کتابخوانی، گفتوگو و نقد | حلقهی کتابخوانی ماگه-۲
نویسنده: شبنم سیمیا
مقدمه
آیا خانواده نهاد طبیعی است یا تاریخی؟
این پرسش، در نگاه نخست شاید ساده به نظر برسد. زن و مرد، فرزند، تولیدمثل و پیوند خویشاوندی واقعیتهایی زیستیاند و به همین دلیل ممکن است تصور کنیم خانواده نیز نهاد طبیعی و همیشگی است؛ نهادی که از آغاز وجود انسان به همین شکل وجود داشته و تنها در جزئیات تغییر کرده است. اما کافی است به جوامع مختلف در دورههای تاریخی متفاوت نگاه کنیم تا ببینیم آنچه «خانواده» نامیده میشود، همیشه یک شکل نداشته است. قواعد ازدواج، شکل خویشاوندی، جایگاه زن و مرد، نحوهی انتقال دارایی، تعریف فرزند مشروع و حتی معنای وفاداری زناشویی در جوامع مختلف متفاوت بوده است.
از این منظر، خانواده را نمیتوان صرفاً با زیستشناسی توضیح داد. تولد و تولیدمثل واقعیتهایی زیستیاند، اما جامعه تعیین میکند که این واقعیتها چگونه سازمان پیدا کنند، چه کسی عضو خانواده محسوب شود، نسب از کدام طرف منتقل شود، چه کسی وارث باشد و زن و مرد چه وظایفی در برابر یکدیگر داشته باشند.
یکی از مهمترین متفکرانی که خانواده را در چنین چارچوب تاریخی بررسی کرد، فریدریش انگلس بود. او با تکیه بر مطالعات لوییس مورگان در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت به این موضوع پرداخت. اهمیت بحث انگلس در این است که خانواده را از حوزهی صرفاً خصوصی و طبیعی بیرون میکشد و آن را در ارتباط با خویشاوندی، مالکیت، ارث، تقسیم کار، جنگ و قدرت اجتماعی قرار میدهد.
البته روایت تاریخی انگلس را نمیتوان امروز بدون نقد پذیرفت. بسیاری از مراحل تکاملیای که او با تکیه بر انسانشناسی قرن نوزدهم ترسیم میکند، در پژوهشهای جدید محل مناقشهاند. با این حال، پرسش اصلی او همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است:
اگر خانواده تاریخی است، چه نیروهایی در شکلگیری اشکال مختلف آن نقش داشتهاند و چرا جایگاه زنان در این فرایند دگرگون شده است؟
از خویشاوندی تا خانواده
برای فهم خانوادهی تکهمسر، باید یک قدم به عقب برگردیم. خانوادهی تکهمسر را نمیتوان نقطهی آغاز تاریخ خانواده دانست. در روایت انگلس، شکلهای گوناگونی از سازمان خویشاوندی و ازدواج پیش از آن وجود داشتهاند.
پیش از ورود به این بحث باید توجه داشت که منظور انگلس از «خانواده» در این ادوار، خانوادهی امروزی متشکل از زن، مرد و فرزندان نیست. او با تکیه بر پژوهشهای لوییس مورگان، از اشکالی از خانواده و خویشاوندی سخن میگوید که در آنها تیره (کوچکترین واحد در درون قبیله) و خویشاوندی نقش اساسی داشتهاند که نسب از طریق مادر تعیین میشده است؛ یعنی خانوادهها مادرتبار بودهاند. زنان نیز اغلب همسر خود را از تیرههای دیگر انتخاب میکردند و پیوند میان زن و مرد الزاماً همان شکل دائمی و انحصاری خانوادهی امروزی را نداشت.
مورگان در پژوهشهای خود دربارهی ایروکوییها، از جوامع بومی آمریکای شمالی، ساختار خانواده و نظام خویشاوندی آنان را بررسی کرد. او متوجه شد که در خانوادهی یارگیر، پیوند زناشویی الزاماً دائمی نبود و طرفین میتوانستند آن را نسبتاً آسان فسخ کنند. نظام خویشاوندی نیز تفاوتهایی با نظام امروزی داشت. برای مثال، عمو (کاکا) و خاله در شبکهی خویشاوندی جایگاهی نزدیک به پدر و مادر داشتند و فرزندان آنها در حکم خواهر و برادر محسوب میشدند. بنابراین، خویشاوندی صرفاً بر رابطهی والدین زیستی و فرزندان استوار نبود؛ بلکه شبکهای گسترده از روابط اجتماعی را دربرمیگرفت.
مورگان و سپس انگلس بر اساس این مطالعات، مراحلی را برای تحول خانواده بازسازی کردند. یکی از نخستین شکلهایی که مورگان از آن سخن میگوید «خانوادهی همخون» است. در این نظام، روابط زناشویی بر اساس نسلها تنظیم میشد: رابطه میان والدین و فرزندان ممنوع بود؛ اما میان اعضای یک نسل، از جمله خواهران و برادران، امکان رابطه وجود داشت. بنابراین، خانوادهی همخون را باید در چارچوب نظام خویشاوندی خاصی فهمید که با تعریف امروزی ما از خانواده تفاوت اساسی داشت.
در مرحلهای دیگر، مورگان از هتاریسم (اختلاط جنسی) و سپس ازدواج گروهی سخن میگوید. در اینجا رابطهی زناشویی به یک زن و یک مرد محدود نبود، بلکه گروهی از زنان و گروهی از مردان میتوانستند با یکدیگر رابطه داشته باشند. در چنین نظامی، تعیین پدر زیستی کودک دشوارتر بود و به همین دلیل، از نظر مورگان و انگلس، نسب مادری اهمیت بیشتری پیدا میکرد.
البته باید توجه داشت که این مراحل، بازسازی نظری مورگان و انگلس بر اساس انسانشناسی قرن نوزدهم است و امروزه نمیتوان آنها را بهعنوان یک مسیر تکاملی قطعی و یکسان برای همهی جوامع انسانی پذیرفت.
۱. خانوادهی همخون
در بازسازی مورگان، خانوادهی همخون نخستین مرحلهی مشخص خانواده است. در این ساختار، گروههای ازدواجی برحسب نسل دستهبندی میشوند. رابطهی زناشویی میان والدین و فرزندان ممنوع است، اما میان اعضای یک نسل، از جمله خواهران و برادران و برخی دیگر از خویشاوندان همنسل، چنین ممنوعیتی وجود ندارد.
مورگان برای توضیح این مرحله به نظامهای خویشاوندی مانند نظام هاوایی نیز توجه داشت و از شباهتهای موجود در شیوهی نامگذاری خویشاوندان برای بازسازی مراحل پیشین خانواده استفاده میکرد. با این حال، امروزه این بازسازی تکاملی را نمیتوان بهعنوان اثبات قطعی وجود تاریخی خانوادهی همخون در همهی جوامع پذیرفت. در فرهنگ دینی ما نیز میتوان به برخی روایتها دربارهی ازدواج میان خویشاوندان نزدیک اشاره کرد. برای نمونه، در برخی روایتهای تفسیری و روایی دربارهی فرزندان آدم و حوا، داستان هابیل و قابیل با مسألهی ازدواج با خواهرانشان پیوند خورده و نامهایی مانند اقلیما نیز در این روایتها آمده است. این جزئیات در متن قرآن یا کتاب مقدس به این شکل نیامده و بیشتر در روایتها و تفاسیر بعدی دیده میشود. بنابراین، این داستان را نه بهعنوان سند تاریخی، بلکه بهعنوان شاهدی فرهنگی و روایی میتوان مطرح کرد؛ روایتی که نشان میدهد تصور ازدواج میان خویشاوندان نزدیک در سنتهای دینی نیز قابل تصور و روایت بوده است.
۲. خانوادهی پونالوآ
در مرحلهی بعد، خانوادهی پونالوآ شکل میگیرد. مهمترین تغییر در این مرحله، ممنوع شدن رابطهی زناشویی میان خواهران و برادران است. به این ترتیب، دایرهی روابط زناشویی محدودتر میشود و پیوندهای میان افرادِ متعلق به تیرههای متفاوت اهمیت بیشتری پیدا میکند.
مورگان این تحول را گامی مهم در تحول خانواده میدانست و آن را با شکلگیری ساختارهای گستردهتر خویشاوندی مرتبط میکرد. از نظر انگلس نیز منع ازدواج میان خواهران و برادران به جدا شدن نسلها و شکلگیری سازمانهای خویشاوندی مانند تیره و فراتری کمک کرد.
در این نظام، تیره کوچکترین واحد خویشاوندی بود و اعضای آن بر اساس یک نیای مشترک، که در روایت مورد نظر مورگان و انگلس غالباً یک زن بود، به یکدیگر پیوند داشتند. در این شبکهی خویشاوندی، زنان همنسل مادر، از جمله مادر واقعی و خالهها، میتوانستند در جایگاه «مادر» شناخته شوند و کودکان در شبکهای گستردهتر از خانوادهی هستهای امروزی تعریف میشدند. چند تیره نیز میتوانستند یک فراتری را تشکیل دهند.از نظر مورگان، خانوادهی پونالوآ راه را برای شکل دیگری از خانواده، یعنی خانوادهی یارگیر، باز کرد.
۳. خانوادهی یارگیر
در خانوادهی یارگیر، زن و مرد یکدیگر را بهعنوان همسر اصلی انتخاب میکردند، اما این پیوند هنوز الزاماً دائمی و انحصاری نبود. طلاق نسبتاً آسان بود و روابط خارج از ازدواج نیز، بهویژه برای مردان، همچنان امکانپذیر بود. در مقابل، از زنان انتظار وفاداری بیشتری میرفت.در این مرحله، پدر همچنان جایگاه مشخص و قطعی امروزی را نداشت و فرزندان از نظر تبار به مادر تعلق داشتند. پرورش کودکان نیز تا حد زیادی در چارچوب گروه خویشاوندی انجام میشد.
از نظر مورگان، افزایش ممنوعیتهای خویشاوندی، ازدواج گروهی را دشوارتر کرد و به تدریج به شکلگیری خانوادهی یارگیر انجامید. او همچنین معتقد بود که ازدواج میان تیرههای ناهمخون میتوانست به پیدایش نسلهای نیرومندتر از نظر جسمی و فکری کمک کند؛ برداشتی که امروزه باید آن را در چارچوب نظریههای تکاملی قرن نوزدهم فهمید و نه بهعنوان یک حقیقت علمی قطعی.
در این دوره، از نظر انگلس، خانوار همچنان ساختار جمعی داشت و زنان از جایگاه اجتماعی مهمی برخوردار بودند. خانهای که در آن زنان یک تیره زندگی میکردند و مردان از تیرههای دیگر به آن میپیوستند، به باور انگلس یکی از پایههای مادی تفوق زنان در جوامع اولیه بود. او در توصیف این دوره، بر استقلال و احترام اجتماعی بیشتر زنان در مقایسه با وضعیت آنان در جوامع متمدن بعدی تأکید میکند.
انگلس همچنین گذار از روابط گروهی به خانوادهی یارگیر را تا حد زیادی با خواست زنان برای رهایی از روابط جنسی گسترده مرتبط میداند. به نظر او، زنان در نتیجهی تغییر شرایط اجتماعی و اقتصادی، خواهان رابطهای پایدارتر و انحصاریتر شدند. خانوادهی یارگیر، در این روایت، مرحلهای میانی بود که سرانجام راه را برای خانوادهی تکهمسر هموار کرد.
۴. خانوادهی تکهمسر
از نظر انگلس، خانوادهی تکهمسر از دل خانوادهی یارگیر و در روند گذار به دوران تمدن شکل گرفت. این شکل از خانواده بر پایهی تفوق مرد و اطمینان از نسب پدری استوار شد تا ثروت پدر بتواند به وارثان او منتقل شود.
برخلاف خانوادهی یارگیر، پیوند ازدواج در اینجا سختتر شد و دیگر به آسانی قابل فسخ نبود. در روایت انگلس، تکهمسری بیش از همه برای زنان الزامآور بود و در کنار آن، روابط خارج از ازدواج و هتاریسم برای مردان همچنان وجود داشت. به همین دلیل، انگلس از یک تناقض اساسی در درون خانوادهی تکهمسر سخن میگوید: تکهمسری برای زن، اما آزادی جنسی بیشتر برای مرد.
خانوادهی تکهمسر در روایت انگلس با مالکیت خصوصی، ارث و انتقال ثروت پیوند نزدیکی پیدا میکند. مسألهی دیگر فقط رابطهی زن و مرد نیست؛ بلکه این پرسش نیز اهمیت پیدا میکند که چه کسی وارث است و چگونه میتوان از پدر بودن فرزند اطمینان حاصل کرد؟
از همینجاست که کنترل روابط جنسی زنان اهمیت بیشتری پیدا میکند.
مالکیت، ارث و مسألهی نسب
در روایت انگلس، افزایش ثروت خصوصی و اهمیت دام، زمین و سایر اشکال دارایی، ضرورت انتقال این ثروت به نسل بعد را افزایش داد. اگر قرار بود دارایی مرد به فرزندان او منتقل شود، تعیین نسب پدری اهمیت پیدا میکرد.
در نتیجه، کنترل روابط جنسی زنان اهمیت بیشتری یافت. تکهمسری زن، در روایت انگلس، تنها یک انتخاب اخلاقی یا عاشقانه نیست؛ با مسألهی نسب و ارث نیز ارتباط دارد.
البته نباید این گزاره را به صورت یک قانون جهانشمول تاریخی بیان کرد. امروزه روشن است که شکلگیری خانواده و تکهمسری حاصل مجموعهای پیچیده از عوامل اقتصادی، سیاسی، مذهبی، خویشاوندی و فرهنگی بوده است. اما پرسش انگلس همچنان مهم است: چه رابطهای میان مالکیت خصوصی و کنترل بر تولید مثل وجود دارد؟
خانوادهی تکهمسر؛ پیشرفت یا سلطه؟
در اینجا لازم است یک سوءتفاهم مهم دربارهی دیدگاه انگلس برطرف شود.
انگلس نمیگوید تکهمسری ذاتاً بد است. برعکس، او پیدایش خانوادهی تکهمسر را بخشی از یک تحول تاریخی میداند و آن را «یک پیشرفت عظیم تاریخی» توصیف میکند.
اما این پیشرفت، از نظر او، ماهیتی دوگانه و متناقض دارد. از یک سو، خانوادهی تکهمسر شکل باثباتتری از خانواده ایجاد میکند؛ نسب پدری روشنتر میشود و انتقال ارث و ثروت از نسلی به نسل دیگر سازمان پیدا میکند. از سوی دیگر، همین تحول با تثبیت اقتدار مرد و کنترل بیشتر بر روابط جنسی زنان همراه میشود.
پس در نگاه انگلس، یک تحول تاریخی میتواند همزمان دو چهره داشته باشد:
پیشرفت تاریخی برای سازمان اجتماعی، اما نه الزاماً پیشرفت برابر برای همه.
این نکته از منظر فمینیستی بسیار مهم است؛ زیرا «پیشرفت» مفهومی یکدست نیست. ممکن است یک نهاد اجتماعی پیچیدهتر و باثباتتر شود، در حالی که بخشی از اعضای آن، بهویژه زنان، در درون همان نهاد با محدودیتهای بیشتری مواجه شوند.
از همینجا یک پرسش اساسی شکل میگیرد:
اگر زنی برای اینکه بتواند در فضای عمومی حضور پیدا کند باید از جایگاه «زن محترم خانهدار» خارج شود، آیا مشکل واقعاً در خود زن است یا در ساختاری که «احترام» را با خانهنشینی زن یکی کرده است؟
وقتی خانواده وارد قانون میشود!
این مناسبات تنها در سطح عرف و اخلاق نمیمانند. در دورههای تاریخی بعدی، قانون نیز در تعریف رابطهی زن و مرد و تعیین حقوق اعضای خانواده نقش مهمی پیدا میکند.
نمونهی مهم آن کد ناپلئون در فرانسهی ۱۸۰۴ است. قانون مدنی فرانسه در شکل تاریخی خود حقوق زن و مرد را در خانواده یکسان تعریف نمیکرد و برای زنان متأهل محدودیتهای مهمی در نظر میگرفت. قواعد مربوط به زنا نیز میان زن و مرد یکسان نبود.
بنابراین، خانواده فقط یک رابطهی خصوصی میان دو فرد نیست. قانون میتواند روابط قدرت درون خانواده را تثبیت، رسمی و بازتولید کند.
اسطوره؛ وقتی جامعه دربارهی خانواده داستان میگوید
اما آیا میتوان تغییرات مربوط به خانواده و نسب را فقط در قوانین و ساختارهای اقتصادی جستوجو کرد؟ در اینجا اسطوره و ادبیات نیز اهمیت پیدا میکنند.
یکی از نمونههای مهم در بحث انگلس، اورستیا است؛ سهگانهی تراژیک آیسخولوس که انگلس آن را در ارتباط با تفسیر باکوفن از گذار از «حق مادری» به «حق پدری» به کار میگیرد (به این موضوع در مقالهی قبلی به طور مفصل اشاره شد.)
در این روایت، مسألهی نسب، پدر، مادر و اقتدار خانوادگی در قالب داستانی اسطورهای ظاهر میشود. بنابراین، اسطوره را میتوان نه بهعنوان سند مستقیم تاریخی، بلکه بهعنوان فضایی دید که در آن جامعه دربارهی خویشاوندی، جنسیت و قدرت تصور خود را بیان میکند.
پنهلوپه در اودیسه: چه کسی حق سخن گفتن دارد؟
اگر اورستیا را بتوان تصویری اسطورهای از کشمکش بر سر نسب و اقتدار دانست، اودیسه تصویر دیگری از تقسیم جنسیتی فضای اجتماعی ارائه میدهد.
در یکی از صحنههای مشهور، تلماخوس با پنهلوپه دربارهی سخن گفتن و امور عمومی صحبت میکند و از او میخواهد به بخش زنان بازگردد؛ گویی سخن گفتن، تصمیمگیری و حضور در عرصهی عمومی اموری متعلق به مردان است و جای زن در خانه و فضای خصوصی تعریف میشود.
این صحنه را نباید گزارشی جامعهشناختی از وضعیت تمام زنان یونان دانست. اودیسه یک اثر حماسی است و میان تصویر ادبی و واقعیت تاریخی باید تمایز گذاشت. با این حال، همین تصویر ادبی میتواند بازتابی از یک تصور جنسیتی باشد که در آن خانه به قلمرو زن و فضای عمومی به قلمرو مرد تعلق دارد.
از این منظر، مسأله فقط این نیست که پنهلوپه کجا باید باشد؛ مسأله این است که چه کسی حق سخن گفتن، تصمیم گرفتن و دیدهشدن دارد؟ وقتی زن به خانه و امور خصوصی محدود میشود و مرد سخن گفتن و تصمیمگیری دربارهی امور عمومی را حق خود میداند، خانه دیگر صرفاً یک فضای فیزیکی نیست؛ بلکه به مرزی اجتماعی میان جهان زن و جهان مرد تبدیل میشود.
ایلیاد: زنان اسیر؛ وقتی بدن زن به غنیمت جنگ تبدیل میشود
در ایلیاد، مسألهی جایگاه زن چهرهای خشنتر و عریانتر پیدا میکند. بریسئیس، کریسیئس و کاساندرا نمونههایی از زنانی هستند که در آنها زن در متن جنگ، اسارت و تقسیم غنایم قرار میگیرد. بریسئیس پس از تصرف شهرش به اسارت گرفته میشود و بهعنوان غنیمت جنگی به آشیل میرسد. کریسیئس نیز پس از اسارت، سهم آگاممنون میشود. کاساندرا، شاهزادهی تروایی، پس از سقوط تروا به اسارت درمیآید و به آگاممنون تعلق میگیرد.
در این روایتها، زن نه صرفاً بهعنوان فردی مستقل، بلکه در چارچوب نظام جنگی و مناسبات قدرت ظاهر میشود؛ جایی که بدن و سرنوشت او میتواند بخشی از غنیمت جنگی و نشانهای از پیروزی مردان باشد. از همین منظر، نزاع آشیل و آگاممنون بر سر بریسئیس را نیز نباید صرفاً رقابتی عاشقانه دانست. مسألهی اصلی در منطق حماسی، بیش از آنکه عشق باشد، افتخار، منزلت، قدرت و تصاحب غنیمت است.
از اینجا پیوند مهم دیگری آشکار میشود: جنگ میتواند به تصرف، اسارت و بردگی بینجامد و در این میان، زنان نیز در نظام غنیمت و قدرت جایگاهی ویژه پیدا میکنند. بنابراین، اگر بخواهیم تاریخ خانواده و جایگاه زن را بررسی کنیم، نمیتوانیم آن را کاملاً جدا از تاریخ جنگ، مالکیت و مناسبات قدرت بدانیم.
البته ایلیاد و اودیسه آثار ادبی و حماسی هستند، نه گزارشهای مردمنگارانهی مستقیم؛ بنابراین نمیتوان تصویر زنان در این آثار را بیواسطه به کل جامعهی یونان باستان تعمیم داد. با این حال، همین روایتها نشان میدهند که چگونه در فرهنگهای تاریخی، رابطهی میان زن، خانواده، جنگ، مالکیت و قدرت میتوانسته در قالب داستان و اسطوره بازنمایی شود.
جمعبندی
در نهایت، خانواده را نمیتوان نهادی ثابت و جدا از تحولات اجتماعی دانست. همانطور که از خویشاوندی و نسب تا مالکیت، ارث، ازدواج و جنگ دیدیم، جایگاه زن و شکل خانواده در پیوند با مناسبات اقتصادی، سیاسی و قدرت دگرگون شده است. خانواده تاریخی است؛ و تاریخ آن، همزمان تاریخ تغییر رابطهی انسانها با خویشاوندی، مالکیت، جنسیت و قدرت نیز هست.









