زندگی تلخ و مرگ غم‌انگیز زینب

روایت‌های عصر ظلمت (۴۲)
نویسنده: ممتاز حسینی

زینب هنوز هشت‌ساله بود که مادرش از دنیا رفت. با مرگ مادر، آرامش او کاملا از بین رفت. زینب یک خواهر و برادر کوچک‌تر از خود داشت. از یک طرف، غم مادر و از طرف دیگر، نگهداری از خواهر و برادری که مدام می‌پرسیدند: «خواهر جان، مادرم کجاست؟» هر لحظه او را خاکستر می‌کرد. از یک‌سو نمی‌دانست چگونه با مرگ مادر کنار بیاید و از سوی دیگر نمی‌دانست چه جوابی به خواهر و برادرش بدهد. شب و روز گریه می‌کرد و با خود می‌گفت: «ای کاش مادرم زنده می‌بود تا به این روز نمی‌افتادم.»

او درباره‌ی زندگی‌اش می‌گفت: «هیچ‌کس مرا درک نمی‌کند. پدرم زنده است، اما همان‌طور که مادرم را دوست نداشت، به فکر ما هم نیست. بعد از فوت مادرم، حتا یک‌بار هم دست نوازش بر سر ما نکشید. صبح از خانه بیرون می‌رود و شب‌ها ناوقت برمی‌گردد. خواهر و برادرم می‌پرسند: «مادرم که فوت شده، پدرم کجاست؟» با گریه به آن‌ها می‌گویم: «پشت غذا رفته است. چشم به دروازه می‌دوختم اما از پدر خبری نبود. آن قدر منتظر پدر می‌ماندیم تا آنکه به خواب می‌رفتیم.»

یک ماه از مرگ مادر زینب گذشته بود که شبی پدرش زنی را با خود به خانه آورد. وقتی زینب پرسید: «پدر، این کیست؟» جواب داد: «از این به بعد، این مادر شما است؛ یعنی خاله‌‌ی‌تان می‌شود. مبادا بی‌احترامی کنید.» زن، قدبلند، موی‌سرخ و چاق بود. با آمدنش، حال زینب بدتر شد. او را مرتب لت‌وکوب می‌کرد و می‌گفت: «یتیمک! کارهای خانه را درست انجام نمی‌دهی!» با آنکه زینب شب و روز کار می‌کرد، باز هم سرزنش می‌شد. وقتی لباس می‌شست، چون دست‌های کوچکش توان نداشت، لباس‌ها را با پا لگد می‌کرد و در همان حال، اشک می‌ریخت و زیر لب می‌گفت: «کاش مادرم زنده می‌بود تا این روز را نمی‌دیدم.»

زینب با تمام مشکلات، کم‌کم بزرگ شد تا اینکه در ۱۵ سالگی رسید. روزی زنی همراه با یک پسر به خانه‌ی‌شان آمد و با نامادری‌اش صحبت کرد. پسر گنگ بود و فقط نگاه می‌کرد. بعد از رفتن آن‌ها، نامادری‌اش گفت: «با آن پسر فرار کن!» زینب ناباورانه پرسید: «چه، خاله جان؟» نامادری‌اش با قاطعیت گفت: «چند روز دیگر، آن پسر می‌آید. وسایلت را جمع کن و با او برو!» هرچه گریه و زاری کرد، بی‌فایده بود.

یک شب، پسر همراه دو نفر دیگر آمد. نامادری‌اش زینب را پیش آن‌ها انداخت و در را از پشت بست. آن‌ها او را به خانه‌ی خود بردند. زینب هیچ چیزی را نمی‌دانست. مادر آن پسر به او گفت: «حالا که به این‌جا آمدی، دیگر نمی‌توانی برگردی. اگر بروی، مردم پشت سرت هزاران حرف می‌زنند. بهتر است با پسرم ازدواج کنی. این به نفع تو است. دیگر در خانه‌ی پدرت جایی نداری!» زینب که از آینده‌اش وحشت داشت، مخالفت کرد: «با این پسر گنگ تا آخر عمر چه کنم؟ من که حرف‌هایش را نمی‌فهمم!» اما کسی به حرفش گوش نداد.

بالاخره عقدشان بسته شد و ازدواج کردند. بعد از ازدواج، زندگی زینب بدتر از قبل شد. مادرشوهرش زنی ظالم بود که مدام او را آزار می‌داد و طعنه می‌زد: «نامادری‌ات تو را از خانه بیرون انداخت!» شوهرش گُنگ بود بود و فقط به او نگاه می‌کرد.

یک سال بعد، زینب باردار شد. در دوران بارداری، به‌شدت سردرد و سرگیجه داشت، اما مادرشوهرش هیچ دل رحمی نداشت و کارهای سنگین را به او می‌سپرد. تا هفت‌ماهگی، حرکت‌های جنین را حس می‌کرد، اما بعد از آن دیگر چیزی احساس نکرد. وقتی موضوع را به مادرشوهرش گفت، او فقط دشنام داد.

بالاخره درد زایمان شروع شد. مادرشوهرش نتوانست موتر پیدا کند، پس زینب مجبور شد پیاده تا کلینیک برود. با هر قدم، دردش شدیدتر می‌شد. وقتی به کلینیک رسید، قابله پس از معاینه گفت: «طفل باید با دستگاه کشیده شود. دیگر راهی وجود ندارد. طفل در شکم مادر از بین رفته است.» اما امکانات کافی نبود و زینب را به شفاخانه‌ی ولسوالی ارجاع دادند.

آن‌ها پولی برای کرایه‌ی موتر نداشتند، اما قابله لطف کرد و کرایه‌ی موتر را پرداخت. در مسیر، زینب چندین‌بار بیهوش شد. خونریزی داشت و وضعیتش وخیم بود. وقتی به شفاخانه رسید، داکتر متخصص فوراً او را معاینه کرد. زینب مقدار زیادی خون از دست داده بود. داکتر به خانواده‌اش گفت: «احتمال خطر ۹۰ درصد است.» او را به اتاق عملیات بردند و تیم پزشکی آماده شد.

در حین عمل، نیاز به ۱۰۰۰ سی‌سی خون پیدا شد. داکتران از همراهان زینب خواستند که فوراً خون تهیه کنند؛ اما گروپ خون شوهرش مطابقت نداشت و آن‌ها پولی برای خرید خون نداشتند.

در نهایت، زینب به دلیل کم‌خونی شدید، در اتاق عملیات جان باخت.

به اشتراک بگذارید: