گزارشگر: محیا امید
با بازگشت طالبان به قدرت، فرصتهای کاری برای مردان و زنان به شدت محدود شده و فشار اقتصادی بر خانوادههای کمدرآمد هر روز افزایش مییابد. در چنین شرایطی، برخی خانوادهها به تصمیمهایی دست میزنند که نه از روی انتخاب، بلکه از سر اجبار و برای زندهماندن است.
فریده (نام مستعار)، زن ۳۴ ساله و باشندهی اصلی ولسوالی کرخ ولایت هرات است که اکنون در مرکز شهر زندگی میکند. او چهار دختر (چهار الی سیزده ساله) دارد و همسرش معتاد است. فریده میگوید شوهرش در یک نانوایی کار میکند، اما درآمد ناچیز او به گفته خودش «تنها صرف مصرف مواد مخدر» میشود.
فریده مدتی در یک خانه پاککاری و رختشویی میکرد، اما سال گذشته با رفتن آن خانواده از کشور، دوباره بیکار شد. به گفتهی خودش، فشار فقر و گرسنگی آنقدر سنگین بود که در نهایت ناچار شد نوزاد پسرش را بفروشد.
او میگوید: «با چهار دختر قدونیمقد به نان خشک مانده بودیم، خیلی وقتها حتی همان هم نبود. پارسال که حامله شدم، غم گرفته بود مرا که شکم یک بچهی دیگر را چطور سیر کنم و چگونه او را زنده نگه دارم.»
فریده توضیح میدهد که هنگام ولادت شنیده بود خانوادهای دنبال نوزاد پسر میگردند: «شمارهیشان را گرفتم و یک روز زنگ زدم. آمدند و بچه را دیدند. به ۱۸هزار توافق کردیم.»
او میگوید شوهرش نیز مخالفتی نکرده و با فروش فرزندشان موافقت کرد. فریده آن لحظه را با اندوه به یاد میآورد، اما میگوید مجبور بود؛ ناچاری بر او سنگینی میکرد و راه دیگری نداشت.
اکنون، یک سال پس از آن رویداد، فریده بار دیگر صاحب نوزاد پسر شده است؛ اما شرایط زندگی او نهتنها بهبود نیافته بلکه دشوارتر نیز شده است. او میگوید، نبود درآمد ثابت و افزایش هزینههای زندگی او را بار دیگر در مواجهه با تصمیمی دردناک قرار داده است.
به گفتهی خودش، او قصد دارد نوزاد تازهمتولدشدهاش را به مبلغ ۲۵ هزار افغانی به خانوادهای دیگر واگذار کند.
فریده با صدایی آمیخته به اندوه میگوید: «اگر راه دیگری داشتم، اگر شوهرم معتاد نمیبود و میتوانست کار درست داشته باشد، یا اگر خودم امکان کار کردن داشتم، هرگز مجبور نمیشدم برای زنده ماندن خانوادهام چنین تصمیمی بگیرم.»
همسایگان و نزدیکان میگویند چنین تصمیمهایی در شرایط کنونی افغانستان، بهویژه برای زنان سرپرست خانواده، چندان نادر نیست و فقر و محدودیتهای اجتماعی بسیاری را وادار به اقدامات اجتنابناپذیر میکند.
حبیبه، یکی از نزدیکان فریده، میگوید: «وضعیت اقتصادی هیچکدامی از ما تعریفی ندارد که بتوانیم به فریده کمک کنیم. از ما خواسته که در پیدا کردن خریدار برای بچهاش کمک کنیم، به امید اینکه هم بچه زندگی خوبی داشته باشد و هم دخترهایش بتوانند نانی برای خوردن داشته باشند.»
فریده با لحنی پر از اضطراب میگوید: «تا دخترها بزرگ شوند و بتوانند سروسامان بگیرند، دلم جمع میشود. دیگر خودم میتوانم روی سنگ هم بخوابم.»
زندگی فریده نمونهای است از فشار و ناچاری بسیاری از زنان سرپرست خانواده در افغانستان که با محدودیتهای کاری، فقر و افزایش هزینههای زندگی دستوپنجه نرم میکنند. تصمیمهای دردناک مانند فروش کودکان، هرچند برای زنده ماندن گرفته میشوند، پیامدهای انسانی و اجتماعی گستردهای دارند و نشاندهندهی عمق بحران اقتصادی و اجتماعی در کشور هستند؛ بحرانی که بسیاری را به انتخابهای اجتنابناپذیر وادار میکند.
پینوشت: عکس از انترنت









