روایتهای عصر ظلمت (۳۷)
نویسنده: ممتاز حسینی
با آمدن طالبان در افغانستان مشکلات فراوانی برای مردم ایجاد شد. وحشت و خشونت بر کشور سایه انداخت و مردم، بهویژه زنان، در معرض خشونتهای شدید قرار گرفتند. بسیاری از زنان و دختران به دلیل این خشونتها دچار بیماریهای روانی و جسمی شدند. حتا افرادی به دلیل فضای خشونتبار طالبان به بیماریهای لاعلاجی همچون «سرطان» مبتلا شدند و جان خود را از دست دادند. من خود شاهد یکی از این قضایا بودم.
خانمی به نام صدیقه، که اهل کابل بود، در سال ۱۴۰۱، زمانی که من دوران پرکتیک خود را در یکی از شفاخانههای خصوصی کابل میگذراندم، به آنجا مراجعه کرد. او از درد شدیدی در ناحیهی شکمش شکایت داشت. داکتر متخصص او را به اتاق معاینه راهنمایی کرد و معاینهی «آلتراسوند» انجام داد. سپس داکتر از او پرسید که چه مشکلی داشته که به این بیماری مبتلا شده است. صدیقه ماجرا را اینگونه شرح داد:
«بله، در دور اول، که طالبان کابل را گرفتند، من با پدر و مادرم در اینجا زندگی میکردم. خانوادهی پدری من وضعیت مالی ضعیفی داشتند. پدرم پیر و ناتوان بود و مادرم از او جوانتر بود. من به همراه مادرم برای تأمین لقمهی حلال به بیرون میرفتم و دستدوزی و کارهای صنعتی انجام میدادم. یک روز یک طالب به دنبال ما آمد. کمی مرا اذیت کرد و سپس گفت که میخواهد با من ازدواج کند. او بسیار قدِ بلند و ریشِ دراز داشت. من خیلی ترسیدم. مادرم پیش او زاری کرد و گفت: «دخترم را رها کنید، مولوی صاحب!» او بعد پرسید: «خانهیتان کجاست؟» مادرم جواب داد: «کابل.» بعد از آن به خانه آمدیم. چند هفته بعد دوباره او پیدا شد. به نظر میرسید که از کسی در مورد ما اطلاعات گرفته بود. بعد از مدت کوتاهی، مجبور شدیم به ولایت کندز برویم. پس از دو هفته دوباره سر و کلهی او در کندز پیدا شد. در نهایت با هزاران ضرب و شتم مرا وادار به ازدواج کرد. ما صاحب چهار فرزند شدیم؛ دو دختر و دو پسر. پسر بزرگم اکنون ۲۰ ساله است. حالا شوهرم با یک دختر پشتون ازدواج کرده است و بعد از دختر کوچکم که اکنون ۱۲ سال دارد دیگر با من در ارتباط نیست. غم و غصهی این روزگار سیاه اکنون مرا به بیماری بسیار خطرناکی مبتلا کرده است.
داکتر بعد از شنیدن حرفهای صدیقه آه عمیقی کشید و به او گفت: «خواهرم، بیماری شما سرطان است. این بیماری در ناحیه نشیمنگاه شما قرار دارد. اگر جراحی نشود، احتمال بروز مشکلات جدی مانند انسداد دفع بسیار زیاد است. تنها راهحل این است که قسمت آسیبدیده برداشته شود و نلی از ناحیهی شکم شما به بیرون وصل شود.» صدیقه این درمان را پذیرفت و عمل جراحی انجام شد. او هیچ کسی را در کنار خود نداشت. قوم و فامیلش با او قهر بودند و تنها پسرش عبدالله به او رسیدگی میکرد. این شفاخانه خصوصی بود و هر شب از اتاق مریضها ۲۵۰۰ افغانی کرایه گرفته میشد. صدیقه یک هفته در شفاخانه بستری بود و وضعیتش روزبهروز بدتر میشد. شبها تا صبح گریه میکرد. از یک طرف گرفتار بیماری لاعلاج شده بود و از طرف دیگر نگران بچههایش بود که بعد از مرگ او چه سرنوشتی بر سرشان خواهد آمد.
پس از یک هفته، به دلیل نداشتن پول برای ادامهی درمان و از دست دادن امید زندهماندنش، صدیقه با چشمان گریان و تن ضعیف، شفاخانه را ترک کرد و رفت…!