فقر چگونه بازتولید می‌شود؟ نگاهی به نقش مردسالاری در حذف زن و تداوم فلاکت

نویسنده: فرزانه پناهی

فقر در جوامع سنتی، پدیده‌یی فراتر از نداشتن منابع مادی است. در این جوامع، فقر هم‌چون ساختاری پیچیده، ریشه در تار و پود روابط نابرابر قدرت، سنت‌های بازدارنده‌ی آزادی و نظام‌های حذف‌کننده و کنترل‌گر دارد. در قلب این ساختار ظالمانه، مردسالاری جای گرفته است؛ نظامی که با سلب قدرت، استقلال و حق تصمیم‌گیری از زنان، با محروم کردن نیمی از جامعه از حقوق اولیه‌ی انسانی، زمینه را برای بازتولید چرخه‌ی فقر، خشونت و نابرابری فراهم می‌کند.

در اکثر خانواده‌های سنتی، به‌ویژه در بستر جوامع فقرزده‌یی چون افغانستان فرزندآوری اغلب از سر عادت و بدون برنامه‌ریزی آگاهانه یا درک مسئولیت‌های آن صورت می‌گیرد. کودکان به دنیا می‌آیند تا نقش‌هایی از پیش تعیین‌شده‌یی را ایفا کنند. والدین، بدون توجه به ظرفیت مالی، عاطفی و فکری خود، صاحب فرزند می‌شوند؛ به امید گشودن گرهی از فقر، رهایی از تنهایی، یا حتا جبران عقده‌های بی‌پاسخ‌مانده‌ی نسل خود. در این قرارداد نانوشته، فرزند از همان آغاز حامل دَینی است که هیچ‌گاه آن را نپذیرفته‌اند. از لحظه‌یی که غذا در دهانش می‌گذارند، سرپناهی برایش مهیا می‌کنند یا او را راهی مدرسه می‌کنند، شمارش معکوسِ بازپرداخت شروع می‌شود. این‌جا محبت مشروط است. نیکی والدین، اغلب با طعم انتظار است؛ انتظاری که گفته نمی‌شود، اما در رفتارها و تصمیم‌ها مشهود است.

غذا، لباس، آموزش نه حقوق بدیهی، که امتیازاتی تلقی می‌شوند که والدین به فرزند اعطا کرده‌اند و در قبال آن انتظار دارند در آینده چیزی باز گردد. پسر، در این معادله، مأمور تأمین آینده است. او باید کار کند، نان درآورد و در نهایت، معیشت والدین پیر، خواهران خانه‌نشین و برادران کوچک را به دوش بکشد. در این مسیر فرساینده جوانی‌اش، رؤیاهایش، زیر بار وظایفی که هرگز انتخاب نکرده گم می‌شوند و از آن‌جایی که الگویی جز این ندیده، همان مسیر را تکرار می‌کند؛ همان‌گونه که پدرش، پیشتر از او انجام داده بود.

اما دختر، وضعیت پیچیده‌تری دارد. او جایگاه مالکیت دیگری را دارد. پدر که دختر را بزرگ کرده، غذایش داده، به مدرسه فرستاده، حاصل زحمت خود می‌داند و حالا وقت آن است که با شوهر دادن او، چیزی از در ازای این زحمت به دست آورد. دختر از همان کودکی، رفتار و بدنش در معرض نگاه ارزشیابانه قرار می‌گیرد: آیا زیباست؟ آیا حرف‌شنو است؟ آیا در آینده قابل ارائه است؟ اگر تحصیل کند، اگر شغل داشته باشد، «قیمتش» بالاتر می‌رود. برای خانواده‌یی که قرار است با طویانه، جهیزیه‌اش و «دست‌نخوردگی‌اش» چیزی به دست آورد. این‌جا حتا آموزش هم به کالایی برای فروش بهتر بدل می‌شود. وارد خانه‌ی شوهر که شد، مسئولیت تازه‌‌اش آغاز می‌شود. او حالا در خانه‌ی دیگر است؛ اما هم‌چنان در مالکیت دیگری؛ استقلالی در کار نیست و اگر خوش‌شانس باشد، به‌زودی باید همان مادری خواهد شد که روزی از او گلایه داشت. کودکی به دنیا می‌آورد؛ برای کسب محبت شوهر، از ترس بی‌ارزشی، برای دوام رابطه، برای آرام کردن صدای خانواده.

زن‌ها، با آنکه بیشترین بخشِ بار مراقبت، پرورش و تداوم خانواده را به‌ دوش می‌کشند، در تصمیم‌گیری جایی ندارند. کارشان بی‌مزد است و حرف‌شان بی‌تأثیر. آن‌ها برای دیگران کار می‌کنند، اما نام‌شان در هیچ فهرست رسمی ثبت نمی‌شود. وقتی کارش دیده نمی‌شود، فکرش هم جدی گرفته نمی‌شود؛ این‌جاست که فقر ریشه می‌دواند: جامعه‌یی که نیمی از نیروی انسانی‌اش را خاموش کرده، رشد نمی‌کند. این عقب‌ماندگی، فقط مادی نیست؛ فرهنگی، روانی و انسانی است.

در بسیاری از جوامع فقیر و سنتی، آموزش دختران پذیرفته شده، اما نه برای تغییر وضعیت. دختر اگر درس بخواند یا شاغل شود ارزش ازدواجش بالاتر می‌رود؛ اما این‌ها مشارکت نیستند. این‌ها سرمایه‌گذاری خانواده بر روی کالایی به‌نام «دختر» هستند. آموزش، اگر به آگاهی منجر نشود، اگر به استقلال فکر و عمل نینجامد، تنها ابزار پیچیده‌تری برای کنترل زن خواهد بود.

مردسالاری، اگرچه به نفع مردان طراحی شده، اما آن‌ها را نیز در نقش‌هایی سخت و فرساینده گیر می‌‌اندازد. مرد باید نان‌آور باشد، قوی باشد، ساکت باشد، نترسد. حتا اگر دلش بخواهد نقاش شود یا شاعر باشد، به کارگر تبدیل می‌شود. چون خانواده به نان نیاز دارد و «مرد باید نان‌آور باشد». این الگوی تحمیلی، نسل به نسل تکرار می‌شود و هیچ‌کس جرأت پرسش و نقد را ندارد؛ چون عرف، سنت، دین، همه در خدمت حفظ این الگو بسیج شده‌اند.

هیچ جامعه‌یی بدون حضور و مشارکت واقعی زن در تصمیم‌گیری، اقتصاد، سیاست، به توسعه نمی‌رسد. این شعار نیست؛ واقعیتی‌ است که آمار و تاریخ آن را تأیید می‌کند. کشورهایی که زنان را وارد عرصه‌های مختلف کرده‌اند، نه‌تنها عدالت را گسترش داده‌اند، بلکه کیفیت زندگی برای همه‌گان را ارتقا داده‌اند. در مقابل، جوامعی که زن را حذف کرده‌اند، با فقر، خشونت، مهاجرت، بی‌ثباتی و فروپاشی اجتماعی روبه‌رو شده‌اند؛ چون زن فقط یک فرد نیست؛ زن نیمی از جامعه است. حذف او، حذف نیمی از عقل و نیمی از کار است.

در این چرخه، هیچ‌کس خوشبخت نیست. پدر با دستان خالی، اما انتظارات بلند، مادر با زخم‌های پنهان‌شده در پشتِ لبخندهای اجباری، پسر با شانه‌های خم‌شده زیر بار توقعات و دختر، با زندگی‌یی که هیچ‌گاه به میل و انتخاب خودش نبوده و همه، در سکوت جمعی، این چرخه را ادامه ‌می‌دهند. نه از بدی، از بی‌چاره‌گی، از نداشتن زبان اعتراض، از ترس شکستن عرف و از نبودن جایگزین.

فمینیسم، در این زمینه، صرفاً نقد مردسالاری‌ نیست، بلکه صدای کسانی‌ است که هیچ‌گاه فرصت حرف‌زدن نداشته‌اند؛ صدای دختری که روزی به مدرسه رفت، اما به‌جای آگاهی، به قرارداد ازدواج رسید، صدای پسری که می‌خواست معلم شود، اما کارگر شد و صدای مادری که هیچ‌ وقت نپرسید چرا باید مادر شود. فمینیسم، در این بستر، یک انتخاب روشنفکرانه یا یک سلیقه‌ی غربی نیست؛ واکنشی انسانی به ستمی ساختاری‌ است. فمینیسم می‌گوید هیچ‌کس نباید از پیش تعریف شود. هیچ نقش اجباری نیست. هیچ جنسیتی نباید حق تصمیم‌گیری را از دیگری بگیرد.

مسأله، مسأله‌ی نان نیست. مسأله، نگاه به انسان است؛ به فرزند، به زن، به مرد. تا زمانی که فرزند را ادامه‌ی خود ببینیم، نه انسانی دارای حق انتخاب، تا زمانی که پسر را نان‌آور خانه و دختر را کالای قابل فروش ببینیم، چیزی تغییر نخواهد کرد. آموزش، اگر آگاهی نیافریند، فقط ابزار پیچیده‌تری می‌شود برای کنترل. محبت، اگر آغشته به انتظار باشد، نوعی از بهره‌کشی‌ است.

تغییر، از بازاندیشی در مفهوم خانواده آغاز می‌شود. خانواده باید از محل قدرت و کنترل، به میدان مشارکت و احترام تبدیل شود. فرزندآوری باید تصمیمی آگاهانه باشد. آموزش باید به آگاهی منجر شود. زن باید دیده شود، شنیده شود، انتخاب کند. مادامی که مردسالاری پابرجاست، فقر هم پابرجاست و شکستن این ساختار، با شعار ممکن نیست؛ با عمل ممکن است. عمل در خانه، در مدرسه، در محل کار، در رسانه، در قانون. تا وقتی که زن فقط «مادر»، «همسر»، «دختر» باشد و نه دارای هویت فردی، هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند و فقر، در قالبی تازه، اما با همان محتوای آشنا ادامه پیدا می‌کند.

تغییر از جایی آغاز می‌شود که یکی بپرسد چرا باید این‌گونه باشد؟ و پاسخ ندهیم «چون همیشه همین‌طور بوده». تغییر از آن‌جا می‌آید که پدر و مادر، خود را مالک ندانند. زمانی که خانواده، نه میدان معامله، که پناهگاهی برای تجربه زندگی واقعی شود و تا آن روز، هر لقمه نانی که داده می‌شود، اگر با منت همراه باشد، بخشی‌ از همان چرخه‌ی قدیمی است که هیچ‌کس با پای خودش وارد نشده، اما همه ناگزیرند آن را ادامه دهند.

به اشتراک بگذارید: