نقدی بر نامه‌ی جمعی از شاعران و نویسندگان افغانستانی به «دولت و ملت جمهوری اسلامی ایران»؛ صدای اعتراض یا عریضه‌ی مودبانه در برابر فاشیسم؟

نویسنده‌گان: مزدا مهرگان، سائمه سلطانی و هلن فرمان

در روزهایی که مهاجران افغانستانی در ایران به طور سیستماتیک تحقیر، اخراج و حذف می‌شوند؛ در زمانه‌یی که رژیم جمهوری اسلامی دهه‌هاست که با وضع و اعمال مجموعه‌یی از قوانین، بخش‌نامه‌ها و سیاست‌های تبعیض‌آمیز، وضعیت پناه‌جویان افغانستانی را به شدت محدود کرده و در بسیاری از موارد با نقض حقوق انسانی آنان همراه بوده است؛ در روزگاری که بسیاری از کودکان افغانستانی در ایران از تحصیل محروم شده‌اند، کارگر افغانستانی با کمترین دستمزد و سخت‌ترین کارها، از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی از جمله بیمه، بازنشستگی، حق شکایت از کارفرما و غیره بی‌بهره بوده؛ در شرایطی که پیوند اعضا به انسان افغانستانی ممنوع است، تردد بین‌شهری، حق خرید سیم‌کارت و خانه و ماشین نیز برای مهاجر افغانستانی وجود ندارد؛ حکومتی که فهرستی از مناطق «ممنوع برای ورود اتباع افغانستانی» منتشر کرده؛ در زمانه‌یی که انسان افغانستانی، «افغانی»، «اتباع بیگانه» و «مهاجر غیرقانونی» خوانده می‌شود و مورد تحقیر و تبعیض هم از سوی حکومت و هم از سوی بعضی از مردم در فضاهای عمومی و مجازی قرار می‌گیرد؛ گروهی از نویسندگان و شاعران افغانستان با انتشار نامه‌یی ناهمگون با واقعیت، نه‌تنها دست به تحریف حقیقت زدند و خبر از ناآگاهی سیاسی و حقوق بشری خود دادند، که حتا در عادی‌سازی ستم بر مهاجران افغانستانی نیز مشارکت ورزیدند.

نویسنده‌گان: مزدا مهرگان، سائمه سلطانی و هلن فرمان
نویسنده‌گان: مزدا مهرگان، سائمه سلطانی و هلن فرمان

نامه‌یی که از سوی جمعی از شاعران و نویسندگان افغانستان خطاب به «دولت و ملت جمهوری اسلامی ایران» منتشر شده، نه سندی بر دادخواهی است و نه بازتاب صدای معترض مردمانی که با خشونت و رفتار غیرانسانی از خانه و کاشانه‌ی خود اخراج شده‌اند. این متن، به جای آنکه فریاد قربانیان باشد، با ادبیات ملایم، بی‌خاصیت و آغشته به تعارف، تصویر تقلیل‌یافته و بی‌خطر از فاجعه‌ی جاری ارائه می‌دهد. نامه با عباراتی چون «میزبانی سخاوتمندانه» از جمهوری اسلامی تشکر می‌کند؛ همان حکومتی که نه‌تنها دهه‌هاست مهاجر افغانستانی را به حاشیه رانده، بلکه اکنون در اقدامی سازمان‌یافته، صدها هزار انسان را به‌سوی مرزهای مرگ و طالبان پس می‌فرستد. تشکر از چنین حکومتی، تحریف تاریخ و لگدمال‌کردن حافظه‌ی جمعی قربانیان است. ادبیات این نامه، نه فقط ناعادلانه، بلکه توهین‌آمیز است؛ توهین به رنج همه‌ی افغانستانی‌هایی که زخم تبعیض و تحقیر را در ایران چشیده‌اند.

در این نامه، به جای محکوم‌کردن اخراج جمعی و غیرانسانی مهاجران، از دولت ایران خواسته شده که این اخراج‌ها را «با برنامه‌ریزی و اطلاع‌رسانی شفاف» انجام دهد. در حالی که اخراج انسان به سمت خطر، با هر میزان «برنامه‌ریزی»، جنایت است. اخراج هیچ‌گاه انسانی نمی‌شود، حتا اگر با لبخند، برنامه‌ریزی و زمان‌بندی و بروشور اطلاعاتی ملل متحد همراه باشد.

در بخش دیگری از نامه، امضاکنندگان با تأکید بر «زبان و تاریخ مشترک» و با تکیه بر «حفظ حرمت انسانی، تقویت پیوندهای فرهنگی و اسلامی» خواستار مسئولیت‌پذیری همگانی شده‌اند و کرامت انسان را به اشتراکات زبانی و دینی گره زده‌اند. این موضع‌گیری تنگ‌نظرانه و خطرناک، نوعی مشروعیت‌بخشی به تبعیض گزینشی بر پایه‌ی نزدیکی فرهنگی و دینی است. آیا احترام به کرامت انسان‌ها باید مشروط به اشتراک زبان و فرهنگ باشد؟ پس سرنوشت کسانی که این اشتراکات را ندارند چه می‌شود؟ آیا مهاجران غیرفارسی‌زبان چون ازبیک‌ها، پشتون‌ها، ترکمن‌ها، ایماق‌ها و ملیت‌های غیرفارسی‌زبان تحت ستم در ایران چون عرب‌زبان‌ها، بلوچ، کورد، یا مهاجران و پناه‌جویان غیرمسلمان، مستحق تبعیض، اخراج یا بی‌حقوقی‌اند، چون «فرهنگ، زبان و دین مشترک» ندارند؟ این نگاه، همان نژادپرستی نرم است که در لفافه‌ی مهربانی و تفاهم و‌ کرنش، انسان را نه بر اساس انسان‌بودن، بلکه بر اساس نزدیکی فرهنگی و دین به رسمیت می‌شناسد.

یکی از خطرناک‌ترین اشکال طبیعی‌سازی تبعیض، تقلیل حق انسانی به پیوندهای زبانی و تاریخی است؛ «آنکه شبیه ماست، حق دارد بماند» و آن «دیگری» که شبیه ما نیست، حق زندگی در کنار ما را ندارد. این رویکرد دقیقاً همان منطق فاشیستی‌یی است که به تبعیض ساختاری علیه مهاجران، به‌عنوان «دیگری» خارج از دایره‌ی تنگ «ما»، مشروعیت می‌بخشد.

از سوی دیگر، تأکید بر «تقویت پیوندهای اسلامی» در متنی که خود را مدعی دغدغه‌ی حقوق مهاجران معرفی می‌کند، تناقض عمیق و بی‌پرده را آشکار می‌سازد. آیا برای نویسندگان و امضاکنندگان نامه مشخص نیست که همین جمهوری اسلامی ایران و حکومت طالبان، دقیقاً با تکیه بر «موازین اسلامی» است که زنان را از تحصیل و کار محروم کرده‌اند، حجاب اجباری را تحمیل کرده‌اند، آزادی‌های فردی را سرکوب کرده‌اند و مجازات‌های قرون‌وسطایی را روا داشته‌اند؟ آیا واضح نیست که اسلام سیاسی باورمند به ارزش‌های مدرن حقوق بشری چون دفاع از حقوق مهاجر نیست؟ چگونه می‌توان از «پیوندهای اسلامی» سخن گفت، وقتی اسلام سیاسی، مهاجرپذیری را در کنار بقیه‌ی حقوق و ارزش‌های انسانی، اصطلاحات حقوق بشری غربی دانسته و نفی می‌کند؟ وقتی اسلام سیاسی در هر دو سوی مرز، سرکوب زنان و اقلیت‌ها را مشروعیت می‌بخشد؟ چطور می‌توان تقویت این پیوندها را نسخه‌ی حل بحران دانست، وقتی همین پیوندها مبنای تثبیت اقتدار نیروهای ارتجاعی شده‌اند؟ تأکید بر «اسلام مشترک»، در حالی که اسلام ابزار حبس، حذف و سلطه بر غیرمسلمانان در دو سوی مرز شده، نه‌تنها نجات‌بخش نیست، بلکه بازتولید همان منطق سلطه‌گر و ایدئولوژیک‌زده‌یی است که تبعیض و حذف را تغذیه می‌کند.

تیر خلاص تملق اما در یکی از بندهای پایانی نامه رقم می‌خورد؛ جایی که نویسندگان از طالبان برای «پذیرفتن مسئولیت» در برابر عودت‌کنندگان خواهشمندانه تقاضا می‌کنند. این یعنی رسمیت‌بخشیدن به حاکمیتی که زنان را از زندگی حذف کرده، مدارس را بر زنان بسته، آزادی را سرکوب کرده و از زمان به قدرت رسیدن تا به‌حال، حقوق بشر را به فجیع‌ترین شکل ممکن نقض کرده است. خطاب محترمانه به طالبان، نه فقط انکار جنایت، بلکه تطهیر چهره‌ی ارتجاع و ترور است. این، دسیسه‌یی در لفافه‌ی دیپلماسی فرهنگی است که عملاً مقاومت را بی‌اثر می‌سازد.

نامه حاوی ادبیات مردانه، بی‌اعتنا به زن و عدالت جنسیتی است. رویکرد برادری‌محور در بخش پایانی نامه، با عنوان درخواست برای رویکرد «انسانی و برادرانه»، گواهی بر رسوبات مردسالاری در ادبیات جمعی امضاکنندگان آن است. گویی دو ملت فقط از مردان تشکیل شده‌اند و رویکرد انسان‌محور تنها می‌تواند «برادرگونه» باشد. زنان مهاجر در این روایت جایی ندارند؛ همان‌طور که در سیستم مردانه‌ی طالبان و جمهوری اسلامی جایی ندارند.

نویسندگان نامه به طور عمد در برابر کلیدواژه‌های مهم سکوت اختیار کرده‌اند. این سیاست سکوت، چیزی جز حذف عمدی حقیقت و تحریف آن نیست. در سراسر نامه، از واژه‌هایی چون «نژادپرستی»، «فاشیسم»، «آپارتاید مهاجرتی»، «سرکوب ساختاری»، «خشونت» و «تبعیض سیستماتیک» استفاده نشده است. غیبت این عبارات، نه از سر ناآگاهی، که از روی ترس، محافظه‌کاری و مماشات سیاسی است. در نتیجه، نامه‌یی که می‌توانست سندی برای تاریخ باشد، به عریضه‌یی بی‌اثر برای رضایت ظالم تبدیل شده است.

در شرایطی که هزاران مهاجر در خطر بازداشت، اخراج و مرگ‌اند؛ در زمانی که کودکان افغانستانی متولد ایران حتا شناسنامه ندارند و دچار بحران هویت هستند؛ در لحظه‌یی که مرزها به کوره‌راه مرگ تبدیل شده‌اند، سکوت و ملایمت، نه نشانه‌ی بلوغ دیپلماتیک، که خیانت به حقیقت است. این نامه نمونه‌یی است از انفعال و واگذاری قدرت به دشمن؛ نه‌تنها فاشیسم اسلامی ایران، بلکه طالبان نیز در آن تطهیر می‌شود. این‌چنین متون، به جای تغییر وضعیت، به استمرار وضعیت موجود یاری می‌رسانند. به همین خاطر مهم است خاطرنشان کنیم این نامه، صدای مهاجر افغانستانی نیست!

برای بازتاب شرایط مهاجران افغانستان باید پژواک صدای آنان باشیم، اخراج اجباری را، چه با برنامه‌ریزی چه بدون آن، صریحاً محکوم ‌کنیم. به جای تشکر، باید لیست جنایات جمهوری اسلامی علیه مهاجران را مستند و منتشر کنیم. اگر رویکرد ضد طالبانی داریم، نباید آن‌ها را طرف گفت‌وگو‌ در نامه و اعتراض و بیانیه قرار دهیم، بلکه باید آنان را دشمنان آزادی و دموکراسی و حقوق بشر معرفی کنیم. ادبیات مردسالارانه‌ی «برادری» و تکرار کلیشه‌های جنسیت‌زده را باید کنار بگذاریم و عامدانه واژه‌هایی همه‌شمول با بار عدالت جنسیتی و حقوق همگانی را به‌کار ببریم. از نهادهای بین‌المللی باید بخواهیم تا نقض حقوق پناهندگان توسط ایران و طالبان را بررسی قضایی کنند. لحن این‌گونه نامه‌ها، باید از «التماس» به «افشاگری» و از «درخواست» به «اعتراض» و «نقد» تغییر کند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

 

به اشتراک بگذارید: