روایتهای عصر ظلمت (۹۰)
نویسنده: خدیجه شریفی
شاید شش یا هفت سالش بود که اولین برخورد آزاردهندهی پدرش را دید؛ رفتاری که پدر را در ذهنش تبدیل کرد به هیولایی که همیشه از او میهراسید و فرار میکرد. با آنکه از آن حادثه زمان زیادی میگذرد، تا هنوز از ذهنش پاک نشده و فراموشش نتوانسته است. نه اینکه نخواسته باشد، بلکه بارها تلاش کرده آن تصویر آزاردهنده را از یاد ببرد و به جایش عشق بکارد؛ ولی موفق نبوده است.
هوا تاریک بود. همه خوابیده بودند. شاید نصف شب یا دَمدمای صبح بود؛ نمیدانست. صدای نالهای، خواب شگوفه را حرام کرد؛ صدای ناآشنایی که التماس میکرد و کمک میخواست. وقتی این صدای آزاردهنده را در نصف شب و در آن هوای تاریک شنید، ترس در وجودش رخنه کرد. خواست مادرش را بیدار کند؛ اما دید که مادر در کنارش نیست. بیشتر ترسید و به صدا گوش سپرد. آن نالهها شبیه صدای مادرش بود که از خدا کمک میخواست و به کسی التماس میکرد. با تشخیص صدای مادر، کودک از جایش بلند شد و به تعقیب صدا راه افتاد.
ترسیده بود، هم از صدای مادرش و هم از تاریکی شب؛ اما برای نجات مادرش در دل تاریکی پیش میرفت تا اینکه رسید به دروازهی آشپزخانه، در آن سر حیاط. با دقت به داخل آشپزخانه نگاه کرد. نور کمرنگی از آن سوی آشپزخانه به چشم میرسید و صدای عَفعَف چیز ترسناکی به گوشش میرسید. شگوفه برای یک لحظه بیحال شد؛ ولی نجات مادر از همه مهمتر بود. از جایش بلند شد. پیش رفت و قدم به درون آشپزخانه گذاشت. دید که مادرش روی زمین افتاده و چیزی از دهنش بیرون میآید. شاید آب، شاید خون، شاید کف یا شاید چیز دیگری. در آن تاریکی نتوانست تفکیکش کند و آن صدای ترسناک را هم نمیتوانست تشخیص دهد.
شگوفه با دیدن وضعیت مادر پیشتر رفت. بعد، دید که پدرش کیبل بزرگی در دست دارد و آن طرفتر ایستاده و به مادرش نگاه میکند. برای لحظهای فکر کرد، شاید اشتباه میبیند، این مرد، پدرش نیست؛ اما بیشتر که دقت کرد، دید که نه، درست میبیند؛ پدرش است. آن صدای وحشتناکی که شبیه زوزهی حیوان مینمود، همان صدای پدرش بوده که نفسزنان، مادرش را فحش میداد و تهدید میکرد. او نیز مثل مادر به التماس افتاد: نزن مادرم را بابا.
در آن لحظه، با آنکه پدرش از کتک زدن مادرش دست کشید؛ ولی تصویری که از پدرش در ذهنش شکل گرفت، همان صدا بود؛ صدای حیوانی که داشت مادرش را آزار میداد. پدر بچه را در بغل گرفت و از آنجا بیرون شد تا از آن صحنه دور باشد؛ اما درد مادر به جان کودک افتاده بود. وقتی پدرش او را به اتاق برد و سرجایش خواباند و موهایش را نوازش میکرد، دیگر آن پدر مهربان قبل نبود. دیگر در کنار او احساس امنیت نمیکرد.
تصویر پدر دیگر تبدیل شده بود به یک چیز ترسناک. بعد از آن، شبها حتا نمیتوانست مادرش را تنها در خانه بگذارد. تا صبح بیدار میماند و دست مادرش را محکم میگرفت تا دوباره پدرش آمده، او را از کنارش نبَرد و لتوکوبش نکند.
این تجربه، زندگی او را دگرگون کرد و همینطور، نگاه او را نسبت به پدرش. پدر از چشمش افتاد و از آن موجود توانمند و مهربان و پشتیبان، تبدیل شد به یک حیوان آزاردهنده. ترس عجیبی در دلش رخنه کرد. اینکه مبادا بازهم مادرش را به آشپزخانه ببرد و با کیبل بزرگ، لتوکوب کند. مبادا، شبی، سراغ او را هم بگیرد و…
بعد از آن اتفاق، دچار مشکل شد؛ تکلیف روانی. شبها تا صبح ناله میکرد و خوابهای ترسناک میدید. گاهی با آن خوابهای ترسناک از خواب بیدار میشد و باز هم، صدای دویدن پاهای حیوانی را میشنید که از دنبال او و مادرش میدوید. هرچه مادرش با او حرف میزد، کودک به حال خودش نبود. گرفتار رنج بود؛ رنجی که از درون او را نابود میکرد.
بیخوابی و ترس، شگوفه را به مرز جنون کشاند. تب شدید سراغش میآمد. هیچ داکتری نمیتوانست حال او را بفهمد. قرصهای زیادی برایش داده بودند. فقط همانها او را به خواب عمیق میبردند. بعد از آن، با خوردن آن داروها شب به خواب میرفت؛ اما چهرهی پدر تبدیل شد به همان صدای عفعف حیوان درنده.
شگوفه به فرد گوشهگیری تبدیل شد که برای خودش دنیای دیگری ساخت؛ دنیایی که در آن پدرش مهربان بود و قدر مادر و فرزندانش را میدانست. پدر خیالی، جای پدر واقعیاش را گرفت. این پدرِ خوب، در ذهنش تا سالها ماند تا اینکه بزرگ شد و شروع کرد به تشخیص واقعیتهای تلخ زندگی. هرچه تلاش کرد آن تصویر پدر را از ذهنش پاک کند، ناکام ماند. هرچه بیشتر تلاش کرد، بیشتر ناکام ماند. او دیگر از بودن در کنار پدر فرار میکرد. حتا از تنها ماندن با او میترسید. همینکه پدر از راه میرسید، تمام ترسهای دنیا سراغش میآمد و او را مجبور به ترک خانه میکرد. همیشه سعی میکرد، اصلاً با او روبهرو نشود.
پینوشت: عکس از انترنت









