اساس‌نامه‌ی ملی دموکراتیک باشد یا یک سازمان انقلابی و دموکراتیک نوین.

**چه فرق دارد که دموکراتیک نوین باشد یا ملی دموکراتیک؟

دموکراتیک نوین از طریق انقلاب به وجود می‌آید و ملی دموکراتیک از طریق انتخابات.

**از جریان پس‌منظر یاد کردید. این چه نوع جریانی بود؟

پس‌منظر را انجنیر عثمان و آقای مضطرب به‌وجود آوردند؛ به این دلیل که سازمان جوانان مترقی مخفی بود. بعداً که این موضوع به رهبران سازمان گفته شد، آنان ناراحت شدند و گفتند: وقتی ما در رهبری شعله بودیم، چرا بدون اطلاع ما این کار انجام شد؟

خلاصه، بر بنیاد برخی مشکلات و اختلافات درونی، پس‌منظر بیرون آمد. از این بیشتر یادم نیست و سال‌ها از این جریان می‌گذرد. بالای پنجاه سال است که در خارج از کشور هستم و خیلی چیزها از یادم رفته است. من بیشتر به مسائل روز فکر می‌کنم و فعلاً مبارزه‌ام در جهت زدودن مشکلات امروزی است.

** سال‌ها هم‌گام با جریان شعله‌ی جاوید حرکت کردید، به نظرتان این جریان چه میراث فکری از خود به یادگار گذاشته است؟

چیزی که به یادگار گذاشته همین جوانان شعله‌ای است که هنوز در خارج از کشور فعال هستند. شعله‌ی جاوید یک روحیه‌ی انقلابی را به یادگار گذاشته است: این‌که یار مظلومان باشید و علیه ستم، زور و تزویر به‌پا خیزید. هم‌چنان اینکه یار ستم‌دیدگان باشید و برای دفاع از حقوق مردم مبارزه کنید.

** در شعله چه تعداد زنان مشارکت داشتند؟ ممکن است از زنانی که در شعله فعال بودند یا می‌نوشتند نام ببرید؟

ما سه نفر بودیم؛ صدیقه، دختر محمودی، یک خانم به نام فخریه و من؛ ولی زنان بسیاری در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردند و نقش فعال داشتند و حتی زنانی هم بودند که با چادری می‌آمدند و روی‌شان پنهان بود. از شهر و بازار، و مکاتب و دانشگاه می‌آمدند. مردم غریب و فقیر درک می‌کردند که این‌ها غم ما را می‌خورند، به فکر ما هستند، مشکلات ما را می‌گویند و آزادی و یک زندگی عادی برای ما می‌خواهند. باور داشتند که این‌ها دولت را زیر فشار می‌گذارند تا زندگی ما بهتر شود. این‌گونه مردم، خودجوش می‌آمدند و تعدادشان هم بسیار زیاد بود. بعضی‌ها هم علاقه‌ی سیاسی داشتند و به سوی جریان شعله کشیده می‌شدند. خلاصه، زنان حضور چشم‌گیری داشتند.

**در خارج از کشور مشغول چه فعالیت‌هایی هستید؟

در این‌جا که آمدم، اکثریت بچه‌های چپ، اتحادیه‌ی عمومی را شکل داده بودند. من هم عضو شدم و فعالیت را شروع کردیم. همیشه در جلسات شرکت می‌کردم؛ در هر شهری برگزار می‌شد. از جمله‌ی فعالیت‌های سیاسی‌ام در برلین، ایجاد یک نشریه بود که بعد از دو سه شماره متأسفانه حمایت رفقایی که مرا کمک می‌کردند کمتر شد و نشریه از فعالیت ماند؛ اما نشریه‌ی دیگری که از طرف اتحادیه می‌آمد و به دو زبان آلمانی و فارسی به نشر می‌رسید، ادامه یافت. تعدادی این رفقا که اتحادیه را شکل داده بودند سازمانی بودند وتعدادی هم نبودند؛ ولی علاقه‌ی سیاسی چپ داشتند و در جلسات و باقی فعالیت‌های فرهنگی-سیاسی اشتراک می‌کردند. متأسفانه در داخل اتحادیه هم برخی مسائل پیش آمد و از جمله آقای داکتر اسپنتا دست خود را دراز کرد و کل اتحادیه را از هم پاشاند. شورای دموکراسی ساخت و ما هم در همان شورا شرکت کردیم. در یکی از جلسه‌ها بودیم که چند مولوی داخل شدند. من ایستادم و اعتراض کردم که این مولوی‌ها چرا آمده‌اند. گفتند این‌ها نفرهای گلبدین هستند. می‌خواستند ائتلاف کنند؛ اما من سرو صدا کردم و دیگر بچه‌ها هم اعتراض کردند. بالاخره آن‌ها را بیرون کردیم. همین اسپنتا و چند نفر دیگر همه چیز را خراب کردند. اسپنتا هم بعد از آن به افغانستان رفت و وزیر خارجه شد و چه شد و چه شد!

خلاصه در خدمت مردم نماند، در خدمت دولت و امپریالیست‌ها رفت. حالا که دوباره به آلمان آمده، هنوز هم طرفدار همان دولت همه‌شمول است و می‌گوید جنگ نباید باشد، مردم از جنگ خسته شده‌اند و از این‌گونه حرف‌ها می‌زند.

خُب، مردم از جنگ خسته نشده‌اند. مردم می‌خواهند از خود دفاع کنند. مردم را خفه کرده‌اند. دهن و زبان‌شان را بسته‌اند و نمی‌توانند شور بخورند و نمی‌توانند صدای خود را بکشند؛ و گر نه، مردم هیچ هم خسته نشده است.

به هر حال، مردم آهسته آهسته بیدار و هوشیار می‌شوند. فعلاً از لحاظ سیاسی متأسفانه در سقوط هستند؛ زیرا که مردم به فکر یک لقمه نان و شکم خود هستند. اما همین مردم، روزی در جایی می‌رسند که دیگر از همان زندگی هم سیر می‌شوند و می‌گویند یا کشتن یا آزادی. ما هم باید برای آزادی، برابری و عدالت اجتماعی فعالیت کنیم. نه برای امپریالیست‌ها که نوکر باشیم و نه برای طالبان که نوکر امپریالیست‌ها هستند و جنایت‌کار و خاین‌اند.

خلاصه، بعد از اینکه اتحادیه‌ی عمومی پراکنده شد با سازمان زنان آشنا شدم؛ سازمانی که در آن، من با تعداد اندکی افغانستانی و بقیه ایرانی بودند. مسئولیت بخش افغانستان به من واگذار شده بود که بیش از ۲۶ سال در آن فعالیت داشتم و پارسال از این مسئولیت استعفا دادم؛ ولی بازهم عضوی سازمان هستم، اما فعالیتی را که قبلاً داشتم ندارم؛ برای اینکه پیر شده‌ام؛ ۸۰ ساله هستم. با تمام این احوالات، در جلسات شرکت می‌کنم و گاهی صحبت هم می‌کنم و تلاش کردم در این جلسات دختران افغانستانی زیاد جذب شوند و حالا از داخل کشور و خارج از کشور دختران افغانستانی زیادی داریم که در جلسات شرکت می‌کنند و فعالیت موثر دارند. ما روزهای یک‌شنبه با دختران افغانستانی جلسه داریم و روزهای دوشنبه جلسه‌ی عمومی که در ارتباط با مسائل جدی روز بحث و گفت‌وگو می‌کنیم. از جمله، مسائل افغانستان، طالبان، جمهوری اسلامی ایران و دیگر مشکلات روزمره که وجود دارد. در اساس‌نامه‌ی ما هم نوشته شده است که ما یک سازمان غیر وابسته‌ هستیم؛ سازمانی که در رابطه با حقوق زنان فعالیت می‌کنیم و طبق اساس‌نامه‌، ضد خائنین، ضد طالبان و ضد جمهوری اسلامی و ضد امپریالیست‌های جهانی هستیم و با آنان مبارزه می‌کنیم. ما می‌خواهیم که یک انقلاب اجتماعی صورت بگیرد و با انقلاب مردم از شر طالبان، خائنین و آمپریالیست‌های جانی که جهان را غارت کردند، رهایی پیدا کنند.

**خانم شمس، اگر به عقبه‌ی یک عمر فعالیت سیاسی و فرهنگی خود نگاه کنید چه می‌بیند؟

افتخار. من در تمام عمر خود، مردم خود را فراموش نکردم. از روزی که دانشگاه را شروع کردم تا به امروز همواره فعالیت داشتم. در هر جلسه‌‌ای که بوده و در هر کجایی که بوده، شرکت داشتم و همیشه سخنم برای دادخواهی مردم بوده و در هر صحنه‌ی سیاسی که حاضر بودم برای مردمم بودم. من یک فرد غیر وابسته هستم و با هیچ امپریالیست، چه امریکایی یا اروپایی، سروکاری ندارم و از هیچ کجا پول نگرفتم. وجدانم پاک است و یک انسانی بودم که فقط به مردم خود فکر کردم و در راهی قدم گذاشتم که برای مردم بوده است. حالا به عقب که نگاه می‌کنم به خود افتخار می‌کنم که توانستم در مسیر عدالت اجتماعی، برابری و انسانیت قدم گذاشتم و تا آخر زندگی در این راه خواهم بود.

**خانم شمس، زندگی عادی‌تان چگونه است و برای زندگی شخصی‌تان چقدر مبارزه کرده‌اید؟

من در زندگی خانوادگی خود مشکلات بسیاری داشتم و مبارزه را از درون خانه شروع کردم. این ساده نبود که یک دختر جوان از خانه بیرون شود و بگوید من جلسه دارم و باید بروم. من یک مبارزه در خانه داشتم و یک مبارزه‌ی اجتماعی در بیرون از خانه. تمام عمرم در این راه گذشت و خوشحال هستم و حس می‌کنم موفقانه پیش رفتم و تلاش می‌کنم تا لحظه‌‌ای که نفس دارم در همین مسیر قدم بگذارم.

من در زندگی یک روز خوش ندیدم؛ غیر از مبارزه، غیر از غم مردم. من در همین اروپا از همین پول تقاعدیِ کم خود، سی فامیل را کمک کردم. از نان خوردن خود زده‌ام و به آن‌ها کمک کرده‌ام. و هر لحظه‌‌ای که کمک نمی‌توانم رنج می‌برم. نان به جانم زهر می‌شود. همین‌جا زندگی می‌کنم و فکر می‌کنم یک گنجشکک در قفس هستم؛ چون بین مردم خود نیستم.

**خانم شمس، سپاس‌گزارم که لطف کردید و با تأمل و حوصله‌مندی، پرسش‌های ما را پاسخ دادید و از وقتی که در اختیارم گذاشتید بسیار ممنونم.

خواهش می‌کنم و تشکر از شما که مرا مورد لطف‌تان قرار دادید.

به اشتراک بگذارید: