روایتهای عصر ظلمت (۷۷)
بخش اول
نویسنده: ممتاز حسینی
کریم، پدر ستایش، در یک منطقهی دورافتادهی ولسوالی ناهور ولایت غزنی زندگی میکرد. او معیوب به دنیا آمده بود و با یک دست، با مشکلات زندگی مبارزه میکرد. وضعیت اقتصادیشان خوب نبود. کودکیاش به سختی گذشت. وقتی به سن بلوغ رسید تصمیم گرفت ازدواج کند. خانوادهاش هم با او موافقت کرد. برایش گفتند: «وقتی دختر مورد پسند خود را پیدا کردی برایت خواستگاری میکنیم.» او بعد از چند روز رضوانه را پیدا کرد. دیوانهوار عاشقش شد. رضوانه دختر بسیار زیبا و مؤدب بود. قد بلند، موهای خرمایی، چشمان بادامی و بینی باریکِ کشیده داشت. اکبر، پدر رضوانه، در اوایل موافق به ازدواج آنها نبود. او میگفت بچه معیوب است؛ اما زمانی که فهمید دخترش هم عاشق کریم است و هر دو همدیگر را دوست دارند، آن وقت بود که به احساسات دو طرف احترام گذاشت و موافقت کرد. خانوادهی کریم به خواستگاری رضوانه آمدند. گَله (طویانه) رضوانه زیاد نبود. تمام مصارف عروسیاش صد هزار افغانی، پول نقد بود. مراسم عروسی را آماده کردند و آن دو دلداده به هم رسیدند. پدر کریم بعد از دو ماه خانهی آنها را جدا کرد. آنها در یک خانهی کاهگلی زندگی ساده و صمیمانهای داشتند. رضوانه بعد از چند سال باردار شد؛ اما به دلیل فقر و بیکاری در آنجا زندگی نتوانستند و به ایران مهاجر شدند. کریم در ایران هم کار سنگین نمیتوانست. به همین خاطر در مرغداری کار میکرد. تمام روز، در سر کار، فکرش پیش رضوانه بود. همیشه در پایان روز مقداری غذای مغذی برای رضوانه میآورد تا او هنگام ولادت دچار مشکلات و کمخونی نشود.
سرانجام در یکی از شبهای مهتابی و پر زرق و برق، ستایش چشم به جهان گشود. پدرش که انتظار فرزند را داشت، چشمانش از خوشحالی برق میزد. او بعد از به دنیا آمدن ستایش، برای محافظت از او و مادرش، مدتی را مرخصی گرفت. از اینکه او مرد با درک و فهم بود، با همان یک دست، تمام کارهای خانه را انجام میداد؛ خرج میآورد، غذا میپخت و خانه را مرتب میکرد. صحتمندی و تندرستی رضوانه و ستایش برایش بسیار مهم بود. زمانی که وضعیت رضوانه بهتر شد، او دوباره سر کار برگشت. همیشه هنگام برگشتن به خانه، خرج شب، از راه خود گرفته میآورد و رضوانه آن را میپخت و آماده میکرد. آنها به حدی زوج صمیمی بودند که همه آفرین میگفتند. زمانی که ستایش پنجساله شد، پدرش همهروزه بعد از ختم کار دستان او را گرفته با خود میبرد و بیرون گردش میکردند. انگار تمام خستگیهای روزانهی کریم از وجودش دور میشد و ستایش هم، چنان خوشحال میشد که گویا بال درآورده است.
نزدیک به عید رمضان بود. ستایش اندکی احساس سرما خوردگی میکرد. پدر و مادرش تصمیم گرفتند که برای ستایش لباس گرم بخرند. سلیقهی ستایش را پدرش به اندازهی مادرش نمیدانست. به همین خاطر صدیقه زن محمد، همسایهیشان، گفت: «هر دویتان برای خرید بروید. من تا آمدن شما از ستایش مراقبت میکنم.» هر دو ستایش را پیش زن همسایه گذاشتند و رفتند. وقتی به بازار رسیدند، برای ستایش دو جوره لباس زیبا گرفتند. برای خودشان هم یک جوره لباس به سلیقهی همدیگر انتخاب کردند. خرید انجام شد و آنها با خوشحالی به سوی خانه روانه شدند و سوار موتر گردیدند. هنوز چند کیلومتر نرفته بودند که ناگهان موتری با سرعت از روبهرو به آنها تصادم کرد. در همان لحظه، پدر و مادر ستایش یکجا جان باختند.
ستایش آمدن پدر و مادرش را لحظهشماری میکرد. اما بیخبر از آن بود که موتر آنها تصادم کرده بود. بعد از چند ساعت از تلفن پدرِ ستایش به محمد زنگ آمد. قضیه را صحبت کرد و گفت که جسدهای آنها به سردخانه منتقل شده، اقاربشان را باخبر کنید. محمد پنهانی قضیه را به خانمش شرح داد و تأکید کرد که ستایش در اینجا باشد، اما فعلاً از مرگ پدر و مادرش با خبر نشود. از اینکه آنها اقارب نزدیک نداشتند، محمد خودش با عجله رفت. وقتی آنجا رسید، مستقیم به سردخانه رفت. دید دو جسد پهلوی هم قرار دارند. محمد با دستان لرزان پارچه را از روی جسدها برداشت. دید که پدر و مادر ستایش است.
ستایش زمانی از مرگ والدینش با خبر شد که مراسم تدفین آنها برگزار شده بود. او چنان مظلومانه گریه می کرد که دل سنگ را میسوزاند: با صدای بلند، داد میزد. گاهی پدر میگفت و گاهی مادر، و لحظهای هم از هوش میرفت.
بعد از مرگ پدر و مادر، زندگی تلخ و تاریک ستایش شروع شد. او تنها فرزند خانوادهاش بود. دیگر خواهر و برادر نداشت. دوست و فامیل نزدیک هم نداشت. آن زمان هیچ امکاناتی هم وجود نداشت تا خانوادهی پدر یا مادرش را در افغانستان زودتر با خبر میکرد.
ستایشی که یک لحظه دست نوازش پدر و مادرش از سرش دور نبود، در یک چشم بههمزدن هر دو را از دست داد. طاقت و تحمل دو مصیبت بزرگ همزمان از توان ستایش خارج بود. دوست و آشنای نزدیک نداشت؛ به غیر از نرگس خالهاش که او هم دور از آنجا زندگی میکرد. خانهی سلطان، کاکایش هم در افغانستان بود. مدتی یک ماه در خانهی محمد ماند تا اینکه خالهاش نرگس آمد او را به خانهی خودش برد. ستایش بعد از مرگ پدر و مادرش همیشه خسته، رنجور و افسرده بود. نرگس از ستایش دو سال مراقبت و محافظت کرد. ستایش زیاد مشتاق درس خواندن بود. نرگس او را به مکتب شامل کرد. مواد درسی او را آماده میکرد، برایش غذاهای مورد علاقهاش را میپخت و لباسش را اتو میزد.
تا اینکه کاکایش سلطان با فامیلاش، به صورت قاچاق، از افغانستان به ایران آمد. نادر قاچاقبر سلطان بود. وقتی آنها را به ایران رساند و از آنها پول خواست، سلطان پول نداشت. از اینکه تعداد اعضای خانهاش زیاد بود، باید پول زیاد میپرداخت. به همین خاطر سلطان برای نادر گفت: «برایم زمان بدهید، تا من پول آماده کنم.» نادر هم از اینکه از آشنایان سلطان بود، حرف سلطان را قبول کرد. سلطان به هر دری که زد پول پیدا نتوانست. مدتی گذشت که سر و کلهی نادر پیدا شد. وقتی از سلطان پول طلب کرد، سلطان درمانده، به او گفت من پول ندارم، ستایش را به تو میدهم. اما یک شرط دارم که فعلا او کوچک است باید چند سالی را صبر کنی. نادر هم که زن نداشت، فورا قبول کرد. سلطان با هزار نیرنگ ستایش را از پیش نرگس به خانهی خودش برد. بعد از آن زمان دیگر اختیار و سرپرستی ستایش به دوش او افتاد. زن سلطان رفتار درست با ستایش نداشت. ستایش با مشکلات زیاد، مدت سه سال را در خانهی کاکایش سپری کرد. او هم مثل مادرش زیبا و خوشقیافه بود. چشمان سیاه گرد، مویهای خرمایی و چهرهی سفید داشت. زیاد مشتاق علم و دانش بود. اما زندگی، آنطور که او آرزو داشت نچرخید.
ستایش قربانی روزگار و شرایط زندگی کاکایش سلطان شد. در حالی که هنوز دوازده ساله بود، سواد خوبی داشت. کتاب میخواند و مینوشت؛ حتا دستخطتش بسیار زیبا بود. به همین خاطر، همهی همسنوسالان و همصنفانش از او سرخط میگرفتند. ستایش هدف و آرزوی بلندی داشت. اما سلطان کاکایش همه را از او گرفت. به جای اینکه حمایت و تشویقش کند، او را فروخت و به جای پول قاچاقاش داد.
ستایش هنوز کوچک بود و چیزی در مورد زندگی مشترک نمیدانست. فقط اسم نادر برایش نفرت برانگیز بود. وقتی فهمید قرار است دستش به دست او داده شود، خود را به دامن کاکایش انداخت و گریه و زاری کرد؛ اما سلطان کاکایش به حرفهای او گوش نکرد و دست او را به دست نادر داد.
از همینجا سرنوشت تلخی برای ستایش رقم خورد؛ سرنوشتی که هیچ دختری سزاوار آن نبود.
ادامه دارد…!
پینوشت: عکس از انترنت









