عشقی که میان کوه‌ها دفن شد

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۹)
نویسنده: ممتاز حسینی

در یکی از دره‌های دورافتاده‌ی ولایت دایکندی، میان کوه‌های بلند و راه‌های سنگلاخی، روستایی کوچک قرار داشت؛ روستایی که مردمش با سختی زندگی می‌کردند و بیشتر خانه‌ها از گل و سنگ ساخته شده بود. زمستان‌های سرد و برفی، راه‌های دشوار و فاصله زیاد تا شهر، زندگی مردم را دشوار ساخته بود.

در یکی از خانه‌های همان روستا، دختری به نام زهرا زندگی می‌کرد. زهرا دختری جوان، آرام و کم‌حرف بود. چهره‌ای ساده و دوست‌داشتنی داشت؛ چشم‌های سیاه و عمیقی که بیشتر از حرف‌هایش احساساتش را نشان می‌داد. موهای سیاهش معمولاً زیر روسری پنهان بود و لباس‌های ساده‌ی روستایی می‌پوشید. زیبایی زهرا بیشتر در سادگی، رفتار و آرامش او بود، نه در آرایش و ظاهر پرزرق‌وبرق.

زهرا در یک خانواده‌ی نسبتاً سنتی بزرگ شده بود. خانواده‌اش زندگی ساده‌ای داشتند. پدر زهرا مردی سخت‌گیر بود و در تصمیم‌های مهم خانواده، حرف او بیشتر از همه اهمیت داشت.

در سوی دیگر دره، جوانی به نام مسعود زندگی می‌کرد. مسعود جوانی جوانمرد، کم‌حرف و جدی بود. قدی نسبتاً بلند و اندامی لاغر داشت. موهای سیاه، چشمان تیره و چهره‌ای آفتاب‌سوخته داشت؛ چهره‌ای که سختی زندگی در روستا در آن دیده می‌شد. لباس‌هایش ساده بود و بیشتر اوقات با همان لباس‌های معمولی مردم روستا رفت‌وآمد می‌کرد.

مسعود پسری پشتون بود و خانه‌اش حدود یک‌ونیم ساعت پیاده با خانه زهرا فاصله داشت.
اولین دیدار زهرا و مسعود کاملاً اتفاقی بود. یک روز زهرا برای انجام کاری از خانه بیرون شده بود و از همان راه باریک میان کوه‌ها می‌گذشت. مسعود نیز از همان مسیر می‌آمد. برای نخستین بار چشم‌شان به یکدیگر افتاد. دیدار کوتاهی بود؛ نه حرف زیادی میان‌شان ردوبدل شد و نه هیچ‌کدام تصور می‌کردند که این نگاه ساده روزی سرنوشت‌شان را تغییر خواهد داد.

بعد از آن، چند بار دیگر در همان مسیر یکدیگر را دیدند. ابتدا سلام و احوال‌پرسی بود، اما کم‌کم صحبت‌های‌شان بیشتر شد. هر دو احساس کردند میان‌شان علاقه‌ای شکل گرفته است.

زهرا به مسعود دل بسته بود؛ آن‌هم بسیار شدید. اگر روزی او را نمی‌دید، دلش بی‌قرار می‌شد و مدام با خودش فکر می‌کرد که چرا نیامده است.

مسعود هم به دیدن زهرا عادت کرده بود. صدای او، آرام صحبت کردنش و حتی دیدار کوتاهش در میان راه، برایش تبدیل به بخشی از زندگی‌اش شده بود. وقتی زهرا را نمی‌دید، احساس می‌کرد روزش چیزی کم دارد.

با گذشت زمان، صحبت‌های‌شان بیشتر شد. از زندگی، خانواده، سختی‌های روستا و آرزوهای آینده‌‌ی‌شان حرف می‌زدند. زهرا در کنار مسعود احساس می‌کرد کسی او را یافته است که او را درک می‌کند؛ کسی که بدون قضاوت به حرف‌هایش گوش می‌دهد. مسعود نیز زهرا را تنها کسی می‌دانست که می‌توانست با او صادقانه از احساساتش حرف بزند.

آن‌ها کم‌کم با همدیگر عادت کردند و حضور هم‌دیگر معتاد شدند؛ به سلام‌های روزانه، به انتظار برای دیدن هم‌دیگر و به صحبت‌های کوتاهی که هیچ‌کس دیگری از آن‌ها خبر نداشت.

اما این وابستگی، یک ترس هم با خود داشت؛ ترس از جدایی. هردو می‌دانستند که خانواده‌های‌شان از رابطه‌ی آن‌ها خبر ندارند و تفاوت قومی میان آن‌ها ممکن است مانع ازدواج‌شان شود. مسعود بیش از همه از همین موضوع می‌ترسید و به همین دلیل جرأت نمی‌کرد برای خواستگاری قدم پیش بگذارد.

برای زهرا، مسعود دیگر فقط پسری نبود که دوستش داشته باشد؛ او به کسی تبدیل شده بود که آینده‌اش را در کنار او تصور می‌کرد، اما مطمئن بود خانواده‌اش مخالفت می‌کند. برای مسعود هم زهرا به مهم‌ترین بخش زندگی‌اش تبدیل شده بود.

سرانجام روزی رسید که هردو احساس کردند دیگر راهی برای ادامه‌ی پنهانی رابطه ندارند. آن‌ها تصمیم گرفتند از روستا دور شوند، با این امید که بتوانند زندگی مشترک‌شان را آغاز کنند.

البته فرار برای زهرا تصمیم ساده‌ای نبود. او می‌دانست با رفتن از خانه ممکن است دیگر نتواند خانواده‌اش را ببیند. اما ترس از جدایی مسعود بر ترس‌های دیگرش غلبه کرد. زهرا همراه مسعود رفت؛ اما خیلی زود خبر فرار در روستا پیچید. مردم فهمیدند زهرا با مسعود رفته است. خبر از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر رسید تا سرانجام به گوش پدر زهرا رسید.

پدرش وقتی از ماجرا باخبر شد، بسیار خشمگین شد. برای او فرار دخترش یک نافرمانی بزرگ و باعث آبروریزی خانواده‌اش بود. فشار و حرف مردم نیز بر خشم عباس، پدر زهرا، اضافه کرد.

چند نفر از نزدیکان و آشنایان درباره‌ی ماجرا با او صحبت کردند. بعضی‌ها می‌گفتند باید دخترش را پیدا کند و به خانه برگرداند. بعضی دیگر فقط درباره‌ی حرف مردم صحبت می‌کردند.

بالاخره پدر زهرا تصمیم گرفت خودش دنبال دخترش برود. عباس بعد از یک شبانه‌روز زهرا و مسعود را میان کوه‌های همان روستا پیدا کرد. عباس با لت‌وکوب زیاد، زهرا را از مسعود جدا کرد و او را به خانه برگرداند؛ اما بازگشت زهرا به خانه، پایان ماجرا نبود؛ بلکه آغاز روزهای بسیار سختی بود. زهرا پس از بازگشت مورد خشونت قرار گرفت و سه شبانه‌روز در خانه حبس شد. در این مدت، روستا آرام‌آرام از هیاهوی روزهای اول فاصله گرفت، اما برای زهرا زمان متوقف شده بود.

مردم دوباره درباره‌ی او حرف می‌زدند، اما کمتر کسی می‌دانست در پشت درهای بسته‌ی آن خانه چه می‌گذرد.

دو شب از بازگشت زهرا گذشته بود؛ اما شب سوم، رفتار عباس با شب‌های گذشته فرق داشت. خشم در چهره‌اش پیدا بود و سکوتش سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. مادر زهرا نیز از رفتار او نگران شده بود، اما دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد.

ساعتی بعد، صدای مشاجره و داد و فریاد از داخل خانه شنیده شد. صدای زهرا و پدرش بود. مادرش تلاش کرد میان آن‌ها قرار بگیرد و مانع شود، اما نتوانست.

چند لحظه بعد، خانه دوباره در سکوت فرو رفت.

صبح روز بعد، خبر مرگ زهرا در روستا پیچید؛ خبر مرگ دختری که روزی در میان کوه‌های دایکندی، با یک دیدار ساده عاشق شده بود و برای رسیدن به عشقش خانه‌ را ترک کرده بود.

زندگی زهرا در حالی پایان یافت که هنوز جوان بود و فرصت ساختن آینده‌ای را که آرزو داشت، پیدا نکرده بود.

مسعود ماند و خاطره‌ی دختری که دوستش داشت، و آن روستای خاموش در میان کوه‌ها، شاهد داستان عشقی شد که از یک نگاه ساده آغاز شد، با فرار ادامه یافت و با مرگ تلخ زهرا پایان یافت.

اما این پایان، فقط پایان زندگی زهرا نبود؛ پایان رویایی بود که دو جوان در میان آن کوه‌ها برای آینده‌‌ی‌شان ساخته بودند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: