نگاهی به کتاب «انگار لال شده بودم…»

نویسنده: محمد رجا

دیگر نه از آن پناه امن خبری است و نه از شهری که روزی مأمن بود. در خیابان‌های تهران، گمشده‌اند کودکانی که نه کودکی دارند و نه پناهی. کتاب انگار لال شده بودم… (۱۳۹۹) روایتگر رنج بی‌پایان این گمشدگان است، کودکانی که در پس اصرارهای مکررشان، معصومیتی رنگ‌باخته را فریاد می‌زنند.

دیگر نه از آن امید خبری است و نه از فردایی روشن. آنان که به‌جای دنیای کودکانه، با کلمات بازی می‌کنند تا در رقابت برای بقا پیروز شوند. جایزه‌ی کودکانه‌‌ی‌شان، شاید یک شب آسایش باشد، شبی که از طلب‌کاری در امان باشند، شبی که پول حاصل از کار و فروش را به خانواده یا اجیرکنندگان‌شان تقدیم کنند.

دیگر نه از آن آرامش خبری است و نه از امنیت. سپیده سالاروند، مستندساز، پژوهشگر و فعال حقوق کودکان، در کتاب خود، این کودکان را به‌عنوان «مهاجر غیرقانونی»، «کارگر دون‌پایه» و «سن پایین» معرفی می‌کند، قربانیانی که با لایه‌های متعددی از فرودستی در جامعه مواجه‌اند. او با این مردم‌نگاری کوشیده است صدای خاموش این کودکان باشد، نه با سخن گفتن از زبان خود، بلکه با ثبت روایت‌های آنان.

دیگر نه از آن عدالت خبری است و نه از انصاف. سالاروند با جزئیات بسیار، وضعیت این کودکان کار را به تصویر می‌کشد؛ کودکانی که در سراسر کتاب حضور دارند و کلمات افغانستانی در پرانتز، پیوندی بین متن و زندگی آنان ایجاد می‌کند. او به جهان ذهنی این کودکان نزدیک شده، دشواری‌های زندگی‌شان را به تصویر کشیده و کلیشه‌های نادرست درباره‌ی آنان را به چالش کشیده است.

دیگر نه از آن همبستگی خبری است و نه از انسانیت. سالاروند زمان زیادی را با این کودکان گذرانده، شریک غم‌ها و شادی‌های‌شان شده و فراتر از یک پژوهشگر، از حقوق‌شان دفاع کرده است. مستند گود که او با همکاری دیگران ساخته، با همین مردم‌نگاری مرتبط است و لحن انتقادی جدی دارد.

آه، چه سرنوشت تلخی! همین زبان انتقادی بود که باعث شد سالاروند در ۱۱ میزان ۱۴۰۱ دستگیر و به زندان اوین منتقل شود. دادگاه انقلاب تهران او را به اتهام اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت، به دو سال حبس و محدودیت‌های دیگر محکوم کرد.

این، قصه‌یی است از گمشدگان در خیابان‌های تهران، قصه‌یی از رنج بی‌پایان کودکان کار افغانستانی، قصه‌یی که قلب هر انسان آزاده‌یی را به درد می‌آورد.

به اشتراک بگذارید: