روایتهای عصر ظلمت (۳۶)
نویسنده: آترین آشوب
شش شام بود که دروازهی حویلی زده شد. باز کردم، شناختمش. پدرم گفته بود زن جوان است و کودکی در بغل دارد. رنگش پریده بود. بعد از سلام، پرسید: «خانه X است؟» گفتم: «بلی، بفرمایین!» جعبهی لباسهایش را گرفتم، خیلی سنگین بود، باید تا منزل سه حملش میکردم. مستقیم به اتاقی که برایش اختصاص داده بودیم، راهنماییاش کردم. پرسیدم: «روزه داری یا نان برایت بیارم؟» گفت: «به ای طفلک شیر میتم، نتانستم بگیرم.»
مادرم قابلی با لوبیا پخته بود. زردک نارنجی خوشرنگ افغانستانی در زمستان پاکستان قابل دسترس نیست. اینجا به آن «زردک چینایی» میگویند. مادرم از اینکه زردک سرخرنگ پاکستانی در قابلی انداخته بود، دلخور بود و میگفت کاش نمیانداختم. نان را آماده کردیم و با مادرم یکجا آن را به اتاقش بردیم. مادرم سریع احوالپرسی کرد تا نانش سرد نشود و راحتتر بخورد. بعد از آن، بیرون شدیم.
یک ساعت بعد، رفتم ظرفهای ناشسته را بیاورم و برایش چای بریزم. به قدری خسته بود که نمیدانستم چقدر چشمبهراه چای است. به همین بهانه کنارش نشستم و خواستم کمی دربارهاش بدانم. پرسیدم: «چطو تنها آمدی؟»
اشک ریخت و نتوانست خودش را کنترول کند. هقهق گریههایش چنان بلند شد که من و کودکش هم مجال آرام ماندن نداشتیم. هر سه بیاختیار به گریه افتادیم؛ اما آن زن که هنوز حتا اسمش را نمیدانستم، به سختی خودش را آرام کرد و با بغض گفت:
«سه سال پیش با پدر ای [اشاره به کودکش]، عروسی کدم. پدرم فوت کده بود، برادرها هم چندان رویهی خوبی نداشتند. مادرم هم چند سال پیشتر فوت کده بود. مجبور شدم به همی آدم پناه ببرم. اوایل خوب بود، تا همی پاکستان هم که آمدیم، بد نبود. وقتی کارش جور شد و ویزهاش آمد، گفت: که رسیدم، دو ماه بعد تو و مریمه هم میخایم، تشویش نکو. وقتی رسید، یک ماه بعد، با گفتن سه کلمه طلاقم داد. نزدیک بود خون از دهنم بیرون بیایه. دنیا سرم قیامت شده بود. نمیفهمیدم که با دختر کاکایش رابطه داشته و اینقدر زود هم که ویزه برش آمده، به خاطر نامزدی با همان بوده.
بعد از او، به دشت خدا و راستی ماندم. نه پدری برای کمک بود، نه برادری، نه مادری. پشتم خالی بود. خالییی خالی! خانه خسرم زنگ زدند که برای بردن مریم میآییم، آدرس خانه را روان کو. بلاکشان کدم؛ اما به دلم آمد که اگر آدرس خانه را برشان نتم، بچهیشان برشان خاد داد. مجبور شدم در گروه تماس بگیرم و درخواست کمک کنم تا اگر کسی جایی دارد، به رضای خدا کمک کند. خداوند پدرت ره خیر بته که حاضر به کمک شد.»
شب، وقتی در بستر افتادم، فکر کردم که این زن پناهگاهی امن یافت و تا جایی که بتوانیم، کمکش خواهیم کرد؛ اما بقیهی زنانی که در بیپناهی قرار دارند، چه خواهند کرد؟ اگر به دست مردان سوءاستفادهگر بیفتند، چه؟
برای آنان که جز تنهایشان چیزی برای فروش و زندهماندن ندارند، چه؟
چه چیزی به آن مرد و خانوادهاش اینقدر جرأت میدهد که با زندگی زنی چنین بازی کنند؟