زندگیِ ظریفه؛ از رؤیای روان‌پزشکی تا کابوس کارگری

روایت‌های عصر ظلمت (۹۴)

عصر ظلمت، روزگاری است که صداها خاموش و روایت‌ها فراموش می‌شوند. در این بخش از سلسله‌ی «روایت‌های عصر ظلمت»، سراغ زنان کارگرِ مهاجر افغانستانی رفته‌ایم؛ نه صرفاً به دلیل کار یا مهاجر بودن‌شان، بلکه چون این زنان، بی‌صداترین صداهای این عصرند؛ زنانی‌ که نه تریبونی دارند، نه تصویری در رسانه‌ها و نه حتی نامی در خاطره‌ی‌ جمعی‌ ما. در این روایت‌ها، صدای آنان را می‌شنویم و خاطره، سرگذشت و زندگی‌شان را باز می‌گوییم؛ چرا که روایت راستین هر دوره را نه پیروزمندان، که فراموش‌شدگان می‌سازند.

نویسنده‌ی روایت: عارف شادبیگ

۱
در رشته‌ای دلخواه‌اش کامیاب شده بود. شادمان و خرم بود. آینده را درخشان می‌دید و جهان به کامش بود. احساس می‌کرد سال‌های سختی را پشت سر گذاشته است؛ تا اینکه شهریه‌ی بلند دانشگاه و ناتوانی مالی خانواده، سد راهش شد و رویای رفتن به دانشگاه را درهم شکست. هم‌زمان، وطنش نیز در گردابی دیگر فروغلتید و به کام طالبان سقوط کرد. این دو شکست موازی، کامش را تلخ کرد و جهانش را وارونه.

آن‌چه می‌خوانید، روایت دختر کارگری مهاجر افغانستانی است که اگر شرایط مجال می‌داد، امروز پشت میزی در مطب روان‌پزشکی‌اش می‌نشست تا زخم‌های روحی هم‌نوعانش را التیام بخشد. اما شرایط مسیر دیگری برایش رقم زد: به جای کلاس‌های درس، به سالن‌های خالی از رؤیای کارخانه‌ای دمپایی‌سازی کشیده شد. اکنون دست‌هایی که می‌بایست برگه‌های آزمون‌های روان‌پزشکی را ورق بزنند، با ماشین‌آلاتی سروکار دارند که بی‌وقفه قطعات پلاستیکی را قالب می‌زنند.

در این‌جا، داستان زندگی ظریفه بخشی را می‌خوانید؛ داستانی که روایت تک‌صدایی نیست، بلکه سمفونی ناتمام هزاران استعداد خاک‌خورده است. حکایت نسلی است که در میانه‌ی مرزها، جنگ‌ها و نابرابری‌ها، مجبور شده‌اند رؤیاهای‌شان را به کناری نهند و نجوای آرزوهای‌شان را نادیده بگیرند. این روایت تنها یک سرگذشت نیست؛ یادآوری این حقیقت است که گاهی در پشت ساده‌ترین زندگی روزمره، پیچیده‌ترین تراژدی‌های انسانی نهفته است. این روایت درباره‌ی هزینه‌های انسانی مهاجرت، فقر، محرومیت از تحصیل و سرکوب استعدادهاست.

۲
ساعت پنج‌ونیم عصر، درست بعد از شیفت کاری‌اش بود که ظریفه از کارخانه بیرون آمد. روپوش آبی‌رنگ، پر از لکه‌های روغن، به تن داشت. نزدیک‌تر که آمد، چهره‌اش گویای همه‌چیز بود؛ رگه‌های نازکی از گردوغبار پلاستیک بر گونه‌هایش نشسته و با عرق درآمیخته بود. موهای سیاهش را زیر روسری ساده‌ای جمع کرده بود و خطوط ریز کنار چشم‌هایش از خستگی و شاید فشار مداوم زندگی حکایت داشت. وقتی مرا دید، لبخندی محو روی لب‌هایش نشست؛ اما آن لبخند هم نتوانست آن نگاه خسته را پنهان کند.

طبق قراری که باهم داشتیم، از حاشیه‌ی شهر قم؛ جایی که بوی پلاستیک سوخته فضا را پر کرده بود، به سوی خانه‌اش در مرکز شهر راه افتادیم.

از کارش و از حالش پرسیدم. آهی کشید؛ آهی که خودش روایت‌گر بسیار چیزها بود. گفت: «در همین کارخانه‌ی تولید دمپایی کار می‌کنم. سر دستگاه هستم، قالب می‌زنم. کار خطرناکی است؛ اگر لحظه‌ای غفلت کنم، ممکن دستم زیر قالب شود و انگشتانم را قطع کند. این در حالی است که بیمه‌ی درمانی هم ندارم. کاری هم نیست که با عشق و علاقه خودم انتخاب کرده باشم یا آینده‌ای برایم داشته باشد. کاری سخت، از روی مجبوری و بدون آینده است. واقعاً عذاب‌آور است. یک کابوس است.»

لحن کلامش آرام بود، اما با ریتمی کند و گاهی مکث‌های طولانی؛ انگار هر کلمه را از عمق خستگی‌اش بیرون می‌کشید. در چشمانش، جز خستگی جسمی، بی‌حوصلگی عمیقی موج می‌زد؛ بی‌حوصلگی از تکرار امروز در فردا، از آینده‌ای که در کارخانه دود می‌شد و به هوا می‌رفت. احساس می‌شد نه فقط از کار در کارخانه، بلکه از اسارت در چرخه‌ای بی‌امید خسته شده است. هر حرکتش، هر کلامش، فریادی خاموش بود علیه ساعت‌های کاری‌ای که از عمرش دزدیده می‌شد و بی‌آن‌که بیمه‌ای برای فردایش باقی بگذارد.

از حقوق و مزایای کارش پرسیدم. با بی‌میلی گفت: «حقوق ما را روزمزد حساب می‌کند؛ روزی ۶۰۰ هزار تومان. ۱۲ ساعت کار می‌کنیم بدون اینکه حتی یک ساعت مرخصی داشته باشیم. با ما طبق قانونِ کار رفتار نمی‌کند.»

این روایت، حکایت بسیاری از مهاجران کارگر افغانستانی است که در هرجای ایران کار می‌کنند، اما طبق قانون کار با آن‌ها رفتار نمی‌شود. طبق قانون کار، هر کارگر در ماه دوونیم روز مرخصی استحقاقی دارد؛ یعنی می‌تواند این دوونیم روز را مرخصی با حقوق بگیرد؛ اما برای مهاجران افغانستانی، حتی مرخصی بدون حقوق هم به آسانی داده نمی‌شود. روزهای جمعه نیز طبق قانون کار تعطیل رسمی با حقوق است؛ در حالی‌که برای افغانستانی‌ها یا اصلاً تعطیل نیست، یا اگر تعطیل است، بدون حقوق.

مرخصی استعلاجی عملاً وجود ندارد؛ یعنی اگر مریض شوند و سر کار نروند، از حقوق‌شان کم می‌شود. مرخصی ساعتی هم ندارند. به گفته‌ی خودش: «اگر یک ساعت را تعطیل کنیم، ۶۰ هزار تومان از حقوق‌مان کم می‌کند.»

طبق قانون وزارت کار، کارگران در پایان هر سال کاری، از کارفرمایان‌شان پاداش یا عیدی دریافت می‌کنند که بیش از دو برابر پایه‌ی حقوق یک ماه است. اما در مورد افغانستانی‌ها، این موارد رعایت نمی‌شود. برخی کارخانه‌ها نصف حقوق یک ماه را عیدی می‌دهند و برخی همان را هم نمی‌دهند.

در نتیجه، کارگران مهاجر افغانستانی عملاً مورد بهره‌کشی قرار می‌گیرند؛ زیرا توان مطالبه‌ی شرایط منصفانه و رضایت‌بخش برای کار خود را ندارند. آن‌ها هیچگاه کار برابر، شرایط برابر و مزد برابر با هم‌قطاران ایرانی‌شان نداشته‌اند. کارگران مهاجر افغانستانی از حق برخورداری از دست‌مزد منصفانه، استراحت، فراغت و مرخصی استحقاقی محروم‌اند و این، نقض آشکار قوانین کار و موازین بین‌المللی حقوق بشر است.

۳
ظریفه بخشی در یک خانه‌ی آپارتمانیِ اجاره‌ای با پدر و مادرش زندگی می‌کند. فاصله‌ی خانه‌اش با محل کار، نیم ساعت است. وقتی به خانه‌اش رسیدیم، تازه پدر و مادرش از سرِ کار آمده بودند؛ پدرش کارگر ساختمان است و مادرش در زمین‌های کشاورزی کار می‌کند. وقتی ظریفه چای را آورد، به حکایت زندگی‌اش نشست. با لبه‌ی پیاله‌ی چای گرم بازی می‌کرد و کلمات را آرام و شمرده‌شمرده به زبان می‌آورد؛ هم‌چون سنگ‌ریزه‌هایی که یکی‌یکی در برکه انداخته شوند. صدایش کمی لرزان و لحنش ملایم بود، اما گاهی سکوت‌های پُرمعنی می‌کرد؛ سکوت‌هایی که خودشان قصه می‌گفتند. در آن مکث‌ها، می‌شد شکست‌هایی را دید که هنوز برنده‌اند و شادی‌هایی را که مانند پَری فراموش‌شده در گوشه‌ای افتاده‌اند.

ظریفه بخشی زمانی که دو سال داشت، با پدر و مادرش برای یافتن امنیت و آینده‌ای بهتر، قدم به خاک ایران گذاشت. پدر و مادرش، مانند بسیاری از مهاجران، به کارگری مشغول شدند؛ کار سخت و حقوق ناچیز، اما با عزمی راسخ که فرزندشان هرطور شده درس بخواند. آن‌ها تمام سختی‌ها را به جان خریدند تا دخترشان بتواند روی پای خود بایستد و راهی غیر از راه آن‌ها را برود.

چهار سال بعد، ظریفه به مدرسه رفت و با سخت‌کوشی درس خواند. با پشتکار و نمره‌های عالی مدرسه را به پایان رساند و دیپلمش را در رشته‌ی علوم انسانی گرفت. با شور و شعف خاصی می‌گوید: «درس برایم دنیایی متفاوت بود؛ جهانی از مفاهیم و امکان‌ها.» ظریفه چیزی را در درونش کشف کرد؛ فهمید دلبستگی خاصی به رازهای ذهن انسان و راه‌های التیام زخم‌های روحی دارد. دل‌بسته‌ی روان‌پزشکی شد و تحقق رؤیاهایش را در این رشته می‌دید. می‌خواست کسی باشد که بتواند دردهای پنهان جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کند، درمان کند.

تلاش‌هایش نتیجه داد. در آزمون سراسری (کانکور) پذیرفته شد و در رشته‌ی روان‌پزشکی دانشگاه پیام نور کهک راه یافت. با هیجان خاصی گفت: «آن روز حسِ کسی را داشتم که بازی باخته را برده است. دلم بال‌بال می‌زد که هرچه زودتر دانشگاه را ببینم و چه خیال‌ها که در سر نداشتم.» اما این شادی دیری نپایید. خیلی زود متوجه شد هزینه‌ها بسیار سنگین است؛ هم هزینه‌ی رفت‌وآمد و هم شهریه. با حسرت گفت: «اینجا وقتی ایرانی‌ها در دانشگاه دولتی قبول می‌شوند، شهریه نمی‌دهند؛ اما برای ما افغانستانی‌ها این‌طور نیست. چه دانشگاه دولتی باشد و چه خصوصی، باید شهریه بپردازیم. از سوی دیگر، برای ادامه‌ی تحصیل باید به افغانستان می‌رفتم و با ویزای تحصیلی برمی‌گشتم و این درست زمانی بود که افغانستان به دست طالبان افتاده بود. برایم بسیار سخت بود که تنها بروم و تنها برگردم؛ اصلاً چیزی ناممکن بود. و این شد که از ادامه‌ی تحصیل باز ماندم.»

رؤیای ظریفه در آستانه‌ی تحقق، پشت دیوار بلند مهاجر بودن، فقر و اسلامیت طالبانی متوقف شد و مسیر زندگی‌اش ناگهان چرخشی ۱۸۰ درجه‌ای کرد. به جای دانشگاه، راه کارخانه را پیش گرفت. از روز اول کارش در کارخانه گفت: «روز اول قیامت بود؛ از یک سو بوی شیمیایی پلاستیک داغ آزاردهنده بود، از سوی دیگر گرمای خفه‌کننده داشت و بدتر از همه صدای غرش دستگاه‌های قالب‌زنی که گوش را کر می‌کرد. من نه از دستگاه چیزی می‌دانستم و نه با محیط کار آشنا بودم. روزهای اول، زمان کش می‌آمد و یک شیفت کاری بیش از یک روز کامل احساس می‌شد.»

چهار سال است که ظریفه در کارخانه‌ی دمپایی‌سازی کار می‌کند. او را امروز همان‌جایی دیدم که چهار سال است هر روز می‌آید و هر روز دست‌هایش با قالب‌های آهنی قمار می‌زنند؛ همان‌جا که بیمه نیست، امنیت شغلی ندارد و آینده فقط به معنای تکرار امروز است.

ظریفه سختی‌های بسیاری کشیده و محرومیت‌های زیادی دیده است. روان‌پزشک نشده و از کار در کارخانه هم بیزار است، اما زندگی را دوست دارد. امید هم‌چون خون در وجودش جاری است و برای زندگی هدف‌هایی دارد. می‌خواهد سراغ خیاطی برود. می‌گوید: «می‌خواهم یک جایی برای خودم دست‌وپا کنم و خیاطی را ادامه بدهم.» دو سال است خیاطی را شروع کرده؛ آموزشگاه رفته، الگوکشی، بریدن و دوختن را از صفر تا صد یاد گرفته است. گاهی هم سفارش شخصی می‌گیرد. می‌گوید: «فعلاً کارم در حدی است که برای خودم و خانواده لباس بدوزم، اما تصمیم دارم کارم را گسترش بدهم؛ تا ببینم چه خواهد شد.» وقتی از خیاطی و کارش صحبت می‌کرد، چشمانش برق می‌زد و جرقه‌ای از آینده را نشان می‌داد.

وقتی از رفتن به افغانستان پرسیدم، تعجب کرد. برایش امری محال بود. گفت: «با اینکه افغانستان را خیلی دوست دارم و هرچه باشد وطن ماست، اما طالبان آن‌جا را به جهنم تبدیل کرده‌اند و رفتن به جهنم آرزوی هیچ‌کس نیست.» ظریفه فقط یک‌بار، در شش‌سالگی، به افغانستان رفته و مدتی کوتاه در زادگاهش، شهرستان شارستان دایکندی، مانده است. خاطره‌ی خاصی ندارد، اما می‌گوید: «آنجا خوب است. مردم هرچقدر سختی می‌کشند، اما شادند. با اینکه زندگی خیلی سخت است، آن‌قدر رنج نمی‌کشند.»

در این‌جا سکوت کرد. مدتی هیچ کلمه‌ای نگفت. شاید وسعت رنج‌هایش را اندازه می‌گرفت، شاید هم تلاش می‌کرد به یاد بیاورد چه کشیده است. بعد از سکوتی طولانی گفت: «در ایران، اما رنج فراوان است. افغانستانی که باشی، هر چیزی باعث رنجش است.» بعد از تبعیض نژادی معلم ریاضی کلاس هشتمش گفت که به ایرانی‌ها کمک می‌کرد و با افغانستانی‌ها حرف نمی‌زد؛ از بی‌اعتنایی مدیر مدرسه و از بدرفتاری کارفرمای کارخانه‌ی قبلی‌اش، تا توهین پیرمرد موتورسوار در حرم. در نهایت گفت: «از این برخوردها و تحقیرها آن‌قدر زیاد است که جای تعریف ندارد. مثلاً آن پیرمرد اصلاً مرا نمی‌شناخت، اما به چشمانم نگاه کرد و گفت: خدا بیامرزد خمینی را که چه سگ‌هایی را راه داده! این حرفش چنان روی من تأثیر گذاشت که چند روز حالم بد بود.»

اکنون ظریفه در میان ماشین‌ها و پشت قالب‌ها، ۱۲ ساعت تمام بدون وقفه می‌ایستد و دمپایی قالب می‌زند؛ در حالی‌که کتاب‌های روان‌پزشکی‌اش در خانه خاک می‌خورند. رؤیای درمانگری جای خود را به ترس دائمی از قطع انگشتان داده است. داستان ظریفه، روایتی از شکاف عمیق میان «استعداد» و «فرصت» است؛ حکایتی تکراری از هزاران مهاجری که نیروی جوانی و آرزوهای‌شان زیر چرخ‌دنده‌های کارخانه‌ها ساییده می‌شود، بی‌آنکه آینده‌ای روشن پیشِ روی‌شان باشد.

این روایت، تنها روایت ظریفه نیست؛ روایت جمعیِ یک نسل است. نسلی که در ایران به دنیا آمده یا مانند ظریفه در سال‌های نخست کودکی پا به این خاک گذاشته است؛ ایران را خانه‌ی دوم یا تنها وطن خود می‌داند. زبان، فرهنگ و آرزوهایش در این‌جا شکل گرفته‌اند؛ با هم‌کلاسی‌های ایرانی رقابت کرده و گاهی پیشی گرفته‌اند، اما هنگام ورود به دانشگاه یا بازار کار رسمی، با دیوار سخت محدودیت روبه‌رو شده‌اند: محدودیت انتخاب رشته، محدودیت مجوز کار، محدودیتی به نام «مهاجر».

در ایران، آن‌چه برای مهاجران وجود دارد، اغلب محدودیت است. مهاجر «اتباع بیگانه» است و از حمایت اجتماعی محروم. برای بسیاری از نوجوانان مهاجر افغانستانی، پایان دبیرستان نه آغاز تحقق رؤیاها، که پایان رؤیاهاست. استعداد و انرژی جوانی‌شان، به جای جاری‌شدن در مسیر خلاقیت و تخصص، ناگزیر به کانال‌های فرساینده و کم‌بازده کارگاه‌های غیررسمی و خطوط تولید می‌ریزد. آن‌ها به سربازان خاموش اقتصاد غیررسمی تبدیل می‌شوند؛ نیروی کاری ارزان، بی‌بیمه، بی‌امنیت شغلی و با آینده‌ای مبهم.

داستان ظریفه تنها یک نمونه‌ی دردناک از این الگوی تکرارشونده است. پشت هر یک از این جوانان، یک روان‌پزشک، یک مهندس، یک نویسنده یا یک معلم بالقوه ایستاده است؛ استعدادهایی که در ایران فرصت شکوفایی نمی‌یابند. آن‌ها در حاشیه‌ی شهرها زندگی می‌کنند و در حاشیه‌ی چرخه‌ی اقتصاد کار می‌کنند؛ حضورشان پررنگ است، اما صدایشان کمتر شنیده می‌شود؛ عضوی حیاتی از جامعه‌اند، اما همواره نادیده انگاشته می‌شوند.

به اشتراک بگذارید: