چهار سال پشت درهای بسته‌ی دانشگاه؛ روایت یک دانشجوی دختر از هرات

نویسنده: محیا امید

فاطمه، هم‌صنفی دانشگاهم، پیام داده است که آیا می‌توانم همراهش به دانشگاه بروم تا تأیید تحصیلی بگیرد. با شنیدن نام دانشگاه، چنان بدنم یخ می‌کند که انگار تمام سرمای زمستان به رگ‌هایم خزیده باشد. از رفتن به سمت دانشگاه، از نزدیک‌شدن به دانشگاه و حتا واردشدن به آن می‌ترسم. می‌دانم که با دیدن پسرانی که آزادانه به دانشگاه وارد می‌شوند، خواب از چشمم و قرار از دلم می‌رود.
اما نمی‌توانم به فاطمه بگویم نه. می‌دانم برای او هم سخت است. با او هماهنگ می‌شوم که صبح مقابل دانشگاه همدیگر را ببینیم.

فاطمه را که می‌بینم، توضیح می‌دهد که می‌خواهد برای بورسیه‌ای ثبت‌نام کند، اما نیاز به تأیید تحصیلی از سوی دانشگاه و ایمیلی از سمت رئیس دانشکده دارد. از من می‌پرسد: «به نظرت همکاری می‌کنند با من؟»ته دلم هیچ امیدی نیست، اما می‌خواهم برای فاطمه امیدوار و خوش‌بین باشم. هر یک از ما که از این عذاب جمعی نجات یابد، جای خوشحالی و شکر است.

با فاطمه مقابل دروازه دانشگاه می‌ایستیم. نزدیک به چهار سال است که این دروازه به روی ما بسته شده است. اگر چنین نمی‌شد، حالا من و فاطمه فارغ شده بودیم، هزاران دختر دیگر هم فارغ می‌شدند و هزاران دختر هم تازه وارد دانشگاه می‌شدند.

ساعت‌های درسی است و پسرها تک‌وتوک دور دانشگاه راه می‌روند. کنار دروازه‌ی عمومی، نگهبان قدیمی دانشگاه نشسته است و در هر طرفش یک طالب با تفنگ. چشم‌هایم می‌سوزد. کف دست‌هایم خیس عرق است. فاطمه هم سرخِ سرخ است. می‌گوید: «رئیس دانشکده حتا جواب پیام دخترها را نمی‌دهد. چطور ممکن است حالا به من کمک کند؟»

نمی‌دانم ترسش بیشتر است یا ناامیدی‌اش. ما از این هم ناامیدتر بوده‌ایم. ما غرق ناامیدی هستیم و نیازی به تشخیص لحظه‌به‌لحظه‌ی آن نداریم. دستش را فشار می‌دهم و می‌گویم: «باید شانس خود را امتحان کنیم. او قبلاً استاد ما بوده، ما را می‌شناسد. از وضع ما آگاه است.»

با دل‌شکستگی اضافه می‌کنم: «شاید دلش به حال ما بسوزد. می‌رویم و شرایط را برایش توضیح می‌دهیم.»
فاطمه سر تکان می‌دهد و به سمت دروازه می‌رویم. با خودم فکر می‌کنم کی دلش به حال ما می‌سوزد؟ چهار سال است که نه فقط از درس، که از زندگی محروم شده‌ایم. دل هیچ‌کس هم به حال ما نسوخت. استادان سر صنف رفتند و به جای خالی ما توجه نکردند. هم‌صنفی‌های ذکور ما چند روز گفتند که بدون خواهران‌مان سر صنف نمی‌رویم، اما حالا عکس‌های فراغت‌شان را به اشتراک می‌گذارند. می‌دانم آن‌ها هم مقصر نیستند، اما کاش کنار ما می‌ایستادند و در حالی که ما قربانی شدیم، به راه‌شان ادامه نمی‌دادند.

کنار دروازه، نگهبان جلوی ما را می‌گیرد: «کجا؟
فاطمه جواب می‌دهد: «به ریاست کار دارم.»
نگهبان می‌پرسد: «کارت را بگو!»
فاطمه می‌گوید: «می‌خواهم تأیید تحصیلی بگیرم.»
یک طالب با پوزخند می‌گوید: «تحصیل به چی دردتان خورد که تأییدش را می‌خواهید؟»
لرزش دستان فاطمه را می‌بینم. تمام بدنش زیر چادر می‌لرزد. حس می‌کنم زمین زیر پای من هم می‌لرزد.

نگهبان می‌گوید: «اجازه ورود نیست. برو با محرمت بیا!»
فاطمه با صدای لرزان می‌گوید: «پدرم نیست… .»
طالب با لحنی تند می‌گوید: «برو با یک پیرمرد هفتادساله بیا یا با یک بچه هفت‌ساله. منتها با یک مرد بیا!»
یادم از خودم می‌آید. سال گذشته می‌خواستم برای بورسیه‌ای ثبت‌نام کنم که نیاز به تأیید تحصیلی داشتم. بعد از اصرار و التماس فراوان، اداره‌ی دانشکده راضی شد برایم امضای تأییدیه بدهد. تأکید کرد که خودم داخل دانشکده نشوم و عکسم را دست کسی روان کنم.

برادرهایم نبودند و هیچ‌کس دیگری هم در دسترس نبود. با قطعه عکس ۳×۴ در دست، کنار دیوار دانشگاه ایستاده بودم. نگهبان به من اجازه ورود نمی‌داد. روزهای درسی بود و جمعیت زیادی از پسرها در رفت‌وآمد بودند. چادرم را محکم گرفتم و پسری را صدا زدم: «ببخشید برادر!»برگشت و متعجب نگاهم کرد. لباس افغانی پوشیده بود و کلاه سفید بر سر داشت. عکس را به سمتش گرفتم و با صدایی که با بغض آلوده شده بود، از او خواستم کمکم کند.

پسر جوان اول نگاهی غمگین به من انداخت. نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. تمام قلبم مشتی خون بود در سینه‌ام. دلم می‌خواست به دیوارهای دانشگاه چنگ بزنم. دلم می‌خواست دانشگاه با من از زمین کنده شود و به آسمان برود، جایی که هیچ قفلی نباشد. دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم این حق من نیست.

پسر جوان سر تکان داد، مشخصاتم را گرفت و رفت. تا وقتی او برگشت، از غصه آب شدم. تمام روزهای تحصیلم جلوی چشمم آمد. تمام ذوق و شوقی که برای درس و دانشگاه داشتم، حفره‌ای شده بود در قلبم؛ حفره‌ای که با هیچ‌چیزی پر نشد و روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شود.

فاطمه با اشک سر تکان می‌دهد. دستش را می‌گیرم و با حفره‌هایی در قلب‌های‌مان از دانشگاه دور می‌شویم.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: