نظم عبوس طالبانی

نویسنده: پارسا هخامنش

شکل‌گیری یک نظم عبوس و تمامیت‌خواه
با تسلط طالبان بر افغانستان در آگست ۲۰۲۱، تنها قدرت سیاسی تغییر نکرد، بلکه نظمی نوظهور، عبوس و فراگیر بر جامعه حاکم شد؛ نظمی که نه‌تنها ساختارهای حقوقی، آموزشی و فرهنگی را در هم شکست، بلکه بر ابعاد زیباشناختی، عاطفی و حسی زندگی روزمره نیز سلطه یافت. طالبان با تکیه بر قرائت‌های سخت‌گیرانه‌ی دینی، مفاهیمی چون شادی، زیبایی، زن، هنر و تخیل را نه به مثابه‌ی نیازهای انسانی، بلکه به مثابه‌ی تهدیدهایی ایدئولوژیک تلقی کرده و به سرکوب آن‌ها اقدام کردند.

این نظم طالبانی، در چارچوب نظریه‌ی توتالیتاریسم هانا آرنت قابل تحلیل است. آرنت در کتاب ریشه‌های توتالیتاریسم تأکید می‌کند که نظام‌های تمامیت‌خواه تنها به سلطه‌ی سیاسی بسنده نمی‌کنند، بلکه می‌کوشند «تمام ساحت‌های زندگی انسان را، از نهادها تا ذهن و احساس، تحت کنترل درآورند» (Arendt, 1951, p. 340). بر این اساس، نظم عبوس طالبان نیز پروژه‌یی تمامیت‌خواه است که حتا با حذف شادی، سرکوب تفاوت و خاموش‌سازی صداها، در پی ساخت انسانی یک‌دست، مطیع و بی‌تخیل است.

تحلیل چهار بُعد عبوس نظم طالبانی
در دل نظم عبوس طالبانی، چهار پروژه‌ی کلیدی شکل گرفته است که نه‌تنها ابعاد فرهنگی جامعه را هدف قرار می‌دهند، بلکه مستقیماً بر روان جمعی، انسجام اجتماعی، امید تاریخی و تخیل آینده‌ساز مردم تأثیر می‌گذارند. در ادامه، این چهار محور با تمرکز بر انگیزه‌های ایدئولوژیک طالبان و پیامدهای اجتماعی و روانی آن‌ها تحلیل می‌شوند.

۱. حذف شادی از حافظه‌ی جمعی
در فرهنگ سیاسی طالبان، شادی امری مشکوک و انحرافی تلقی می‌شود؛ چرا که شادی فرد را از اطاعت صرف دور می‌کند و او را به تجربه‌ی آزاد، خندیدن، رقصیدن و بازاندیشی در قدرت فرامی‌خواند. از این منظر، جشن‌های جمعی مانند نوروز، میله‌ی گل سرخ، جشن‌های دانشگاهی یا عروسی‌های تالاری، به جای تقویت وحدت اجتماعی، تهدیدی علیه نظم یک‌صدایی محسوب می‌شوند.

از نگاه علوم اجتماعی، مناسک و آیین‌های جمعی، به ویژه مناسک تفریحی و شادی‌آور، ابزارهایی برای تجدید انسجام و حافظه‌ی تاریخی‌اند. حذف این آیین‌ها نه‌تنها پیوندهای نسلی و تاریخی را قطع می‌کند، بلکه حس تعلق را نیز تضعیف می‌سازد. جامعه‌یی که نمی‌خندد و نمی‌رقصد، به تدریج حافظه‌اش خشک می‌شود و آینده‌اش در هاله‌یی از ابهام فرو می‌رود. پیامد آن، بروز بی‌هویتی، افزایش سرخوردگی و گسترش افسردگی جمعی در سطح جامعه است.

۲. سرکوب هنر، تخیل و زیبایی
دانشکده‌های هنر در سراسر افغانستان تعطیل یا محدود شده‌اند. آموزشگاه‌های خصوصی هنری (نقاشی، موسیقی، مجسمه‌سازی، تئاتر و…) بسته یا تحت نظارت شدید قرار دارند. از نظر این رژیم سرکوب‌گر، هنر و هنرمند نه فرمان‌بردار است و نه در منطق حلال/حرام می‌گنجد. از دید آنان، هر آن‌چه ذهن را آزاد و زیبایی را برجسته می‌کند، به دگراندیشی و نقد قدرت می‌انجامد و بنابراین تهدیدآمیز است.

هنر میدان خلق معناست، نه تکرار آن، با خاموشی هنر تخیل نیز می‌میرد و جامعه از تولید معنای مستقل محروم می‌شود. سرکوب موسیقی، نقاشی، رقص، تئاتر و حتا رنگ، راه را برای سکوت کامل فرهنگی هموار می‌سازد. خاموشی هنر، خاموشی طبقه‌یی مهم از جامعه یعنی طبقه‌ی متوسط است. در نتیجه، جامعه با فقر نمادین، تضعیف خلاقیت، و شکل‌گیری ساختاری تک‌بعدی و افسرده مواجه می‌شود.

۳. زن‌زدایی از فضا و هستی اجتماعی
طالبان با حذف سیستماتیک زنان از پارک‌ها، تالارها، مراکز تفریحی، دانشگاه‌ها، ادارات دولتی و چرخه‌ی تجارت، پروژه‌یی برای ساختن جامعه‌یی «مردانه‌خالص» را دنبال می‌کنند. این رویکرد از ایدئولوژی‌یی پدرسالارانه نشئت می‌گیرد که در آن، زن نه انسان، بلکه فتنه، ناموس یا شیئی واجب‌الحفظ تلقی می‌شود. در چنین ساختاری، حذف زن مساوی با حذف لطافت، بدن، صدای مخالف و تعادل عاطفی جامعه است. زن، نه‌تنها حامل زندگی و تربیت نسل است، بلکه منبع انرژی عاطفی و نماد تنوع انسانیاست. حذف سیستماتیک زن به ناهنجاری در روابط اجتماعی، تضعیف سرمایه‌ی فرهنگی، اختلال در تربیت نسل جدید و شکل‌گیری جامعه‌یی خشک، خشن و فاقد لطافت انسانی می‌انجامد.

۴. سرکوب جوانی و زیست شاد
طالبان از همان آغاز، سیاستی خصمانه و مهارگرانه نسبت به نسل جوان اتخاذ کرده‌اند. آنان جوانی را نه فرصت، بلکه تهدیدی علیه جهان بینی خود می‌دانند؛ زیرا جوانان حامل شور، تخیل، پرسش‌گری و میل به تغییرند. پوشش متفاوت، کافه‌نشینی، موسیقی، ورزش و حضور آزاد در اجتماع، همگی برای طالبان نشانه‌ی «دیگریِ فرهنگی» است که باید مهار شود. ز این رو، طالبان با گشت‌های امر به معروف، ممنوعیت موسیقی، سرکوب مد، بستن کافه‌ها و منع سفر و تفریح، تلاش دارند شور زیستن را خاموش و جوانان را به ابژه‌هایی مطیع بدل سازند. پیامد این سیاست، فرسایش امید جمعی، قطع چرخه‌ی نوآوری و تولید نسلی خسته، بی‌صدا و بی‌افق است.

این چهار محور (حذف شادی، سرکوب هنر، زن‌زدایی، و خاموشی جوانی) نشان می‌دهند که نظم عبوس طالبانی، تنها با ابزار خشونت فیزیکی عمل نمی‌کند، بلکه با مهندسی زیباشناختی، احساسی و نمادین، در پی کنترل کامل انسان است؛ رویکردی که جامعه را از درون تهی، امید را نابود و هر امکان مقاومت را عقیم می‌سازد. آنچه در جریان است، توتالیتاریسمی روانی–فرهنگی است که باید نه‌تنها در سطح سیاسی، بلکه در سطح وجودی و تمدنی نقد و مهار شود.

دین، پشتوانه‌یی برای مشروعیت‌بخشی به نظم عبوس
طالبان برای توجیه نظم عبوس خود، به دین متوسل می‌شوند. آنان هرگونه شادی، موسیقی، خنده و جشن را «لهو و لعب» تلقی کرده و آن را نشانه‌ی فساد می‌دانند. اعیاد دینی را از روح شادی تهی ساخته و به مراسمی عبوس و بی‌روح تبدیل کرده‌اند. در حوزه‌ی هنر، طالبان با حلال و حرام‌های فقیهانه آن را یا حرام می‌دانند یا تنها در چارچوب تبلیغات جهادی مجاز می‌شمارند. در مواجهه با زنان، با استفاده از مفاهیمی چون «عفت»، «حجاب شرعی» و «محرم»، آن‌ها را از عرصه‌ی عمومی حذف کرده‌اند. زن، از دید آنان، نه سوژه‌یی مستقل، بلکه ابژه‌یی وابسته به مرد است. میلیون‌ها زن افغان از حق آموزش، کار، سفر و حتا درمان محروم شده‌اند. جوانان نیز نه نیروی نوآور، بلکه پیروان مطیع تلقی می‌شوند. شک، کنجکاوی، و اعتراض به وضع موجود با برچسب‌هایی چون «بدعت»، «فسق» و «نفاق» سرکوب می‌شود. مفاهیمی مانند امر به معروف و نهی از منکر نه برای اصلاح اجتماعی، بلکه برای خاموش‌کردن تفاوت‌ها و تحمیل یک‌نواختی استفاده می‌شوند.

این استفاده از دین، تأثیرات مخربی بر ایمان مردم دارد. دینی که طالبان عرضه می‌کنند، نه معنوی و اخلاقی، بلکه عبوس، خشن و زیست‌ناپذیر است. در نتیجه، بسیاری از مردم، به‌ویژه جوانان، به دین پشت می‌کنند. گسستی عمیق میان دین و زندگی شکل می‌گیرد. دینداری با ضدیت با زندگی مساوی می‌شود و تصویر دین در جامعه، به شدت منفی می‌گردد.

فرایند دین‌گریزی، نفاق اجتماعی و ریاکاری را دامن می‌زند. افراد در ظاهر دین‌دار، اما در باطن گریزان یا متنفر از دین می‌شوند. جامعه‌یی که در آن دین به ابزار ترس و اجبار بدل شده، از سرمایه‌ی اخلاقی تهی می‌گردد و صداقت در روابط انسانی رنگ می‌بازد.

نقض نظام‌مند حقوق بشر در نظم عبوس طالبانی: شادی، هنر و مشارکت فرهنگی به مثابه‌ی حقوق بنیادین

شادی، هنر، موسیقی، زیبایی و مشارکت فرهنگی، نه ترجیحات شخصی، بلکه حقوق مسلم انسان‌ها هستند که در اسناد بین‌المللی چون اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، میثاق‌های بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، میثاق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان به رسمیت شناخته شده‌اند.

اما طالبان با رویکردی الهیات‌محور و تئوکراتیک، این حقوق را به طور نظام‌مند نقض کرده‌اند:
ماده‌ی ۲۷ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر (UDHR, 1948): «هر انسانی حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی جامعه شرکت کند، از هنرها بهره‌مند شود و در پیشرفت علمی سهیم باشد.» طالبان با ممنوعیت جشن‌ها، تعطیلی مراکز هنری و حذف صدای زنان، آشکارا این حق را سلب کرده‌اند.

ماده‌ی ۱۹ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی (ICCPR, 1966):
«هر انسانی حق آزادی بیان دارد، از جمله آزادی جست‌وجوی، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از هر نوع، بدون ملاحظات مرزی، به هر صورت ممکن.» خنده، نقاشی، پوشش متنوع و موسیقی، همگی در نظم طالبانی جرم‌انگاری شده‌اند.
ماده ۱۳ کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان (CEDAW, 1979):
«دولت‌های عضو باید تمام اقدامات مناسب را اتخاذ کنند تا زنان در زندگی فرهنگی، تفریحی و ورزشی در شرایط مساوی با مردان مشارکت کنند.

طالبان زنان را از فضاهای عمومی و فرهنگی حذف کرده‌اند، که مصداق خشونت ساختاری جنسیتی است.

حسن ختام: زیستن در تبعید درونی، تخیلِ آزادی و مقاومت فرهنگی
مقابله با نظم عبوس و تمامیت‌خواه چون نظم طالبانی، صرفاً از مسیر سیاست و ابزارهای رسمی قدرت ممکن نیست؛ چرا که این نظم، نه فقط ساختار سیاسی، بلکه نظام روانی، فرهنگی و بین‌الاذهانی است که بر تخیل، حافظه و حس زیستن مردم سایه افکنده است.

آنچه ضرورت دارد، مقاومتی چندلایه و فرهنگی‌ است؛ مقاومتی که در لایه‌ی روایت، زیبایی، حافظه و شبکه‌های جمعی شکل بگیرد. ایجاد شبکه‌های فرهنگی و رسانه‌یی فرامرزی برای بازتاب صدای زنان، هنرمندان، شاعران و جوانان؛ ترویج روایت‌های اخلاقی و دینی بدیل، حمایت از آموزش مشارکتی، و مستندسازی مقاومت‌های روزمره، گام‌هایی حیاتی برای حفظ حافظه‌ی جمعی در برابر فراموشی و تحریف‌اند.

زیستن زیر چنین نظمی، زیستن در تبعید درونی است. اما همین درک از تبعید، می‌تواند آغازی باشد برای بازیابی تخیل آزادی؛ تخیلی که از دل آن، امید، زندگی و زیبایی دوباره سر برمی‌آورند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: