خودکشی پروین به خاطر فرار از ازدواج اجباری

روایت‌های عصر ظلمت (۶۴)
نویسنده: ممتاز حسینی

پروین در یک خانواده‌ی پرجنب‌وجوش و سنتی در ولایت دایکندی، ولسوالی شهرستان، به دنیا آمد. خانه‌ی آن‌ها نزدیک به دریای هلمند بود. پدرش زمین‌های زراعتی، مال و ثروت زیاد داشت. او علاقه‌مند به خرید و فروش بود. از هر منطقه، مقداری زمین می‌خرید تا از هر گوشه بتواند حاصلات بیشتری به دست بیاورد.

پدر پروین چهار زن داشت. از جمله سه‌تای آن‌ها فرزند داشت و یکی بدون فرزند بود. پروین از زن سوم او بود. مادر پروین زنی آرام و کم‌حرف بود. او چهار دختر و سه پسر داشت. پدر پروین به دلیل جنگ و خشونت‌های زیاد خانوادگی، سهم هرکدام از زنان خویش را جدا کرد. برای آن‌ها حصه‌‌ی‌شان را مشخص کرد تا مزاحم یکدیگر نباشند. بعد از جدا شدن، پدرش به هرکدام سر می‌زد، ولی خشونت‌های خانوادگی‌شان کم نشد. هر روز یکی‌شان جنجالی برپا می‌کرد. پدر پروین به دلیل مشکلات و رنج‌های زیاد، گوشه‌نشینی اختیار کرد. کم‌کم دچار بیماری تنفسی شدید شد. در جریان جنجال‌ها، بیشتر نفسش بند می‌آمد. با گذشت زمان، کلیه‌هایش هم از کار افتاد. به خاطر اصرار خودش برای تداوی، یک‌بار فرزندانش او را نزد داکتر بردند. داکتر بعد از تشخیص، به فرزندانش گفت: «مشکلات پدر شما زیاد است. باید هر ماه او را بیاورید. نفس‌تنگی شدید دارد. کلیه‌هایش نیز از کار افتاده. مقداری پول آماده کنید. باید پیوند کلیه انجام شود.» وقتی او را به خانه آوردند، در ماه بعدی مشکلات‌شان زیاد شد.

در آن منطقه داکتر و امکانات درمانی وجود نداشت. به دلیل بارندگی‌های شدید، اکثر سرک‌ها هم تخریب شده بودند. پدر پروین در مقابل بیماری تاب نیاورد و جان به حق سپرد. در آن زمان، پروین دوازده‌ساله بود. او دختر خوش‌اخلاق و خوش‌قیافه‌یی بود؛ موی خرمایی، چشمان سیاه، ابروهای کشیده، بینی باریک داشت. او زمانی که صنف چهارم بود، یتیم شد. پروین فرزند کوچک خانه بود. تمام برادران و خواهرانش ازدواج کرده بودند. برادر بزرگش، محمد، جدا زندگی می‌کرد. او با برادر کوچک‌ترش، سرور، زندگی می‌کرد.

خانه‌ی محمد به مکتب پروین نزدیک بود. به همین خاطر، پروین بیشتر وقتش را در خانه‌ی محمد می‌گذراند، چون رفت‌وآمد به مکتب آسان‌تر بود. پروین اول‌نمره‌ی صنف بود و محمد هم او را زیاد تشویق می‌کرد. پروین در جمعه‌ها به خانه‌ی مادرش می‌رفت.

در بهار و تابستان به دلیل نزدیکی راه، در خانه‌ی محمد بود و در زمستان‌ها در خانه‌ی سرور، پیش مادرش. او صنف هشتم مکتب بود که برایش خواستگار آمد. خواستگار یکی از همسایه‌های‌شان و دوستان نزدیک سرور بود. پروین از جواد خوشش نمی‌آمد. فوراً با مادرش گفت: «به سرور بگو جواب رد بدهد.» مادرش هم به سرور گفت که پروین رضایت ندارد. او علاقه‌مند درس‌خواندن است و همیشه می‌گوید بعد از ختم درس ازدواج می‌کنم، اما سرور به مادرش گفت: «لازم نیست رضایت پروین گرفته شود. با محمد هم لازم نیست مشورت کنم. من به خانواده‌ی پسر گفتم که برای خواستگاری بیایند.» پروین هرچقدر مخالفت کرد، گفت: «حداقل به محمد هم بگویید.» سرور قبول نکرد و گفت: «تو در خانه‌ی من زندگی می‌کنی. اختیار تو در دست من است. من به خانواده‌ی پسر گفتم هرچه زودتر برای خواستگاری بیایند.» خانواده‌ی پسر آمدند و پروین را خواستگاری کردند. بعد هم شیرینی‌خوری شد و مصارف عروسی را هم گرفتند.

بهار شد. مکتب‌ها شروع شد. پروین به خانه‌ی محمد آمد و قضیه را برایش گفت. بعد محمد برای سرور پیام فرستاد که پروین رضایت به ازدواج ندارد و باید هرچه زودتر گله و مصارف عروسی را که گرفته‌اند، پس بدهد.
آوازه به تمام منطقه پخش شد.
یک روز پروین در مکتب بود. وقتی تفریح شد، بیرون رفت. دید که سرور دنبالش آمده. پروین را در همان وقت از مکتب گرفت و بدون رضایتش برد. معلم‌هایش از جریان خبر داشتند. به محمد خبر دادند. محمد فوراً دنبال پروین رفت. وقتی رسید، جنگ و خشونت راه افتاد. همه‌‌ی‌شان دعوا کردند. محمد پروین را گرفت، اما نتوانست از راه عمومی او را برگرداند. آن‌ها از کوه رفتند. یک شب در کوه ماندند. صبح از کوه آمدند و پروین را در خانه‌ی یکی از همسایه‌ها پنهان کردند. جواد و سرور با اسلحه دنبال آن‌ها رفتند، اما پروین را پیدا نتوانستند. چند شبانه‌روز اطراف خانه را گشتند، ولی او را پیدا نکردند چون پروین را از آن منطقه برده بودند.

مدت زیادی گذشت. پروین پیدا نشد. مادرش زیاد غصه می‌خورد و گریه می‌کرد تا که سرانجام او هم دچار «سکته‌ی مغزی» شد. پروین در مراسم دفن مادرش نبود. اصلاً از مرگ مادرش خبر نداشت. یک هفته بعد باخبر شد. از یک طرف فشار فرار و ظلم سرور، از طرف دیگر وفات مادرش سر او نهایت فشار آورد. همیشه پنهانی گریه می‌کرد و عاجز شده بود. کم‌کم از زنده‌بودن سیر شد.

در آن زمان سرور هنوز با اسلحه دنبال پروین می‌گشت. جنگ بین برادرها هنوز ادامه داشت. سرور می‌گفت: «جان پروین را می‌گیرم. او باعث آبروریزی ما شده.»

پروین هم از پنهان‌شدن و فرار خسته شده بود. دیگر از تهدیدهای برادرانش جانش به لب رسیده بود. او یک شب که زیاد گریه کرد و مشکلات سرش فشار آورد، تصمیم گرفت به زندگی‌اش پایان دهد. در تاریکی شب از خانه بیرون رفت. کمی دورتر از خانه، تناب را به گردنش انداخت و خود را به شاخه‌ی درخت چنار آویزان کرد.

صبح زود، هنگامی که همسایه‌ها بیدار شدند، دیدند که پروین بی‌جان از شاخه‌ی درخت آویزان است. خبر به برادرهایش رسید. محمد با سرعت دوید و وقتی رسید، دید که چشمان پروین بسته شده و دیگر باز نمی‌شود. زیر گلویش هم سیاه و کبود شده بود.

آن زمان خواهرانش هم رسیدند. هرچه به سر و صورت خود زدند، بی‌فایده بود. بعد پروین را به قبرستان بردند تا دفنش کنند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: