روایتهای عصر ظلمت (۳۸)
نویسنده: ممتاز حسینی
در افغانستان، زنان چقدر مظلومانه از بین میروند. در قریههای دوردست که امکانات زندگی محدود است، آمار مرگومیر آنان چند برابر است. یکی از این مناطق، ولایت دایکندی است. در اکثر قریههای دوردست این ولایت، به دلیل نبود امکانات بهداشتی و درمانی، فقر و گرسنگی، و بیتوجهی دولت و جهان، هر روز زنان قربانی میشوند.
نازنین در یکی از مناطق دوردست ولسوالی میرامور و در خانوادهیی فقیر به دنیا آمد. پدرش شغل مالداری و گاوداری داشت. نازنین همیشه با پدر خود برای جمعآوری علف به علفزارها میرفت. هر سال در فصل تابستان، به مدت دو ماه، در صحرا به سر میبرد تا خوراکی برای مواشیشان جمعآوری کند. نازنین دختری ساده و آرام بود. هر صبح با پدرش به صحرا میرفت، بعد از جمعآوری علفها، آنها را پشت مرکب بار میزد و به خانه میآورد. او هنوز خردسال بود. پدرش کر بود، یعنی شنوایی نداشت. نازنین با پدرش بسیار صمیمی بود و هر دو یکدیگر را بسیار دوست داشتند. صبح که به علفزار میرفتند، پدرش نازنین را بر پشت مرکب سوار میکرد و خودش از دنبال مرکب راه میافتاد. وقتی علف را جمع میکردند، آن را بر مرکب میبستند. نازنین مرکب را میآورد و پدرش علف را پشت خود میگذاشت. نازنین گاهی نیز رمه را به صحرا میبرد. مادرش نصف نان را پشت وی میبست و او را روانه میکرد. از صبح تا شام در کوهها بود. خانوادهی آنها بسیار فقیر بود و نازنین کفشهای کهنه به پا میکرد. یک روز ناگهان کفش نازنین پاره شد. هنگام راه رفتن، خاری در پایش فرو رفت. او از راه رفتن باز ماند. تلاش کرد خار را بیرون بکشد. درحالیکه مشغول پای خود بود، رمه از نظرش ناپدید شد. وقتی به خانه برگشت، پدرش از او پرسید: «رمه کجاست؟» نازنین گریه کرد و گفت: «پایم درد دارد، خار عمیق داخلش رفته، از رمه خبر ندارم.» پدرش چند سیلی به صورتش زد و به مادرش گفت: «امشب به او نان نده تا درس بگیرد و از این پس حواسش به مواشی باشد.»
زندگی نازنین در کوه و صحرا میگذشت. کمکم بزرگ شد تا به سن چهاردهسالگی رسید. روزی، خانوادهیی که از نظر مالی از آنها بهتر بود، به خواستگاریاش آمد. پسر، ده سال از نازنین بزرگتر بود. خانوادهی نازنین به خاطر ثروت آنها، بدون رضایت دختر، این ازدواج را پذیرفتند. پدر نازنین از آنها پول زیادی طلب کرد و خانوادهی پسر نیز قبول کرد. اما پسر از لحاظ عقل و هوش کامل نبود. برای خانوادهی او، این مسأله اهمیتی نداشت. نازنین دختری زیبا بود؛ بینی کشیده، ابروهای باریک و چشمهای بادامی داشت. پدرش به خانوادهی پسر گفت: «پول را بدهید، هر وقت آمدید، دختر را به شما میدهیم.» او هرگز دربارهی ازدواج با نازنین صحبت نکرده بود. یک روز ناگهان دختر را همراه خود برد. به مادرش گفت: «تا نیمهی راه او را میبرم، بعد خانوادهی شوهرش میآیند و او را میبرند.» مادر نازنین گریه کرد و گفت: «دخترم را قربانی پول کردم.» پدرش پاسخ داد: «چرا گریه میکنی؟ میدانی چقدر پول گرفتم؟ لازم به گریه نیست.»
نازنین بیخبر، همراه پدرش رفت. پس از نیم ساعت راه رفتن، چند نفر از مقابلشان آمدند. پدر نازنین گفت: «این، در برابر پولی که دادید.» دست نازنین را در دست شوهرش گذاشت. نازنین گریه کرد: «رهایم کنید! شما کی هستید؟ با من چه کار دارید؟» اما هیچکس به حرفهایش گوش نداد. او خود را به خاک و خاکستر زد، التماس کرد، اما کسی توجهی نکرد.
نازنین تا آن زمان چیزی دربارهی زندگی مشترک نمیدانست. هر روز میگفت: «من پیش پدر و مادرم میروم.» اما خانوادهی شوهرش میگفتند: «جای تو اینجاست. دیگر نه پدری هست، نه مادری.»
پس از یک سال، نازنین باردار شد. در طول بارداری، همیشه سرگیجه داشت، دلش به هم میخورد و از درد پاها و کمرش رنج میبرد. به دلیل نبود امکانات بهداشتی، هیچ دارویی برای تسکین دردش پیدا نمیشد. نازنین نه ماه یا چهل هفته را درد کشید. در طول روز بسیار تشنه میشد و شبها به خواب نمیرفت.
سرانجام وقت ولادت نازنین رسید. از قسمت کمر و شکمش دردهای شدیدی داشت و فریاد میزد. در قریهی نازنین، هیچ دارویی پیدا نمیشد. کلینیک و قابلهیی در کار نبود. نازنین سه شبانهروز درد کشید، اما هنوز فرزندش به دنیا نیامده بود. لحظهبهلحظه بیهوش میشد و دیگر توان حرف زدن نداشت.
پس از سه روز، نازنین فرزندش را به دنیا آورد، اما دچار خونریزی شدید شد. «پلاسنتا» (جفت) خارج نشد. دایهی محلی، زبالههای گوسفند را گرم کرد و روی شکمش میگذاشت، اما نتیجه نداشت. وضعیت نازنین رفته رفته خرابتر و تمام بدنش کبود شد. در آن محل، هیچ دارویی برای کنترل خونریزی وجود نداشت.
چند ساعت بعد، پلاسنتا افتاد، اما دیگر دیر شده بود؛ نازنین دیگر زنده نبود…!