زن بودن به مثابه‌ی مقاومت؛ ایران و افغانستان در دو مسیر متفاوت

نویسنده: فرزانه پناهی

مستند «ترانه»، ساخته‌ی پگاه آهنگرانی، فراتر از یک روایت سینمایی صرف درباره‌ی یک هنرمند نامدار است. در این مستند، ترانه علیدوستی به پژواک صدای جمعی زنانی بدل می‌شود که سال‌هاست در ساختار حاکم بر ایران، با سرکوب و سانسور مواجه‌اند. در این فیلم، ترانه علیدوستی نه فقط در جایگاه یک هنرمند، که به‌عنوان زنی از دل جامعه‌ی ایران ظاهر می‌شود؛ زنی که تجربه‌ی زیستن در دورانی متلاطم را دارد، با تحمل فشارها تصمیم به مبارزه می‌گیرد و در نهایت، حبس و زندان را از سر می‌گذراند.

او در جایگاه راوی، نه‌تنها از خود، که از تمام نسل خود سخن می‌گوید. در نگاه او، سخن گفتن از «خود» به منزله‌ی سخن گفتن از نسلی از زنان ایرانی است که میان آرزوی آزادی و واقعیت سرکوب ساختاری، گرفتار هستند. سخنان او، به‌ویژه درباره‌ی سال‌های پس از خیزش ۱۴۰۱، بازاندیشی عمیقی است در باب مفاهیمی چون عاملیت زنانه، مسئولیت و معنای زیستن در زمانه‌ای که هیچ کنشی را نمی‌توان از سیاست جدا دانست.

از نگاه علیدوستی، آزادی در واقع در دل زیست روزمره و با تصمیم‌های افراد عادی ساخته می‌شود. حضور بی‌پرده و صادقانه‌ی او در برابر دوربین، نشان از زنی دارد که با ایستادگی مصمم خود، معنی و جان تازه‌ای به مقاومت زنانه می‌بخشد. در این روایت، آزادی به مثابه‌ی خودِ «زیستن» تعریف می‌شود؛ عملی روزمره که در کوچک‌ترین انتخاب‌های فردی تجلی می‌یابد: «نه» گفتن، نوشتن و نپذیرفتن روایت‌های تحمیلی، چه مذهبی، چه فرهنگی. این همان نقطه‌ی عطفی است که در آن، زن به مثابه‌ی سوژه‌ای آگاه، معنای «بودن» را بازتعریف می‌کند و با هر کنش، در برابر نظم مسلط می‌ایستد.

ترانه علیدوستی در این مستند، تجسم زنده‌ی این بازتعریف است. او انسانی را به تصویر می‌کشد که در میانه‌ی ترس و اراده، قدرت و آسیب‌پذیری، آزادی را انتخاب کرده است. و این همان چیزی که فمینیسم بر آن پای می‌فشارد.

ایران و افغانستان؛ دو بستر متفاوت فرهنگی
زنان ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷، در ساختاری زیسته‌اند که دین، سیاست و مردسالاری را به شکلی جدایی‌ناپذیر در هم تنیده است. نظام حاکم کوشید هویت زن را در چارچوب خوانش رسمی از مذهب و منطق اطاعت تعریف کند، اما زنان با کنش‌های پراکنده و در عین حال ادامه‌دار، این تعریف تحمیلی را به چالش کشیدند. آن‌ها در عرصه‌هایی چون آموزش، هنر و زندگی روزمره، بی‌وقفه، مفهوم «زن» را بازسازی کردند؛ زنی که حق اندیشیدن، زیستن و تصمیم‌گیری برای خویشتن را به رسمیت می‌شناسد.

جنبش «چهارشنبه‌های سفید» نقطه‌ی عطفی در این مسیر بود؛ حرکتی مدنی که فراتر از پوشش و حجاب اجباری، به پرسشی بنیادین پرداخت: آیا زن بر بدن خود اختیار دارد؟ زنان با به سر کردن روسری سفید و برداشتن حجاب در انظار عمومی، بدن خود را به میدان مقاومت بدل کردند. این جنبش، یکی از مهم‌ترین حرکت‌های زنانه‌ در ایران، سرآغاز گفت‌وگویی تازه بود.

این تجربه و آگاهی انباشته‌شده، سرانجام در خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی» به اوج خود رسید. این بار، همان زنان با جمعیتی بسیار گسترده‌تر به میدان آمدند و تجربه‌ی آموخته‌ی خود را به نمایشی شکوهمند از مقاومت در برابر زورگویی و سرکوب بدل کردند. این جنبش، نه فقط حجاب، که کلیت ساختار استبدادی را هدف گرفت. در برابر این مقاومت فراگیر، حکومت اگرچه در کلام عقب ننشست، اما در عمل ناچار به عقب‌نشینی در فضای عمومی شد و این مقاومت، واقعیتی نوین را بر جامعه‌ی ایران تحمیل کرد.

قدرت مستقر پس از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران، بدن زن را به «میدان نبرد» و «قلمرو بنیادین حاکمیت مطلقه» خود بدل کرده‌اند، اما در این جنبش، زنان همین بدنِ تحت سلطه را به سلاح رزم علیه رژیم سلطه بدل ساختند و با آن در قلمروزدایی از حاکمیت مطلقه پرداختند. زنان با بدن خود، حاکمیت مطلقه را به چالش کشیده‌اند و به زانو درآورده‌اند. گفت‌وگوی اخیر ترانه علیدوستی شاهد زنده بر ریشه‌داری و فراگیری این جنبش است که آگاهانه و شجاعانه به مبارزه‌ی خود ادامه می‌دهد. هنوز چهره‌هایی هست که به جنبش زنان در ایران رنگ تازه می‌بخشند.

در تاریخ افغانستان اما، زنان همیشه از مدار حیات اجتماعی به بیرون پرتاب شده‌اند. هر دگرگونی سیاسی، به‌ویژه با بازگشت طالبان، برای زنان به معنای حذف کامل از عرصه‌ی عمومی و بازگشت به نقطه‌ صفر بوده است. در جامعه‌ای که آموزش دختران ممنوع و حضور اجتماعی‌شان جرم تلقی می‌شود، حق اندیشیدن و حق سخن گفتن به خودی خود کنشی سیاسی از نوع انقلابی است.

جنبش‌های خیابانی زنان افغانستان پس از تسلط دوباره‌ی طالبان، هرچند بی‌نهایت شجاعانه، در عمل با شکست‌های دردناکی روبه‌رو شد. شمار اندک شرکت‌کنندگان، عدم همراهی مردان و در مقابل، شدت سرکوب؛ از شکنجه و زندان تا تجاوز و تکفیر، این حرکت‌ها را پیش از آنکه به جنبشی فراگیر بدل شوند، در نطفه خفه کرد.

این تفاوت در سرنوشت، ریشه در بافت فرهنگی دو جامعه دارد. در ایران، زنان در دل جامعه‌ای شهری‌تر، با اشکال مدرن‌تری از کنترل دولتی و اجتماعی مواجه‌اند. در عین حال، مردان جامعه‌ی ایرانی در مطالبه‌ی زنان، با آنان هم‌صدا و هم‌پا به میدان آمدند. در افغانستان اما، حذف زن شکلی بنیادین، فیزیکی و مطلق دارد که نه‌تنها از سوی حاکمیت، بلکه از درون ساختارهای سنتی خانواده نیز با شدتی مضاعف اعمال می‌شود. سرکوب خشونت‌بار حکومتی و مهم‌تر از آن، فقدان زیرساخت‌های مدنی نشان می‌دهد که چرا شکل‌گیری یک جنبش گسترده در افغانستان، دست‌کم در آینده‌ی نزدیک، ممکن به نظر نمی‌رسد.

زن افغانستان امروز برای بقای فیزیکی و فرهنگی خود در برابر حذف مطلق می‌جنگد. از این‌رو، هر شکل از کنش زنانه معنایی عمیقاً سیاسی می‌یابد. جنبش زیرزمینی زنان افغانستان که در قالب صنف‌های درس مخفیانه و فعالیت در فضای شبکه‌های مجازی به حیات خود ادامه می‌دهد، شکلی از فمینیسم برای بقا است؛ جنبشی که نه به نظریه‌های جامعه‌شناسی، بلکه به غریزه‌ی انسانی برای ماندن متکی شده است.

اما فمینیسم در ایران به تدریج از میدان‌های فردی و فرهنگی به ساحت سیاست عمومی راه یافته است. از «چهارشنبه‌های سفید» تا خیزش «زن، زندگی، آزادی»، زن ایرانی مسیر طولانی آگاهی‌بخشی و تبدیل رنج، تجربه و دانش فردی به کنش جمعی را آمده است.

در یک کلام، مبارزه‌ی زن ایرانی، مبارزه‌ای است برای «تغییر» ساختارهای موجود و بازپس‌گیری عرصه‌ی عمومی؛ حال آنکه مبارزه‌ی زن افغانستانی، نبردی است برای «حفظ» نفس امکانِ بودن و زنده نگاه داشتن امید در زیر سایه‌ی حذف تمام‌عیار. این تفاوتِ بنیادین، محصول بسترهای تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسیِ به غایت متفاوت است. مقاومت، در هر دو سوی این طیف، ادامه دارد؛ اما اشکال، اهداف و هزینه‌های آن، داستان دو تفاوت را روایت می‌کند. با این حال، یک عنصر مشترک در هر دو، مقاومت زنان است. در هر دو کشور، مسأله‌ی زنان سوژه‌ی اصلی مبارزه و رهایی به شمار می‌آیند. به رغم مسأله‌ی واحد (سرکوب زنان)، اما دو مسیر متفاوت در حال طی شدن است. هر کدام برای دیگری آیینه‌ی عبرت و مایه‌ی امید است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: