روایتهای عصر ظلمت (۴۰)
نویسنده: زهرا حسینی
آنچه در زیر میخوانید، روایت سفر دشوار فاطمه محمدی به پاکستان است. خانم محمدی سیوچهارساله است و از رشتهی اقتصاد دانشگاه کابل فارغالتحصیل شده است. در حکومت پیشین، با مؤسسات خارجی کار کرده و در کنار آن، مادر دو دختر بهنامهای زهرا و الهه است. زهرا سیزده ساله و الهه یازده ساله است.
حوالی ساعت چهار بعد از ظهر، من و دو دختر خردسالم از کابل بهسوی قندهار حرکت کردیم. سفر طولانی و طاقتفرسا بود؛ اما برای نجات از کابوسی که در افغانستان بیداد میکرد، مجبور بودیم خانه و کشور را ترک کنیم. حدود ساعت ده شب به شهر قلات رسیدیم. در خواب بودیم که ناگهان نور چراغدستی در چشمانم افتاد و مرا از خواب بیدار کرد. با ترس و لرز چشمانم را باز کردم و دیدم که دو طالب مسلح داخل موتر ایستادهاند. یکی از آنها با صدای خشن از من تذکره خواست. من زبان آنها را نمیفهمیدم و یکی از مسافران آن را برایم ترجمه کرد. تذکرهام را نشان دادم. طالب لحظهیی به آن خیره شد، سپس چراغ را به صورتم انداخت و دقیق به من نگاه کرد. دستانم از ترس میلرزید و دخترانم محکم به من چسبیده بودند. او سپس کلاهپشتیام را که آب و نان داخلش بود، تلاشی کرد و حتا دخترانم را هم بیرحمانه بازرسی کرد.
در این لحظه، مسافران دیگر اعتراض کردند. صدای مردی بلند شد: «این زن است، همراهش دختران خردسال دارد. چرا اذیتش میکنید؟ آیا مسلمان نیستید؟ چرا چراغ را در صورتش میگیرید؟» اما طالب، بدون اینکه به اعتراضها توجه کند، تفنگش را بالا برد و با صدای خشن، دستور سکوت داد. سپس تلفن و تذکرهام را گرفته از موتر بیرون شد. دلم مانند طوفان به تپش افتاده بود و ترسیده بودم که حالا چه خواهد شد. حدود نیمساعت در بیرون مشغول بررسی موبایل من بود و با کسی تماس میگرفت. هیچکس جرأت حرف زدن نداشت. من و دخترانم دستان یکدیگر را محکم گرفته بودیم و از ترس میلرزیدیم.
بعد از مدتی، شاگرد راننده، تذکره و تلفنم را به من برگرداند و ما دوباره به راه افتادیم. وقتی به قندهار رسیدیم، از موتر پیاده شدیم. در آنجا با زنی سالخورده و فرزند کوچکش که از جاغوری آمده بودند، آشنا شدم و با هم به یک هتل رفتیم تا شب را بگذرانیم.
هنوز ده دقیقه از ورود ما به هوتل نگذشته بود که در کوبیده شد. وقتی در را باز کردم، یک طالب با چپن سفید و شش مرد مسلح دیگر آنجا ایستاده بودند. با التماس و نگرانی گفتم: «لطفاً داخل اتاق نیایید، دخترکم میترسد؛ اما آنها بدون توجه به التماسهایم، شروع به سوالپیچ کردن من کردند. نام، نام پدر و مشخصاتم را یادداشت کردند. سپس یکی از آنها با لحن تندی پرسید: «مردکهات کجاست؟» گفتم: «پاکستان اس. دیسک کمر دارد و قرار است عملیات شود. ما پیش او میرویم.» پیشانیاش را ترش کرد و با لحنی وحشتناک گفت: «تو یک سیاهسر هستی. زیاد همراه ما جنجال نکن. شوهرت در پاکستان چه میکند؟ استخبارات است؟ پولیس بوده؟» گفتم نه، او کارمند بخش مالی ولایت بود.
سپس از من پرسیدند: «تو چه کاره بودی؟» گفتم: «معلم بودم.» باز هم باور نکردند و با تمسخر گفتند: «چرا بدون شوهرت سفر کردی؟ امارت به تو اجازه نداده.» گفتم: «پیش از سفر، از شوهرم اجازه گرفتهام.» طالب خندید و گفت: «در زمان جمهوریت که شما زنها هیچوقت از شوهرتان اجازه نمیگرفتید!»
یکی از همان طالبها صورتش را به طرفم برگرداند و گفت: « تو به پاکستان میروی تا علیه امارت حرف بزنی، نه؟ شما زنها فقط برای بدنام کردن نظام از کشور خارج میشوید.» من در حالی که تلاش میکردم آرام بمانم، پاسخ دادم: «فقط برای درمان شوهرم میروم.» اما آنها بیتفاوت به توضیحاتم، گفتند که اجازهی سفر ندارم و باید در هتل تحت نظر باشم. صبح روز بعد، یکی از کارکنان هتل به من گفت که نباید از اتاق خارج شوم، چون طالبان تمام هتل را محاصره کردهاند.
ما پول کافی نداشتیم و نانی که در کلاهپشتیام بود هم نمانده بود. بیرون رفتم و از آنها پرسیدم که تکلیفمان چه میشود، پاسخی ندادند. کارکنان هتل گفتند که آمر حوزهی دهم قندهار اجازهی خروج به ما نمیدهد.
چندینبار خواستم با طالبان صحبت کنم، اما هربار با بیاعتنایی آنها روبهرو میشدم. بالاخره تصمیم گرفتم مقاومت کنم و گفتم که میخواهم مستقیم با آمر حوزه صحبت کنم. آمر آمد، اما حتا به من نگاه نکرد و پشتش را به من کرد و گفت: « شما زنها این نظام را بدنام کردید. به رسانهها علیه ما حرف زدید. اجازه ندارید سفر کنید مگر اینکه شوهرتان بیاید.» با اندوهی که در دلم سنگینی میکرد، آرام و شمرده شمرده گفتم: «شوهرم مریض است. نمیتواند بیاید. اگر حرفی دارید، با او تلفنی صحبت کنید.»
ساعتها گذشت و بالاخره یکی از کارکنان هتل آمد و گفت که اجازه داریم بهسمت مرز برویم. وقتی بیرون رفتم، دیدم یک تاکسی آماده است و وسایلمان در آن قرار داده شده است. از کارکنان هتل پرسیدم: «این موتر مطمئنی است؟» گفتند: «بله. شوهرت همه چیز را حل کرده، زودتر حرکت کن.»
در نهایت، شوهرم با پرداخت سهصدهزار کلدار، من و دخترانم را از چنگ طالبان نجات داد. آنها که ادعای اسلامیت اصیل را دارند، نه از گرفتن رشوه احساس شرم میکنند و نه از آزار و اذیت زنان دست برمیدارند.