روایتهای عصر ظلمت (۴۳)
نویسنده: زهرا حسینی
چند روز از ازدواج عطیه گذشته بود که پیام کوتاهی از او دریافت کردم. صدایش گرفته بود و در آن لحظه نمیدانستم که این پیام آخرین نشانی از او خواهد بود. عطیه دوست دورهی دانشگاه من بود. هردویمان در رشتهی اقتصاد تجارتی در یکی از دانشگاههای خصوصی در شمال افغانستان درس میخواندیم. من هیچوقت چهرهیی پر از ناامیدی و خشم در عطیه ندیده بودم. تقریباً همهی دانشجویان شبانه، که ما را میشناختند، عطیه را دوست داشتند. او سرشار از شور و شوق بود و من نیز در کنار او حس و حالی خوبی داشتم.
عطیه تقریباً یک سال بعد از دورهی حاکمیت طالبان با پسری به اسم فرهاد که گویا با هم در یک بانک کار میکردند نامزد شد. گهگاهی عطیه را میدیدم، ولی عطیه دیگر مانند سابق نبود. خیلی آرام شده بود و میشد معصومیت را در چهرهاش دید. گهگاهی میپرسیدم عطیه حالت چطور است؟ در جواب میگفت: هی خوبم، میگذرد. کلماتی که برایم مینوشت معنای خاصی داشتند، ولی من میتوانستم از کلماتی که بین من و عطیه رد و بدل میشد بفهمم که هیچچیزی برای عطیه خوب نیست. هیچوقت شکایت نکرد و من نگران بودم، چون این همه تغییر برای من قابل درک نبود. من و عطیه که کل روزهای دانشگاه را با هم سپری کرده بودیم، با هم درد دل میکردیم و اوقات بیکاری دانشگاه به کافهیی که نزدیک دانشگاه بود میرفتیم و ساعتها آنجا مینشستیم و قصه میکردیم. هیچچیز میان ما پنهان نبود. او خواهر نداشت و ما مانند خواهر برای هم بودیم. عطیه بعد از نامزد شدنش، غمهای زیادی در وجودش رخنه کرده بود که از سر باز زدن آن عاجز و ناتوان بود. من و عطیه که همواره همدیگر را میدیدیم و ملاقات دوستانه داشتیم به کلی تغییر کرد و هر بار میخواستیم ببینیم، بهانههایی میآورد.
اوایل سرطان ۱۴۰۳، عطیه را در حال خرید لباس در یکی از مارکیتهای لباسفروشی دیدم. وقتی مرا دید، چشمهایش پر از اشک شد. دستانم را محکم گرفت و مرا طوری بغل کرد که احساس میکردم باری سنگین بر دوش دارد. وقتی مرا در آغوش گرفت، صدای تپشهای قلبش را میشنیدم. انگار قلبش از سینهاش بیرون کشیده شده است و من با چشمان باز قلبش را میبینم، لمس میکنم و احساس میکنم. تلاش کردم مرهمی برایش باشم و بگویم که ازدواج میکند، سرو سامان میگیرد، چون در جامعهیی مانند افغانستان اگر ازدواج کنی یعنی نصف دینت کامل شده است.
عطیه به تاریخ ۱۱ سرطان مرا به عروسیاش دعوت کرد. عروسی دوستم بود. با تمام اشتیاق آماده شدم و همراه مادرم به عروسیاش رفتیم. قبل از اینکه عطیه را به جایی که عروس و داماد میایستند بیاورند، به دیدنش به خانهی عروس رفتم. او خواهری نداشت و تنها برادرش بعد از آمدن طالبان به یکی از کشورهای همسایه مهاجرت کرده بود و من میخواستم حداقل جای نداشتن خواهری را برای او پر کنم. آن شب عروسی، در خانهی عروس، آخرین دیدار من و عطیه بود و آخرین عکسهای یادگاریمان را گرفتیم. چند روز بعد از عروسیاش عطیه برای من در اینستاگرامم پیام گذاشت که برایش در ناحیهی هشتم مزار شریف مشکلی پیش آمده است و اگر میتوانم برایش کاری کنم. متأسفانه من آن روز دسترسی به اینترنت نداشتم. فردای آن روز وقتی اینترنت فعال کردم و وقتی فکر کردم برایم عجیب بود که چطور امکان دارد، فقط چند روز بعد از عروسی برایش مشکل پیش آمده باشد؟ دست و پایم میلرزید، صدایم قفل شده بود و چشمهایم پر از اشک شده بود. به شمارهیی که از عطیه داشتم تماس گرفتم، خاموش بود. به واتساپش پیام گذاشتم، آنلاین نبود. تمام آن روز به هر کسی که میشناختم پیام گذاشتم تا بتوانم با عطیه صحبت کنم، ولی او دیگر کاملاً گم شد.
بعدها با پرسوجوی زیاد فهمیدم عطیه و پدرش در زندان طالبان است. شوهرش علیه او شکایت کرده است و او را به ناحیهی هشتم برده بودند. پدرش را نیز دستگیر کرده بودند و با عطیه در زندان بود. چند روز بعد از آن، شوهرش رضایت داد و با بردن بزرگان قریه و اقوام عطیه را از زندان آزاد کردند، به شرط اینکه زندان خانگی باشد. عطیه زندان خانگی بود و هیچکسی از حال او خبر نداشت. از بعضی آشنایان و دوستانش دریافتم که عطیه دسترسی به هیچچیزی را ندارد و در گوشهی خانهی همسرش زندانی است. تا اینکه یک ماه قبل، خبر ناگوار فوت عطیه را توسط یکی از اقاربشان شنیدم. گوشی از دستم افتاد و اصلاً باورم نمیشد که به یکباره زندگی برای عطیه اینگونه رقم خورده باشد. اما حقیقت داشت؛ عطیه دیگر زنده نبود. جلو اشکهایم را گرفته نمیتوانستم. باورش برای من که کل دورهی دانشگاه را با هم بودیم و تقریباً روزهای بیکاریمان را با هم سپری کرده بودیم، قبول کردن این که عطیه دوستم دیگر زنده نبود، دشوار بود. شک و تردیدهای زیادی دربارهی مرگ عطیه وجود دارد. بعد از گذاشتن عکسش در صفحهی مجازیام، عدهیی زیادی آمدند و پیام دادند که عطیه را بعد از عروسیاش دیگر ندیدهاند، حتا آنانی که رفتوآمد فامیلی داشتند یا در منطقهیشان زندگی میکردند. عدهیی برایم گفتند عطیه سر زایمان، که دوگانگی باردار بوده است، فوت کرده است. عدهیی دیگر گفتند که عطیه چند روز بعد از ولادت دخترانش در خانه بوده است و بعد از آن به شفاخانهی ملکی انتقال داده شده و بعد از عمل جراحی فوت کرده است.
تنها قضیه این نیست، هنوز سر مرگ عطیه شک و تردیدهایی وجود دارد که خانوادهاش از گفتن حقیقت ابا کردند و حاضر نشدند تا در این مورد صحبت کنند. عطیه برای همیشه رفت و دوگانگیهایش تنها یادگار او است که در این دنیا مانده است، در دنیایی که زن هیچ ارزش و بهایی ندارد.