زینب؛ روایتی از نامزدی اجباری تا فرجام تلخ عاشقی

روایت‌های عصر ظلمت (۶۷)
نویسنده: فرزانه پناهی

زینب در خانواده‌یی چشم گشود که در آن، دختر را بیشتر زینت خانه می‌دانستند تا انسان صاحب اراده و اندیشه. پدری نامهربان و سلطه‌گر، و مادری خاموش و خسته و برادران غیرتی، فضایی را در خانه حاکم کرده بودند که انتخاب در آن جایی نداشت. زینب از همان کودکی آموخت که خواستن بی‌فایده است و داشتن صدا، راهی است به سوی دردسر.

از همان خردسالی، او را به نام پسرعمه‌اش کردند؛ سنتی نانوشته اما الزام‌آور. این نامزدی اجباری سالیان سال سایه‌یی سنگین بر زندگی زینب انداخت؛ بی‌آنکه کوچک‌ترین علاقه‌یی در دلش نسبت به پسر عمه‌اش جوانه بزند. اما زینب، در سکوتی که بر زندگی‌اش حکم می‌راند، دل باخت. دل، منطق نمی‌فهمد!

در صنف یازدهم مکتب، زمانی که تن و جانش تازه از پیله‌ی کودکی بیرون آمده بود، با پسری آشنا شد. ظاهری آراسته و رفتاری ملایم داشت. زینب نمی‌دانست که پشت آن چهره‌ی دلفریب، اعتیادی ویرانگر و خشمی پنهان حفته‌اند. او شیفته‌ی تصویر آرمانی خود در ذهن آن پسر شد؛ شیفته‌ی آنچه همیشه آرزویش را داشت.

اما جامعه‌یی که زینب در آن نفس می‌کشید، عشق را برای دختران، گناهی نابخشودنی می‌دانست؛ به‌ویژه اگر پیش از ازدواج اتفاق می‌افتاد. در فرهنگی که زن را از تجربه‌ی احساس، شناخت و حتا سوال‌پرسیدن محروم می‌کند، رابطه‌ی عاطفی پیش از ازدواج، ننگی بزرگ است. دختر حق شناخت ندارد؛ حق تجربه ندارد. اگر جرأت کند و چیزی خارج از چارچوب مقرر بخواهد، بی‌حیا شمرده می‌شود.

رابطه‌ی زینب، پنهانی ماند؛ در خفا، خاموش، بی‌حق رسمیت. احساسی که در تاریکی رشد کند، بیشتر به خیال می‌ماند تا فهم و شناخت؛ و زینب هم، از فرصت شناختن محروم ماند.

وقتی خانواده بوی تغییر حس کردند از ترس فاش شدن آن، تصمیم گرفتن هرچه زودتر او را با پسرعمه‌اش نکاح کند. کسی که از کودکی در کنارش بود، اما او را شریک زندگی‌اش نمی‌پذیرفت. در هر صورت مخالفت زینب هرگز به حساب نیامد.

زینب نتوانست تمکین کند. هم از سر دلدادگی و هم به خاطر ناتوانی‌اش در پذیرفتن سرنوشتی از‌پیش‌تعیین شده، گریخت؛ نه فقط از خانه، که از قفسی که برایش ساخته بودند. به ظاهر پناه برد؛ برای عاشقانه‌زیستن، برای نجات خود.

وقتی رفت، پل‌های پشت‌سرش فرو ریختند. خانواده او را برای همیشه طرد کردند و در ازای این «آبرو‌ریزی»، پول هنگفتی از خانواده‌ی ظاهر گرفتند؛ معامله‌یی که زینب را در نگاه خانواده‌ی همسر، حقیرتر از پیش کرد. آن‌ها زینب را بیگانه می‌دانستند؛ کسی که به پای خودش آمده بود، بی دعوت و بی مراسم. خیلی زود چهره‌ی واقعی ظاهر برای زینب نمایان شد: مردی اسیر اعتیاد، با خشمی بی‌منطق. زینب اما ماند؛ چون دیگر پناهی نبود. حالا مادر شده بود.

سال‌ها گذشت. دو دختر داشت و سومین فرزند را باردار بود. در شکننده‌ترین وضعیت جسمی و روحی، درست همان روزی که برای زایمان به بیمارستان رفته بود، ظاهر بدون هیچ مقدمه و هشداری، او را طلاق داد. نوزاد پسر را با خود برد و زینب را، شکسته و تنها، رها کرد.

بعد از آن زینب بارها به‌ خانه‌ی ظاهر رفت و برای دیدار فرزندانش التماس کرد. دخترانش از پشت دروازه، گریه می‌کردند؛ اما مادرشوهر، دلش نلرزید. زینب، از پشت در بسته، بارها رانده شد. هر بار، با چشمانی اشک‌بار بازگشت؛ بی‌آنکه حتا یک‌بار، اجازه‌ی دیدن فرزندانش را پیدا کند.

و سپس، ناپدید شد. بی‌صدا، بی‌هیچ اثری. کسی نفهمید کجا رفت. آیا خودکشی کرد؟ آیا از غم و اندوه مرد؟ هیچ‌کس ندانست. محو شد، درست مانند آخرین نشانه‌های امیدش.

ظاهر هم رفت. اعتیاد، او را بلعید. خانه را رها کرد؛ و حالا، فرزندان زینب، بی‌مادر و بی‌پدر، با خاطره‌یی ناتمام بزرگ می‌شوند؛ با روایتی که هیچ‌گاه از زبان مادر، کامل نشد.

این داستان تنها روایت زندگی زینب نیست؛ روایت زندگی هزاران دختر این سرزمین است؛ سرزمینی که در آن، عشق قبل از ازدواج جرم است، شناخت بی‌حیایی است، و نامزدی نه فرصتی برای آشنایی و تفاهم، که عهدی لازم‌الاجرا و بی‌بازگشت است.

در افغانستان، نامزدی به جای آنکه مرحله‌یی برای شناخت و سنجش تفاهم باشد، معامله‌ی خانوادگی و توافقی فسخ‌ناپذیر است. در چنین فرهنگی، حتا اگر دختری از نامزدش بیزار باشد، باز هم مجبور به ازدواج با او است؛ چرا که «سرش نام گذاشته‌اند» و همین برای سلب آزادی و حق انتخاب او کافی است.

در پایان، آنچه تلخ‌تر از سرنوشت زینب است، سکوت و بی‌اعتنایی ماست. سکوت در برابر ساختاری که زنان را به جرم عاشق شدن، به جرم تصمیم گرفتن، به جرم انسان بودن مجازات می‌کند. اگر این سکوت ادامه یابد، زینب‌ها هم‌چنان در شفاخانه طلاق داده خواهند شد و نوزادها از آغوش مادران‌شان جدا.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: