مادری؛ تقدس در بند قدرت و اطاعت

نویسنده: فرزانه پناهی

مادری، در بافتار سنتی جوامع پدرسالار، یک سازوکار ایدئولوژیک است که بدن زن را به ابزاری برای بازتولید نظم موجود تقلیل ‌می‌دهد. آنچه در ظاهر به‌عنوان «نقش طبیعی» زن عرضه می‌شود، در واقع محصول تاریخی مناسبات قدرتی‌ است که از طریق تثبیت نقش‌های جنسیتی، تولید مثل را از یک فرایند زیستی به وظیفه‌یی اخلاقی، اجتماعی و دینی تبدیل می‌کند. مادری، در این قالب انتخاب آزادانه نیست، بلکه فرایندی است که تحت فشار گفتمان‌های حاکم بر بدن زن تحمیل می‌شود و نظم موجود را از طریق بازتولید نیروی کار، تحکیم خانواده‌ی هسته‌یی و تداوم مالکیت مردانه بر بدن زن، حفظ می‌کند.

در این چارچوب، زن به‌عنوان سوژه‌یی مستقل، حذف می‌شود؛ آن‌چه می‌ماند، بدن قابلِ زایش است که ارزش آن در نسبت مستقیم با توانایی‌اش برای تولید فرزند، به‌ویژه فرزند پسر، تعریف می‌شود. در چنین نظامی، رحم زن، حامل معناهای اجتماعی، دینی و اقتصادی است؛ به‌ مثابه‌ی سازوکار جمعی، که جامعه، خانواده، شوهر و مذهب در آن سهم و حق تصمیم‌گیری دارند. این تصرف بدن زن، از خلال گفتمان‌هایی صورت می‌گیرد که انتخاب را خنثی می‌کنند و زن را در معرض یک انتخاب کاذب قرار می‌دهند: یا مادر شدن و کسب ارزش یا مقاومت و تجربه‌ی طرد، شرم و بی‌اعتباری اجتماعی.

در فرهنگ سنتی، زن بودن بدون مادر بودن، نوعی نقص، کمبود یا حتا گناه تلقی می‌شود. دختران از کودکی با اسطوره‌های زنانه‌یی رشد می‌کنند که در آن زنِ ایده‌آل کسی است که با صبر، فداکاری، تحمل درد و گذشتن از خواست‌های فردی‌اش، فرزندان زیاد (ترجیحاً پسر) به دنیا می‌آورد. زن باید از خواست‌های فردی خود عبور کند تا به مقام «مادر» برسد. این عبور، نه انتخاب آگاهانه، که نوعی قربانی‌گری مقدس است که با پاداش‌های اجتماعی و معنوی همراه می‌شود؛ اما این پاداش‌ها، بیش از آنکه واقعی باشد، ابزاری برای استمرار ساختارهای قدرت مردسالارانه است.

بسیاری از زنان، به‌ویژه در جوامع خاورمیانه‌، نه از سر میل، که از سر ترس، مادر می‌شوند: ترس از طرد شدن، ترس از بی‌ارزش تلقی شدن، ترس از سرزنش خانواده و جامعه، ترس از طلاق، ترس از ازدواج مجدد همسر، ترس از انگ نازایی یا بی‌ثمر تلقی‌شدن زندگی‌شان. این ترس‌ها چنان درونی می‌شوند که بارداری و مادر شدن به‌عنوان یک تکلیف اخلاقی جلوه می‌کند. زنانی که نمی‌خواهند مادر شوند، یا نمی‌توانند، یا ترجیح می‌دهند دیرتر یا کمتر بچه‌دار شوند، اغلب با نگاه‌هایی سنگین و قضاوت‌های خشن مواجه می‌شوند؛ گویا انتخاب نکردن مادری، نوعی انحراف اخلاقی یا روانی است.

از سوی دیگر، خطرات زیستی و جسمیِ مادر شدن؛ از جمله بارداری‌های پرخطر، زایمان‌های دشوار، آسیب‌های جسمی، افسردگی پس از زایمان، کاهش توان جسمی و حتا مرگ در حین زایمان، اغلب در گفتارهای فرهنگی نادیده گرفته می‌شود یا کم‌اهمیت تلقی می‌گردد.

این بی‌توجهی به واقعیت‌های جسمی زن، خود نشانه‌یی از نادیده‌گیری بدن زنانه در ساختارهای مردسالار است که زن را نه به‌عنوان صاحب بدن، که حامل نسل می‌بیند؛ بی‌آنکه واقعیت‌های زیستی‌اش به رسمیت شناخته شود.

دین، به‌عنوان یکی از ابزارهای مشروع‌سازی این نظم، نقش محوری در تثبیت این گفتمان ایفا می‌کند. متون و احادیث اسلامی، مادری را جایگاهی والا می‌دانند و زن را در نسبت با زایندگی‌اش می‌ستایند. برای مثال، در منابع روایی از پیامبر آمده است: «تَزَوَّجُوا الوَدودَ الوَلودَ؛ فَإِنِّی مُکاثِرٌ بِکُمُ الأُمَمَ»؛ یعنی ازدواج کنید با زنان مهربان و زاینده، که من به کثرت شما بر دیگر امت‌ها فخر می‌کنم. در این حدیث، زن مطلوب، «زاینده» است. این گزاره، زن را به‌عنوان ابزار افزایش جمعیت امت اسلامی تعریف می‌کند. این نگاه، هم‌زمان زن را به دو چیز فرو می‌کاهد: رحم و اطاعت. این دقیقاً همان‌جایی‌ است که جسم و هویت زن، به‌طور هم‌زمان، تحت کنترل فرهنگی و دینی درمی‌آید.

در امتداد همین گفتمان، سن، جنسیت فرزند و تعداد زایمان‌ها به شاخص‌هایی برای ارزش‌گذاری زن بدل می‌شوند. زن جوان، به‌ دلیل توان زایندگی بیشتر، مطلوب‌تر است؛ مادری که پسر به دنیا می‌آورد، ارج بیشتری دارد و مادری که فرزند دختر دارد، ناگزیر است آن‌قدر باردار شود تا «پسر» بیاورد. در غیر این‌صورت، ممکن است تهدید به طلاق شوند یا شوهرش به ازدواج مجدد ترغیب شود. این منطق، بدن زن را در معرض فرسایش، خشونت زیستی و روانی مستمر قرار می‌دهد، بی‌‌آنکه کوچک‌ترین امکانی برای مقاومت فراهم کند. سلامت زن، خواست شخصی‌اش، یا حتا خطرات جانی، در برابر این وظیفه‌ی ایدئولوژیک بی‌اهمیت‌اند. زاییدن، نه انتخاب آگاهانه، که یک تکلیف است و امتناع از آن، انحراف از نقش جنسیتیِ مقدس‌شده به حساب می‌آید.

ساختار خانواده در چنین نظامی، به نهاد کنترل بدن زن بدل می‌شود. شوهر، خانواده و حتا مادران دیگر، در بازتولید این نظم مشارکت دارند. زنان خود، در غیاب ابزارهای نقد گفتمان، به حاملان ایدئولوژی پدرسالار بدل می‌شوند؛ با ستایش زایندگی، حمایت از ازدیاد فرزندان، و تمجید از مادری، خود را در همان نقشی تثبیت می‌کنند که حذف‌شان را تضمین می‌کند. این مشارکت ناخواسته، محصول آموزش‌های فرهنگی‌یی‌ است که مادری را نه در مقام یک تجربه‌ی اختیاری، که تنها مسیر ممکن برای کسب هویت زنانه معرفی کرده‌اند.

در سطح روانی، این گفتمان با تولید احساس گناه، شرم و ناکامی، زنان را در موقعیتی بغرنج قرار می‌دهد. زنی که نمی‌خواهد مادر شود، یا نمی‌تواند مادر شود، یا ترجیح می‌دهد فرزندان کمتری داشته باشد، با سرزنش، طرد و حتا خشونت مواجه می‌شوند. افسردگی پس از زایمان، خستگی مزمن و بحران‌های هویتی، به‌ جای آنکه به‌عنوان نتایج طبیعی فشارهای اجتماعی شناخته شوند، به ضعف شخصی زن نسبت داده می‌شوند. از زن انتظار می‌رود این بار را بی‌صدا بر دوش بکشد و بابت آن، سپاس‌گزار نیز باشد.

از منظر فمینیسم، مادری به‌ مثابه‌ی یک نهاد سیاسی به چشم می‌آید، نه تجربه‌یی صرفاً زیستی. این نهاد، ابزار کنترل بدن زن، بازتولید نظم پدرسالارانه و استمرار روابط قدرتی است که در آن، زن به‌ مثابه‌ی سوژه‌ی جنسی، اقتصادی و اجتماعی، انکار می‌شود. تنها با باز تعریف مادری در قالب یک انتخاب فردی، نه وظیفه‌ی فرهنگی، می‌توان امکان رهایی را گشود. این بازتعریف، مستلزم نقد گفتمان‌های دینی، فرهنگی و آموزشی است که زن را در مقام مادر تثبیت می‌کنند و هرگونه امتناع را تهدیدی برای نظم موجود می‌پندارند.

در این مسیر، باید مادری را تقدس‌زدایی کرد؛ نه برای بی‌ارزش ساختن آن، بلکه برای بازگرداندن آن به قلمرو اختیار. تنها در چنین شرایطی، می‌توان از زن به‌عنوان انسانی با حق انتخاب، بدن مستقل و هویت فردی سخن گفت. تا آن زمان، مادری در جوامع سنتی، نه نشان عشق، که نماد اطاعت خواهد بود.

در نهایت، مادری، اگرچه می‌تواند تجربه‌یی انسانی، عمیق و پرمعنا باشد، تنها زمانی ارزش واقعی خود را آشکار می‌کند که از قالب اجبار، وظیفه، ترس و فشار بیرون بیاید. یک زن باید بتواند مادر شود، اگر بخواهد و اگر نخواهد، باید حق داشته باشد که نخواهد، بی‌ آنکه بابت آن مجازات شود. تا زمانی که زن را تنها در نسبت با زایش تعریف ‌کنند، مادری نه عشق، که رنجی تحمیل‌شده خواهد بود.

به اشتراک بگذارید: