ناتوانی، یعنی اینکه کاری انجام ندهی (روایت زندگی ربابه محمدی، دختر نقاش با ناتوانی‌های جسمی)

روایت‌های عصر ظلمت (۳۹)
نویسنده: علی پیام

اشاره:
گاهی زندگی، سنگ‌ترین محدودیت‌ها را بر تن آدمی می‌گذارد؛ اما نمی‌داند که روح، قلمروی بی‌مرز دارد. روایتی که در زیر می‌خوانید، داستان دختری است که با دستان و پاهای ناتوان یا بدون حرکت و حس، توانسته است با محدودیت‌های جسمی مبارزه کند و برای دیگران الهام‌بخش باشد. دختری که نه از پنجره‌ی توانایی جسمی به دنیا نگاه کرد، بلکه تعریف دیگری از توانایی ارائه داد. در دنیایی که خیلی‌ها با دو پا می‌دوند و با دو دست می‌توانند کار کنند، اما در واقع ناتوان هستند. در برابر این طیف خیلی‌ها، دخترِ روایت ما طوفانی در برابر ناتوانی است. کسی که به جای نشستن و گلایه کردن از روزگار به خاطر نداشتن توانایی جسمی، با پشتکار و تدبیر خود توانست خود را در سطح بالایی از زندگی قرار بدهد. این دختر، ربابه محمدی، نقاش افغانستانی است. آنچه در زیر می‌خوانید گفت‌وگویی است با شخص ایشان که به تاریخ سوم حمل ۱۴۰۴ صورت گرفته است.

ربابه محمدی، دختری با ناتوانی‌های جسمی. نقاش و رسام. برخاسته از متن پایین‌ترین قشر جامعه‌ی افغانستان. دختری الهام‌بخش برای خیلی‌ها یا همه. کسی که با ناتوانی جسمی به دنیا آمده است. با دست‌ها و پاهایی بدون حس و حرکت؛ اما او بهتر از هر کسی که دست و پا دارد، توانسته الهام‌بخش باشد و الگوی پشتکار، تلاش، کامیابی و بالندگی.

ربابه در سال ۱۳۷۹ خورشیدی در مالستان ولایت غزنی به دنیا آمد. در دشت برچی کابل رشد کرد. داستان ربابه، داستان مبارزه‌ی ناتوانی است. هم‌چنین داستان پدر و مادری که برای تندرستی فرزندش تا مرزِ بی‌نهایت تلاش کرده‌اند.

زندگی ربابه، زورقی است در طلاطم امید و ناامیدی. وی تا سه‌سالگی در همان زادگاهش بدون دست و پا، در آغوش خانواده‌ی مهربانش شاهد نگرانی‌ها و دلواپسی‌های خانواده ماند. ربابه‌ی سه ساله نه دستانی دارد که با آن بتواند جست و خیز کند و نه پاهایی که بتواند راه برود و بازیگوشی کند و بدود.

پدر و مادر به امید اینکه بتواند راهی برای درمان دخترش پیدا کنند، راهی کابل ‌شدند. تمام دار و ندار دردبخور خانه را فروختند تا هزینه‌ی درمان ربابه را تأمین کنند. ربابه هنوز کودک خردسالی است در آغوش مادر. وی هنوز درکی از پیراموش ندارد؛ اینکه فردا روز نمی‌تواند راه برود. نمی‌تواند با دستانش کار کند. وی هنوز نمی‌تواند درک کند که پدر و مادرش از نگرانی در آب و آتش‌اند.

ربابه هنوز نمی‌داند که پدر و مادرش تمام دار و ندار خود را فروخته‌اند تا هزینه‌ی درمان دخترش شود؛ دختری که پدر و مادرش نیز نمی‌توانند بفهمند اینکه این دختر فردا الهام‌بخش برای همه می‌شود. و دختری که فرداها بن‌بست‌ها را می‌شکند و مرزهای ناامیدی را در می‌نوردد.

پدر و مادر ربابه راهی کابل می‌شود. ربابه را تحت تداوی قرار می‌دهند. نخست به شفاخانه‌های مختلف از شخصی تا دولتی می‌برند؛ اما امیدی به درمان نیست. هزینه‌های درمان ربابه تمام شده است و آخرین پول ته می‌کشد. آسمان بر سر پدر و مادر چون حلقه‌ی انگشتر یا نیفه‌ی سوزن شد. فضای خانه را ناامیدی پر کرد. دختری با ناتوانی‌های جسمی در کنج خانه با فردای تاریک. فرداهایی که پدر و مادر ناتوان خواهند شد، آیا چگونه رنج دختری با چنین وضعیت را به دوش بکشند؟

سپس روزنه‌ی باریکی در پیش چشمان پدر و مادر باز شد. باید ربابه را به شفاخانه‌ی صلیب‌ سرخ ببرند. و بردند. خانواده از مصارف و مخارج درمان، کمی سبک‌دوش شد. ربابه در شفاخانه‌ی صلیب‌ سرخ چندین‌بار عملیات بسیار سنگینی را سپری کرد. دست‌ها و پاها قالب‌گیری شد. پس از مدتی بارقه‌ی اندکی امید به درمان پیدا شد؛ زیرا ربابه با کمک دیوار شروع کرد به راه رفتن. ربابه حالا در سنی رسیده که درکی از پیراموش دارد. می‌تواند بفهمد که دست‌ها و پاهایش حرکتی ندارند و کار نمی‌کنند.

با آنکه امیدی بر روح و روان ربابه و خانواده‌اش دمیده، اما گویا بخت یار نیست؛ زیرا روزی که ربابه با کمک دیوار راه می‌رفت، تعادلش را از دست داد. نقش زمین شد. وانگهی دستش از شانه شکست. شکستن شانه‌ی ربابه، برابر شد با شکستن دیوار امید به درمانش. سپس مادرش وی را به خانه برد. ربابه شد گوشه‌ی‌خانه‌نشین.

تمام درهای امید به یک‌باره بسته شد. دختری با ناتوانی‌های جسمی باید تا آخر عمرش در گوشه‌ی خانه نه رنگ آفتاب را ببیند نه رنگ بیرون را. ربابه اکنون هشت ساله شده. ناامیدی درمان برای وی و برای خانواده‌اش چون کابوسی است که هر دم آزارشان می‌دهد.

ربابه می‌بیند که دو خواهرش که از وی کوچک‌تر هستند و برادرش که از وی بزرگ‌تر است راه می‌روند. دست و پایی دارند که کارهای خود را به پیش می‌برند. خواهرانش بامدادان به مکتب می‌روند. ربابه از خودش و از خدا و تمام پیرامونش دلگیر و دلریش است. اکنون ربابه به خوبی درک می‌کند که سراسر زندگی‌اش رنج خواهد بود و همین گوشه‌ی خانه و فردایی که پدر و مادرش ناتوان شوند، چه کسی تر و خشکش خواهد کرد؟

ورق برمی‌گردد
زندگی ربابه از هشت سالگی به شکل دیگر رقم خورد. وی تسلیم ناامیدی نشد. باید راه‌هایی را برای شکستن بن‌بست‌ها پیدا کند. راه‌های رهایی از این گوشه‌ی خانه را باید تجربه کند. شاید پشت شب سیاه دیجور، افق روشنی خواهد بود که خورشید طلایی از آنجا بتابد.

ربابه می‌خواهد نوشتن و خواندن را یاد بگیرد؛ اما وی دستی ندارد تا با انگشتانش قلم را بگیرد. خانواده‌اش نیز توان استخدام معلم سرخانه را ندارد تا ربابه درس بخواند. ربابه سر تسلیم در برابر ناممکن‌ها ندارد. روزی وی در طلاطم طوفان ناامیدی قلم را در لای انگشتان پایش ‌گذاشت تا روی کاغذی چیزی را رقم بزند. حتا یک خط مستقیم خط کشی کند.

پایش توان یاری ندارد. نتوانست حتا یک خط مستقیم با پایش به روی کاغذ بکشد؛ اما ربابه دست از تلاش و تجربه بر نداشت. ناچار قلم را به دهان گرفت و لای دندان‌هایش محکم فشرد. سپس شروع به رقم زدن چیزی بر روی کاغذ کرد. این، نخستین مشق بالندگی ربابه است.

رویدادهای زندگی شبیه به معجزه است. یکی همین قلم گرفتن از راه دهان به کمک دندان‌های ربابه که یکی از شگفتی‌ها و معجزات است. وی که پیش از نخستین تجربه‌ی گرفتن قلم بر دهان، فیلم نقاشی باب راس (Bob Ross) (رابرت نورمن راس) نقاش و معلم هنر و مجری تلویزیون امریکایی را دیده بوده، حس نقاشی در ذهن و روان ربابه به گُل نشسته بوده است. ربابه همیشه آرزو می‌کرده که بتواند روزی نقاش شود؛ اما آیا بدون دست و انگشتانی که با آن ابزار نقاشی را بگیرد، چنین چیزی ممکن و میسر است؟

زندگی آدمی پرده‌های نمایش قشنگی دارد. یکی از همین پرده‌ها، پرده‌ی نمایش شروع به کار نقاشی ربابه از راه دهان است. وی رنگ‌آمیزی را شروع کرد. رنگ‌آمیزی کارتون‌های چون سندرلا و دیگر انیمیشن‌هایی که از کودکی روی پرده‌ی تلویزون دیده بوده است.

در زندگی باید دستانی از ورای تصورات به کمک آدمی بشتابد. یکی از دوستان ربابه دستان محمدرضا رحمانی بود که از ورای تصورات به کمک ربابه آمد. همان دوست، برای ربابه قلم و کاغذ تهیه کرد. ربابه را تشویق کرد و گفت: «تو بهترین هنرمند می‌شوی. بهترین نقاش می‌شوی. می‌توانی خود را بالا بکشی.» سخنان این دوست برای ربابه امید آفرید؛ اما ربابه در پاسخ دوستش گفت: «چطور ممکن است؟ آیا چطور می‌توانم نقاشی کنم؟ چطور می‌توانم سایه‌پردازی کنم؟»

همان دوست، هفته‌ی پسین برای ربابه کتاب آموزش طراحی آورد. قلم و کاغذ آورد. همه چیز را تهیه کرد. به گفته‌ی ربابه «نخستین‌بار که قلم را به دهان گرفتم، نام خودم را نوشتم. سپس با مداد رنگی رنگ‌آمیزی را شروع کردم».

ربابه به نورپردازی و سایه‌پردازی پرداخت. نخستین کارش سبد توت فرنگی بود که همه با دیدنش خندیدند؛ اما ربابه ناامید نشد. کارهایش را ادامه داد. به گفته‌ی ربابه «کار کردم. کار کردم. نقاشی تنها چیزی بود که مرا آرامش می‌داد. تنها رفیقم بود؛ زیرا من رفیقی نداشتم. اما نقاشی گویا سخنانم را می‌فهمید. درکم می‌کرد و حس می‌کرد مرا».

نخستین‌بار که ربابه نقاشی را شروع کرد، مادرش مانع شد. مادرش گفت: دخترم! چرا خود را به تکلیف می‌اندازی. نکن.» دلیل منع مادر ربابه برای این بود که زمانی که ربابه در هنگام نقاشی با دهان خود را خم می‌کرد، روی کمرش فشار می‌آمد. مادرش می‌گفت: روی استخوان‌ها و کمرت فشار می‌آید. تو آسیب‌پذیری.»

به‌راستی، پیروزی زمانی به دست می‌آید که تسلیم نشوی و دیگر اینکه استراتژی مناسب به کار ببری. به گفته‌ی ربابه، «برای اینکه از ممانعت مادرم دور باشم، من روزها مادرم را فریب می‌دادم و به خانه‌ی خاله‌ام و مامایم می‌فرستادم تا بتوانم نقاشی بکشم.»

ربابه ناهمواری‌های بسیاری در هنگام نقاشی و رسامی با دهان دید. به‌ گفته‌ی وی «در دورانی که نقاشی می‌کردم از شدت عصبانیت قلم زیر دندان‌هایم خرد می‌شد. ورق‌ها را پاره می‌کردم. برای اینکه چرا آنچه را می‌خواهم درنمی‌آید؟ ناامید می‌شدم.»

در زندگی آدمی فرشته‌هایی‌ به سراغ آدمی می‌آیند که به آدمی بال و پر می‌دهند. به گفته‌ی ربابه یکی از همین فرشته‌ها پدرش است؛ زیرا پدرش همواره وی را تشویق کرد. امید داد. به گفته‌ی ربابه از خاطر تشویق‌های پدرم است که در این موقعیت قرار گرفته‌ است.

زندگی؛ به رنگ دیگر
پس از سپری شدن یک‌سال، ربابه با تلاش، زمین خوردن، تجربه‌ی شکست و پیروزی، با دنیای هنر آشنا شد. به گفته‌ی خودش «پس از یک‌سال وارد فاز جدید زندگی شدم. با خبرنگاران آشنا گردیدم.» ربابه گفت: «فکر نمی‌کردم که مردم از کارم استقبال کند. تشویقم کند. با خودم می‌گفتم که من کار متفاوتی نمی‌کنم که اینقدر مورد تشویق قرار می‌گیرم. دیگران قلم را با دست می‌گیرد؛ اما من با دهان.»

رسانه‌های بسیار به سراغش آمدند. بدین‌طریق، دریچه‌یی دیگر به رویش گشوده شد. زمان‌هایی که ویدیوهای خود را که از طریق رسانه‌ها پخش می‌شد دید، به گفته‌ی خودش: «به نظرم عجب دیده می‌شد؛ زیرا قلم را با دهان می‌گیرم و کار می‌کنم.»

ربابه وارد دنیای جدیدی شد. حالا وی تنها در گوشه‌ی خانه منزوی و تنها نیست، بلکه در بین مردم است. با مردم زندگی می‌کند. وی مردم را شناخته است و مردم وی را. حالا دنیایش تنها ولچر و گوشه‌ی انزوای خانه نیست؛ بلکه دنیای فراخی به گستردگی جهان بیرون را به دست آورده است.

به گفته‌ی ربابه، پیش از اینکه وارد دنیای جدید شوم، همیشه فکر می‌کردم که دنیا به اندازه‌ی کوچه‌ی خانه و در نهایت به اندازه‌ی دشت‌ برچی است. مردم دنیا نیز همین‌قدر است؛ اما بعدها متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ‌تر است از آنچه من تصور داشته‌ام.

ربابه پسان دختر مشهوری شد. تابلوهای نقاشی وی در نمایشگاهی در ولایت بامیان و هم‌چنین در نمایشگاه پرواز قلم در دانشگاه کابل به نمایش درآمد. به خارج از کشور سفر کرد و در برنامه‌ی هنری در شهر مرسین ترکیه حضور یافت که در آن هنرمندانی با شرایط جسمانی ربابه از نوزده کشور جهان اشتراک کرده بودند.

ربابه محدودیت‌های بسیاری را پس زده است؛ اما محددویت‌های بی‌شماری در سطح اجتماع هم‌چنان دست و پا گیر وی مانده است. به گفته‌ی ربابه، آدم‌هایی بوده که وی را تشویق و کمک کرده؛ اما آدم‌هایی بوده که وی را فریب داده و سفارش کار داده ولی پولش را نداده و خورده است. کسانی که از دل پاک ربابه استفاده کرده. ربابه بعدها فهمیده که هیچ آدمی تضمین شده نیست.

حتا خیلی‌ها مستقیم وی را بد و بیراه گفتند چرا حجابت را رعایت نمی‌کنی. پیش خدا دعا نمی کنی. چرا نقاشی می‌کشی؟ نقاشی گناه دارد. چطور برایش روح می‌دهی؟ چطور نفس و جان می‌دهی؟ ولی ربابه هیچگاه عقب‌نشینی نکرد.

کار هنری ربابه راهی تازه‌یی به روی او باز کرد. وی سفارش‌های زیادی را کار کرد. پرتره‌های زیادی کشید. پرتره‌هایی از سیاستمدارانی چون جستین ترودو، مریم منصف، حامد کرزی، داکتر عبدالله عبدالله، عبدالعلی مزاری و دیگر چهره‌های مطرح دیگر.

ربابه در پاسخ به این پرسش که چه کسی با وی همکاری می‌کند؟ گفت که هر کسی که کنار من باشد با من در آماده کردن وسایل نقاشی کمک می‌کند؛ مثل آماده کردن بوم و غیره؛ اما ترکیب رنگ‌ها را خودم جور می‌کنم. چندین‌بار شده که رنگ‌ها در دهانم ریخته و در حلقم فرو رفته است. رویم پر رنگ شده است. رنگ‌ها را با پترول ترکیب می‌کنم. من با روغن که دیگر نقاشان کار می‌کنند کار نمی‌کنم.

هنر خودآموخته
ربابه هنرمند خودآموخته است. پیش هیچ استادی زانوی شاگردی نزده است. به گفته‌ی خودش «البته از تجربیات استادان زیادی استفاده کرده‌ام.» تنها چیزی که وی را انگیزه داده است، تشویق پدر، یاری برادر و خواهرانش است و مهر مادر مهربانش که هم‌چنان نگران دخترش است.

پیشرفت چشم‌گیر
در سال ۲۰۱۹ پا را از گوشه‌ی خانه به بیرون گذاشت. فعالیت آموزشی دایر کرد. برای رونق بخشیدن به فعالیت‌های هنری خود، دفتری افتتاح کرد به نام «مرکز فرهنگی هنری ربابه» که تا یک‌سال فعالیت کرد.

ربابه در دنباله‌ی سخنانش گفت که «از روزی که وارد جامعه شد، همیشه تلاش کرد تا پیامی به جهان برساند. شرایط زنان و کودکان افغانستان را بیان کند. کودکانی که سر سرک کار می‌کنند یا زنانی که مورد ستم قرار می‌گیرند و احساسات‌شان نادیده گرفته می‌شود»؛ اما اینک وی در فراخنای بیشتر جهانی زندگی را شروع کرده است، جهانی که از دشت برچی بزرگ‌تر است: کانادا.

ربابه در دبی بود که افغانستان به دست گروه طالبان سقوط داده شد. وی تجربه‌ی سقوط و خانه‌تلاشی‌های گروه طالبان را تجربه نکرد. چهار ماه در پاکستان ماند و سپس به کانادا رفت. یک‌ونیم سال است که از افغانستان خارج شده است.

وی از نگرانی‌های خانواده‌اش در زمان تلاشی خانه‌به‌خانه از سوی گروه طالبان گفت. اینکه زمان خانه‌تلاشی ابتدا خانواده‌اش می‌خواسته که نقاشی‌های ربابه را آتش بزند؛ اما خوشبختانه به جای آتش‌زدن پنهان کرد. بوم‌های نقاشی شده را نیز پنهان کرد و بوم‌های نقاشی نشده را پدرش دور انداخت. خانواده‌اش در زمان تلاشی خانه به خانه، زمان بسیار ترسناکی را پشت سر گذاشت.

تمرکز روی قدرت زنانه
ربابه در بین گفت‌وگوهایش گفت که فعلا روی نقاشی‌هایی که قدرت زنان را نشان می‌دهد کار می‌کند. تنها شرایط بد زنان را نقاشی نمی‌کند. او می‌گوید زمانی که یک زن نقاشی مرا ببیند، حس قدرت کند. حس متولد شدن کند. وادار کند که دوباره شروع کند. من نمی‌خواهم که فقط سنگسار زن را نشان بدهم یا حق پایمال شدن زن را. فعلا نقاشی‌یی کار می‌کنم که حس غرور به دست بیاورد.

به باور ربابه، زنان، به ساختمانی می‌ماند که اگر یک خشت آن کنده شود، ساختمان چپه می‌شود. زنان همین است. زنان حذف نمی‌شود. زنان مثل درخت است. زنان از تاریخ افغانستان حذف نخواهد شد.

ربابه خیلی روان و قدرتمند و قشنگ سخن می‌گوید، این حس به آدم دست می‌دهد که از سواد خوبی برخوردار باشد، اما به گفته‌ی خودش تجربه‌ی هیچ درسی و کلاسی را نداشته است. هرآنچه می‌تواند بخواند و بنویسد، فقط تلاش‌های شخصی و خودآموزی وی است که به کمک خانواده به دست آورده است.

کانادا و افغانستان؛ بهشت و جهنم
ربابه محمدی از اینکه توانسته گلیم خود را از آب پر لجن افغانستان به بیرون بکشاند، خوشحال است. وی پیش از اینکه گروه طالبان به افغانستان چیره شود، اخطارهایی درباره‌ی بی‌حجابی یا بدحجابی‌اش از سوی افراد مختلف دریافت کرده بود. وی پیش از اینکه گروه طالبان کابل را بگیرد، برایش گفته شده بود که نقاشی و رسامی جانداران از نظر شریعت اسلام حرام است. درست هم همین است که از نظر شریعت اسلام کار ربابه عمل حرام و کار مجرمانه است.

روی همین مبنای اسلامی، زمانی که گروه طالبان در افغانستان حاکم شد، محدودیت‌های هنری زیادی را روی دست گرفت، از جمله ممنوعیت نقاشی و رسامی. این گروه با وضع و رسمیت دادن احکام امر به معروف و نهی از منکر، در ماده‌ی هفدهم، بند سوم نقاشی، رسامی و کشیدن جانداران را منع کرده است. هم‌چنین در ماده‌ی بیست‌ودوم همین احکام، نشر، تماشا و نقاشی تصویر جاندار به‌ویژه تصویر زنان، ممنوع اعلام شده و جرم پنداشته شده است.

شریعت اسلام نیز همین چیزی است که احکام امر به معروف و نهی از منکر امارت اسلامی طالبان می‌گوید. به گفته‌ی فقیهان دینی تردیدی نیست که در موضوع نقاشی و مجسمه، فتوای فقیهان بیشتر بر حرام بودن تأکید دارند تا روا بودن؛ هر چند در مقدار تأکید و حدود سخت‌گیری بر حرام بودن تفاوت دارند. به‌عنوان مثال: نوویّ از بزرگان مذهب شافعی، دایره‌ی حرام بودن را بسیار گسترده می‌داند و چنین می‌نویسد: فتوای پیروان شافعی و دیگر عالمان دینی این است که نقاشی چهره‌ی حیوان، بی چون و چرا حرام است؛ زیرا در روایات، وعده‌ی عذاب شدید الهی داده شده است. فرقی نمی‌کند که این نقاشی در وسیله‌ی مورد استفاده کشیده شده باشد یا فقط جنبه‌ی تزیینی داشته باشد. فرق نمی‌کند اینکه نقاشی بر روی لباس یا فرش یا درهم یا دینار یا ظرف و دیوار و همانند اینها باشد. در هر صورت حرام است؛ چرا که به مفهوم همانندی با آفریدگاری خداوند است، لیکن نقاشی درخت و پالان شتر و جزء اینها که جاندار نیستند، حرام نیست.

اکنون ربابه بیرون از قلمرو جغرافیای اسلام و شریعت اسلامی، زندگی شرافتمندانه، آزاد و برابر با شأن انسانی دارد. به گفته‌ی خودش در کانادا امکانات فروانی برای معلولین وجود دارد. در اینجا برای معلولین معاش می‌دهد. پرستار می‌دهد. ارزش قایل است. چیزی که در جغرافیای کشورهای اسلامی در دست‌رس نیست. در کانادا می‌تواند نقاشی بکشد، بدرخشد، بدون اینکه کسی سیم‌خاردار در پیرامونش بکشد و حلال وحرام بتراشد. بدون اینکه ربابه از ترس مأمورین اسلام پنهانی نقاشی کند و بدون هراس از هر امر و نهیی توانایی خود را نشان بدهد. ربابه از درون جهنمی به‌نام افغانستان که در آن آدم‌ها در بین حلال و حرام جزغاله می‌شوند، در بهشتی رفته است که بالی برای پرواز برایش داده و حرمت انسانی در آنجا تأمین است.

ربابه در خلال گفت‌وگوهایش گفت: «نقاشی را تا وقتی که دندان‌هایم از کار نیفتد ادامه می‌دهم. حتا دندان مصنوعی می‌گذارم و نقاشی کار می‌کنم.» ربابه تصمیم دارد که در کانادا زبان یاد بگیر. مکتب بخواند. کالج برود. کاری که در کشورش برای زنان و دختران منع است. هم‌چنین تصمیم دارد که هنر نقاشی را به طور آکادمیک فرابگیرد. آن چیزی که برابر شریعت اسلامی در کشورش حرام و جرم است. ربابه از زندگی افرادی موفق اما با ناتوانی‌های جسمی زیاد استفاده کرده است؛ از جمله از زندگی نیک‌وی آچیچ که به وی امید داده است.

ربابه اکنون عضو سازمان APBP است. این سازمان به افراد هنرمند دارای ناتوانی‌های جسمی معاش می‌دهد. پیشرفت کارهای هنری‌شان را چک می‌کند. پس از سه سال پیشرفت کار هنری آنان را ارزیابی می‌کند.

سرانجام، ربابه می‌گوید: «من در زندگی بسیار سختی‌ها کشیده‌ام. از زندگی بریده‌ام. شکست خورده‌ام. گریه کرده‌ام. تنها چیزی که مرا نجات داده است، نقاشی و امید بوده است. امید خود را از دست نداده‌ام. من شرایط زیست و زندگی در افغانستان را تجربه کرده‌ام. زنانی که حق بیرون رفتن از خانه را ندارید، هنر و مهارت را یاد بگیرید. پنهانی کار کنید. مهره‌دوزی، خطاطی و … انجام بدهید. مدیتیشن کنید. روی چاکراها بیشتر کار کنید. انرژی منفی را از خود دور کنید.»

ربابه سپس می‌افزاید: «یادم هست که تازه وارد جامعه شده بودم، افراد زیادی با من تماس گرفتند. افرادی که چندین بار قصد خودکشی داشته‌اند. کسانی که از این دنیا بیزار شده بودند. ناامید بودند؛ اما با دیدن من و نقاشی‌هایم انگیزه پیدا کردند. شرع به زندگی و شروع به تعیین اهداف خود کردند. من خوشحال هستم که مرا الگوی زندگی خود قرار داده‌اند. خوشحال هستم. ما آدم‌ها یکبار زندگی می‌کنیم. پس چرا قشنگ زندگی نکنیم. چرا آخرین روزهای زندگی پشیمان شویم. هنر من خیلی‌ها را از زندگی پوچ و بی‌معنا نجات داده است. خوشحالم که هنر من روی افرادی که مشکل جسمانی داشته‌اند تأثیر مثبت داشته است. هر کسی به نوبت خودش شرایط افغانستان را بیان کند. من از طریق نقاشی خودم شرایط را بیان می‌کنم.»

سپس ربابه گفت که «زندگی‌یی که به چالش کشیده نشود فقط نفس کشیدن است. زندگی نیست. زنده است و نفس می‌کشد. ناتوانی یعنی اینکه کاری انجام ندهی. مهارت‌ها و استعداد درونی خود را کشف نتوانی. تمام آدم‌ها استعداد دارد، اما باید کشفش کنند.»

فرجام سخن
همان‌گونه که ربابه محمدی الهام‌بخش زندگی انسان‌های بسیاری است، در گستره‌ی گیتی انسان‌هایی با ناتوانی‌های جسمی بوده‌اند و هستند که توانسته‌اند در سکوی کامیابی بایستند و برای مردم و برای جهانیان الگو باشند و الهام‌بخش. نمونه‌هایی از این افراد توانا، قدرتمند و قوی با ناتوانی‌های جسمی، اما تواناتر از هر آدم سالم دیگر، می‌توان به چند کس اشاره کرد؛ از جمله استیون هاوکینگ، به لحاظ جسمی کاملا فلج با بیماری نورون حرکتی، فیزیکدان مشهور، نظریه‌پرداز سیاه‌چاله‌ها؛ عباس کریمی، شناگر پاراالمپیکی افغانستانی که در سطح جهانی افتخاراتی زیادی به‌دست آورده و دارنده‌ی مدال‌های طلا، برنز و نقره است؛ فاطمه حمامی، هنرمند مشهور ایرانی دارای ناتوانی‌های جسمی- حرکتی که با استفاده از پاهایش نقاشی‌های بسیار زیبایی، به‌ویژه پرتره‌های افراد مشهور را نقاشی کرده است. ذکیه خدادادی، قهرمان وزرشکار پاراالمپیک از افغانستان که با قدرت و شجاعت به قله‌های ورزش پاراالمپیک صعود کرد و پرچم پایداری (Perseverance) را به اهتزار درآورد و هم‌چنین دارنده‌ی مدال برنز در مسابقات پاراالمپیک است. هلن کلر، نابینا و ناشنوا از کودکی، نویسنده، فعال اجتماعی و نخستین فرد نابینا و ناشنوا که مدرک دانشگاهی گرفت؛ فریدا کالو، آسیب شدید فقرات و پاها، نقاش مشهور مکزیکی با آثار نمادین در هنر مدرن؛ فرانکلین دلانو روزولت، دارای فلج اطفال، رئیس جمهور امریکا و رهبر دوران رکود بزرگ و جنگ جهانی دوم؛ نیک ویجیچ، بدون دست و پا، دارای سندرم تترا-آملیا، سخنران انگیزشی، نویسنده و مؤسس سازمان زندگی بدون اندام؛ تانی‌گری تامپسون، استفاده از ویلچر، ورزشکار پارالمپیک با شانزده مدال طلا در دو میدانی؛ آندره بوچلی، نابینا از کودکی، خوانند اپرا و موسیقی پاپ با شهرت جهانی؛ جان نش، اسکیزوفرنی و دارای اختلال شدید، ریاضیدان نابغه و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد؛ ماری کوری، دارای مشکلات سلامتی ناشی از تشعشات رادیو اکتیو، فیزیکدان و شیمیدان و برنده‌ی دو جایزه‌ی نوبل؛ بتهوون، ناشنوا، آهنگساز بزرگ کلاسیک و خالق سمفونی نهم؛ استیسی کولینز، معلولیت مادرزادی در دست، قهرمان بوکس زنان و سخنران انگیزشی.

داستان هریک از این افرادی با ناتوانی‌های جسمی، داستان زندگی پر از موفقیتی است که نشان‌دهنده‌ی قدرت، پشتکار و انگیزه‌دهنده برای دیگران است، آن چیزی که آنان بر تمامی ناامیدی‌ها و مشکلات گریبان‌گیر چیره شده‌اند.

به اشتراک بگذارید: