نیمکت امید و دیوار تبعیض؛ داستان مهاجرت یک دختر افغانستانی به ایران

روایت‌های عصر ظلمت (۸۱)
نویسنده‌: عارف شادبیگ

من عاطفه غفورزاده هستم، ۲۴ ساله. یک سال و هفت ماه می‌شود که به ایران آمده‌ام. این‌جا در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر، در دانشگاه امام رضای مشهد، درس می‌خوانم.

در دایکندی به دنیا آمده‌ام و در مزار شریف بزرگ شده‌ام. مکتب را در همان‌جا خواندم و در سال ۱۳۹۸ فارغ‌التحصیل شدم. پس از آن، امتحان کانکور را پشت سر گذاشتم و در رشته‌ی فارمیسی دانشگاه بلخ کامیاب شدم. در سمستر دوم بودم که طالبان آمدند و دانشگاه‌ها را تعطیل کردند.

آن‌زمان نمی‌دانستیم چه خواهد شد و چه سرنوشتی در انتظارمان است. در بلاتکلیفی و سردرگمی بودیم؛ همه چیز مبهم و نامعلوم بود.

شبی که طالبان آمدند و مزار شریف را گرفتند، با آنکه مردم بسیار ترسیده بودند و وحشت همه‌جا را گرفته بود، من حس خنثی داشتم. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. همه چیز برایم بی‌رنگ و بی‌تفاوت بود؛ نه ترسیده بودم، نه نگران، نه امیدوار، نه هیجان‌زده. انگار روح از بدنم پرواز کرده بود، احساساتم خشکیده بود و عقلم زایل شده بود.

در حالی‌که من بی‌حس و بی‌تفاوت بودم، دختر همسایه‌‌ی‌مان آن‌قدر ترسیده بود که نزدیک بود سکته‌ی قلبی کند. زبانش بند آمده بود و نمی‌توانست حرف بزند. مادرش هم دستِ کمی از او نداشت. دیگر همسایه‌ها نیز نگران بودند؛ دلهره و ترس در دل و جان‌شان خانه کرده بود.

آن حس و آن ترس‌شان را نمی‌شود به سادگی بیان کرد؛ در قالب واژه سخت است. شبیه فیلم‌های ترسناک بود، مثل اینکه زامبی‌های آدم‌خوار به شهر هجوم آورده باشند و حیات هر زنده‌جانی را بگیرند.

شب سقوط در مزار چنین وضعیتی حاکم بود. هر کسی را که می‌شناختم، همه‌چیزشان را رها کرده بودند و آماده‌ی فرار به کوه و صحرا بودند.

آن شب ما در خانه مشغول غذا خوردن بودیم که یکی از اعضای فامیل زنگ زد و گفت: «مزار سقوط کرد، هر جا می‌توانید بروید… بروید…»

صدایش قطع شد. در آن لحظه، بیش از آنکه بترسم، حس شجاعت و جنگجویی داشتم. با خودم می‌گفتم: کاش می‌شد بجنگیم! کاش راهی بود که می‌رفتیم، با آن‌ها روبه‌رو می‌شدیم، می‌جنگیدیم و نمی‌گذاشتیم راحت بیایند و شهر، خانه و زندگی ما را بگیرند و برای ما امر و نهی کنند.

اما جنگ تمام شده بود، دیر شده بود.

کاش همه می‌جنگیدیم؛ یا شکست می‌خوردیم و می‌مُردیم، یا پیروز می‌شدیم و می‌ماندیم.

شب را در خانه ماندیم. فردایش مادرم، که قالین‌بافی می‌کرد، سر کار رفت. می‌گفت کوچه‌ها چنان خلوت بود که انگار هیچ بنی‌آدمی در آن‌جا زندگی نمی‌کند. دکان‌ها همه بسته بود و بازار، خالی و سرد و بی‌روح. مادرم احساس خوبی نداشت؛ می‌گفت شهر را هرگز چنین بی‌جان و خاموش ندیده بود. ترس از چهره‌اش پیدا بود، نگرانی در نگاهش فریاد می‌زد. تلاش می‌کرد همه‌چیز را عادی نشان دهد، اما رفتارش از همیشه غیرعادی‌تر شده بود.

ما در خانه منتظر باز شدن دانشگاه‌ها بودیم. بعد از مدتی، دانشگاه‌ها باز شد و دو سمستر خواندیم. در سمستر اول، وضعیت چندان تغییر نکرده بود؛ به پوشش و لباس‌مان زیاد گیر نمی‌دادند، فقط صنف‌ها جدا شده بود.

اما در سمستر دوم، فشارها بیشتر شد. لباس باید سیاه می‌بود، روبند باید می‌زدیم تا نامحرمی چهره‌‌ی‌مان را نبیند. هر روز یک محدودیت تازه به محدودیت‌های قبلی افزوده می‌شد.

این فشارها دل را از درس و دانشگاه سرد می‌کرد. اما با همه‌ی سختی‌ها، تصمیم گرفته بودیم بخوانیم و این دوره را تمام کنیم. سمستر دوم که تمام شد، ابلاغیه آمد که تا اطلاع ثانوی به دانشگاه برنگردیم. بعد هم، به‌طور کامل حق تحصیل را از ما گرفتند. در خانه ماندیم. دیگر نه حق تحصیل داشتیم، نه حق کار، نه حتی بیرون شدن از خانه، رفتن به پارک یا سفر کردن. در زندان طالبان محبوس شدیم.

آن زمان که می‌دیدم هم‌صنف‌های دیگرم می‌توانند درس بخوانند، بسیار ناراحت می‌شدم. حس خیلی بدی داشتم. با چند تن از دوستانم گفتیم: چه کار باید بکنیم؟ چگونه می‌توانیم به درس خواندن ادامه بدهیم؟

یکی از دوستانم گفت که باید در بورسیه‌ها ثبت‌نام کنیم، و دانشگاه امام رضای مشهد بورس به اعلان گذاشته است. همان لحظه ثبت‌نام کردم، پذیرفته شدم و به ایران آمدم.

اینجا که آمدم، دیدم جامعه‌ی ایران، با آنکه دم از اسلام و مسلمانی می‌زند، در عمل نه اسلام است و نه مسلمانی. جای تأسف است که ایرانی‌ها بی‌حد تبعیض قایل می‌شوند. نگاه‌شان به مهاجران از بالا به پایین است؛ خودبرتربین و خودپسند اند.

وقتی رسیدم، باید کار می‌کردم. به هر جایی که کارگر نیاز داشت رفتم و به هر آگهی کاری که بود سر زدم. اول به خاطر حجابم رد می‌کردند، دوم به‌خاطر اتباع بودنم. هر جا که برای کار رفتم، بعد از مصاحبه، وقتی می‌فهمیدند افغانستانی هستم، بعضی‌شان صریح می‌گفتند: «نه، ما اتباع نمی‌گیریم.» و بعضی دیگر می‌گفتند: «برای‌تان زنگ می‌زنیم»؛ یعنی غیرمستقیم رد می‌کردند.

من و یکی از دوستانم، یک ماه تمام دنبال کار گشتیم تا بالاخره در یک کارخانه‌ی مواد غذایی کار پیدا کردم. کارش آن‌قدر سخت بود که بیست روز بیشتر نتوانستم دوام بیاورم. برای من که تا آن‌وقت کار شاق نکرده بودم، واقعاً دشوار بود.

کار شبانه بود؛ شب‌ها سر کار می‌رفتم و روزها باید سر درس می‌بودم. بعضی روزها می‌توانستم بخوابم و بعضی روزها اصلاً خوابم نمی‌برد. شب‌ها به زور قهوه بیدار می‌ماندم. از هر جهت سخت بود و نتوانستم ادامه بدهم.

در افغانستان آموزگار بودم؛ در حوزه، مکتب و آموزشگاه تدریس می‌کردم. وقتی کار کارخانه را رها کردم، تمام آموزشگاه‌ها را گشتم، اما هیچ‌کدام مرا به دلیل افغانستانی بودنم نمی‌پذیرفتند. من زبان بلد بودم و لهجه هم نداشتم. می‌گفتند «همه‌چیز خوب است»، اما در پایان می‌گفتند «برای‌تان زنگ می‌زنیم»؛ یعنی در واقع نمی‌خواستند مرا بگیرند.

بعد از روزها جست‌وجو و دویدن برای یافتن کار، سرانجام به یک سالن مطالعه رفتم. خانمی که از من مصاحبه گرفت، انسان خوبی بود. برایش مهم نبود که کارگر ایرانی باشد یا افغانستانی. بعد از مصاحبه، مرا پذیرفت و به‌عنوان مراقب آن‌جا مشغول کار شدم. روزانه شش ساعت کار می‌کنم و ماهانه پنج میلیون تومان حقوق می‌گیرم. با همین مقدار، به سختی خرج و مخارجم را تأمین می‌کنم. چون خانواده‌ی ده‌نفری هستیم و پدرم به‌دلیل تصادفی که داشته، دیگر نمی‌تواند کارهای شاقه انجام دهد.

برادر بزرگم ازدواج کرده و در تهران زندگی می‌کند. یکی از برادرانم هنوز درس می‌خواند و دیگری دانشگاه را رها کرده و اکنون کارگری می‌کند. وضع خانواده به‌گونه‌ای است که نمی‌توانند مرا حمایت مالی کنند. من مجبورم هم‌زمان کار و تحصیل کنم؛ هزینه‌ی زندگی و درسم را خودم می‌پردازم.

با آنکه ما از چنگ طالبان به این‌جا پناه آورده‌ایم، اما با ما مثل پناه‌جو هم رفتار نمی‌شود. ما دانشجو هستیم، اما مانند دانشجو با ما برخورد نمی‌کنند. نگاه‌شان از بالا به پایین است و تبعیض شدیدی روا می‌دارند. این تبعیض و رفتار دوگانه در همه‌ی سطوح جامعه‌ی ایران وجود دارد.

مثلاً در ترم اول، زمانی که امتحان داشتم، از استاد سوالی پرسیدم که درست متوجه نشده بودم. چون اصطلاحات ریاضی ما با ایرانی‌ها فرق دارد. از او پرسیدم: «منظور از این سوال همین است یا نه؟» استاد ریاضی با لحن بسیار تندی گفت: «کور که نیستی! سوالات همان‌جا نوشته شده، خودت ببین!» این در حالی بود که برای دانشجویان ایرانی، با حوصله توضیح می‌داد که کدام بخش را اشتباه کرده‌اند و چگونه باید حل کنند. اما با من که افغانستانی بودم، چنین رفتار می‌کرد. همان لحظه دلم می‌خواست بروم و برگه‌ی امتحان را روی میزش بکوبم و از صنف بیرون شوم؛ اما چیزی نگفتم، همه‌ی سوال‌ها را حل کردم و فقط در آخر، نگاهی پرمعنی به او انداختم و از صنف بیرون آمدم.

وقتی نمرات اعلان شد، نمره‌ی خوبی گرفته بودم؛ اما در امتحان بعدی تصمیم داشتم از او شکایت کنم. در ترم دوم، چون شنیده بود ممکن است شکایت کنم، رفتارش تغییر کرده بود. مدام می‌آمد و توضیح می‌داد که این سوال را از چه راه باید حل کرد و آن یکی را چگونه باید نوشت، در حالی‌که من دیگر حتی نمی‌خواستم چیزی از او بپرسم.

بسیاری از استادان تعصب دارند، اما آن را پنهان می‌کنند؛ با این حال، بعضی‌ها هستند که بی‌پروا در چشمان آدم نگاه می‌کنند و همه‌ی حرف‌های تعصب‌آمیزشان را آشکارا می‌زنند.

من در به‌کاربردن واژه‌ها بسیار حساس هستم. اگر کسی حرفی بزند و واژه‌ای نابه‌جا یا ناپسند به کار ببرد، یا کاری کند که اشتباه است، ناراحت می‌شوم و واکنش نشان می‌دهم. در حالی‌که آدم آرامی هستم و زیاد احساساتی نمی‌شوم، اما در برابر برخی چیزها نمی‌توانم آرام بمانم. مثلاً در دوران جنگ، ما را به حرم راه نمی‌دادند. خادمان حرم با ما رفتاری بسیار غیرانسانی داشتند. من کارت کتاب‌خانه‌ی آن‌جا را داشتم، کارت دانشگاه و پاسپورت هم داشتم، اما وقتی می‌فهمیدند ما افغانستانی هستیم، می‌گفتند: «آها، بگردین، اینا رو بیشتر بگردین!» چرا؟ چون فکر می‌کردند ممکن است جاسوس باشیم!

یک روز با دوستم به حرم رفته بودیم که چنان با ما برخورد کردند و تهدید کردند که به کلانتری معرفی‌تان می‌کنیم، دوستم گریه کرد. این رفتارها مرا خیلی اذیت می‌کند و ناراحت می‌شوم. اما چاره‌ای نیست؛ باید تحمل کنیم و تاب بیاوریم. چون در افغانستان نمی‌توانیم درس بخوانیم و حتا فرصت زندگی انسانی از ما گرفته شده است.

آن‌جا طالبان است؛ موجوداتی که در لباس اسلام آمده‌اند و خود را بر جامعه و مردم تحمیل کرده‌اند. طالبان موجوداتی‌اند که شبیه انسان نیستند. در دنیای امروز، طالبان واقعاً موجوداتی غیرانسانی‌اند؛ زیرا تمام رفتار و کردارشان با انسان و انسانیت در تضاد است. انسان کاری می‌کند که مردمش پیشرفت کنند، دولتش آباد شود، آرامش، احترام، امنیت و شکوفایی در جامعه برقرار باشد. اما کارهایی که طالبان می‌کنند، درست در تقابل با انسان و کارهای انسانی است.

به اشتراک بگذارید: