روایتهای عصر ظلمت (۶۶)
نویسنده: ممتاز حسینی
نوریه در یکی از ولسوالیهای دورافتادهی ولایت ارزگان، در خانوادهیی سنتی و مذهبی به دنیا آمد. پدرش مردی دلاور و شجاع بود. او با مادر نوریه از سر عشق ازدواج کرده بود، اما بسیار زود از دنیا رفت. آنوقت، نوریه هنوز در شکم مادرش بود.
نوریه دو ساله بود که میان خانوادهی پدر و مادرش جنجال پیدا شد. خانوادهی مادریاش میخواست دخترشان را برگرداند. پدرِ مادرش میگفت:
«زن بیشوهر نباید در آنجا بماند. مردم هزار حرف پشت سرش میزنند.»
اما مادر نوریه نخواست برود. دخترش هنوز کوچک بود. چند سال گذشت. سرانجام، مادر نوریه با کاکای او ازدواج کرد و همانجا ماند؛ اما نوریه از محبت پدری محروم ماند. کاکایش میان او و فرزندان خودش فرق میگذاشت. نوریه زیر دست او رنجهای بسیار کشید، تا اینکه بزرگ شد.
وقتی به سن ازدواج رسید، خواستگارهای زیادی داشت، اما دلبستهی کسی بود که خانوادهی کاکا با او مخالف بودند. خواستگارهایش یکییکی رد شدند، تا آنکه زن یکی از خواهرزادههای کاکای او فوت کرد. کاکایش، بیمشورت و بیپرسش، نوریه را به عقد همان مرد درآورد؛ مردی که دو برابر او سن داشت و دارای چند فرزند بود.
مادر نوریه از این ماجرا بسیار ناراحت شد، اما کاری از دستش ساخته نبود. تنها مینشست و گریه میکرد.
چند سال گذشت. نوریه فهمید شوهرش مردی بدخو، سختگیر و شکاک است. نمیگذاشت لباس خوب بپوشد یا به خودش برسد. میگفت: «وقتی به خودت میرسی، مردها ازت خوششان میآید.» او حتا نمیخواست نوریه بچهدار شود. میگفت: «چند تا بچه دارم، بس است.»
اما نوریه دلش بچه میخواست. سه سال از ازدواجشان گذشت تا اینکه نوریه باردار شد. او با شادی و هیجان، این خبر را به شوهرش گفت؛ اما مرد اخم کرد و گفت: «بچه لازم نیست. برو دارو بگیر، سقطش کن.»
نوریه دلش شکست. به گریه افتاد و التماس کرد؛ اما فایدهیی نداشت. ناچار پیش قابله رفت. قابله فشار خونش را دید، ضربان قلب جنین را شنید، داروی کمخونی داد و گفت: «ماه بعد دوباره بیا.»
اما نوریه با لبهای خشک و چشمهایی پر اشک گفت:
«شوهرم نمیخواهد بچه به دنیا بیاورم. آمدم که سقط کنید.» قابله جا خورد. گفت: «شما دیوانه شدهاید. من این کار را نمیکنم. گناه دارد. در توانم نیست. خون این طفل به گردن من نمیافتد. این دارو را بگیر، شوهرت را راضی کن.»
نوریه برگشت. دوباره با شوهرش حرف زد. مرد خشمگین شد و گفت:
«این چه قابلهیی است؟ بچه از من است، خونش هم گردن خودم. هر کاری میخواهی، خودت بکن.» اما نوریه نپذیرفت. تصمیم گرفت از جنینش مراقبت کند تا به دنیا بیاید.
ماهها گذشت. نوریه زیر بار خشونتهای خانوادگی، دچار ضعف جسمی شد. خوب غذا نمیخورد، داروی کمخونی را هم مصرف نمیکرد. در دوران بارداری سردرد، سرگیجه، بیاشتهایی، شکمدرد، تب و ورم پاها رهایش نمیکرد.
نوریه زیاد درد میکشید. چنان لاغر و ضعیف شده بود که هیچ کسی او را به آسانی نمیشناخت. همه به حالش افسوس میخوردند. کمکم این درد و بیماری روی جنینش هم اثر کرد.
در هفتهی سیونهم بارداری، دچار آبریزش شدید شد. دردهایش زیاد شده بود. به کلینیک رفت. قابله معاینهاش کرد. گفت: «خیلی کمخون شدهیی.»
ضربان قلب جنین را گرفت؛ هیچ صدایی نبود. بچه مرده بود.
قابله گفت: «اینجا امکانات عملیات نیست. باید فوری به شفاخانه بروید. هم مادر در خطر است، هم طفل از دست رفته. باید زود عملیات شود.» اما شوهر نوریه گفت: «پول ندارم که موتر کرایه کنم.»
قابله مدتی سکوت کرد. بعد گفت: «من پول قرض میدهم. زنت را ببر.»
شوهرش پول را گرفت و موتر کرایه کرد. قابله نکات ابتدایی را آموزش داد. وقتی به شفاخانه رسیدند، داکترها فوری نوریه را به اتاق عملیات بردند. خونریزی شدیدی داشت. داکتر گفت:
«زنت در شُک است. زود خون پیدا کن.»
اما شوهرش نتوانست خون پیدا کند. حتا پول خریدن خون را هم نداشت.
داکترها طفل مرده را از شکم مادر بیرون کشیدند، اما نوریه هم به دلیل خونریزی داخلی در اتاق عملیات جان داد و جوانمرگ شد.
پینوشت: عکس از انترنت









