روایتهای عصر ظلمت (۱۰۰)
نویسنده: علی قومشاهی
اسمش بینظیر است؛ بانویی که پیشینهی بچهپوشی دارد. در چلهی خردکِ زمستان، در هوای سرد و برفی از منطقهی بهسود ولایت وردک به کابل آمده است. روز جمعه، ۲۵ دلو ۱۴۰۴، ساعت ۲، به افق کابل، قرار ملاقات داریم. قرار گذاشتهایم که با هم، در خانهی یکی از آشنایان یکجا شویم. قرار گذاشتهایم تا روایت وی را بهعنوان بانویی با پیشنیهی دخترِ بچهپوش بشنویم. سر ساعت سر میرسد. همسرش و دو پسرش نیز همراهش هستند. پس از حال و احوال میگوییم: از اینکه آمادگی خود را اعلام کردید و از اینکه از راه بسیار دور در قعر چلهی زمستانِ برفپوش به کابل آمدهاید تا روایت زندگی «بچهپوشی» خود را با مردم شریک بسازید، خیلی سپاسگزاریم. شریک ساختن این روایتها نه شرم است نه آزرم، بلکه یک رسالت انسانی است.
برایش توضیح دادیم که ما از نشریهی «صدای زنان افغانستان»، که سنگر مبارزهی زنان، زنان مبارز و صدای زنان افغانستان برای تغییر است، خدمت شما رسیدهایم. توضیح دادیم که شما یکی از «صداهای دختران بچهپوش» هستید. شما نیز در این مبارزه با روایت خود سهیم خواهید شد. حالا، ما گوش میکنیم. شما بیایید از همان ابتدا، که کودک بودید، شروع کنید. بگویید که تا همین لحظه چه بر شما گذشته است.
نگاهش کردیم، لختی مکث کرد. نفسِ عمیق کشید. سپس با همان لحن صمیمی و بیتکلف روستایی سخن را آغاز کرد:
«درست است. من تا جایی که یادم مانده است با شما قصه میکنم». چهرهاش گویا کمی گرفته شد؛ زیرا وی را بردیم به خاطراتی که شاید رنجشِ آن تمام استخوانهای بدنش را نیشتر میزد. وی را بردیم در فضای تعلیق جنسیت: دختری در نقش پسر. در ادامه گفت: «من در کودکی پدر و مادرم را از دست دادم. با مرگ آنها سقف خانهی ما بر سرم خراب شد. به یاد میآورم که با نبود پدر و مادر چقدر احساس بیپناهی کردم. من یتیم بودم. یک برادر و یک خواهر داشتم که آنان نیز از ستم و ظلم خانهی کاکایم فراریِ ملک ایران شده بودند…».
درنگ کرد. گویا چیزی در اعماق ذهنش شکست. از لابهلای سکوتش غم نهفته از زیر لچکش بیرون زد. سپس گفت: «در نهایت به خانهی پسران کاکایم پناه برده بودم. بدبختی را میبینید؟ از بختِ بد من، کاکایم نیز از دنیا رفته بود. پسران کاکایم مرا میزدند. فحش میدادند. یکسره شب و روز با همان سن کودکی کار میکردم. میدانید، وقتی آن زمان را به یاد میآورم، جگرم خون میشود. در خانهی پسران کاکا، خواری و زاری بسیار کشیدم. حتی یادآوری آن مثل زخم ناسوری است در قلبم که از آن چرک و ریم میریزد. شما امروز به یادم آوردید که چطور پسران کاکا مرا میزدند. فکر میکردم که میخواهند رنگ خود را از آن خانه گم کنم. گرسنگی و خواری زیاد کشیدم. خب، چه کاری میتوانستم؟ من کسی به غیر از آنان نداشتم. بیپناه بودم. آنان مرا اذیت میکردند. آزار میدادند. یکی از پسران کاکایم کلان بود. او مدام میگفت: بیا با من عروسی کن. من وی را قبول نداشتم. من آن زمان دختر خردسال بودم. از ازدواج چیزی نمیفهمیدم.»
یک لحظه ساکت شد. گویا میخواست به خاطراتش سفر کند. سفر بسیار اندوهگین، دور و دراز. سپس همانطوری که گویا نخهای قالین را میشمرد، ادامه داد:
«یادم هست که هر کسی از قُل و قریهی ما که جاهای دور مسافرت رفته بودند، همگی برگشتند. همگی. از دور و نزدیک. به غیر از برادر و خواهرم. هرچه چشمانتظار ماندم، برادرم نیامد که نیامد. تا اینکه یک روز متوجه شدم که پسران کاکایم قصد دارند بروند به سفر. فهمیدم که میخواهند به ایران بروند. در ته دلم گفتم: بهترین موقع است که با آنان بروم تا برادرم را پیدا کنم. او برایم پناهگاه است. جای پدرم است. زمانی که آنان راه افتادند، من نیز از دنبال آنان راه افتادم. همین قدر متوجه شدم که باید کاری کنم که کسی مرا نشناسد که دختر هستم. شما تصور کنید چه کاری باید میکردم. روی همین قصد، کالایم را تبدیل کردم. کالای یکی از بچههای کاکایم را پیدا کردم. پوشیدم. تا جایی که یادم هست، سر شب بود. آری فکر کنم سر شب بود. از خانه کاکا زدم بیرون. فرار کردم…».
پیالهی چایش را برداشت. حلقش را تر کرد. گویا تمام حلقخشکیهای عمرش یکباره به یادش آمد. میگوییم: شما یکی از «نمادهای تبعیض پنهان جامعهی افغانستانی» هستید. روایت بچهپوشی و تجربیات زیستی شما وضعیت اجتماعی مردم افغانستان را نشان میدهد. پیاله را که گذاشت، سر نخ صحبتهایش را پی گرفت:
«از دنبال بچههای کاکا راه افتادم. گاهی میدویدم. به زمین میخوردم. گاهی نفس تازه میکردم. نمیدانم در کدام قسمت راه یا در چه وقت روز به آنان پیوستم. وقتی به آنان رسیدم، زیاد زاری کردم. گریه کردم. التماس کردم مرا با خود ببرید؛ اما آنان مرا پس به خانه راهی کردند. آنان رفتند و من ماندم با گریه و اندوه. اندوهی مانندی از دست دادن برادر. وقتی از رفتن ماندم، احساس کردم که در بین زمین و آسمان معلق هستم. نه پایی در زمین و نه دستی بر آسمان. معلق در هوا. شما تصور کنید یک دختر تکوتنها، و بیکس در جاهای بیگانه، چه وضعیتی میتواند داشته باشد؟»
خواستیم کمی استراحت کند. چایش را بنوشد. نمیدانم سردی چلهی زمستان و پیمودن راه دور از روستایش تا کابل یا بار سنگین خاطرات یا هردو، رمق چندانی برای وی نگذاشته است. پیاله را تا ته سر کشید. با خود گفتیم که تا پیالهی بعدی کمی سرد شود، ادامه بدهد. با درنگ گفتیم: بعدش چه شد؟ در ادامه گفت:
«باید چه کار میکردم؟ آیا به خانهی کاکایم برمیگشتم؟ جایی که در آنجا عذاب کشیده بودم؟ رنج و ستم دیده بودم؟ حالا بچههای کاکایم هم نبودند. با خودم فکر کردم برگردم عذابم چند برابر خواهد شد؟ ترس تمام جانم را به لرزه انداخته بود. شما خود را جای من بگذارید یک دختر کوچک یتیم فراری…».
چهرهاش را با نیمهی لکچش پوشاند. نگاهش نکردیم. احساس کردیم که اشکهایش را پاک میکند. بدون اینکه حتی نگاهی به سویش بیندازیم، گفتیم: راست قضیه نمیتوانیم حتی درک کنیم که یک دختر یتیم، درمانده، فراری و بچهپوش در آن سن کم، و کودکی چه حس و حالی داشته است؟ حتماً خیلی سخت است. باز لطفاً ادامه بدهید. وقتی که بچههای کاکایتان شما را با خود نبردند، وانگهی چه کار کردید؟
گویا خود را در همان لحظه قرار داد. چون احساس کردیم لرزش خفیفی در تُن صدایش پیدا شد. در ادامه گفت: «از ترس برگشتن به خانهی کاکایم بدنم میلرزید. اگر برگردم، مرا بزند. موهایم را بکشد. با قمچین بزند. با چوب، با تیاغ یا طناب لوخی. موهایم کنده شوند. بدنم سیاه شود از لتوکوب. یا شاید مرا از خانه بیرون بیندازد و بگوید: دختر قنبر! برو گم شو به همان راهی که رفته بودی برو. دیگر برنگرد. آن وقت چه کنم؟»
ساکت شد. به زمین خیره گشت. چشمانش را اشک پر کرد. دلش غنج بود از غم گذشتهها. لحظاتی سکوت برقرار شد. گفتیم: درک آن وضعیتِ شما حتی ناممکن است برای ما. همین که قصه میکنید، یقیناً دل شما کمی خالی میشود. دل خود را خالی کنید. سرگذشت شما بخشی از سرگذشت دختران این سرزمین است. شما به تنهایی این بار غم را بر دوش ندارید. دختران گوشه گوشهی این سرزمین مشابه و بخشی از این قصه و از این سرگذشت هستند. میگفتید که از ترس نه پای رفتن به خانه کاکایتان را داشتید نه جایی برای ماندن. ادامه بدهید.
ادامه داد: «سرگردان به خدا ماندم که چه کار کنم؟ کجا شوم؟ به کجا بروم؟ به کجا پناه ببرم؟ بدون اینکه هدفی و راهی را در پیش نظر خود مجسم کنم، به سمت و سویی رفتم. نمیدانم کجا بود؟ کدام سمت و مقصدی میرفتم؟ میرفتم. فقط میرفتم. همزمان اشک از چشمانم میریخت. مقصدم نامعلوم بود. شب شد. هوا تاریک و وحشتناک شد. از ترس…».
گویا دمِ گلویش را چیزی سد کرد. خواستیم کمی استراحت کند. زندگی پاره پاره را نمیتوان یکپارچه روایت کرد. چند دقیقه گذشت. سپس گفتیم: حرف شما کاملاً درست است. یک دختر خردسال و طفل، آنهم در شرایط دشوار قطعاً به مشکلات ناگفتنی دچار میشدید. برایش توضیح دادیم که شرایط زندگی زنان در افغانستان همین است؛ و گفتیم که شما یکی از نمادهای تبعیضات پنهان نسبت به دختران هستید. حالا بگویید زمانی که از خانهی کاکایتان فرار کردید، کجاها رفتید؟ شبها را چطور سپری کردید؟ کجا شدید؟ در چه جاهایی ماندید؟ کوه، کمر، دره یا…؟»
نگاهی به اطرافش انداخت. گویا هنوز آن هراس در جانش شروع کرد به نیش زدن. ذهنش انباشته شد از خاطراتی که حتی یادآوریاش شکنجهاش میداد. در ادامه گفت:
«از خانهی کاکایم یک کالای بچگانه از بچههای کاکایم برداشته و پوشیده بودم. از بچههای کاکایم که جدا شدم، هوا داشت تاریک میشد. به یک آسیاب رسیدم. شب اول را در آسیاب سپری کردم. در آسیاب که رسیدم، اول خیلی میترسیدم که چه پیش خواهد آمد. آنجا آسیابان بود یا آردگر، یادم نمانده. مرا به آسیاب راه داد. یادم نمانده چه برخوردی کرد؟ چه گفت؟ چه پرسید؟ فقط همین قدر یادم مانده که در آنجا تا صبح ماندم. الآن فقط صدای تکتک آسیاب در ذهنم مانده و ترس و حس سرگردانی و بیچارگی. در آسیاب حداقل احساس امنیت میکردم که کدام جانوری مرا نخورد…».
با خود فکر کردیم که درک اینکه این دختربچهی خردسال در آن شرایط چه حس و حالی داشته، واقعاً دشوار است. مگر کسی آن را تجربه کرده باشد. هرگاه آدم خود را به جای این دختربچهی بچهپوش بگذارد، بدن آدم میلرزد. برایش توضیح دادیم که با این گفتوگو حداقل صدایتان در گسترهی وسیع میپیچد. چند جرعه از دومین پیالهی چای سر کشید. گلویش تازه شد. سپس ادامه داد:
«صبح که از آسیاب بیرون شدم، باز همان سرگردانی دیروز. نه مقصدی نه جایی برای ماندن و نه مکانی برای رفتن داشتم. بدون هدف راه خود را پی گرفتم. بدون اینکه فکری بکنم، فقط پیش میرفتم. نمیدانم چه وقتِ روز بود که در جایی به نام “چَپراسَک” رسیدم. یادم مانده که یک بازارگ بود. دکان، موتر و سماوات دیده میشد. ناگهان پسران کاکایم را دیدم که همانجا هستند. در ته دلم خوشحال شدم. با خودم گفتم: با اینها همراه میشوم. بروم جای برادرم. خود را به ناشناسی زدم. کالای بچگانه هم داشتم. خاطرم جمع بود که مرا نمیشناسند. ترس هم داشتم که اگر مرا بشناسند، چه برخورد خواهند کرد. فقط گفتم فکر میکنم که شما میخواهید ایران بروید. مرا هم با خودتان ببرید. من زمانی که جای برادرم برسم، هزینه و سفرخرچی مرا برادرم به شما میدهد. من پیش برادرم میروم. التماس کردم. خواهش کردم. دامن آنان را گرفتم. اما آنان مرا با خودشان نبردند. من ماندم و باز هم تنهایی، راه گم کرده و لالوان. به کجا باید بروم؟ کجا شوم؟ به چه کسی پناه ببرم؟ از بازار چَپراسَک راه افتادم. فقط راه افتادم. بدون هیچ مقصدی. خیلی هم دقیق یادم نمانده که کجاها بود. از آن سالها خیلی سال گذشته. ذهنم خوب یاری نمیکند. مریض احوالم…».
ناگهان جلوی حرفش را گرفت. ساکت شد؛ و اینک ما در برابر زنی نشسته بودیم که حس دختربچهی فراری میداد. با پاهای خسته و ورم کرده. ما نمیدانیم آیا کفشی بر پا داشته است یا نه. اکنون که در برابر ما نشسته است، شاید تاولهای پاهایش به یادش آمده باشد و شاید هراس سرگردانیهایی که بسیار بزرگتر از سن او بودند. او که گاهی دویده و گاهی به زمین خورده بود.
از وی دربارهی سکونت اصلیاش پرسیدیم: میدانید که نام جای و جایداد اصلی شما چه است؟ بینظیر خیلی در فکر فرو رفت. گویا داشت تمام ذهن و حافظهی خود را زیر و زبر میکرد و شخم میزد. سپس گفت: «چیزی در این باره نمیدانم. جاهایی که از آن راه یادم مانده فقط “زَردنَی” و چَبراسَک است.»
میگوییم: اگر شما صبحگاه از آسیابی که در آن شب را سپری کرده بودید، راه افتاده باشید و سپس همان روز به چَپراسَک رسیده باشید و از زَردنَی شهرستان گذر کرده باشید، بنابراین با گامهای یک دختربچهی ۹- ۱۰ ساله، سکونت اصلی شما باید القان، مرکز ولسوالی شهرستان یا اطراف آن باشد.
میگوییم: درک میکنیم که یادآوری آن خاطرات برای شما دشوار و دردناک است، ولی لطفاً ادامه بدهید. از چپراسک که راه افتادید، بعدش چه شد؟ تُن صدایش خراشیده شد و در ادامه گفت:
«اگرچند یادم خوب نمانده. در راه به یک مالوالا سر خوردم. با مالوالا یکجا شده به سویی داشتیم میرفتیم. کدام سو؟ نمیدانستم. مالوالا شاید مقصدی داشت، ولی من بدون هیچ مقصدی گویا یکی از گوسفندان مالوالا بودم که راه میرفتیم. هر جایی که مالوالا توقف میکرد ما هم توقف میکردیم. مالوالا راه میافتاد ما نیز. تا اینکه جایی رسیدیم که چند دکان بود و هتل. بعدها فهمیدم نامش «سیاهخرک» تگیوِ شفاخانهی بهسود است. فقط همین قدر یادم مانده که از همین جا از مالوالا جدا شدم و در سیاهخرک چوبشاندهی تگابِ کلانده، که مردم تگیو شفاخانه میگویند، ماندم. یک ماه در یک هتل شاگردی کردم. بعدش فقط همین قدر یادم است که از شاگردی هتل در خانهی استا ضامنِ آهنگر در قریهی «قلعهی افغانبیگ» مزدور نشستم. قسمت این بود که یک سال در خانهی استا ضامن مزدوری کنم. استا ضامن مرا فرستاد خانهی شوهر خواهرش، استا عبدالاحمد، در قریهی سر قُل جمبود تا پیش خواهرش مزدوری کنم. در خانهی استا عبدالاحمد سه سال کارگری و مزدوری کردم. کارها بسیار سخت بود. علف میکندم. علف میآوردم. ته مال و گاو را تمیزکاری میکردم. از کوه خاشه میکندم و پشتاره جور کرده میآوردم. چلمه میآوردم خانه. تنور و دیگدان را آتش میکردم. آب میآوردم از چشمه. مال و گاو را در زمستان چشمه میبردم و میآوردم. مال و گاو را علف میدادم. اعضای خانواده هر کاری را که امر میکرد، “نه” نمیگفتم. مجبور بودم. خیلی از کارها برایم شاق و دشوار بود. من هنوز خردسال بودم. از توانم بیرون بود که این قدر کار کنم. کارهایی که از توان یک دختر بیرون بود، انجام میدادم. مجبور بودم که آخ نگویم. بعدش تا اینکه ۱۵- ۱۶ ساله شدم و…».
بینظیر داشت احساس خستگی میکرد. گفتیم: سرگذشت بسیار دردناکی داشتهاید. یک دختربچهی بچهپوش یتیم در جاهای بیگانه، که از خانه فرار کرده است، زندگی سخت و دردناکی را پشت سر گذاشته است. قصهی شما با خیلی از بچهپوشهای دیگر فرق دارد. دیگر بچهپوشها زیر بال و پر خانواده و پدر و مادرشان هستند. تنها وجه مشترک در این است که هم شما و هم آنان بچهپوش هستید. خیلی خوب، قصهی سرگذشت خود را ادامه بدهید.
بینظیر کمی تأمل کرد. گویا میخواست به خاطراتش سفر کند تا خوب یادش بیاید. سپس گفت:
«بعد از اینکه چهار سال تیر شد، حالا دختر ۱۴- ۱۵ ساله شده بودم. داشتم کمکم بزرگ میشدم. دیگر آن دختربچهی ۹ و ۱۰ ساله نبودم. تا اینکه جریان زندگی من شکل دیگری رقم خورد…».
ساکت شد. چهار طرفش را نگاه کرد. خوب دید که همه چیز سر جایش است، نگاهِ نگرانش آرام شد. احساس کردیم که هنوز بخشی از وجودش از ترس و دلهره لبریز است. به نظرم یک مرتبه پرت شد به دورهی پر از مشقت و دشواری. گفتیم: از این بگویید که نام بچگانهای که برای خودت انتخاب کرده بودید چه بود؟
بینظیر در فکر غرق شد. گویا سالهای بسیار فاصله واقع شده بود با بچهپوشی و نام بچگانهاش. نگاه کشداری کرد و سپس با تأمل گفت: «محمدعلی». به خوبی معلوم بود که یادآوری حتی نام بچگانهاش برایش یادآور روزهای تلخ است. گفتیم: این نام را چطور و چه کسی روی شما گذاشت؟ آیا اینکه بینظیر هستید با کالای زنانه راحتید یا زمانی که محمدعلی بودید و بچهپوش؟
همراه با مکث گفت: «مسلماً با کالای زنانه راحت هستم. این مسلم است. آدم با هویت اصلی خودش خیلی راحت است. پیش از آن برایم سخت بود.» سپس کمی توقف کرد. کمی جابهجا کرد خود را. خسته است. درک اینکه کسی با هویت دیگری زندگی کند، بسیار دشوار است. روی همین جهت از وی پرسیدیم: شما آن زمان در هویت مردانه زندگی میکردید. شاید درکش دشوار باشد اینکه چطور هویت زنانگی خود را پنهان میکردید. بدیهی است که طرز رفتار، صدا، حرکات، گشتار و سکنات زن و مرد با هم فرق دارد. قطعاً تفاوتهای جنسیتی وجود دارد؟ چطور میشود که در طول مدت چهار سال طوری رفتار کنید که هیچ کسی نفهمد که شما بچه نیستید؟ بینظیر نگاهش را انداخت در زاویهی خانه. گویا افق را جستجو میکرد یا میخواست از تجربیات گذشته فرار کند. با تأمل و مکث گفت: «بله خیلی دشوار و سخت است؛ ولی آن زمان من دختر خردسالی بودم. خیلی فهمیده نمیشد که بچه هستم یا دختر.»
روایت بینظیر داشت کمکم به جاهای حساس زندگیاش میرسید: افشا شدن راز سر به مهرش. اینکه اگر افشا شود که درواقع پسر نیست، اگر همه بفهمند که دختر است، وانگهی چطور خواهد شد؟ افشا شدن راز برایش هموار کردن کوه باید باشد. در ادامه پرسیدیم که خود شما به همه گفتید که بچه نیستید یا کسی فهمید که بچه نیستید؟
بینظیر با کمی خستگی و دلپریشی گفت:
«راستش من با خودم زیاد فکر کردم. زیاد کلنجار رفتم. باید راهحلی پیدا میکردم. من دیگر دختر ورنا شده بودم. با خودم گفتم که حالا دختربچه نیستم. اگرچه افشای این راز برایم خیلی سخت بود؛ ولی سختتر از آن شرایط سنی من بود. برای اینکه در سنی رسیده بودم که اگر من نمیگفتم، جنسیت من خودبهخود فهمیده میشد؛ چون من در سن ۱۳ و ۱۴ رسیده بودم. بنابراین، جرأت کردم. یکی از وقتها که دقیق یادم نمانده، جنسیت و هویت خود را افشا کردم. برای اینکه داشتم زیاد اذیت میشدم. راحت نبودم. رفتار، صحبت کردن و حرکات با هویت پسرانه برایم داشت خیلی سخت میشد. برای اینکه در سر دو راهی بودم: یا باید بگویم یا اینکه از اینجا نیز بگریزم. به کجا بروم؟ کجا را دارم؟ از یک طرف بسیار میترسیدم. میترسیدم که اگر بفهمند در این همه سال دروغ گفتهام، چه واکنشی نشان میدهند؟ از سویی بسیار میشرمیدم. اگر بفهمند فلانی دختر است، آیا مرا مسخره خواهند کرد؟ ریشخند خواهم شد؟ یا مرا اذیت میکنند و آزار میدهند؟ یا مرا از خانه بیرون میکنند؟ دودل بودم. تردید داشتم. تا اینکه…».
آهی بسیار عمیقی کشید. متوجه شدیم که دلش از اندوه گذشتهها پر است. درکش سخت و دشوار است. برایش گفتیم: از ناملایمتیها و دشواریهایی که برای شما در کودکی پیش آمده واقعاً متأسفیم. لازم است که خاطرنشان کنیم که بچهپوشی یکی از مشکلات رایج در افغانستان است. شاید بدانید که در افغانستان رایج است که حتی خود پدر و مادرها دخترانشان را بچهپوش میکنند. دلایل زیادی دارند که لازم نیست به آنها اشاره شود. اما واقعاً سرگذشت شما خیلی غمبار، شکننده و اسفبار است. آیا یاد شما مانده است که در چند سالگی از خانهی کاکایتان فرار کردید؟ آیا میدانید که در چه تاریخی بوده است؟
نگاهش به دوردستها سیر کرد. لغزیده آمد روی فرش قالین. گویا گلهای قالین را شروع کرد به شمردن. ادامه داد:
«خیلی دقیق یادم نمانده است. از کجا یادم بماند؟ من دختر دشتمانده. دربهدر. دختر یتیم خاک به سر. اما فکر میکنم آن زمانی که من از خانهی کاکایم فرار کردم شاید ۹ یا ۱۰ ساله بودم. دقیق به خاطر ندارم که چه تاریخی بود. پسر کلانم اکنون ۲۶ ساله است.»
روایت زندگی و سرگذشت بینظیر ما را نیز دچار عواطف و احساسات ساخت. برایش گفتیم: بنابراین، اگر تقریبی محاسبه کنیم، شما در ۹ یا ۱۰ سالگی که تقریباً ۳۲ سال پیش میشود از خانهی کاکایتان فرار کردهاید. چهار سال مزدوری کردهاید. در ۱۴- ۱۵ سالگی راز هویت جنسیتی شما برملا شده است. پسر شما الان ۲۶ ساله است. بنابراین شما در سال ۱۳۶۲ به دنیا آمدهاید و الآن ۴۲ ساله هستید. اگر دقیقتر محاسبه کنیم، شما در سال ۱۳۷۲ خورشیدی از خانهی کاکایتان فرار کردهاید. آن سالها زمان جنگ تنظیمهای جهادی در کابل بوده است. در حالی که وی روی قالین با ناخنهایش خط میکشید، گویا خطوط زندگی خود را از انبوه گلهای قالی پیدا میکرد، گفتیم: اگر چنانچه ما تلاش میکنیم تا تقویم زندگی شما را به دست بیاوریم، دلیلش این است که شاید این محاسبه کمکی شود تا شما برادر و خواهر خود را بتوانید پیدا کنید یا آنان شما را بتوانند پیدا کنند.
به هر صورت، اعدادِ تاریخها خیلی مهم نیستند. مهمتر از آن همین روایت سرگذشت شماست که خود تاریخ است و بخشی از تاریخ تلخ زنان کشور را بازگو میکند. روایت بچهپوشهایی که تعلیق جنسیتی و نقش متضاد پسر و دختر آنان را در برهوتی از تناقض هویتی قرار میدهد. بچهپوشهایی که درگیر لبهی تیغ دو دم پنهانکاری جنسیتشاناند. تبعیضات پنهان. وضعیت غیرانسانی و تجربهی دردناکی است. از اینجا فهمیده میشود که جامعهی افغانستان چقدر وحشی، درنده و پسمانده است، ولی با این حال، مسئول است؛ مسئولِ مسائلی که عامل و زمینهساز آنها است؛ و زنان چقدر در این گردونهی لعنتی دچار غم و تبعیض هستند. سپس در ادامه کمی به گذشتههایش خواستیم برگردد. گفتیم: سوال دیگر این است که آیا از پدر شما ملک و جایدادی مانده است؟
گویا برگشت به گذشتهی خیلی دور. فلاشبک به گذشته، وی را به ژرفای اندوه عمیق و زخم کهنه برد. آه عمیقی کشید. کمی سکوت کرد. سپس گفت: «بله مانده است. زمین داشتیم و جایداد داشتیم. همهاش در نزد پسران کاکای من مانده است.». داستان کمی ریشه پیدا کرد. با خود اندیشیدیم: هیچ بعید نیست که بچههای کاکای این دختر بچهپوش برای قبضه کردن و تصاحب جایداد، برادر و خواهر این خانم را فراری دادهاند؛ و حالا هم به هر دلیلی به این دختربچهی ۹ یا ۱۰ ساله نیز ستم روا میداشتهاند تا وی نیز فراری از ملک و دیارش شود. در لابهلای حرف و سکوت، از وی پرسیدیم: نام برادرت چیست؟ وی گویا به مسألهی بسیار عمیق ریاضی یا فلسفی فکر میکند، به فکر رفت. سپس با تردید و دودلی گفت:
«اوووم! فکر میکنم غلامسخی باشد». این بخشی از قضیه خیلی دردآور شد؛ زیرا در افغانستان سبیلمانده چه شرایط وحشتناکی وجود دارد که یک زن را مجبور میکند آنقدر از ریشهها و خانمانش برکنده و دور شود و از هستی و اصلش چنان بگسلد که حتی نام برادرش را با تردید میگوید: «فکر میکنم غلام سخی باشد».
از وی دربارهی نام کاکاها و جای و جایدادش میپرسیم؛ اما وی چیزی به خاطر ندارد. با خود میگوییم: اگر به راستی وی چیزی را به یاد نمیآورد، حق دارد؛ زیرا وی دچار «ترومای پیچیده» شده؛ زیرا وی کسی است که در معرض چندین رویداد آسیبزا قرار گرفته است. این نوع از تروما اختلالی به وی ایجاد کرده که نتیجهاش آسیبهای مداوم و اجتنابناپذیر بر وی است. چرا جامعهی ما دختران خویش را به چنین شرایطی دچار میسازد؟ به هر روی، پس از مکثی خیلی طولانی که گویا چیزی را با خود هجا میکند، نام کاکاهایش را به خاطر نیاورد. بعد از مصاحبه به یکی از همقریههایش که تلفن کردیم، گفته شد که نام کاکای بینظیر چمن، دیدار و اسماعیل است.
چهرهاش لبریز از نگرانی است. آدمی که زمین خورده باشد، تا بلند شود و خاک کالایش را بتکاند زمان میبرد. وی زمین خورده است. غم گذشتهها وی را مانند یک ورق کهنهی کاغذ مچاله کرده است. حالا با خود فکر میکنیم لحظهی برملا شدن جنسیت وی چه چیزی باید رخ داده باشد؟ گفتیم: برویم آنجایی از سرگذشت شما که میخواستید هویت جنسیتی خود را افشا کنید. از این بگویید که آنان پس از افشای هویت و جنسیت شما چه عکسالعملی نشان دادند؟ چه گفتند؟ واکنششان چه بود؟ با دقت بیشتر نگاهش کردیم. باید حس لحظات افشا شدن رازش را در چهرهاش بخوانیم. راز بسیار بزرگ که اگر به کوه ارائه شود، کوه از هم میپاشد. امر سادهای نیست. ۳ یا ۴ سال در خانهی مرد غریبه و بیگانهای با هویت جنسیتی عاریهای و قرضی زندگی کنی. یکباره بفهمند که دختر بودهای. کنش آن خانواده چگونه خواهد بود؟ بینظیر چهرهاش در هم فشرده شد. چند چین درشت روی پیشانیاش افتاد. حالا برگشته بود به ۱۴ یا ۱۵ سالگی. خیلی سالهای دور. زمانی که رازش افشا شد. سالهای از دست رفتهای که چیزی نیست به جز یک مشت اندوه عمیق در دل دخترک بچهپوش. دیدیم که با کلمات خیلی شکسته و آهسته طوری که نخواست خیلی در این باره چیزی بگوید، فقط همین قدر گفت:
«الان که الان است به راحتی بین اقوام رفته نمیتوانم. میشرمم. در بین اقوام که میروم خودم میشرمم.» و دیگر ادامه نداد. شاید خیلی برایش یادآوری این قسمت از سرگذشتش دشوار است. ویرانکننده است. مثل این است که تو به یکباره عناصر شیمیایی آتش را تبدیل کنی به عناصر شیمیایی آب. روی این جهت نخواستیم زیاد آزار ببیند. شاید یادآوری خاطرات گذشته برایش سخت و دلگیرکننده باشد. خاطراتی سراسر ترس، تعلیق، گسست، دلهره، نگرانی و زخم خوردن.
کمی استراحت دادیم. چند دقیقه سپری شد. احساس کردیم اندکی آرامش خود را به دست آورده است. سپس ادامهی ماجرای افشا شدن هویتش را پی گرفتیم. گفتیم: بعد از اینکه هویت جنسیتی شما برملا شد، چه اتفاقی روی داد؟ از این قسمت زندگی خود نیز بگویید. با تأنی و تأمل اندکی گفت:
«خیلی از آن دورهها یادم نمانده است. فقط همین قدر یادم مانده که بعد از اینکه افشا کردم و همگی فهمیدند که دختر هستم، با استا عبدالاحمد ازدواج کردم. دیگر چارهای نداشتم. جایی و کسی نداشتم. همین قدر فکر میکنم که آن زمان در ۱۵- ۱۶ سالگی رسیده بودم. خداوند یک فرزند داد و خیلی زود او را از ما گرفت…».
بینظیر هق زد. گریست. صدای هقهقش فضای خانه را انباشت. ما، در خلاء قرار گرفتیم. ما سکوت کردیم. پس از چند دقیقه آرام گرفت. با گوشهی چادرش اشکهایش را پاک کرد. دلداری دادیم. فهمیدیم که وی در ترومای پیچیده قرار دارد. وی دچار عبور از چندین گسست است. گسستی که برایش تبدیل به یک فرایند شده بوده است. عبور از چندین گسست: گسست اجباری از جنسیت، گسست مرگ پدر و مادر؛ پدر و مادری که همه چیز یک کودک است و با نبود پدر و مادر امنیت بنیادین فرومیریزد. گسست دیگر مهاجرت خواهر و برادر که حس تعلقات با این گسست بریده شده است. بنابراین، برای وی همه چیز فروریخته است و وی در یک فروپاشی قرار گرفته است؛ و گسست مرگ فرزند وی را دچار فروپاشی مزمن ساخته است. سپس توضیح دادیم که مشکلات شما درواقع ناشی از وضعیت جامعه و شرایط غیرانسانی آن است که شما را به اعماق این مصایب پرتاب و دچار کرده است. روایت و شناخت آن به درک شرایط واقعی و لایههای درونی جامعه کمک میکند. با لحن خیلی آرام دلداری دادیم و گفتیم اگر میتواند ادامه بدهد. سپس ادامه داد:
«بعد از مرگ فرزندم، یادم نیست چند وقت بعد، از شوهرم استا عبدالاحمد جدا شدم. نه. آن مرد از من جدا شد. با خانم اولش از خاطر عروسی من مشکل پیدا کرده بود. شش ماه بعد محمدحسین پسر کاکای عبدالاحمد که او هم یتیم کلان شده است، پا پیش گذاشت و عروسی کردم. از زمانی که عروسی کردم، تا حالا زندگیام شکر خدا میگذرد. خدا به من شش پسر و سه دختر داده است. تنها چیزی که هست، مریضاحوال هستم. داکترها گفته غده داری و هزینهی درمان برایم میسر نیست و…».
به خوبی احساس کردیم که وی علاوه به ضربههای پی هم روحی و با پذیرش نقش جنسیتی دیگر دچار تناقض شخصیتی شاید شده باشد. تناقضهای شخصیتی ممکن است هویت او را دچار شکاف کرده باشد؛ زیرا وی به مدت چهار سال در حالت تعلیق جنسیتی قرار گرفته است؛ آنهم با ترس و نگرانیهای دایمی که مبادا افشا شود. همچنان وی به مدت چهار سال نقش موقت را پذیرفته است. این پرسش در ذهن ما خطور کرد که از وی دربارهی تناقضات شخصیتی و تعلیق جنسیتی وی بپرسیم.
فکر کردیم دیگر خسته شده است یا توان یادآوری خاطرات و گذشتههایش را ندارد. گفتوگو را به پایان بردیم. خیلی از پرسشها ماند. مثل اینکه چرا در طی این سالها تلاش نکرده است تا برادر و خواهرش را پیدا کند؟ برادر و خواهرش چه سرنوشتی پیدا کردهاند؟ آنها چرا تلاش نکردهاند تا خواهر گمشدهیشان را بیابند؟ آیا برادر و خواهرش زندهاند؟ پیدا کردن همدیگر شاید کار سخت و شاقی نباشد. آیا مسألهی جایداد و ملک و جای پدرشاش چه شده است؟ پسران کاکایش پس از چندین دهه چه سرنوشتی پیدا کردهاند؟
بینظیر را در حالت سکوتش میگذاریم. با خود میگوییم: چه راهی میتوان یافت که بینظیر برادر و خواهرش را پیدا کند؟ آیا کسانی که از القان، مرکز ولسوالی شهرستان دایکندی هستند، میتوانند در وصل کردن این گمشدهها دست یاری بدهند؟ آیا میشود که این مصاحبه بهعنوان یک «اطلاعیهی دخترِ بچهپوش گمشده» دایکندی- شهرستانی تکثیر شود تا اینها یکدیگر را بیابند؟ بانوی بچهپوشی که از گسستها، بحرانها و تعلیقها عبور کرده است و هفت خوانِ درد و رنج را درنوردیده است، حالا مانده است تا خواهر و برادرش را پیدا کند. پس هر کسی که این مصاحبه را میخواند، بهتر خواهد بود تا دست این گمشدهها را بگیرد و اطلاعرسانی کند. باشد تا خواهر و برادر این بانوی گرامی که از کودکی از همدیگر جدا شدهاند، وی را پیدا کنند تا پیوندهای حمایتی وی شکل بگیرد.
بینظیر روبهروی ما نشسته است. شاید دارد خاطرات تلخش را در ذهنش مرور میکند. میخواهیم که دربارهی فرهنگ «دختر بچهپوش» توضیح بدهیم. میگوییم: «دختر بچهپوش»، اصطلاحی است که در افغانستان بسیار مرسوم است. این اصطلاح زمانی کاربرد دارد که دختری به هر دلیلی کالای پسرانه پوشانده میشود یا خودش به هر دلیلی میپوشد، وانگهی با هویت یک پسر در جامعه نقش بازی میکند. این، از رسم و رسوم زشت، آسیبزا و نقصکنندهی حقوق انسانی است؛ امری که با ارزشها و فضیلتهای حقوق بشری و انسانی ناسازگارند. ویژگیهای پر از نفرین و نفرت که تبدیل به فرهنگ یا «رفتارهای اجتماعی» شدهاند. متأسفانه رفته رفته این رفتارهای ناپسند در پناه نبود حاکمیت قانون در وضعیت کنونی گروه طالبانی و نبود رسانههای آزاد و نبود سیستمها و فرایندهای فعالیت مدنی و فضای نقد علمی و کارساز رو به افزایش است.
از بینظیر در یک عصر زمستانی کابل، بدورد گفتیم. ما ماندیم و کابل. او رفت با خاطرات یک عمر تلخی و گسست و فروپاشی. اکنون که این مصاحبه را داریم مینویسیم، شاید بینظیر به قریهاش برگشته باشد؛ اگر موترهای فلانکوچ و تونس توانسته باشند که برفهای کوتل اُونَی و دشت یُورت را چیر کنند. بینظیر حتماً در بین راه باز هم تمام خاطرات تلخ خود را از کودکی تا عصر روز جمعه ۲۵ دلو ۱۴۰۴ خورشیدی که در خانهی یکی از آشنایان برای ما روایت کرد مرور خواهد کرد. شاید. فقط یک حرف میماند بگوییم و آن اینکه بازخوانی روایت بچهپوشی بینظیر یکی از «صداهای زن افغانستانی» است. باید آن را شنید و باید آن را تکثیر کرد. صداهایی که در گلو گیر کردهاند: صدای بینظیر. صدای بینظیر صدای زن افغانستانی است با کولهباری از غم. نگذاریم که صدای زن افغانستانی در گلو گیر کند، نه در گلوی زن بند بماند و نه در گلوی شهر. در زمانهای که شهر و جاده و مکتب و دانشگاه از حضور زن خالی است، نباید این حذف فراگیر را با سکوت تمدید کرد. باید روایت کرد و خواند. «صدا صداست که میماند، دلیل حنجره بستن چیست؟»









