رابطه‌ی اسلام، سندرم استکهلم و مردم افغانستان

نویسنده: فریدون

مردم افغانستان دچار نوعی بیماری است که به آن بیماری «سندرم استکهلم» می‌گویند؛ نوعی اختلال روانی که قربانی با عامل سرکوب و ستم خود پیوند عاطفی برقرار می‌کند و حتی در برابر او حس دفاع و همدلی پیدا می‌کند. شاید پرسیده شود این که مردم افغانستان دچار سندرم استکهلم است، یعنی چه؟ یا دین اسلام، مردم افغانستان و سندرم استکلهم چه رابطه یا پیوندی دارند؟ برای اینکه موضوع روشن شود، بهتر است تا در گام نخست، سندرم استکلهم را معنا و معرفی کنیم.

در تعریف سندرم استکهلم آمده است که سندرم استکهلم عبارت است از یک واکنش روانی که در آن فرد نسبت به شخصی که او را مورد آزار و اذیت قرار داده، احساس همدردی می‌کند و به او وابسته می‌‌شود. سندرم استکهلم یک عارضه یا بیماری روانی است.

آیا منشأ و پیدایش عنوان «سندرم استکهلم» چیست؟ سندرم استکلهم داستان بسیار جالبی دارد. پیشینه‌ی عنوان «سندرم استکهلم» به سال ۱۹۷۳ میلادی برمی‌گردد. زمانی که چند دزد وارد بانکی می‌شوند و کارمندان بانک را به گروگان می‌گیرند.
هنگامی که پلیس وارد عمل می‌شوند، دزدان گروگان‌ها را سپر قرار می‌دهند. پس از شش روز که غائله تمام می‌شود، اسیران به جای شکایت از گروگانگیرها در دادگاه، به طرفداری آن‌ها می‌پردازند. حتی در دادگاه از رفتار پلیس شکایت می‌کنند.

داستان مردم افغانستان و دین اسلام، عین داستان دزدی بانک استکهلم است. پیشینه‌ی سندرم اسلام به سال ۶۴ هجری قمری برمی‌گردد؛ سالی که دزدانی به‌نام خلافای اسلامی لشکر غارتگر و چپاولگر عرب را به سرزمین کنونی که افغانستان نامیده می‌شود، اعزام می‌کنند. یورشگران عرب که چیزی جز غارت، کشتار و چپاول و کشورگشایی در دستور کارشان نبودند، مردم را گروگان می‌گیرند. به عبارتی مقاومت چندساله‌ی مردم را می‌شکنند و سرانجام پس از مدتی مردم به بیماری سندرم استکلهم دچار می‌شوند که امروزه هم‌چنان بیمارند.

بیماری مردم افغانستان به سندرم استکلهم طوری است که ذهن قربانیان با دستگاه سرکوب هم‌نوایی می‌کند و دستگاه سرکوب و ستم و تباهی این دین سرطانی را منبع رهایی و نجات می‌دانند، و در پناه آن احساس امنیت می‌کنند.

دلیل این وضعیت، پیشینه‌ی طولانی زیستن در زیر دستگاه سرکوب و استعماری این دین است؛ دستگاهی که ذهن مردم را تسخیر کرده است. مردم افغانستان مصداق همان داستان دزدان استکهلم‌اند؛ کار به جایی رسیده است که مردم، عامل بدبختی، اسارت و بیماری خود را می‌ستایند و در پایش کرنش می‌کنند. این بیماری ریشه‌ در چهارده قرن پیش دارد؛ دینی که بیش از چهارده قرن تمام عناصر زندگی مردم را سازمان داده است: قدرت، مشروعیت سیاسی، اخلاق عمومی، نظام قضایی و هویت فردی و جمعی.

این دین با ایجاد ترس و سرکوب و اطاعت برای مردم افغانستان خود را درونی و ذاتی ساخته است. حالا ترس از جهنم و عذاب قبر و ترس خدای دژخیم جای ترس دزدان و یورشگران و سربازان عرب را گرفته‌اند. اگر به دوره‌ی ورود اسلام به این سرزمین دقت کنیم، پذیرفتن این دین در ابتدای امر از سر اجبار بوده است نه انتخاب. سپس، به مرور زمان، این دستگاه زور و سرکوب، دستگاه‌های تبلیغی تولید و بازتولید کردند که در نهایت با عناوین و نام‌های چون طالبان، علمای کرام، ملا، نماینده‌ی دین، مولوی، آخوند، شیخ و دیگر نام‌ها و عناوین مسخره شناخته شدند. زان پس روابط و پیوند عاطفی بین روان و ذهن مردم و این دین دزد برقرار می‌گردد؛ طوری که مردم همان عملکرد دفاع‌گرانه‌ی کارمندان بانک پایتخت سویدن را به خود می‌گیرد.

سپس به مرور مجازات‌های شدید برای مهار بیداری و روشنی به‌نام ارتداد و کفر طراحی شدند. انتقاد از ملا، مولوی و دستگاه رهبری دینی تابو گشتند. هویت دینی از کودکی تحمیل گردیدند و کنترل شدید بدن و آزادی زنان به نام شریعت ساخته شدند. تقدیس خشونت مذهبی مانند جهاد یا جنگ مقدس و شعارهای مرگ بر کفر و زنده باد اسلام طرح و برنامه‌ریزی شدند.

در چنین زمینه‌ای چه چیزی را انتظار می‌توان کشید؟ مسلما در چنین زمینه‌ای مردم به جای بیزاری از دستگاه سرکوب و ستم به آن پناه می‌برند، و دین اسلام را پناهگاه و مکان امن قلمداد می‌کنند و به فردایی می‌اندیشند که بهشت در انتظارشان باشند؛ فردایی پر از نعمت و جاودانگی که تمام بدبختی‌ها به نیک‌بختی گره بخورند.

این همان چیزی است که مردم همواره می‌گویند: ملاها و مولوی‌ها بد نیستند. دین بد نیست. اسلام در ذات خود ندارد عیبی، هرآنچه عیب است در مسلمانی ماست. در حالی که هرآنچه عیب است در اسلام است. مردم افغانستان به مثابه‌ی قربانی، بیمار روانی‌ است که باید درمان شود. درمان آن، پس زدن اسلام است و خلاص کردن دست‌وپا، و ذهن از زنجیری به‌نام دین و دینداری.

تا این دین باشد هم طالبان است هم خشونت، هم بدبختی است و هم بیچارگی. هرگاه دست رد زده شد به این دین، بنیادهای فکری طالبان، مجاهدان و تروریستان نیز پنبه خواهد شد. وانگهی نهادهای فکری چون پلورالیزم، اومانیسم، سیکولاریزم، پایبندی به اصول و ارزش‌های جهان مدرن جای خود را به جای آموزه‌های کتاب مقدس عربی و احادیث و منابع دینی اسلام که سند سرکوب و ستم‌اند باز خواهد کرد.

وانگهی طالبان، از بیخ سکه‌ی ناچل خواهد شد. جهاد، احکام شریعت، فتوا، امیرالمؤمن، قوانین آسمانی رنگ خواهد باخت. مردم از درون روشن خواهد شد. راه درمان در همین زدودن زنگ و رنگ و پایبندی به آموزه‌های اسلام است تا افکار طالبانی از ریشه دور انداخته شود.

پس برای ایجاد تشکل نابودی دین اسلام در افغانستان باید به پا خاست؛ زیرا هرچه زمان بگذرد، ریشه‌های تفکر طالبانی، که همانا شکل سازمان‌یافته‌ی اسلام است، بیشتر قوام و دوام پیدا می‌کند.

این دین، تعدیل‌پذیر نیست. قابلیت به‌روزشدن را ندارد. اینکه برخی‌ها تلاش دارند تا این جانور بدنام و درنده را رنگ‌آمیزی کنند، راه نادرستی است. این ضرب‌المثل که «نمد سیاه سفید نمی‌شود» مصداق واقعی این است که اسلام اصلاح‌شدنی نیست؛ زیرا ذات اسلام پلید است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: